فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دزیره جلد دوم

کتاب دزیره جلد دوم
عاشقانه‌های کلاسیک

نسخه الکترونیک کتاب دزیره جلد دوم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دزیره جلد دوم

آن ماری سلینکو در سال های آغازین جنگ جهانی دوم طعم بی پناهی و خیانت را چشید. سپس به دانمارک گریخت و آنجا با ملکه دزیره آشنا شد و شخصیت دزیره را قهرمان رمانشن قرار داد. سلینکو پس از پناهندگی به کپنهاگ، پاریس و لندن سرانجام در استکهلم به نویسندگی و روزنامه‌نگاری رو آورد. آخرین اثرش دزیره (1951) در آلمان منتشر شد و او قهرمان کمتر شناخته شده رمانش را جهانی کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.32 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دزیره جلد دوم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل سوم: بانوی فرانسه

پاریس، سپتامبر سال ۱۸۱۰

کسی نور روی صورتم گرفت: «زود بلند شو دزیره و سریع لباس بپوش.»
ژان باپتیست با شمعدانی کنار تختم ایستاده بود. بعد، شمعدان را پایین گذاشت و مشغول بستن دکمه های یونیفورم مارشالی اش شد.
ــ دیوانه شده ای، ژان باپتیست؟ هنوز صبح نشده.
ــ عجله کن. اسکار را هم بیدار کرده ام. او هم باید آماده بشود.
از طبقه ی پایین، صدای پا و حرف زدن می آمد. ایوت وارد اتاق شد. آن قدر دستپاچه بود که لباسش را روی لباس خوابش که یکی از لباس خواب های قدیمی من بود، پوشیده بود. ژان باپتیست آرام و قرار نداشت: «لطفاً عجله کن. ایوت، به شاهزاده خانم کمک کن زودتر حاضر بشود.»
گفتم: «اتفاقی افتاده است؟»
ــ هم بله و هم نه. خودت بعداً می فهمی. حالا فقط عجله کن.
وحشت زده گفتم: «چی بپوشم؟»
ــ قشنگ ترین لباست را بپوش، مدرن ترین، گران ترین... می فهمی؟
عصبانی بودم: «نه، نمی فهمم. ایوت، لباس ابریشمی زردم را بیاور، همان که یک بار در دربار پوشیدم. چرا نمی گویی، ژان باپتیست...»
اما ژان باپتیست از اتاق بیرون رفته بود. موهایم را با انگشت هایم مرتب کردم.
ایوت پرسید: «نیم تاج را لازم ندارید؟»
گفتم: «چرا. جعبه ی جواهراتم را هم بیاور. تمام جواهراتم را به خودم آویزان می کنم. وقتی کسی به من نمی گوید چه خبر شده، از کجا باید بدانم که چه چیزی بپوشم و چه چیزی به خودم آویزان کنم! نصفه شبی بچه را هم بیدار کرده...»
ــ بالاخره حاضر شدی، دزیره؟
ــ اگر دائم غر نزنی، حاضر می شوم...
ایوت آهسته گفت: «کمی رژلب بزنید.»
با چهره ای خواب آلود جلوی میز آرایشم رفتم: «رژلب، پودر... زود باش ایوت.»
ــ عجله کن دزیره. نمی توانیم زیاد منتظرشان نگه داریم.
ــ چه کسانی را منتظر نگه داریم؟ تنها چیزی که من می دانم این است که نصفه شب مرا بیدار کرده ای و تنها چیزی که می خواهم این است که برگردم توی تختم...
ژان باپتیست بازویم را گرفت: «خودت را جمع و جور کن، عزیزم.»
ــ چه شده؟ خواهش می کنم به من بگو.
ــ مهم ترین لحظه ی زندگی ام فرا رسیده، دزیره!
دلم می خواست بایستم و فقط تماشایش کنم اما دستم را گرفت و به زور مرا با خودش پایین برد. جلوی در سالن، ماری و فرناند، اسکار را به طرف ما فرستادند. اسکار هیجان زده بود: «پاپا، جنگ شده؟ امپراتور قرار است به دیدن مان بیاید؟ ماما، چه لباس قشنگی...»
بهترین لباس اسکار را تنش کرده و موهایش را آب زده و مرتب شانه کرده بودند. ژان باپتیست دست اسکار را گرفت.
سالن کاملاً روشن بود، همه ی شمع ها روشن بودند. چند مرد انتظارمان را می کشیدند. ژان باپتیست، بازویم را گرفت و درحالی که میان من و اسکار قرار گرفته بود به طرف آقایان رفتیم.
مردها یونیفورم خارجی پوشیده بودند با حمایل های زرد و آبی... ستاره های روی یونیفورم های شان برق می زدند. یکی از آن ها یونیفورمش خاکی و چکمه هایش گلی بود. موهای روشن و به هم ریخته اش تا روی شانه هایش می رسید. سند مهروموم شده ای در دستش بود. در بدو ورودِ ما، همه تعظیم کردند. سکوتی گورستانی حکم فرما بود. به نظر می رسید، مرد جوان چند شب و روز بدون استراحت اسب سواری کرده بود. زیر چشم هایش گود افتاده بود.
ژان باپتیست گفت: «گوستاو فردریک مورنر از سواره نظام آپلند(۱)، زندانی لوبک، خیلی خوشحالم که مجدد شما را می بینم.»
پس این همان مورنری بود که ژان باپتیست یک شب تمام در مورد آینده ی سرزمین های شمالی با او گفت وگو کرده بود.
مورنر با دستی لرزان سند را به طرف ژان باپتیست دراز کرد: «عالی جناب...»
قلبم از حرکت ایستاد. ژان باپتیست بازویم را رها کرد و به آرامی سند را گرفت.
ــ اعلی حضرت... بنده به عنوان ناظر دربار سلطنتی شاه شارل سیزدهم سوئد، افتخار دارم به شما اعلام کنم مجلس سوئد جنابعالی را به عنوان وارث تاج و تخت سوئد انتخاب کرده است. اعلی حضرت شارل سیزدهم، علاقه مند هستند شاهزاده ی پونت کوروو را فرزندخوانده ی خود اعلام کنند و ایشان را در دربار سوئد بپذیرند.
گوستاو فردریک مورنر که روی پاهایش بند نبود، تکانی خورد: «مرا ببخشید، چند روز و شب روی زین بوده ام.» یکی از آقایان که روی لباسش پر بود از درجه و نشان، جلو آمد و مورنر را گرفت. اما مورنر خودش را صاف کرد و گفت: «اجازه می دهید آقایان را خدمت تان معرفی کنم؟»
ژان باپتیست متواضعانه سر تکان داد: «کلنل ورد و کنت براهه را از قبل می شناسم.»
ــ سفیر ما در پاریس، فیلدمارشال کنت هانس هنریک ون اسن(۲).
مردی که مسن تر بود با قیافه ای جدی پاهایش را محکم به هم زد. ژان باپتیست سرش را تکان داد: «شما حکمران پومرانیا(۳) بودید. خیلی خوب در مقابل حمله ی ما دفاع کردید، فیلدمارشال.»
ــ بارون فریزندورف(۴)، آجودان فیلدمارشال کنت ون اسن.
فریزندورف لبخندی زد و گفت: «من هم یکی از زندانی های شما در لوبک بودم، عالی جناب.»
مورنر، فریزندورف و براهه ی جوان، ژان باپتیست را نگاه می کردند. ورد منتظر ایستاده بود، نگاهش مثل بقیه نبود، جدی تر به نظر می رسید. چهره ی کنت ون اسن بی حالت بود. فقط از لب های به هم فشرده اش می شد فهمید که خیلی سرحال نیست. سکوت چنان سنگین بود که صدای آب شدن شمع به گوش می رسید.
ژان باپتیست نفس عمیقی کشید: «تصمیم مجلس سوئد را قبول می کنم.»
نگاه ژان باپتیست متوجه ی نامزد شکست خورده ی سلطنت، ون اسن بود، کسی که سال ها به شاه بدون فرزند خدمت کرده بود: «از اعلی حضرت شاه شارل سیزدهم و مردم سوئد تشکر می کنم که به من اعتماد کردند. سوگند می خورم تمام قدرت خود را به کار برم تا شایسته ی این اعتماد باشم.»
کنت ون اسن اول سرش را خم کرد و بعد، از کمر خم شد. و وقتی او تعظیم کرد، بقیه ی آقایان نیز تبعیت کردند و همگی در مقابل ژان باپتیست تعظیم کردند. همان موقع، اتفاق عجیبی افتاد. اسکار که تا آن موقع ساکت بود، یک مرتبه کنار بقیه ی سوئدی ها رفت، دست براهه ی جوان را که شاید فقط ده سال از خودش بزرگ تر بود گرفت و درحالی که در جمع سوئدی ها ایستاده بود سرش را با احترام برای پدر و مادرش خم کرد.
ژان باپتیست دست مرا گرفت: «من و شاهزاده خانم از همه ی آقایان تشکر می کنیم.»
بعد، اتفاق های دیگری افتادند. ژان باپتیست گفت: «فرناند، نوشیدنی هایی را که بعد از تولد اسکار خریدم، برای مان بیاور.» من سعی کردم ماری را پیدا کنم. تمام خدمتکارها پشت در ایستاده بودند. مادام لافلوت با پیراهنی بسیار زیبا (که شاید پولش را فوشه داده بود) تعظیم بلندبالایی کرد. کنارش، ندیمه ام ایستاده بود که او هم تعظیم کرد. ایوت داشت گریه می کرد. فقط ماری حالتش عادی بود. طبق معمول یک لباس از مدافتاده پوشیده بود، ظاهراً آن قدر برای آماده کردن اسکار عجله داشته که فرصت پیدا نکرده به خودش برسد.
گفتم: «ماری... شنیدی؟ سوئدی ها تاج و تخت شان را به ما می دهند. این با قضیه ی ژوزف و ژولی فرق دارد، خیلی فرق دارد. ماری... من می ترسم...»
