فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کویر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غلو

کتاب غلو
درآمدی بر افکار و عقاید غالیان در دین

نسخه الکترونیک کتاب غلو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۳۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب غلو

غلوّ در جوامع انسانی يكی از بيماری‌های فكری است كه انسان را به انحطاط می‌كشاند و جلوی رشد و ترقّی را می‌گيرد. همه اقسام غلوّ زيان‌آور و خطرآفرينند، غلوّ درباره پيشوا و مراد و قطب، غلوّ درباره پيغمبر و امام و اعتقاد به خدائی‌شان، غلوّ درباره حضرت علی و گفتن اين جمله صغير اصفهانی در مذهب عارفان آگاه اللّه‌ علی، علی است اللّه‌ اعتقاد به اينكه علم امام غيرمتناهی است، اعتقاد به اينكه امام علم حضوری به همه امور غيبی و مافی‌الضّمير مردم دارد و به علم حضوری می‌داند فلان كس مشغول دزدی است و فلان كس مشغول زناست و فلان كس مشغول قتل يك انسان مظلوم است و علم حضوری دارد كه فلان غذا مسموم است و آن را می‌خورد، و اين‌كه در روايات آمده است: پنج چيزی كه در آخر سوره لقمان است علم آنها مختصّ به خداست و جز خدا كسی آنها را نمی‌داند صحيح نيست و امام آنها را به علم حضوری می‌داند، اعتقاد به اينكه امام قبل از آنكه به امامت برسد بايد همه حقايق را بداند و به همه امور غيبی به علم حضوری احاطه داشته باشد، اعتقاد به اينكه همانطور كه ماشاءَاللّه‌ُ كانَ ماشاءَالْاِمامُ كانَ و هيچ فرقی بين خدا و امام در اين جهت نيست، اعتقاد به اينكه عيسی و مادرش مريم معبود انسان‌ها هستند. همه اموری كه ذكر شد از اعتقادات جمعی از ايرانيان و بعضی از عُلماست. كتاب حاضر به اين منظور نوشته شده است كه ثابت كند اين‌گونه اعتقادات مخالف عقل و مخالف اسلام است و كسانی كه اين‌گونه اعتقادات را دارند بايد از اين راه بازگردند و به آنچه مقتضای عقل و اسلام است معتقد شوند. اميد است اين كتاب چنين اثری داشته باشد كه اگر چنين باشد ما به هدف خود رسيده‌ايم

ادامه...

بخشی از کتاب غلو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اوّل: غلوّ یک جریان فکری انحرافی

غلوّ چیست؟

خطّ غُلوّ یک جریان فکری انحرافی است که در تاریخ طولانی بشر همیشه وجود داشته است و معنای غلوّ این است که انسان چیزی یا کسی را از آن حدّی که هست بالاتر بداند و مثلا:
۱. بگوید: حضرت مسیح(ع) خدا یا فرزند خداست.
۲. یا بگوید: حضرت مریم(ع) معبود انسانهاست.
۳. یا بگوید: حضرت علی(ع) خالق بشر یا اداره کننده دستگاه آفرینش است.
۴. یا بگوید: چون ابراهیم فرزند خردسال رسول خدا(ص) وفات کرد در خورشید کسوف و گرفتگی حاصل شد.
۵. یا بگوید: فلان مجتهد هر فتوایی می دهد به تصویب امام غائب(ع) رسیده است و ممکن نیست خطا باشد.
۶. یا بگوید: فلان درخت نظرگاه است و اگر کسی پارچه ای به شاخه آن ببندد حاجتش روا می شود.
۷. یا بگوید: چون خورشید منبع نور و منشا حیات است درخور پرستش است و باید برای آن سجده کرد.
۸. یا بگوید: رودخانه گنگ در هندوستان مقدّس است و هرکس در فلان روز در آن شنا کند تبرّک می شود و گناهانش آمرزیده و حاجتش روا می گردد.
۹. یا بگوید: فلان نوع از گاو مقدّس است و لایق پرستش و ادرارش موجب تبرّک.
و ده ها مثال دیگر.
و در آنجا که این «غلوّ» و اعتقاد افراطی به صورت یک سنّت دیرپا درآمده باشد گاهی طرفداران آن به اندازه ای به اعتقاد افراطی خود پای بند هستند که در راه دفاع از آن با مخالفان آن می جنگند و احیاناً در راه بُت یا گاو قربانی می شوند!