ماری... ماری عزیزم... که دکمه های کت پشمی روی لباس خوابش را نبسته و فقط با دست دو طرف کت را به هم رسانده بود، حواسش پرت شد، کتش را ول کرد و با صدایی گرفته و چشم هایی گریان گفت: «اوژنی...» و تعظیم کرد.
ژان باپتیست کنار بخاری ایستاد و سندی را که مورنر آورده بود، مطالعه کرد. فیلدمارشال کنت ون اسن عبوس نزدیکش رفت: «در سند، شرایط نوشته شده است، عالی جناب.»
ژان باپتیست سرش را بلند کرد: «فکر می کنم یک ساعت بیش تر نیست که از این انتخاب مطلع شده اید چون شما در پاریس بودید، فیلدمارشال. افسوس می خورم...»
ون اسن ابروهایش را بالا انداخت و باتعجب گفت: «برای چه افسوس می خورید، عالی جناب؟»
ــ از این که فرصت نداشتید به وضعیت پیش آمده عادت کنید، از صمیم دل متاسفم. شما با شجاعت و وفادارانه از خاندان سلطنتی واسا(۵) دفاع کردید. کار ساده ای نبود، کنت.
ــ درواقع خیلی هم مشکل بود. متاسفانه در جنگ مقابل شما هم شکست خوردم، عالی جناب.
ژان باپتیست گفت: «ما در کنار هم ارتش سوئد را احیا می کنیم.»
فیلدمارشال گفت: «قبل از آن که جواب شاهزاده را به استکهلم بفرستم باید نظر جناب عالی را به نکته ای جلب کنم.» لحنش تقریباً تهدیدآمیز بود: «با توجه به شرایطی که در سند ذکر شده، برای پذیرفته شدن به عنوان فرزندخوانده، باید تابعیت تان را تغییر دهید و سوئدی بشوید.»
ژان باپتیست لبخند زد: «فکر کردید با تابعیت فرانسه می خواهم وارث تاج و تخت سوئد بشوم؟»
کنت ون اسن لبخندی از روی ناباوری زد. اما من فکر کردم درست متوجه جواب ژان باپتیست نشده ام.
ــ فردا از امپراتور فرانسه تقاضا می کنم به من و خانواده ام اجازه بدهند تابعیت فرانسوی مان را... آه نوشیدنی! فرناند، تمام بطری ها را باز کن!
فرناند تمام بطری های خاکی را روی میز کوچکی گذاشت. من این بطری ها را خانه به خانه جابه جا کرده بودم.
ژان باپتیست گفت: «زمانی که این نوشیدنی ها را خریدم، وزیر جنگ بودم. وقتی اسکار به دنیا آمد، به همسرم گفتم این بطری ها را زمانی باز می کنیم که پسرمان به خدمت ارتش فرانسه درآمده باشد...»
فرناند چوب پنبه ی اولین بطری را برداشت.
اسکار با صدای بچگانه اش گفت: «من می خواهم موسیقی دان بشوم.» هنوز دستش در دست براهه ی جوان بود: «البته ماما دوست دارد مثل پاپابزرگ کلری، تاجر ابریشم بشوم.»
مورنر خندید اما فیلدمارشال هیچ عکس العملی نشان نداد.
فرناند لیوان های آقایان را پر کرد.
کنت براهه ی جوان گفت: «عالی جناب، حالا اولین کلمه ی سوئدی را یاد می گیرید، اسکال، یعنی به سلامتی شما. و به سلامتی سلطنت...»
اما نتوانست حرفش را تمام کند چون ژان باپتیست لیوانش را بالا برد و گفت: «آقایان، تقاضا می کنم این نوشیدنی را به سلامتی اعلی حضرت پادشاه سوئد، پدرخوانده ی مهربانم بنوشید.»
و نوشیدنی های شان را سر کشیدند. باورم نمی شد، فکر کردم خواب می بینم که ناگهان صدایی بلند شد: «به سلامتی شاهزاده کارل یوهان(۶)!»
و بعد، کلمه هایی به زبان سوئدی شنیدم. معنای آن کلمات چه بود؟ روی کاناپه ی کنار بخاری نشستم. نیمه شب بیدارم کرده بودند که بگویند شوهرم پسر پادشاه سوئد شده است؟ همیشه فکر می کردم بچه های کوچک فرزندخوانده می شوند. سوئد... جایی نزدیک قطب شمال! استکهلم با آسمانی هم چون ملحفه ای سفید... فردا، پرسون اخبار را در روزنامه ها می خواند. نمی داند که شاهزاده خانم پونت کوروو همان دختر کوچک فرانسوا کلری، تاجر ابریشم است.
اسکار که گونه هایش از هیجان سرخ شده بود، گفت: «ماما، این آقایان می گویند که حالا اسم من دوک سودرمانلند(۷) است.»
گفتم: «ماری... بچه ها نباید از این نوشیدنی بخورند. کمی آب توی لیوان اسکار بریز.» ولی ماری غیبش زده بود. لافلوت، لیوان اسکار را گرفت: «چرا دوک سودرمانلند؟»
بارون جوان، فریزندورف با اشتیاق توضیح داد: «در سوئد، این عنوان مخصوص برادر ولیعهد است. ولی در این مورد...» مکث کرد و بعد، خندید.
ژان باپتیست به آرامی گفت: «ولی چون شاهزاده برادرش را با خودش به سوئد نمی برد، پسرش این عنوان را می گیرد. برادرم در پائو(۸) زندگی می کند. ترجیح می دهم در شهر خودش زندگی کند.»
کنت براهه گفت: «فکر می کردم عالی جناب برادر ندارند.»
ــ برادرم را وادار کردم حقوق بخواند تا مثل پدر مرحوم مان تمام عمر یک منشی ساده باقی نماند. برادرم وکیل دادگستری است، آقایان.
اسکار پرسید: «ماما، شما سوئد را دوست دارید؟»
همه ساکت شدند. می خواستند جوابم را بشنوند. منتظر جواب من بودند... نه، نمی خواستم همه بفهمند. این جا خانه ی من است و هنوز یک زن فرانسوی هستم... یادم افتاد که ژان باپتیست خیال دارد تابعیت مان را عوض کند. من ملکه ی کشوری هستم که هیچ چیز از آن نمی دانم، کشوری که اشرافیتی سابقه دار دارد نه مثل تازه به دوران رسیده های فرانسه. شاهد بودم که وقتی اسکار از شغل پدرم گفت، چه طور لبخند زدند. فقط کنت ون اسن لبخند نزد و شرمنده شد. شرمنده از دربار سوئد...
اسکار با اصرار گفت: «ماما، بگو که دوست داری.»
گفتم: «اسکار، من هنوز چیزی از سوئد نمی دانم. باید صبر کنم و ببینم چه طور جایی است.»
کنت ون اسن گفت: «والاحضرت، مردم سوئد مردم خوبی هستند.»
لهجه اش مرا یاد پرسون انداخت. خیلی دلم می خواست جواب خوبی بدهم: «جوان که بودم کسی را می شناختم که در استکهلم زندگی می کرد. اسمش پرسون است، تجارت ابریشم می کند. تصادفاً او را نمی شناسید، فیلدمارشال؟»
ــ نه، متاسفانه، والاحضرت.
ــ شما چه طور، بارون فریزندورف؟
ــ متاسفانه خیر، والاحضرت.
ــ شاید کنت براهه، پرسون، تاجر ابریشمی اهل استکهلم را بشناسند؟
لااقل کنت براهه لبخندی زد: «نخیر، والاحضرت.»
شاید مورنر که جزو اولین دوست های ژان باپتیست در سوئد بود، پرسون را می شناخت: «شما چه طور بارون مورنر؟»
ــ پرسون های زیادی در سوئد هستند، والاحضرت، این یک اسم رایج میان سوئدی هاست.
یک نفر شمع ها را خاموش کرد و پرده ها را کنار زد. خورشید بالا آمده بود. ژان باپتیست گفت: «فکر نمی کردم قرار است اساسنامه ی یک حزب را امضا کنم، کلنل ورد. حتی حزب اتحاد را.»
مورنر کنار ورد ایستاده بود: «ولی اعلی حضرت در لوبک گفته بودند...»
ــ بله، که نروژ و سوئد با هم یکی شوند. باید در این راه تلاش کنیم. این خواست تمام حاکمیت سوئد است نه یک حزب خاص. درضمن، اعلی حضرت در راس تمام احزاب هستند. شب بخیر آقایان یا بهتر است بگویم، صبح بخیر.
یادم نیست چه طور به اتاق خوابم رفتم. شاید ژان باپتیست بغلم کرده بود. شاید هم ماری با کمک فرناند.
ــ نباید با این آدم های جدید این قدر تند حرف می زدی، ژان باپتیست.
چشم هایم بسته بودند ولی حس می کردم کنار تختم است.
گفت: «سعی کن مرا کارل یوهان صدا کنی.»
ــ چرا؟
ــ این اسم جدیدم است. کارل از شارل می آید که اسم پدرخوانده ام است و یوهان همان ژان در زبان خودمان است... شارل ژان.
بعد با خودش تکرار کرد: «کارل یوهان... کارل یوهان چهاردهم... روی سکه ها ضرب می کنیم، کارلوس یوهانز. و شاهزاده خانم، دزیدریا.»
از جا بلند شدم: «نه... این خیلی بلند است! من می شوم، دزیدریا؟ تحت هیچ شرایطی قبول نمی کنم. متوجه شدی؟»
ــ این میل و اراده ی ملکه ی سوئد، مادرخوانده ات است. دزیره از نظر او یک اسم کاملاً فرانسوی است. تازه، دزیدریا خیلی خوش آهنگ است. باید بپذیری.
خودم را روی تخت انداختم: «تو فکر می کنی آدم می تواند یک دفعه فراموش کند چه کسی هست، چه بوده، و خودش را انکار کند؟ برویم سوئد و من بشوم ملکه؟ ژان باپتیست، فکر نمی کنم خیلی خوشم بیاید.»
اما ژان باپتیست گوش نمی کرد. داشت با اسم های جدید بازی می کرد: «شاهزاده دزیدریا... به لاتین می شود، محبوب، خواستنی. چه اسمی قشنگ تر از این برای شاهزاده ای که مردم انتخابش کرده باشند!»
ــ نه، ژان باپتیست، مردم مرا انتخاب نکرده اند. آن ها یک مرد قدرتمند می خواهند. یک زن ضعیف که دختر یک تاجر ابریشم است و فقط مسیو پرسون را می شناسد به چه دردشان می خورد؟
ژان باپتیست بلند شد: «باید یک دوش آب سرد بگیرم و نامه ای را که قرار است به امپراتور بنویسم دیکته کنم.» تکان نخوردم: «به من نگاه کن، دزیره... به من نگاه کن... می خواهم تقاضای تغییر تابعیت برای تو و اسکار و خودم بدهم. موافقی، مگرنه؟»
جواب ندادم. حتی نگاهش هم نکردم.
ــ دزیره... اگر تو مخالف باشی این کار را نمی کنم. صدایم را می شنوی؟
باز هم جواب ندادم.
ــ دزیره، اصلاً متوجه جریان هستی؟
آن وقت بود که نگاهش کردم. انگار دفعه ی اولی بود که می دیدمش، موهای تاب دار تیره اش روی پیشانی اش ریخته بودند. دماغ بزرگ و چشم های مطمئن اما گودرفته اش را نگاه کردم. به یاد کتاب های قانونی افتادم که در هانور می خواند، همان هایی که شاید راز ماندگاری اش بود.
به آرامی گفتم: «ناپلئون تاج زمین افتاده را برداشت. اما تو تاجت را از یک ملت می گیری، ملتی که هنوز پادشاه دارند. بله، ژان باپتیست، متوجه جریان هستم.»
ــ و تو و اسکار همراه من به سوئد می آیید؟
ــ اگر دزیره باشم... و...
دستش را روی گونه ام گذاشتم، خیلی دوستش دارم، خیلی!
و اگر قسم بخوری هیچ وقت مرا دزیدریا صدا نکنی!
ــ قسم می خورم، عزیزم.
ــ پس حالا اجازه بده ملکه ی سرزمین یخ ها بخوابد. برو دوش آب سردت را بگیر، کارل یوهان.
ــ اول با شارل ژان شروع کن تا عادت کنم، بعد، کم کم به کارل یوهان هم می رسیم.
ــ با شناختی که من از تو دارم مطمئنم خیلی زود عادت می کنی. حالا مرا ببوس، می خواهم ببینم بوسه ی یک شاهزاده ی واقعی چه مزه ای دارد.
ــ و یک شاهزاده خانم واقعی!
ــ عالی بود درست مثل بوسه ی ژان باپتیست برنادوت.
زیاد خوابیدم اما بدون آرامش. وقتی بیدار شدم احساس می کردم اتفاق بدی افتاده است. ساعت دو بود. دوی نیمه شب یا دوی بعدازظهر؟ صدای اسکار و یک مرد غریبه از توی باغ می آمد. روشنایی روز از لای پرده داخل اتاق شده بود. چرا تا این موقع خوابیده بودم؟ احساس سنگینی می کردم. اتفاقی افتاده بود ولی... چه اتفاقی؟
زنگ را به صدا درآوردم. مادام لافلوت و ندیمه ام با هم توی اتاق آمدند. تعظیم کردند: «والاحضرت، چه فرمایشی داشتند؟»
همه چیز یادم آمد.
با خودم فکر کردم، ای کاش بیدار نمی شدم، خواب یعنی بی خبری.
مادام لافلوت گفت: «ملکه ی هلند و ملکه ی اسپانیا پرسیده اند چه وقت می توانید آن ها را بپذیرید.»
ــ شوهرم کجاست؟
ــ با آقایان سوئدی در اتاق مطالعه هستند.
ــ اسکار در باغ با چه کسی بازی می کند؟
ــ دوک مشغول بازی با کنت براهه هستند.
ــ کنت براهه؟
مادام لافلوت لبخندزنان گفت: «آن کنت سوئدی جوان.»
ندیمه ام اضافه کرد: «اسکار یکی از شیشه های اتاق غذاخوری را شکست.»
مادام لافلوت سریع گفت: «شکستن شیشه شگون دارد.»
گفتم: «خیلی گرسنه ام.»
ندیمه ام تعظیمی کرد و رفت.
مادام لافلوت پرسید: «جواب ملکه ی اسپانیا و هلند را چه بدهم؟»
ــ سرم درد می کند، گرسنه هم هستم. فقط خواهرم را می بینم. به ملکه ی هلند بگویید... خودتان فکر کنید و یک چیزی بگویید. می خواهم تنها باشم.
لافلوت ادای احترام کرد.
این خم شدن ها دیوانه ام می کند. این کار را ممنوع می کنم.
بعد از صبحانه یا ناهار، نمی دانم غذایی را که در این ساعت خورده می شود چه باید نامید، بلند شدم. ایوت خم شد و من گفتم: «برو بیرون.» بعد، ساده ترین لباسم را پوشیدم و جلوی میز آرایش نشستم.
ملکه دزیدریا، ملکه ی سوئد. درحقیقت، دختر یک تاجر ابریشم از اهالی مارسی و همسر یک ژنرال سابق ارتش فرانسه. انگار تمام چیزهای دوست داشتنی من متعلق به گذشته اند. دو ماه دیگر سی سالم می شود. چهره ام نشان می دهد؟
صورتم گرد است، شاید هم خیلی گرد، و پوستم صاف. دیگر شیرینی جات نمی خورم. دور چشم هایم چروک های ریزی دیده می شود. امیدوارم خط خنده باشد. دهانم را به شکل خندیدن باز می کنم. چروک ها عمیق تر می شوند. دزیدریا. می خندم. دزیدریا! چه اسم زشتی! من هیچ وقت با مادرشوهر واقعی ام آشنا نشدم ولی می گویند عروس و مادرشوهر هیچ وقت آب شان توی یک جوی نمی رود. یعنی این مادرخوانده ی شوهرم از مادرشوهر واقعی ام بهتر است؟ من حتی اسم این مادرخوانده ی شوهرم را هم نمی دانم. راستی چرا سوئدی ها ژان باپتیست را انتخاب کرده اند؟... پنجره را باز کردم و مشغول تماشای باغ شدم.
اسکار فریاد زد: «شما دقیقاً رزهای ماما را نشانه گرفتید، آقای کنت.»
براهه ی جوان گفت: «نه، دوک جوان. شما باید توپ را در هوا بگیرید که به جایی نخورد... دوباره می اندازم.»
براهه توپ را پرتاب کرد و اسکار موفق شد آن را بگیرد. اسکار از آن طرف زمین چمن فریاد زد: «به نظر شما من هم می توانم مثل پاپا در جنگ ها پیروز بشوم؟»
براهه گفت: «پرت کنید... مستقیم.» اسکار توپ را پرت کرد و براهه جلوی سینه اش آن را گرفت. «خوب می اندازید.» و دوباره توپ را برای اسکار پرت کرد. توپ افتاد لای بته ی رز زرد. تمام بته های گل های رزم را دوست دارم.
اسکار گفت: «ماما عصبانی می شود.» و سرش را بلند کرد و مرا پشت پنجره دید: «بیدار شدی، ماما؟»
کنت براهه ی جوان تعظیم کرد.
ــ باید با شما حرف بزنم، جناب کنت، فرصت دارید؟
براهه اعتراف کرد: «یکی از شیشه های اتاق ناهارخوری تان را شکسته ایم، والاحضرت.»
خندیدم و گفتم: «امیدوارم دولت سوئد غرامتش را بپردازد.»
کنت براهه پاهایش را به هم زد و سلام نظامی داد: «درنهایت تاسف باید بگویم دولت سوئد تقریباً ورشکسته است.»
ــ فکرش را می کردم. صبر کنید، الان می آیم پایین.
روی یک نیمکت سفید، کنار زمین چمن، بین اسکار و کنت نشستم. آفتاب بی رمق ماه سپتامبر صورتم را نوازش می کرد. احساس کردم حالم بهتر شده است. اسکار پرسید: «ماما، نمی شود بعداً با کنت حرف بزنید؟ داشتیم بازی می کردیم.»
ــ نه. تو هم باید بادقت گوش کنی.
از داخل خانه صدای ژان باپتیست و چند نفر دیگر می آمد.
کنت براهه گفت: «فیلدمارشال کنت ون اسن، و اعضای سفارت امروز به سوئد برمی گردند تا جواب اعلی حضرت را به عرض پادشاه برسانند. مورنر این جا می ماند. اعلی حضرت او را آجودان مخصوص خودشان کرده اند. البته، پیکی قبلاً به استکهلم فرستاده شده است.»
سرم را تکان دادم، باید یک طوری شروع می کردم. ناگهان بی اختیار گفتم: «کنت عزیز، لطفاً صادقانه بگویید چرا سوئدی ها تاج و تخت را به شوهر من پیشنهاد کرده اند؟»
ــ اعلی حضرت شارل سیزدهم بچه دار نمی شوند و فعالیت های شوهر شما چند سال است که نظر مساعد سوئدی ها را...
حرفش را قطع کردم: «شنیده ام شاه مخلوع دیوانه بوده، درست است؟»
نگاه براهه روی برگ خشکی خیره ماند و گفت: «ما این طور فکر می کنیم.»
ــ چرا؟
ــ پدر ایشان، شاه گوستاو سوم، عقاید عجیب و غریبی داشتند. می خواستند سوئد کشور مقتدری باشد و به همین دلیل به روسیه حمله کردند. ارتش و دربار مخالف این عمل بودند. شاه برای این که به اشراف ثابت کنند تصمیم گیری در مورد جنگ یا صلح از اختیارات خودشان است به طبقات پایین جامعه روی آوردند...