اسلام با غلوّ مبارزه می کند

اسلام که دین همه پیغمبران است، یکی از برنامه های اصلی اش مبارزه با غلوّ دینی و کوشش در راه ارشاد افراد غالی و افراطی بوده و هست و مثلاً قرآن کریم در مورد غلوّ مسیحیان حسّاسیت زیادی نشان داده و در آیات بسیاری از قبیل آیات ۵۹ از سوره آل عمران و ۱۷۱ و ۱۷۲ از سوره نساء و ۷۲، ۷۳، ۷۵، ۷۷، ۱۱۶ و ۱۱۷ از سوره مائده و ۳۰ و ۳۱ از سوره برائه از عقیده غلوّآمیز مسیحیان درباره حضرت مسیح و مادرش به شدّت انتقاد کرده است تا آنجا که درباره آنان عبارت «قاتَلَهُمُاللّه » را به کار برده است (سوره برائه آیه ۳۰). یعنی خدا بکشد آنان را یا خدا لعنت کند آنان را.
در یازده آیه مزبور خداوند مسیحیان را که درباره حضرت مسیح و مادرش غلوّ کرده بودند و آن دو را معبود خود می دانستند نکوهش می کند و از آنان می خواهد از این عقیده انحرافی برگردند.
در یک جا می فرماید: «یا اَهْلَ الْکتابِ لا تَغْلوُا فی دینِکم وَلا تَقُولُوا عَلَیاللّه ِ اِلاّالْحَقَّ اِنَّما الْمَسیحُ عیسی بْنُ مَرْیمَ رَسُولُاللّه ِ وَ کلِمَتُه اَلْقاها اِلی مَرْیمَ وَ رُوْحٌ مِنْه...» (نساء، ۱۷۱).
یعنی ای اهل کتاب در دین خود غلوّ نکنید و بر خدا جز حق نگویید مسیح عیسی بن مریم فقط رسول خدا و کلمه او است که او را به مریم القاء کرده و روحی است از او.
و در جای دیگر می فرماید: «لَقَدْ کفَرَالَّذینَ قالُوا: اِنَّاللّه َ هُوَالْمَسیحُ بْنُ مَرْیم وَ قالَالْمَسیحُ یا بَنی اِسْرائیلَ اعْبُدُواللّه َ رَبّی وَ رَبَّکمْ اِنَّهُ مَنْ یشْرِک بِاللّه ِ فَقَدْ حَرَّمَاللّه ُ عَلَیهِ الْجَنَّه...»(مائده، ۷۲).
یعنی کافر شدند و حق را پوشاندند آنان که گفتند: خدا همان مسیح بن مریم است و مسیح گفت: «ای بنی اسرائیل بندگی کنید خدا را که ربّ من و ربّ شماست بی تردید هرکس به خدا شرک آورد خدا بهشت را بر چنین کسی حرام کرده است.
و نیز می فرماید: «... وَ اِذْقالَ اللّه ُ یا عیسی بنَ مَرْیم ءَ اَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ: اِتَّخِذُوْنی وَ اُمّیَ اِلهَینِ مِنْ دُوْنِاللّه قالَ: سُبْحانَک ما یکوُنُ لی اَنْ اَقُوْلَ مالَیسَ لی بِحَقٍّ اِنْ کنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَه...»(مائده، ۱۱۶).
یعنی و آنگاه که خدا گفت: «ای عیسی بن مریم آیا تو به مردم گفتی: مرا و مادرم را جز خدا معبود خود بگیرید؟ عیسی گفت: تو منزّه هستی مرا نمی رسد چیزی را بگویم که برای من حق نیست اگر این سخن ناحق را گفته باشم تو خود می دانی.
به احتمال قوی این شرح حقیقت حال و به تعبیر دیگر: زبان حال است که در آیه فوق بیان شده است. نه اینکه واقعاً در خارج این سخنان بین خدا و حضرت مسیح ردّ و بدل شده باشد و در یک زمانی خدا از حضرت عیسی(ع) پرسیده باشد که آیا تو به مردم گفتی: مرا و مادرم را معبود خود بگیرید؟ و عیسی جواب داده باشد: نه، چنانکه سید مرتضی عَلَمُ الهُدی طابَ ثراه در آیه: «وَ اِذْ اَخَذَ رَبَّک مِنْ بَنی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهم ذُرّیتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُم عَلی اَنْفُسِهِم: اَلَسْتُ بِرَبِّکم قالُوا: بَلی...»(اعراف، آیه ۱۷۲) فرموده است: این آیه بیان زبان حال را می کند که به طور مستمر وجود دارد و زبان تکوین و آفرینش را توضیح می دهد نه اینکه خدا در زمان سابق از بنی آدم سوال کرده باشد که: «آیا من ربّ شما نیستم؟» و آنان گفته باشند: «چرا تو ربّ ما هستی» (امالی المرتضی، چاپ مصر، ج ۱، ص ۳۰). برگردیم به اصل مطلب.
از آیات قرآن که درباره غلوّ مسیحیان نازل شده است معلوم می شود این عقیده در آنان وجود داشته است که حضرت مسیح و مادرش معبود و درخور پرستش هستند.