ــ یعنی چه کسانی؟
ــ تجار، صنعتگران، روستایی ها و توده ی مردم.
ــ بعد چه شد؟
-خب، مجلس به نفع شاه رای داد و او در مقابل روسیه قد علم کرد. آن موقع سوئد خیلی مقروض بود و نمی توانست ارتش را تجهیز کند. درنتیجه، اشراف مجبور به مداخله شدند...
کنت هیجان زده شد و ادامه داد: «و بعد، در یک مجلس بالماسکه بود که عده ای با ماسک های سیاه اطراف شاه را گرفتند و به او تیراندازی کردند. شاه زخمی شد و زمین افتاد و فیلدمارشال ون اسن...» براهه با دست اشاره ای به طرف ساختمان کرد، به همان جهتی که صدای ژان باپتیست و بقیه می آمد. «بله، اسن شاه را روی دستش گذاشت. شاه مرد و برادرش، شاه فعلی، نایب السلطنه شد. وقتی گوستاو چهارم به سن قانونی رسید به تخت نشست اما متاسفانه خیلی زود معلوم شد دیوانه است...»
ــ این همان شاهی است که فکر می کند از طرف خدا برای نابودی امپراتور فرانسه برگزیده شده؟
کنت براهه سرش را به نشانه ی جواب مثبت تکان داد و عمیقاً در فکر فرو رفت.
اسکار پرسید: «چرا انتقام خون پدرش را نگرفت؟»
براهه گفت: «در آن شرایط بحرانی این کار دیوانگی بود، تمام اشراف در مقابلش بودند.»
گفتم: «داستان وحشتناکی است، ادامه بدهید، کنت عزیز.»
طوری نگاهم کرد که انگار بابت خنده آن حرف را زده بودم: «داستان وحشتناک؟»
ــ بقیه اش را تعریف کنید.
ــ گوستاو چهارم متون کتاب مقدس را مطالعه می کرد و تصورش این بود که باید فرانسه را نابود کند... البته فرانسه ی انقلابی را. به همین دلیل با دشمنان فرانسه متحد شد. و وقتی تزار روسیه با ناپلئون وارد مذاکرات صلح شد، به روسیه حمله کرد. ما در مقابل قدرت های بزرگ بودیم و به همین دلیل نابود شدیم. فیلدمارشال ون اسن، پومرانیا را در جنگ با شوهرتان... ببخشید... اعلی حضرت کارل یوهان، از دست داد و روس ها، فنلاند را از ما گرفتند. فنلاندمان...
مکث کوتاهی کرد: «و اگر شاهزاده ی پونت کوروو زمانی که با افرادشان در دانمارک بودند از اورسوند(۹) یخ زده عبور می کردند، دیگر امروز سوئدی وجود نداشت. مادام... علیاحضرت، سوئد پیشینه ی تاریخی دارد. کشور ما درگیر جنگ های زیادی بوده ولی ما می خواهیم... باقی بماند.»
لب هایش را گزید. براهه یک جوان خوش قیافه و با اصل و نسب است.
ــ افسران عالی رتبه ی ما تصمیم گرفتند به این قمار سیاسی پایان بدهند. سیزدهم مارچ سال گذشته، گوستاو چهارم را در قصر سلطنتی در استکهلم زندانی کردند. مجلس تشکیل جلسه داد و او را از سلطنت خلع کرد. تاج و تخت را به عمویش دادند، همان که زمانی نایب السلطنه بود و حالا پدرخوانده ی عالی جناب.
ــ حالا کجاست؟ این گوستاو دیوانه را می گویم.
ــ گمان می کنم در سوئیس باشد.
ــ پسر دارد، درست است؟
ــ بله، یک گوستاو دیگر. ولی مجلس سوئد تمام حق و حقوق سلطنت را از او سلب کرده است.
ــ چند سالش است؟
براهه بلند شد و برگ خشکی را که نگاهش می کرد برداشت و آن را میان انگشت هایش خرد کرد: «هم سن اسکار است.»
ــ بنشینید و بگویید گناه این گوستاو کوچک چیست.
کنت براهه شانه هایش را بالا انداخت: «گناهی ندارد. اما نمی شود به او اعتماد کرد. مردم می ترسند دیوانگی در خانواده ی گوستاوها ارثی باشد. این ها از یک خاندان بسیار قدیمی هستند و ازدواج های فامیلی زیادی داشته اند.»
خاندان واسا خیلی قدیمی هستند. آن ها قصد داشتند سوئد را به یک قدرت بزرگ تبدیل کنند حتی به قیمت نابودی مردم. برای رسیدن به این قدرت طبقه ی اشراف را نادیده گرفتند و به مردم سطح پایین روی آوردند. اشراف هم تحمل نکردند و او را ترور کردند: «این شاه جدید بچه ندارد؟»
براهه دوباره سر شوق آمد: «شارل سیزدهم و ملکه هدویگ الیزابت شارلوت(۱۰) یک پسر داشتند اما خیلی سال پیش مرد. شاه فعلی بعد از نشستن بر تخت سلطنت باید جانشینی برای خودش انتخاب می کرد و شاهزاده آگوستنبرگ، برادر زن پادشاه دانمارک را انتخاب کرد. شاهزاده، حکمران نروژ بودند و نروژی ها خیلی دوست شان داشتند. همه امیدوار بودند بعد از به تخت نشستن شاهزاده، نروژ و سوئد یکی بشوند اما شاهزاده آگوستنبرگ ماه می سال گذشته در یک تصادف کشته شدند و دوباره مجلس وارد عمل شد. والاحضرت نتیجه ی جلسه ی مجلس را می دانند.»
گفتم: «نتیجه را می دانم اما چه طور به چنین نتیجه ای رسیدند؟»
ــ همان طور که می دانید شوهرتان... ببخشید، اعلی حضرت، در لوبک تعدادی از مقام های ارتشی سوئد را بازداشت کرده بودند.
ــ بله. دو نفر از آن ها الان این جا هستند. بارون مورنر خاکی... راستی هنوز حمام نکرده اند؟... و بارون فری...
براهه تایید کرد: «بله، مورنر و بارون فریزندورف. در لوبک، شاهزاده پونت کوروو، این افسرهای جوان را برای شام دعوت کردند و در مورد وضعیت اروپا و آینده ی کشورهای شمالی توضیحاتی دادند. بسیار دقیق و از روی نقشه توضیح می دادند. وقتی افسرها به سوئد برگشتند، تقریباً متقاعد شده بودند که تنها ناجی سوئد شاهزاده پونت کوروو است. این تمام جریان بود، والاحضرت.»
ــ شما می گویید بعد از مرگ آگوستنبرگ مجلس نقش تصمیم گیری را به عهده گرفت. چه طور اشراف به این کار رضایت دادند؟ همان خانواده های با اصل و نسبی که از روی آوردن شاه شان به طبقات زیر دست ناراحت بودند!
کنت براهه مستقیم در چشم هایم نگاه کرد: «بیش تر افراد جوان طبقه ی اشراف در حال حاضر صاحب منصبان ارتشی هستند. تلاش ما در دفاع از فنلاند و پومرانیا بی فایده بود. ما نظریه های شاهزاده ی پونت کوروو را بیش تر قبول داشتیم و سعی کردیم بزرگان خانواده های مان را هم متقاعد کنیم. بعد از قتل، اتفاق هایی افتاد که برای همه معلوم شد باید برای سلطنت، به دنبال یک مرد قدرتمند باشیم.»
ــ بعد از قتل؟ یک قتل دیگر؟
ــ شاید والاحضرت نشنیده باشند، در مراسم عزاداری شاهزاده آگوستنبرگ، مارشال کنت آکسل ون فرزن(۱۱) به قتل رسیدند. در جاده ای نزدیک به قصر سلطنتی.
ــ فرزن؟
براهه لبخند زد: «معشوق سابق ملکه ماری آنتوانت مرحوم. مردی که تلاش کرد ملکه ی بیچاره و لویی شانزدهم را قاچاقی از فرانسه بیرون ببرد. در وارن(۱۲) همه شان را دستگیر کردند. کنت ون فرزن تا لحظه ی مرگ انگشتر ملکه ماری آنتوانت را در انگشت داشت. داستان غم انگیزی است...»
گفتم: «تمام داستان هایی که تعریف کردید، غم انگیز بودند. هرچه جلوتر می روید، غم انگیزتر می شوند.» با خودم فکر کردم، عجیب است، ماری آنتوانت معشوق سوئدی داشته، چه دنیای کوچکی!
ــ خب، چرا این کنت فرزن را کشتند؟
ــ چون یکی از دشمنان متعصب فرانسه ی جدید بود. درضمن، آگوستنبرگ می خواست به هر قیمتی که شده قبل از نابودی کامل سوئد با فرانسه صلح کند. شایعه شده بود، کنت فرزن ولیعهد را مسموم کرده است. البته مسخره بود... شاهزاده آگوستنبرگ موقع اسب سواری دچار سانحه شد. به هرحال، توده ی مردم که فرزن را مخالف مذاکرات صلح می دانستند در خیابان به او حمله ور شدند و آن قدر سنگ به طرفش پرتاب کردند که مرد. جریان در مراسم عزاداری آگوستنبرگ اتفاق افتاد.
ــ هیچ نیروی امنیتی ای آن جا نبود؟
براهه گفت: «سربازها دو طرف خیابان ایستاده بودند اما از جای شان تکان نخوردند. می گفتند شاه از این موضوع اطلاع داشته ولی هیچ اقدامی برای جلوگیری نکرده. فرزن، مخالف سیاست جدید، یعنی بی طرفی سوئد بود. بعد از قتل فرزن، دولت حاکم در استکهلم اعلام کرد هیچ تضمینی برای رعایت قانون در پایتخت وجود ندارد. بنابراین، مجلس به جای استکهلم در اوربرو(۱۳) تشکیل جلسه داد.»
اسکار حوصله اش سر رفته بود و داشت با چکمه اش روی گل ها نقش می کشید. خوشحالم که حواسش به ما نبود و داستان آن قتل ها را نشنید.
ــ بعد از قتل فرزن، طبقه ی اشراف متوجه می شوند که صاحب منصبان جوان ارتش، تشخیص شان در مورد شاهزاده ی پونت کوروو درست بوده. شاه درواقع به عنوان...
می خواست بگوید "قاتل"، اما نگفت.
ــ جنگ های ناموفق خزانه را خالی کرده است. تنها راه نجات، تجارت با انگلستان است. ولی فقط یک نفر، آن هم کسی که رابطه اش با ناپلئون خوب باشد می تواند سوئد را از این وضعیت اضطراری نجات بدهد. در حال حاضر دربار آن قدر فقیر شده که احترامش را از دست داده. خانواده ی سلطنتی تا چند وقت دیگر، قدرت پرداخت حقوق باغبان های قصر را هم ندارد. وقتی شایعه شد شاهزاده ی پونت کوروو ثروتمند هستند، نمایندگان تمام طبقات در مجلس به ایشان رای دادند.
اسکار پرسید: «ماما، واقعاً پاپا آن قدر پول دارد که می تواند حقوق همه ی باغبان ها را بدهد؟»
گفتم: «خیلی ها فکر می کنند آدم های خودساخته خیلی ثروتمندند. ظاهراً، توده ی مردم و اشراف زاده های سوئد هم همین طور فکر می کنند.»
فکر کردم، اولین باری که ژان باپتیست را دیدم، به من گفت: «آن قدر پول پس انداز کرده ام که بتوانم برای تو و بچه مان خانه ی کوچکی بخرم.» خانه ای کوچک برای من و پسرم... نه قصر سلطنتی سوئد را که اشراف زاده هایش ماسک می زنند و شاه شان را می کشند. نه قصری که مردمش جلوی آن مارشال مملکت شان را سنگ می زنند و سربازها از جای شان تکان نمی خورند... من چنین قصری نمی خواهم...
سرم را میان دست هایم گرفتم و گریه کردم.
اسکار دست هایش را محکم دور گردنم انداخت و گفت: «ماما، ماما!» اشک هایم را پاک کردم و به چهره ی جدی کنت چشم دوختم. آیا این مرد جوان می دانست چرا گریه می کنم؟
براهه گفت: «شاید نباید این جریانات را برای والاحضرت تعریف می کردم. ولی بهتر بود می فهمیدید.»
ــ خب، اشراف و صاحب منصبان ارتش و نماینده های طبقات پایین تر جامعه، شوهرم را انتخاب کرده اند اما خود شاه چه؟
ــ علیاحضرت، پادشاه از خاندان واسا هستند. مردی تقریباً مسن و بیمار که در جریانات اخیر ضربه های بسیاری خورده اند و خوب مقاومت کرده اند. این تغییر و تحولات سلطنتی واقعاً ذهن شان را درگیر کرده است، انتخاب پشت انتخاب و هیچ کدام هم به نتیجه ای نرسید. عاقبت ایشان تسلیم انتخاب آخر شدند...
عاقبت تسلیم شدند و ژان باپتیست را فرزندخوانده ی محبوب خود اعلام کردند: «ملکه از شاه جوان تر هستند، درست می گویم؟»
ــ ملکه پنجاه و چند سال دارند اما خیلی پرانرژی و باهوش هستند.
آهسته گفتم: «پس از من خوش شان نخواهد آمد.»
کنت براهه با لحنی ملایم گفت: «ملکه به خاطر وجود دوک سودرمانلند خیلی هیجان دارند.»
در همان موقع، مورنر از ساختمان بیرون آمد. تمیز و سرحال بود و گونه هایش برق می زدند. یونیفورم رسمی پوشیده بود. اسکار به طرفش دوید: «می خواهم نشان روی دکمه های تان را ببینم.» بعد، با انگشت هایش نشان های روی دکمه های یونیفورم مورنر را لمس کرد: «ببین ماما، سه تاج کوچک و یک شیر که تاج بر سرش گذاشته. چه نشان قشنگی.»
مورنر متفکرانه من و براهه را نگاه کرد. من که از چشم هایم معلوم بود گریه کرده ام و کنت جوان هم دستپاچه بود.
براهه گفت: «علیاحضرت مایل بودند کمی در جریان اخبار قصر سلطنتی قرار بگیرند.» مورنر ابروهایش را بالا انداخت.
اسکار هیجان زده پرسید: «حالا ما هم جزو خانواده ی واسا هستیم؟ اگر پاپا فرزند شاه شده پس همه ی ما واسا هستیم، مگرنه؟»
گفتم: «مواظب حرف زدنت باش اسکار، تو همیشه یک برنادوت هستی.» بعد، بلند شدم و روبه مورنر گفتم: «با من کاری داشتید، بارون مورنر؟»
ــ اعلی حضرت تقاضا کرده اند به اتاق مطالعه شان بروید.
اتاق مطالعه ی ژان باپتیست شکل عجیبی پیدا کرده بود. کنار میزش که همیشه پر از سند و کاغذ بود، حالا آیینه ی بزرگ رخت کن من قرار گرفته بود. ژان باپتیست داشت یونیفورم جدیدی می پوشید. سه خیاط دورش را گرفته بودند و دهان های شان پر از سوزن بود. سوئدی ها هم در اتاق بودند. لباس جدیدش را ورانداز کردم. یقه ی بلند یونیفورمش لبه ای ساده و طلایی داشت. اثری از برودری دوزی های یونیفورم مارشالی نبود. ژان باپتیست با اشتیاق خودش را در آیینه نگاه کرد: «زیر بغل راستش، تنگ است.» هر سه خیاط با هم هجوم بردند و قسمتی را که تنگ بود، شکافتند و دوباره سوزن زدند. ژان باپتیست پرسید: «عیب و ایرادی ندارد، کنت ون اسن؟» با این سوال، همه ی سوئدی ها دور ژان باپتیست جمع شدند. اسن سرش را به چپ و راست تکان داد اما فریزندورف دستش را روی سرشانه ی یونیفورم گذاشت و گفت: «با عرض پوزش از اعلی حضرت، انگار این جا کمی می کشد.» هر سه خیاط سرشانه ی لباس را بررسی کردند و اطمینان دادند که ایرادی ندارد، اما فرناند حرف آخر را زد: «مارشال، قربان، یونیفورم کاملاً اندازه تان است.»
ژان باپتیست گفت: «شال کمر، کنت ون اسن عزیز.» و شال کمر زرد و آبی کنت را باز کرد و آن را به کمر خودش بست: «مجبورید فردا بدون شال کمر به سوئد برگردید چون برای ملاقات رسمی فردا لازمش دارم. این شال در پاریس پیدا نمی شود. لطفاً به محض رسیدن به استکهلم سه شال مارشالی برایم بفرستید.» بعد متوجه من شد و گفت: «این یونیفورم سوئدی هاست... به من می آید؟» با حرکت سر جواب مثبت دادم: «فردا ساعت یازده به دیدن امپراتور می رویم. تقاضای ملاقات رسمی کرده ام، دلم می خواهد تو هم در کنارم باشی.» بعد روبه اسن گفت: «اسن، شال را کجا باید ببندم، بالای کمربند یا زیر آن؟»
ــ بالای کمربند، اعلی حضرت.
ــ عالی شد. لازم نیست کمربند شما را قرض بگیرم. همان کمربند یونیفورم مارشالی ام را می بندم ـ منظورم یونیفورم مارشالی فرانسه بود ـ کسی نمی بیند. دزیره، به نظر تو چه طور است، واقعاً به من می آید؟
همان موقع مادام لافلوت، ورود ژولی را اعلام کرد. وقتی پایین می رفتم صدای ژان باپتیست را شنیدم: «شمشیر و غلاف شمشیر سوئدی را هم لازم دارم.»
ژولی در آن پالتوی شرابی کوچک تر از همیشه به نظر می رسید. کنار پنجره ایستاده بود و متفکرانه باغ را تماشا می کرد: «مرا ببخش ژولی... منتظرت گذاشتم.»
ژولی عکس العمل عجیبی نشان داد. طوری نگاهم کرد که انگار بار اولی بود که هم دیگر را می دیدم و بعد خیلی محترمانه تعظیم کرد.
عصبانی شدم: «مسخره بازی درنیاور. به اندازه ی کافی از این کارها ناراحت هستم.»
ژولی گفت: «علیاحضرت، قصد مسخره بازی نداشتم.»
ــ بلند شو، صاف بایست و اذیتم نکن. از کی تا حالا یک ملکه جلوی یک شاهزاده تعظیم می کند؟
ژولی صاف ایستاد و گفت: «ملکه ی بدون سرزمین کجا و همسر یک شاه کجا! باید هم به تو احترام بگذارم. شوهر تو را مجلس و پادشاه انتخاب کرده اند و شوهر من آن قدر مخالف دارد که به کشور تحت حاکمیتش راهش نمی دهند. تبریک می گویم، عزیزم. از صمیم قلب تبریک می گویم.»
روی کاناپه ای کنارش نشستم و گفتم: «از کجا شنیدی؟ ما خودمان تازه دیشب خبردار شدیم؟»
ــ در تمام پاریس از شما حرف می زنند. تخت و تاج ما به خاطر فتوحات امپراتور است، درحالی که برنادوت را مجلس سوئد انتخاب کرده. دزیره... من هنوز گیجم. به هرحال... امروز ناهار در تیلری بودم. امپراتور فقط راجع به شما حرف می زد و سربه سر من می گذاشت.
ــ سربه سر تو می گذاشت؟
ــ بله. فکرش را بکن، تمام مدت می خواست مرا متقاعد بکند که ژان باپتیست تابعیتش را عوض می کند. من هم فقط خندیدم.