علت این غلوّ چیست؟

در تفسیر آیه ۷۲ از سوره مائده از محمدبن کعب نقل کرده اند که پس از رفع حضرت عیسی(ع) از بین صد نفر از علمای بنی اسرائیل چهار نفر انتخاب شدند که درباره عیسی(ع) نظر بدهند پس یکی از آنان گفت: آیا غیر خدا کسی غیب می داند؟ گفتند: نه. گفت: چون حضرت عیسی غیب می دانست باید گفت: او خداست و تا هنگامی که خواست در زمین ماند و سپس به آسمان صعود کرد. و دیگری گفت: ما عیسی را می شناسیم و مادرش را نیز می شناسیم و چون ممکن نیست خدا مادر داشته باشد، باید گفت: حضرت عیسی خدا نیست بلکه فرزند خداست و عالم دیگر گفت: خود حضرت عیسی می گفت: «من بنده خدا و روح و کلمه او هستم که به مریم القاء کرده است و من همان را که خود عیسی گفته است درباره وی می گویم. پس آنگاه این علماء در اجتماع مردم ظاهر شدند و هریک عقیده خود را درباره حضرت مسیح گفتند و از اینجا مسیحیان به پیروی از این سه عالم سه گروه شدند و یک گروه گفتند: عیسی خداست و گروه دیگر گفتند: پسر خداست و گروه سوم گفتند: بنده خدا و روح و کلمه او است که به مریم القاء کرده است...»(تفسیر الدّرالمنثور، ج ۲، ص ۲۹۹).
اگر این داستان را معتبر بدانیم از آن معلوم می شود فقط دو گروه از پیروان حضرت عیسی(ع) درباره او غلوّ کرده اند، نه همه آنان و علّت این غلوّ استدلال جاهلانه دو نفر از علمای دینی بنی اسرائیل بوده است که خود آن دو عالم و مردم چون به حضرت مسیح عشق و علاقه داشتند و زمینه ذهنی آنان آماده بود آن را پذیرفتند. پس باید گفت: علت غلوّ این دو گروه درباره حضرت عیسی(ع) جهل و عشق بوده است که قرآن کریم از آنان خواسته است از اسارت جهل و عشق بیرون آیند و به حکم عقل برگردند، مانند آن عالم دیگر اسرائیلی که به حکم عقلش غلوّ را نپذیرفت و گفت: حضرت عیسی نه خداست و نه پسر خدا بلکه بنده خدا و روح کلمه اوست که به مریم القاء کرده است.

غلوّ درباره ابوحنیفه

همانطور که عشق و جهل سبب شد که پیروان حضرت عیسی(ع) درباره او غلوّ کنند، همین عشق و جهل پیروان بسیاری از شخصیت های دیگر را نیز برانگیخت تا درباره پیشوایان خود غلوّ کنند و درباره آنان فضائلی را جعل نمایند و از جمله پیروان فقه حنفی درباره ابوحنیفه صاحب این مکتبِ فقهی به طور شگفت آوری غلوّ کرده و فضائلی را برای او جعل کرده اند تا آنجا که او را از انبیاء نیز بالاتر برده و مثلاً درباره او نوشته اند:
«از کرامات ابوحنیفه(۱) یکی این بود که جناب خضر(ع) تا پنج سال هر روز صبح به محضر ابوحنیفه می آمد و احکام اسلام را از او می آموخت، پس آنگاه که ابوحنیفه از دنیا رفت، حضرت خضر(ع) با خدا مناجات کرد و گفت: خدایا اگر من نزد تو منزلت دارم به ابوحنیفه اذن بده که از قبرش هر روز صبح به من درس بدهد تا شرع محمّد(ص) را به طور کامل از او بیاموزم. خدا درخواست خضر را پذیرفت و ابوحنیفه را در قبر زنده کرد و خضر مدّت بیست و پنج سالِ دیگر هر روز صبح نزد قبر ابوحنیفه حاضر می شد و شرع اسلام را از او می آموخت. پس آنگاه که جناب خضر(ع) درس خود را تکمیل کرد، خدا به او وحی کرد که آنچه را از ابوحنیفه آموختی به قُشیری تعلیم کن...» (الامام الصّادق والمذاهب الاربعه، ج ۱، ص ۲۹۹).