با تعجب نگاهش کردم: «خندیدی؟ چه چیز خنده داری در این موضوع وجود دارد؟»
ــ خب... این موضوع واقعیت ندارد، مگرنه؟
حرفی نزدم.
ــ هیچ کدام از ما به چنین کار وحشتناکی فکر هم نمی کنیم. ژوزف پادشاه اسپانیاست اما فرانسوی است. لویی، شاه هلند است اما کسی جرئت ندارد به او بگوید هلندی. ژروم و الیزا هم...
گفتم: «فرق می کند... مگر خودت همین چند لحظه پیش نگفتی وضع ما با شما فرق دارد؟»
ــ بگو ببینم، واقعاً می خواهید سوئدی بشوید؟
ــ ژان باپتیست که به طور قطع. من هم... بستگی دارد.
ــ به چی بستگی دارد؟
ــ بدون شک من هم باید به سوئد بروم. فکرش را بکن، سوئدی ها مرا دزیدریا صدا می کنند. به لاتین می شود، دلخواه، محبوب. خب، اگر بخواهم محبوب باشم باید آن جا بمانم.
ژولی گفت: «چرا چرند می گویی! معلوم است که محبوب آن ها می شوی.»
گفتم: «خیلی هم مطمئن نیستم. خانواده های اشرافی در سوئد خیلی قدیمی هستند... و مادرشوهرم...»
ژولی که یاد مادام لتیشیا افتاده بود، در مخالفت با من گفت: «مزخرف است! مادرشوهرها برای این عروس را دوست ندارند که پسرشان را می گیرد. ژان باپتیست که پسر واقعی ملکه نیست. تازه، پرسون هم در استکهلم است. حتماً محبت های پاپا و اتین را فراموش نکرده. کافی است فقط یک لقب اشرافی به او بدهی تا پایش به دربار باز شود.»
آهی کشیدم. ژولی متوجه جریان نشده بود: «درست متوجه نشدی.»
ولی ژولی حواسش به تیلری بود: «یک خبر باورنکردنی! امپراتریس حامله است. چه فکر می کنی؟ امپراتور دارد از خوشی می میرد. ناپلئون مطمئن است که بچه پسر است و او را پادشاه رم می خواند.»
ــ چند وقت از حاملگی امپراتریس می گذرد؟ یک روز؟
ــ نه، سه ماه...
ضربه ای به در خورد. مادام لافلوت اعلام کرد: «این آقایان سوئدی که امشب به استکهلم برمی گردند می خواهند از علیاحضرت اجازه ی مرخصی بگیرند.»
ــ راهنمایی شان کنید.
فکر نمی کنم هیچ کدام از این سوئدی ها از حالت چهره ی من متوجه وحشتم از آینده شده باشند. دستم را به طرف کنت ون اسن، وفادارترین طرفدار خاندان سلطنتی واسا دراز کردم. اسن گفت: «به امید دیدار در استکهلم.»
ژولی را تا ورودی راهرو همراهی کردم و در کمال تعجب، براهه ی جوان را آن جا دیدم: «مگر شما همراه کنت اسن به استکهلم نمی روید تا مقدمات ورود شوهرم را آماده کنید؟»
ــ تقاضا کرده ام به صورت موقت آجودان اعلی حضرت باشم. تقاضایم پذیرفته شده و در خدمت شما هستم.
کنت مانوس(۱۴) براهه ی جوان که بیش تر از نوزده سال نداشت با آن قد بلند، چشم های تیره ی براق و موهای تاب دار مثل اسکار، که از با اصل و نسب ترین خانواده های سوئد بود، حالا در خدمت مادموازل کلری سابق، دختر تاجر ابریشم اهل مارسی بود.
براهه با لحنی ملایم اضافه کرد: «تقاضا دارم افتخار همراهی تا استکهلم را به من بدهید.» به نظرم در دلش می گفت: «در کنار کنت براهه کسی جرئت ندارد به علیاحضرت بد نگاه کند.»
لبخند زدم. «متشکرم، کنت براهه. ولی واقعاً نمی دانم در مدتی که این جا هستید چه طور شما را سرگرم کنم.»
با اطمینان گفت: «علیاحضرت نگران نباشند. مطمئنم بالاخره فکری برایم خواهید کرد. تا آن موقع من با اسکار بازی می کنم... ببخشید، دوک سودرمانلند.»
خندیدم و کمی از دلهره ام نسبت به آینده کم شد. شاید آن قدرها هم که فکر می کردم وحشتناک نبود: «به شرط این که شیشه ها را نشکنید.»

ساعت یازده صبح قرار بود امپراتور ما را به حضور بپذیرد.
پنج دقیقه به یازده در اتاق انتظاری بودیم که ناپلئون ساعت ها آن جا آدم های مختلف را از دیپلمات گرفته تا ژنرال و شاهزاده و وزیرهای داخلی و خارجی، منتظر می گذاشت. به محض ورود ما سکوت سنگینی حکم فرما شد. همه به یونیفورم سوئدی ژان باپتیست خیره شدند و راه را برای ما باز کردند. ژان باپتیست به یکی از آجودان های امپراتور دستور داد ورود شاهزاده پونت کوروو و همسر و پسرش را به امپراتور اعلام کند.
احساس می کردم در جزیره ای غریب افتاده ایم، انگار هیچ کس ما را نمی شناخت. هیچ کس به ما تبریک نگفت. اسکار محکم به من چسبیده بود. همه ی کسانی که آن جا بودند از همه چیز خبر داشتند. مردمی بیگانه تاج و تخت شان را به ما تقدیم کرده بودند. تقاضای تغییر تابعیت و استعفای ژان باپتیست روی میز امپراتور بود. همه ما را با خشم نگاه می کردند انگار باعث ناراحتی شان بودیم. همه در دربار می دانستند که چه صحنه ی وحشتناکی در انتظار ماست؛ یکی از صحنه های برآشفتن امپراتور که در و دیوار کاخ به لرزه می افتاد. ژان باپتیست نگاهش به دو نگهبانی بود که جلوی در ایستاده بودند. انگار می خواست برای آخرین بار همه چیز را به دقت ببیند. خدا را شکر که امپراتور عادت داشت مردم را منتظر نگه دارد! زنگ ها یازده بار به صدا درآمدند و ساعت یازده شد. منشی مخصوص امپراتور، منوال(۱۵)، ظاهر شد: «اعلی حضرت، شاهزاده پونت کوروو و خانواده شان را به حضور می پذیرند.»
اتاق مطالعه ی امپراتور درست پشت اتاق انتظار است. در یک طرف این اتاق بسیار بزرگ، میز تحریر بزرگی قرار دارد. فاصله ی میز تا در ورودی اتاق آن قدر زیاد است که معمولاً امپراتور برای استقبال از دوست هایش تا میانه ی اتاق می آید. اما ما باید تمام مسیر را طی می کردیم. ناپلئون مثل مجسمه، بی حرکت پشت میزش نشسته بود... کمی به جلو خم شده و منتظر بود... من و اسکار جلوتر از ژان باپتیست به طرف میز رفتیم. نزدیک میز می توانستم صورتش را به وضوح ببینم... ماسک قیصر را به صورت داشت... فقط چشم هایش برق می زدند. پشت سرش، تالیران، دوک بنوان(۱۶)، وزیر امور خارجه و دوک کادور(۱۷) ایستاده بودند.
پشت سر ما، منوال، روی نوک پا حرکت می کرد.
هر سه نفر جلوی آن میز بزرگ ایستادیم. اسکار بین من و ژان باپتیست بود. تعظیم کردم. امپراتور هیچ عکس العملی نشان نداد و فقط خیره ژان باپتیست را نگاه کرد. در چشم هایش آتش خشم دیده می شد. بعد، از جا بلند شد، صندلی اش را به عقب هل داد و فریادزنان از پشت میز آمد: «چه طور جرئت می کنید با این یونیفورم جلوی امپراتور و فرمانده ی ارشدتان ظاهر شوید، جناب مارشال؟»
ژان باپتیست به آرامی جواب داد: «قربان، این یونیفورم مارشالی سوئد است.»
ــ و شما به خودتان جرئت داده اید با یونیفورم سوئدی به این جا بیایید. شما... یک مارشال فرانسه؟
چنان مثل دیوانه ها فریاد می کشید که هر لحظه ممکن بود سقف و دیوارها ترک بردارند.
ژان باپتیست گفت: «تصور نمی کردم اعلی حضرت به یونیفورم مارشال های شان اهمیت بدهند. خیلی وقت ها مارشال مورا، پادشاه ناپل را با لباس خاص خودشان در دربار دیده ام.»
جواب دندان شکنی داده بود. مارشال مورا با آن چهره ی کودکانه به کلاهش پر شترمرغ می زد و بیش تر وقت ها با شلوار مخصوص اسب سواری می آمد. این شوهرخواهر امپراتور، سلیقه ی خاصی در لباس پوشیدن داشت و با ابتکاراتی که به خرج می داد باعث خنده ی امپراتور می شد.
ــ فرق می کند. شما به خودتان اجازه داده اید در حضور امپراتور، یونیفورم سوئدی بپوشید.
بعد، مکث کرد و با خشم پایش را به زمین کوبید. اسکار سعی کرد پشت دامن من خودش را پنهان کند.
ــ جوابم را بدهید، مارشال!
ــ تصور می کردم این لباس برای این ملاقات مناسب تر باشد. قصد توهین نداشتم. البته، بنده هم به سهم خود ابتکاراتی انجام داده ام. اگر اعلی حضرت مایل باشند، نشان شان می دهم...
ژان باپتیست شال کمرش را بالا زد و کمربندش را نشان داد: «این کمربند یونیفورم سابقم است، قربان.»
ــ این مسخره بازی را کنار بگذارید، شاهزاده. بروید سر اصل مطلب.