تذکر

اگر عبد عالمی که در سوره کهف ذکر شده و موسی مامور شد از او علم بیاموزد حضرت خضر(ع) باشد و اگر موسی همان کلیماللّه باشد که از پیغمبران اولواالعزم است چنان که اکثر مفسّرین گفته اند (مجمع البیان، ج ۳، ص ۴۸۰). در این صورت باید گفت: مقام ابوحنیفه دو درجه از حضرت موسی(ع) پیغمبر بزرگ خدا بالاتر بوده است زیرا حضرت خضر(ع) در علومی که به حضرت موسی آموخت یک درجه از موسی بالاتر بوده و ابوحنیفه نیز در علومی که در مدت سی سال به خضر آموخت یک درجه از خضر بالاتر بوده است و درنتیجه ابوحنیفه از نظر مقام علمی دو درجه از حضرت موسی(ع) بالاتر بوده است! ببینید غلوّ در فضائل به کجا رسیده است؟!
ضمناً اگر قرار بود خدا ابوحنیفه را زنده کند که خضر از او علم بیاموزد چرا او را به مدت بیست و پنج سال در قبر زندانی کرد و به خضر گفت: برو سرِ قبر ابوحنیفه و از او علم بیاموز؟! خدا با ابوحنیفه چه دشمنی داشت که او را از برگشتن به فضای آزاد دنیا محروم کرد و در قبر محبوسش نمود؟!

ابوحنیفه احیاءکننده دین خدا

خطیب بغدادی به چند واسطه از محمدبن یزید و او از سلیمان بن قیس و او از ابوالمعلّی و او از ابان بن ابی عیاش و او از انس از رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمود:
«سَیاْتی مِنْ بَعْدی رَجُلٌ یقالُ لَهُ النُّعْمانُ بنُ ثابِت وَ یکنَّی اَبُوحَنیفَه لَیحْیینَّ دینُاللّه وَ سُنَّتی عَلی یدَیه» (تاریخ بغداد، ج ۲، ص ۲۸۹).
یعنی در آینده بعد از من مردی خواهد آمد که نامش نعمان بن ثابت و کنیه اش ابوحنیفه است بدون تردید دین خدا و سنّت من به دست او زنده خواهد شد.
خطیب می گوید: این حدیث، باطل و جعلی است و محمّدبن یزید متروک الحدیث و سلیمان بن قیس و ابوالمُعلّی هر دو مجهولند و ابان بن ابی عیاش متهم به دروغگویی است.(۲)
این راویان از قول پیغمبر خدا(ص) درباره امام جعفر صادق(ع) که معاصر ابوحنیفه بوده است نقل نکرده اند که فرموده باشد در آینده دین خدا و سنّت من به دست مردی از ذرّیه من که نامش جعفربن محمّد و کنیه اش ابوعبداللّه است زنده خواهد شد بلکه به عکس همفکران آنان از قول امام جعفر صادق(ع) نقل کرده اند که اززنده شدن سنّت جدّش پیغمبر به دست ابوحنیفه سخن گفته و او را رهبر ربّانیون خوانده است: اینان از قول ابوالبختری آورده اند که گفته است:
«ابوحنیفه بر جعفربن محمد(ع) وارد شد پس آنگاه که نظر آن حضرت بر ابوحنیفه افتاد فرمود: گویا می بینم که تو سنّت جدّم را پس از فرسودگی زنده می کنی و تو پناهگاه هر غمزده و فریادرس هر غصّه داری خواهی بود مردم متحیر به وسیله تو سالک راه خواهند شد و هدایت خواهند یافت و خدا تو را کمک می کند و توفیق می دهد تا ربّانیون را در راه هدایت رهسپار سازی» (الغدیر، ج ۵، ص ۲۴۰، چاپ نجف).
این ابوالبُختری راوی این حدیث همان وهب بن وهب است که رجال شناسان درباره او گفته اند: ابوالبُختُری دروغگوترین خلق خداست و بعضی از اخبار او در کافی کلینی نیز آمده است.
تو گویی امام جعفر صادق(ع) خود مشغول زنده کردن سنّت جدّش پیغمبر نیست و چشم امیدش فقط به ابوحنیفه است که در آینده، اسلام و سنّت پیغمبر اکرم(ص) را زنده کند و به فریاد بیچارگان درمانده و غمزدگان بی پناه برسد!