ناپلئون خیلی تند حرف می زد. خوشبختانه، صحنه ی ترسناک اول نمایش تمام شد. عجب هنرپیشه ای بود! من که از روی پا ایستادن خسته شده بودم، فکر می کردم خیال ندارد ما را دعوت به نشستن بکند؟
ظاهراً چنین خیالی نداشت. پشت میزش ایستاد و به اسناد روی میز خیره شد... درخواست های ژان باپتیست.
ــ درخواست قابل ملاحظه ای است، شاهزاده. نوشته اید شاه سوئد شما را به فرزندخواندگی پذیرفته و اجازه خواسته اید تابعیت فرانسوی تان را لغو کنم. عجیب است، درکش کمی برایم مشکل است. گذشته را فراموش کرده اید؟ شاید هم علاقه ای به یادآوری گذشته ندارید، مارشال؟
ژان باپتیست لب هایش را به هم فشار می داد.
ــ واقعاً یادتان نمی آید؟ آن سرباز جوانی که ازمرزهای فرانسه ی جدید دفاع می کرد؟ آن سربازی که در جبهه های جنگ می جنگید؟ آن سربازی که از گروهبانی به ژنرالی رسید؟ آن سربازی که امپراتور به او نشان مارشالی داد!
ژان باپتیست ساکت بود.
ــ شما حتی خودسرانه از سرزمین مادری تان دفاع کردید.
بعد، لبخند زد، لبخندی آشنا و قدیمی: «از آن زمان خیلی می گذرد، شاید شما فراموش کرده باشید، یک بار حتی بدون اطلاع من فرانسه را نجات دادید. و من به شما گفتم، نمی توانم از خدمات چنین مارشالی صرف نظر کنم. یادتان نمی آید؟ یکی از روزهای ماه برومر بود. شاید در آن روزها اگر حاکمیت وقت دستور می داد شما و مورو مرا تیرباران می کردید! اما چنین دستوری صادر نشد. برنادوت... تکرار می کنم، چشم پوشی از خدمات شما برایم مشکل است.»
نشست و درخواست را کنار زد. بعد، سرش را بلند کرد و با صدایی محکم گفت: «ولی از آن جا که ملت سوئد شما را انتخاب کرده اند...» شانه هایش را بالا انداخت، خنده ی ملایمی کرد و ادامه داد: «و وارث تاج و تخت و هم چنین فرماندهی ارتش سوئد شده اید، بدین وسیله به شما اختیار پذیرش مقام های ذکر شده را می دهم. فقط همین.»
ژان باپتیست به آرامی گفت: «به این ترتیب، باید اعلی حضرت پادشاه سوئد را مطلع کنم که نمی توانم تاج و تخت را بپذیرم. مردم سوئد یک شاهزاده ی سوئدی می خواهند، قربان.»
ناپلئون از جا پرید: «مزخرف می گویید، برنادوت! برادرهای مرا ببینید... ژوزف، لویی، ژروم. هیچ کدام از تابعیت فرانسوی شان صرف نظر کرده اند؟ یا پسرخوانده ام، اوژن در ایتالیا؟»
ژان باپتیست جواب نداد. ناپلئون دوباره از پشت میز آمد و شروع به قدم زدن در اتاق کرد. چشمم به تالیران افتاد. اسقف سابق از شدت خستگی به عصایش تکیه داده بود. انگار به من چشمک زد! به چه فکر می کرد؟ به برنده شدن ژان باپتیست؟ ظاهراً که امیدی نبود.
ناگهان امپراتور مقابل من ایستاد. «شاهزاده خانم، گمان نمی کنم از دیوانگی خاندان سلطنتی سوئد اطلاع داشته باشید. پادشاه فعلی سوئد حتی حرف زدن هم بلد نیست. برادرزاده اش هم به دلیل نادانی از سلطنت خلع شده است!» بعد، دستی به پیشانی اش زد: «شاهزاده خانم، بگویید ببینم شوهرتان عقلش را از دست داده؟ یعنی آن قدر بی عقل است که به خاطر تاج و تخت سوئد از تابعیت فرانسوی اش دست می کشد؟»
ژان باپتیست به تندی گفت: «از اعلی حضرت تقاضا می کنم در حضور من به پادشاه شارل سیزدهم توهین نکنند.»
ناپلئون پرسید: «تالیران... آیا خاندان واسا دیوانه نیستند؟»
تالیران گفت: «اعلی حضرت، واسا از قدیمی ترین خانواده های اشرافی سوئد است و خانواده های قدیمی مستعد بیماری های مختلف هستند.»
ــ حالا چه می گویید، شاهزاده خانم؟ برنادوت برای شما و فرزندتان هم تقاضای ترک تابعیت کرده است؟
گفتم: «قربان، این کار الزامی است. بدون تغییر تابعیت، تاج و تخت به خانواده ی ما تعلق نمی گیرد.»
آیا درست جواب داده بودم؟ ژان باپتیست را نگاه کردم. اما ژان باپتیست حواسش جای دیگری بود. تالیران را نگاه کردم، انگار سرش را به نشانه ی تایید، مختصری تکان داد.
ــ اما یک نکته ی دیگر: استعفا از ارتش. این کار عملی نیست، برنادوت.
امپراتور دوباره پشت میزش برگشت و شروع به مطالعه ی درخواستی کرد که قبلاً خوانده بود: «من بدون مارشال هایم نمی توانم درگیر جنگ های تازه ای بشوم.» بعد، مکث کرد، انگار کمی تردید داشت: «اگر انگلستان تسلیم نشود، درگیر جنگ های تازه ای خواهیم شد و آن زمان به شما احتیاج خواهم داشت. شما مثل همیشه باید فرمانده ی ارتش ما باشید. چه پادشاه سوئد باشید و چه نباشید. ارتش سوئدی شما بخشی از ارتش بزرگ فرانسه می شود. فکر می کنید من...» لبخندی غیرمنتظره زد و چهره اش ده سال جوان تر شد: «فکر می کنید من فرماندهی ساکسون ها را به کسی غیر از شما می سپارم؟»
ــ در فرمان اعلی حضرت بعد از جنگ واگرام، به این نکته اشاره شده بود که ساکسون ها حتی یک گلوله هم شلیک نکرده اند، با این وصف، فرمانده ی ساکسون ها هرکسی می تواند باشد. فرماندهی را به نی(۱۸) بدهید، قربان. نی خیلی جاه طلب است، مدت ها زیر نظر من کار می کرد.
ــ ساکسون ها بودند که واگرام را فتح کردند. درضمن، تحت هیچ شرایطی فرماندهی را به نی نخواهم سپرد. شما هم می توانید یک سوئدی بشوید فقط در صورتی که مارشال فرانسه باقی بمانید. جاه طلبی های مارشال هایم برایم قابل درک است. علاوه براین، شما توانایی اداره ی یک کشور را دارید، در هانور این موضوع به من ثابت شد. شما حاکم برجسته ای هستید، برنادوت.
ــ از شما تقاضا می کنم با استعفایم از ارتش فرانسه موافقت کنید.
ناپلئون مشتش را روی میز کوبید.
گفتم: «پاهایم درد گرفته اند، می توانم بنشینم، قربان؟» امپراتور نگاهم کرد. روشنایی از چشم هایش رخت بربسته بود. انگار چشمی تلسکوپی را وارونه گرفته بود و تصاویر را کوچک تر از اندازه ی واقعی شان می دید. انگار در دوردست صحنه ای را می دید: دختری در باغ، دختر جوانی با او مسابقه می داد و او اجازه می داد دختر برنده شود...
به آرامی گفت: «اوژنی، در صورت ملکه شدن، مجبور خواهید بود ساعت های طولانی بایستید. خواهش می کنم... بنشینید. بهتر است همگی بنشینیم.»
به این ترتیب، همه دور میزش نشستیم: «کجا بودیم؟... می خواهید از خدمت ارتش استعفا بدهید، شاهزاده پونت کوروو؟ و در کنار ارتش ما به عنوان متحد ما بجنگید، البته نه به عنوان ارتش فرانسه؟ درست متوجه شدم؟»
و فقط در این لحظه بود که در چهره ی وزیر امور خارجه آثار علاقه مندی به آن مکالمه نمایان شد. پس، ناپلئون این را می خواست. دوستی با سوئد.
اگر تقاضای رسمی شما را می پذیرم، تنها به این دلیل است که نمی خواهم برای مارشال هایم مانع تراشی کنم، حتی اگر یکی از مارشال هایم بخواهد فرزندخوانده ی شاهی بیمار بشود. مردم سوئد خیلی زیرکانه عمل کرده اند، آن ها برای اثبات دوستی شان با فرانسه یکی از مارشال های ما را انتخاب کرده اند. اگر قبل از انتخاب با من مشورت می کردند، ترجیحاً یکی از برادرهایم را پیشنهاد می کردم. ولی این کار را نکردند و با انتخاب شان ما را غافلگیر کردند... به شما تبریک می گویم، شاهزاده ی عزیز.
ــ ماما... من از امپراتور نمی ترسم.
تالیران و دوک کادور لب های شان را به هم فشار دادند و جلوی خنده شان را گرفتند. ناپلئون متفکرانه اسکار را نگاه کرد و گفت: «تعجب می کنم چرا برای این بچه یک اسم شمالی انتخاب کردم؟ در صورتی که آن زمان در صحرای سوزان مصر بودم.» بعد، با صدای بلند خندید و ضربه ای روی شانه ی ژان باپتیست زد: «زندگی چه بازی های عجیبی دارد، برنادوت!» و روبه من گفت: «احتمالاً شنیده اید که علیاحضرت در انتظار یک پسر هستند؟»
ــ بله. مرا در خوشحالی تان شریک بدانید، قربان.
ناپلئون یک بار دیگر اسکار را نگاه کرد: «متوجه هستم که چرا باید سوئدی بشوید، برنادوت. این کار باید تشریفات قانونی داشته باشد. به خصوص برای فرزندتان. شنیده ام شاه نادان خلع شده هم یک پسر دارد. حواس تان به آن پسر تبعیدی باشد، برنادوت. متوجه هستید؟»
ناپلئون موقعیت ما را درک کرده بود و حالا می خواست به طریقی برای آینده مان نقشه بکشد. به هرحال ما به مقصود خود رسیده بودیم.