ابوحنیفه در دامن امام صادق(ع)

بعضی از طرفداران ابوحنیفه احتمالاً برای جلب توجّه شیعه داستان دیگری ساخته و گفته اند، هنگامی که پدر ابوحنیفه فوت شد، ابوحنیفه طفل صغیری بود و امام جعفر صادق(ع) مادر ابوحنیفه را به همسری گرفت و ابوحنیفه در دامن امام بزرگ شد و علوم خود را از وی گرفت. حالا چگونه ممکن است ابوحنیفه طفل صغیر باشد و در دامن امام صادق(ع) بزرگ شود درحالی که او سه سال از امام صادق(ع) بزرگ تر است، زیرا تولّد ابوحنیفه سال هشتاد هجری است و تولّد امام صادق(ع) سال هشتاد و سه یعنی سه سال بعد از تولّد ابوحنیفه؟! درهرحال این چیزی است که گفته و نوشته اند (الامام الصّادق والمذاهب الاربعه ۱، ص ۲۹۳).
ضمناً آنان که درباره ابوحنیفه جعل فضائل کرده اند قبلاً توافق نکرده اند تا سخنانشان هم آهنگ باشد، چون بعضی از آنان ابوحنیفه را معلّم خضر می دانند که در اینصورت از پیغمبران بالاتر است و نیازی ندارد که علومش را از امام صادق(ع) بگیرد درحالی که بعضی او را تربیت شده دامن امام صادق(ع) شمرده اند که علومش را از آن حضرت گرفته است!

چند فضیلت دیگر

اینک به چند فضیلت دیگر که برای ابوحنیفه ساخته اند فهرست وار اشاره می کنیم:
۱. گفته اند: حضرت مسیح وقتی که برمی گردد از ابوحنیفه تقلید می کند و به مذهب او حکم و داوری می نماید!
۲. گفته اند: ابوحنیفه در هر شب دو رکعت نماز می خواند که در هر رکعتی همه قرآن را می خواند!
۳. گفته اند: ابوحنیفه چهل سال در شب نخوابید و نماز صبح را با وضوی نماز عشاء خواند!
۴. گفته اند: یک گوسفند گم شده بود، ابوحنیفه پرسید: یک گوسفند چند سال عمر می کند؟ گفتند: ده سال، ابوحنیفه، ده سال گوشت نخورد که مبادا گوشت آن گوسفندِ گم شده باشد و صاحبش راضی نباشد!
۵. گفته اند: ابوحنیفه در یک محل هفتاد هزار بار به طور متوالی قرآن را ختم کرد. یعنی تا هفتادهزار بار قرآن را ختم نکرد از جای برنخاست! (الامام الصادق والمذاهب الاربعه ۱، ص۲۹۹).
باید دانست که اگر ابوحنیفه هر ختم قرآن را در مدّت یک ساعت بخواند باید حدود هشت سال تمام نخوابد و نخورد و با کسی سخن نگوید و از درس و بحث و فتوا دادن و کسب و کار خودداری کند و در این مدت فقط قرآن بخواند. البته این صرف فرض است که در هر ساعت یک ختم قرآن خوانده شود وگرنه هر ختم قرآن اگر خیلی با شتاب خوانده شود، حداقل ده ساعت وقت لازم دارد و در این صورت باید ابوحنیفه حدود هشتاد سال بدون خور و خواب و کارهای دیگر به طور متوالی شب و روز قرآن بخواند، درحالی که همه عمر ابوحنیفه هفتاد سال بوده است!
ببینید غلوّ در فضائل چگونه چشم بصیرت مریدان دلباخته را کور می کند؟!
۶. گفته اند: خداوند در تورات صفات ابوحنیفه را ذکر کرده و بشارت داده است که در آینده چنین شخصیت عظیمی به وجود خواهد آمد.
۷. گفته اند: خداوند به ابوحنیفه خطاب کرد و گفت: من تو را و همه کسانی را که تا روز قیامت بر مذهب تو خواهند بود مشمول غفران و بخشش خود قرار داده ام.
۸. گفته اند: پیغمبر اسلام(ص) بر داود پیغمبر غبطه برد که در امت او لقمان حکیم بود و در امت اسلام نیست. از اینرو جبرئیل نازل شد و پیغمبر اسلام را بشارت داد که در امت اسلام ابوحنیفه به وجود خواهد آمد که حکمت او از حکمت لقمان برتر است (الامام الصادق والمذاهب الاربعه ۱، ص ۲۹۳).
در اینجا سوالی پیش می آید که: جناب لقمان در عصر حضرت داود(ع) بود و او را یاری می داد و از حکمت خود بهره مند می ساخت و غبطه و تاسف پیغمبر اسلام در نقل مزبور از این است که چرا مثل لقمانی در عصر او نیست و لابد مقصود خود لقمان است نه علم و حکمت او زیرا علم و حکمت لقمان و بیش از آن را خدا به پیغمبر اسلام آموخته است. حالا اگر خدا بخواهد غبطه و تاسف رسول اکرم را برطرف کند باید ابوحنیفه را در عصر آن حضرت خلق کند تا پیشوای اسلام از رویت او بهره مند شود! نه اینکه هفتاد سال بعد از رحلت پیغمبر اسلام ابوحنیفه را به دنیا آورد.
آیا خدا درست به غبطه و آرزوی پیغمبر اسلام توجه نکرده و در اینجا دچار غفلت شده است که ابوحنیفه را با چند دهه تاخیر در سال هشتاد هجری به دنیا آورده است؟!
باید گفت: فضیلت سازان تحت تاثیر عشق و جهل نتوانسته اند درست بیندیشند و برای امام خود عالمانه فضیلت بسازند تا مورد اعتراض واقع نشوند و این اثر طبیعی عشق افراطی به امام و پیشواست که عقل را فلج می کند و جهل را حاکم می سازد، به طوری که مرید دلباخته نمی فهمد در مدح مرادش چه می گوید.

مقدّمـه

در نیمه دوّم قرن دوّم هجری جمعی از غالیان افراطی از قبیل مغیره بن سعید و ابوالخطّاب و همفکرانشان چون مفضّل بن صالح ابوجمیله و عبداللّه بن قاسم حَضرَمی و دیگران مکتب غلوّ را تاسیس کردند و برای ترویج مسلک خود روایاتی ساختند و به ائمّه اهل بیت نسبت دادند تا مردم سخنشان را قبول کنند و با اینکه ائمه(ع) شدیداً با این غالیان مبارزه می کردند آنان توانستند تاحدّ زیادی مسلک خود را ترویج کنند و جا بیندازند. این گروه منحرف افکار خود را در قالب حدیث می ریختند و به ائمّه(ع) نسبت می دادند و عدّه ای را مامور کرده بودند تا به صورت عوامل نفوذی خود را طرفدار ائمّه معرفی کنند و بعد از آنکه اطمینان اصحاب ائمّه را جلب کردند کتاب های اصحاب ائمّه را بگیرند به نام اینکه می خواهند اخبار آنها را رونویس کنند آنگاه اخبار جعلی را وارد کتاب های رونویس شده می کردند و اصل کتاب ها را به صاحبان آنها برمی گرداندند. این کتاب های رونویس شده تکثیر می شد و بین مردم منتشر می گشت درحالی که کسی نمی دانست این اخبار جعلی که در این کتابها هست به دست صاحبان اصلی این کتاب ها نوشته نشده و از مجعولات غالیان است و بدینگونه کتاب هایی که مشتمل بر روایات جعلی و غلوّآمیز بود همه جا منتشر می شد و به شهرهای دیگر می رفت و در همه دنیای اسلام رواج می یافت آنگاه مرحوم کلینی که فرضاً می خواست روایات را از کتاب های اصحاب ائمّه بگیرد و در کتاب کافی بنویسد از کتاب هایی که به نام اصحاب ائمّه بود و در بازار و نزد ورّاقان وجود داشت این اخبار را می گرفت و در کتاب کافی می آورد و مثلاً روایتی که می گوید: «قرآنی که خدا بر پیغمبرش نازل کرد هفده هزار آیه بوده و بیشتر آن از بین رفته است، این حدیث را کلینی از کتاب علی بن حَکم نابینا گرفته و در کافی آورده است و به ظنّ قوی آن را یکی از غالیان اخباری مسلک که قائل به تحریف قرآنند جعل کرده است تا تحریف قرآن را ثابت کند کلینی هم از روی حسن ظنّ آن را در کافی آورده و احتمالاً به مضمون آن معتقد گشته است.
و مثلاً مفضّل بن صالح ابوجمیله که یک غالی دروغگو است (خلاصه الرّجال علّامه حلّی، ص ۲۵۸) چون معتقد بوده است که امام حسین(ع) دانسته برای کشته شدن حرکت کرده و عمداً خود را به کشتن داده است این مطلب را در قالب حدیثی ریخته و در کتاب خود آورده است. او می گوید: خداوند در لوحی نوشته بود که امام حسین(ع) باید با یک عدّه از اصحاب خود برای کشته شدن حرکت کند و این لوح را جبرئیل برای پیغمبر اکرم آورد که به ائمّه بدهد و در این لوح برای هر امامی دستور خاصّی نوشته بود که باید هر امامی مهر مربوط به خود را از نامه بگشاید و هرچه زیر آن نوشته است اجرا کند، پس آنگاه که نوبت به امام حسین(ع) رسید مهر مربوط به خود را از نامه گشود و دید زیر آن نوشته است: تو باید همراه اقوامی برای شهادت بیرون بروی و امام به همین دستور اِلهی عمل کرد و عمداً برای