ــ منوال، نقشه ی کشورهای شمالی را بیاور!
کره ی بزرگ روی میز امپراتور در حد یک اسباب بازی است. وقتی نقشه ای در سر دارد، منوال نقشه های بزرگ جغرافیایی را برایش می آورد: «بیایید نزدیک تر، برنادوت.» ژان باپتیست روی دسته ی صندلی امپراتور نشست. ناپلئون نقشه را روی زانوهایش پهن کرد. فکر کردم، احتمالاً بارها در مناطق جنگی این طور کنار هم نشسته اند و نقشه کشیده اند.
ــ سوئد، برنادوت! سوئد نظم اروپا را رعایت نمی کند. این جا گوتبورگ(۱۹) است. در این جا کالاهای انگلیسی تخلیه می شوند و از راه استرالسوند(۲۰) به پومرانیا می روند. و از آن جا، پنهانی به آلمان می روند.
تالیران آهسته گفت: «و به روسیه.»
ــ دوستم، تزار، متاسفانه به اندازه ی کافی به این مسائل توجه نمی کند. کالاهای انگلیسی به کشور دوست ما، روسیه می روند و باید بگویم ریشه ی مشکل در سوئد است. شما، برنادوت، باید این مشکل را حل کنید. و اگر لازم بود به انگلستان اعلان جنگ بدهید.
منوال، مذاکرات را یادداشت می کرد و تالیران با علاقه مشغول تماشا بود.
دوک کادور با لحنی رضایتمندانه گفت: «هماهنگی سوئد با بقیه ی کشورهای اروپایی به نفع ماست. فکر می کنم از این بابت بتوانیم روی شاهزاده پونت کوروو حساب کنیم.»
ژان باپتیست ساکت بود.
امپراتور گفت: «شما نمی خواهید چیزی بگویید، شاهزاده؟»
ژان باپتیست چشم از نقشه برداشت: «مسلماً با تمام توان در جهت حفظ منافع سوئد تلاش می کنم.»
ــ و منافع فرانسه؟
ژان باپتیست بلند شد، با دقت نقشه را لوله کرد و به دست منوال داد.
ــ تا آن جا که من می دانم، دولت اعلی حضرت و دولت سوئد مشغول مذاکره برای بستن پیمان عدم تجاوز هستند. این پیمان درنهایت می تواند به پیمان دوستی بیانجامد. به این ترتیب، من هم می توانم به کشور سوئد خدمت کنم و هم به کشور سابقم، فرانسه.
کشور سابق.. اصطلاح خوشایندی نبود. ژان باپتیست خسته به نظر می رسید. خطوط صورتش نمایان تر شده بودند.
امپراتور گفت: «شما شاهزاده ی یکی از مناطق کوچک تحت سلطه ی فرانسه هستید. اما مجبورم شما را از حکمرانی آن جا خلع کنم، گرچه عایدی خوبی را از دست می دهید.»
ژان باپتیست گفت: «در درخواستم این موضوع را هم ذکر کرده ام، قربان.»
ــ ظاهراً خیال دارید مثل یک شهروند معمولی وارد سوئد بشوید! اگر مایل باشید، به پاس خدمت هایی که کرده اید می توانم لقب شاهزاده را برای شما باقی بگذارم.
ژان باپتیست سرش را به چپ و راست تکان داد و مخالفتش را نشان داد: «ترجیح می دهم لقب را برگردانم اما اگر اعلی حضرت قصد دارند از خدماتم قدردانی کنند، می خواستم تقاضا کنم به برادرم که در پائو است لقب بارون بدهند.»
ناپلئون تعجب کرد: «برادرتان را با خودتان به سوئد نمی برید؟ آن جا می تواند کنت یا دوک بشود.»
ــ نخیر. نه برادرم و نه هیچ یک از اعضای خانواده ام را به سوئد نمی برم. پادشاه سوئد فقط مرا به فرزندخواندگی قبول کرده اند نه تمام بستگانم را. مطمئن باشید قربان، می دانم چه کار می کنم.
همه بی اختیار امپراتور را نگاه کردند. چه تاج ها که او بر سر بستگانش نگذاشته بود!
ناپلئون گفت: «فکر می کنم حق با شما باشد، برنادوت.» و بلند شد. همه بلند شدند. بعد، درخواست ژان باپتیست را برای آخرین بار نگاه کرد: «دارایی های تان در فرانسه؟ در لیتوانی؟ در وستفال؟ تکلیف این دارایی ها چیست؟»
ــ خیال فروش شان را دارم، قربان.
ــ برای پرداخت بدهی های خاندان واسا؟
ــ بله. و برای ساختن خاندان برنادوت در سوئد.
ناپلئون دستش را به طرف قلم برد و بار دیگر به من و ژان باپتیست نگاه کرد: «برنادوت، با امضای این سند، شما، همسرتان و فرزندتان تابعیت فرانسه را از دست می دهید. امضایش کنم؟»
ژان باپتیست سرش را به نشانه ی جواب مثبت تکان داد. چشم هایش را بسته بود و لب هایش را به هم می فشرد.
ــ این امضا به معنای قبول استعفای شما از ارتش نیز هست، امضا کنم، برنادوت؟
ژان باپتیست دوباره سرش را تکان داد. دستم را به طرفش دراز کردم. زنگ ها ساعت دوازده را اعلام کردند. از حیاط کاخ صدای شیپور آمد، وقت تعویض نگهبان ها بود. صدای شیپور صدای قلم امپراتور را در خود گم کرد.
این بار، راه میان میز امپراتور و در اتاق را تنها طی نکردیم. ناپلئون دستش را روی شانه ی اسکار گذاشته بود و ما را همراهی می کرد. منوال در را باز کرد. دیپلمات ها، ژنرال ها، حقوقدان ها و وزرا، در مقابل امپراتور تعظیم کردند.
ناپلئون خطاب به آقایان گفت: «مایلم همراه من به اعلی حضرت، وارث تاج وتخت سوئد و علیاحضرت و هم چنین فرزند تعمیدی ام تبریک بگویید.»
اسکار گفت: «من دوک سودرمانلند هستم.»
ناپلئون گفت: «بله، فرزند تعمیدی ام، دوک سودرمانلند.»
در راه بازگشت به خانه، ژان باپتیست گوشه ی کالسکه خودش را جمع کرده بود. هیچ کدام چیزی نگفتیم ولی هم دیگر را درک می کردیم. در خیابان آنژو، عده ای جمع شده بودند و فریاد می زدند: «زنده باد برنادوت، زنده باد برنادوت...» درست مثل شب کودتا، همان شبی که مردم انتظار داشتند ژان باپتیست در دفاع از جمهوری، مقابل ناپلئون بایستد.
جلوی خانه، کنت براهه، بارون گوستاو مورنر و چند سوئدی غریبه ی دیگر که حامل پیغام از استکهلم بودند، منتظر ما ایستاده بودند.
وقتی از جلوی سوئدی ها رد می شدیم، ژان باپتیست گفت: «معذرت می خواهم آقایان، من و علیاحضرت ترجیح می دهیم تنها باشیم.» اما این طور نشد. فوشه، دوک اوترانتو، در سالن بود. رئیس پلیس به تازگی مغضوب دربار شده بود چون پنهانی با انگلیسی ها مذاکره کرده و ناپلئون پی برده بود. به محض دیدن ما از جایش بلند شد و یک دسته گل رز قرمز را که از تیرگی به سیاهی می زد، به من تقدیم کرد.
ــ تبریک می گویم، فرانسه به شما افتخار می کند...
ژان باپتیست گفت: «تعارف را کنار بگذارید، فوشه. من دیگر فرانسوی نیستم.»
ــ می دانم، اعلی حضرت، می دانم.
گفتم: «پس، عذر ما را بپذیرید. فعلاً نمی توانیم کسی را بپذیریم.»
وقتی بالاخره تنها شدیم، روی کاناپه کنار هم نشستیم. آن قدر خسته بودیم که انگار کیلومترها راه رفته بودیم. بعد از مدت کوتاهی، ژان باپتیست بلند شد، به طرف پیانو رفت و با یک انگشت شروع به نواختن کرد. "سرود مارسی". فقط با یک انگشت بلد بود پیانو بزند و فقط یک آهنگ؛ سرود مارسی.
گفت: «امروز برای آخرین بار ناپلئون را دیدم.»
و تنها یک بخش از سرود را چندین بار تکرار کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب دزیره جلد دوم

مثل جلد یک زیبا
در 2 سال پیش توسط ate...slu
عالیه هم مانند جلد اولش زیبا و جالبه:-)
در 8 ماه پیش توسط tab...390
جلد دوم هم مانند جلد اول عالی آغاز می‌شود اما هرچه به پایان نزدیک می‌شویم داستان کمی خسته‌کننده و گسسته می‌شود که البته با توجه تاریخی بودن آن قابل درک است. خواندن‌اش خالی از لطف نیست.
در 2 سال پیش توسط ارکین زاهدی
عالی
در 6 ماه پیش توسط kimia bayani
تقاطع عشق، ادبیات و تاریخ. برای من بهترین کتابی بود که می‌تونستم بخونم :-) کتاب رو صرفا به خاطر خریدن مجموعه عاشقانه‌های کلاسیک خوندم و فکر نمی‌کردم یه روز انقدر دوستش داشته باشم.
در 9 ماه پیش توسط مجید عسگری بیدهندی
مثل جلد یک محبوب من
در 3 ماه پیش توسط asi...190
عالیه...یعنی میتونم بگم عالی هم واسش کمه چ ترجمه عالی و روانی من که کلی کیف کردم وقت خوندن این کتاب
در 6 ماه پیش توسط فائزه برازش