کشته شدن رفت، این مطلب را مفضّل بن صالح ابوجمیله به نامه خدایی نسبت داده است تا اگر کسی گفت: شرعاً جایز نیست کسی عمداً خود را به کشتن بدهد بگوید این دستور خاصّ خدایی، مافوق قانون و موازین شرعی است و کسی حق چون و چرا درباره آن ندارد. مرحوم کلینی این حدیث را در کافی از کتاب ابی جمیله چنین آورده است: «... فَلَمّا تُوفِّیَ الْحَسَنُ وَ مَضی فَتَحالْحُسَینُ اَلْخاتَمَ الثّالِثَ فَوَجَدَ فیها اَنْ قاتِلْ فَاقْتُلْ وَ تُقْتَلُ وَاخْرُجْ بِاَقْوامٍ للشَّهادَهِ لاشَهادَهَ لَهُمْ اِلاّ مَعَک...» (اصول کافی جلد ۱، ص ۲۸۰). ظنّ غالب این است که خود کلَینی به مضمون این حدیث معتقد شده و با اطمینان خاطر آن را در کافی ثبت کرده است و سپس دیگران با اعتماد به کلَینی مضمون این حدیث را قبول کرده و به آن استدلال نموده اند. مثلاً مرحوم آیهاللّه حاج میرزا ابوالفضل زاهدی قمی در کتاب مقصدالحسین، صص ۲۷ و ۲۸ نوشته است: حدیث «وَاخْرُجْ بِقَوْمٍ اِلَی الشَّهادَهِ» دلیل این است که امام حسین(ع) دانسته به قصد کشته شدن حرکت فرموده است. و این از شخصیتی مانند او خیلی عجیب است که نه توجّه دارد به اینکه راوی این حدیث ابوجمیله کذّاب است و نه توجّه دارد به اینکه مضمون این حدیث با موازین شرعی سازگار نیست چون طبق دلیل های شرعی جایز نیست کسی عمداً خود را به کشتن بدهد مرحوم سیدِ مرتضی عَلَم الهُدی به نقل شیخ طوسی در جزء چهارم تلخیص الشّافی می فرماید: حرام است که انسان خود را عمداً به کشتن بدهد، ولی افراد خوش باور مانند مرحوم زاهدی که خیلی زود به هر حدیثی اعتماد می کنند به مضمون این حدیث معتقد شده و آن را تکرار می کنند و هم اکنون بسیاری از اهل منبر بر مبنای همین حدیث مجعول قیام امام حسین(ع) را برای مردم تحلیل می کنند که امام مامور بوده است عمداً خود را به کشتن بدهد و آنقدر این مطلب را تکرار کرده و می کنند که برای آنان و نیز برای بعضی از مردم به صورت یک فرهنگ درآمده است! حالا در اینجا سوالی پیش می آید که با توجّه به اینکه عمل امام حسین(ع) برای مردم الگو و حجّت است آیا پیروان ائمّه باید تا قیامت برای کشته شدن حرکت کنند و هرگز برای تشکیل حکومت و سرنگونی ظالمان اقدام نکنند و بدینگونه تا ابد ظالمان بر سر کار باشند و پیروان ائمّه سرکوب شوند؟! اگر چنین بود امام خمینی برای سرنگونی حکومت ظلم و تشکیل حکومت اسلامی اقدام نمی کرد، امام خمینی که خود یک فقیه آگاه بود و قیام امام حسین(ع) را درست تحلیل می کرد به پیروی از آن امام شهید قیام کرد و همان کاری را که امام حسین(ع) می خواست انجام دهد با شایستگی انجام داد و به نتیجه رسید. آیا این عمل امام خمینی کافی نیست که ما را راهنمایی کند و به واقعیت قیام امام حسین(ع) واقف گرداند؟ بدون شک کافی است و بنابراین نباید به سخن کسانی که می گویند: امام حسین(ع) عمداً خود را به کشتن داد توجّه کرد بلکه باید آن را مردود شمرد.

حدیث عبداللّه بن قاسم حضرمی

عبداللّه بن قاسم حضرمی که نجاشی درباره او می گوید: کذّاب است حدیثی را که به امام صادق(ع) نسبت داده اند بدینصورت نقل می کند: اَیُّ اِمامٍ لا یعْلَمُ ما یصیبُهُ وَ اِلی ما یصیرُ فَلَیسَ ذلِک بِحُجَّهٍ لِلّهِ عَلی خَلْقِه (اصول کافی، ج ۱، ص ۲۵۸) یعنی هر امامی که نداند چه چیزی به او می رسد و به سوی چه سرنوشتی می رود او حجّت خدا بر خلقش نخواهد بود. این حدیث با آیه ۹ سوره احقاف مخالف است زیرا در آیه مزبور آمده است: «قُلْ ما کنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ ما اَدْری ما یفْعَلُ بی وَ لابِکمْ اِنْ اَتَّبِعُ الّا ما یوحی اِلَیَّ وَ ما اَنَا اِلّا نَذیرٌ مُبینٌ» یعنی ای پیغمبر! به مردم بگو: من اوّلین پیغمبر نیستم و من نمی دانم چه به سرم می آید و نمی دانم چه بر سر شما می آید من پیروی نمی کنم مگر آنچه را که به من وحی می شود و من نیستم مگر انذارکننده آشکار. این آیه صریحاً می گوید: «پیغمبر از سرنوشت خود و امّتش آگاه نیست ولی حدیث این راوی کذّاب می گوید: «هر امامی که از سرنوشت خود آگاه نباشد او حجّت خدا نخواهد بود و معلوم است که مقام امام از مقام پیغمبر پایین تر است و در جایی که پیغمبر از سرنوشت خود آگاه نباشد امام به طریق اَولی از سرنوشت خود آگاه نیست.
جای تاسّف است که جماعتی از اهل علم و صاحبان قلم برای اثبات علم غیب امام به حدیث این راوی کذّاب عبداللّه بن قاسم حضرمی استدلال کرده اند و از جمله آنان استاد مصباح یزدی در کتاب راهنماشناسی، ص ۴۸۲ حدیث مزبور را آورده و برای اثبات علم غیب امام به آن استناد کرده است. استاد مصباح درحالی که غرق در عشق امام بوده است این حدیث را برای اثبات علم غیب امام آورده و در آن حال دیگر فکر نکرده است که سند این حدیث صحیح است یا نه و نیز این حدیث موافق قرآن است یا نه؟ درحالی که ما وظیفه داریم حدیث مخالف قرآن را دور بیندازیم. حدیثی که استاد مصباح به آن استناد کرده است هم مخالف قرآن است و هم راوی آن کذّاب است، آیا با چنین حدیثی می توان راهنماشناسی کرد و به محتوای آن معتقد شد؟ این حدیث خواننده کتاب راهنماشناسی مصباح را گمراه می کند و برای طُلّاب جوان سمّ قاتل بلکه مهلک تر از سمّ است زیرا سمّ فقط به بدن انسان آسیب می رساند ولی این حدیث عقل و اندیشه را می کشد. لازم است کسانی که ادّعای راهنمایی مردم را دارند کمی بیشتر دقّت و تامّل داشته باشند تا ندانسته دیگران را گمراه نکنند.
و باید دانست که غیر از استاد مصباح جمع دیگری از اهل قلم نیز برای اثبات علم غیب امام به همین حدیث جعلی استناد کرده اند که اسامی آنان را ذیلاً می آوریم:

۱. محمدحسین مظفّر در کتاب علم امام، ص ۵۳
۲. سید احمد فهری زنجانی در کتاب سالار شهیدان، ص ۲۳۶
۳. مرتضوی لنگرودی در کتاب یک تحقیق عیمق تر، ص ۵۴
۴. اشعری و آل طآه در کتاب یک بررسی مختصر، ص ۱۶
۵. علی کاظمی در کتاب راه سوّم، ص ۳۳
۶. عطایی خراسانی در کتاب ضمیمه افسانه کتاب، ص ۵۱۱
۷. محمدعلی انصاری قمی در کتاب دفاع از حسین شهید، ص ۴۳
۸. علی اکبر غفّاری در مقدّمه کتاب بررسی تاریخ عاشورا، ص ۳۰.

می بینیم که چگونه جماعتی از اهل قلم مانند استاد مصباح فریب حدیث مجعول این راوی کذّاب عبداللّه بن قاسم حضرمی را خورده و برای اثبات علم غیب امام به حدیث این مرد کذّاب استناد کرده اند!
این که گروهی از اهل قلم فریب حدیث جعلی این مرد کذّاب را خورده اند دلیل است که غالیان توانسته اند جماعت معتنابهی از اهل قلم را به دنبال خود بکشانند و مکتب غلوّ را تقویت کنندو این به ما می فهماند که این غالیان تاحدّ زیادی در کار خود موفق شده و به هدفشان رسیده اند و از اینجا می فهمیم که مکتب غلوّ همه جاگیر شده و استاد و شاگرد را فراگرفته است و اینجاست که انسان متعهّد احساس وظیفه می کند که باید در مقابل این جریان فکری انحرافی بایستد و حقایق را بگوید. در این شرایط بر اهل علم فرض است که دست به کار شوند و با این سم مهلک غلوّ مبارزه کنند و کتاب حاضر که به نام «غلوّ» نامگذاری شده است به همین منظور به رشته تحریر درآمده و بر صاحبان اندیشه و خرد عرضه شده است. و امیدواریم که این خدمت ناچیز به درگاه خدای خردپرور مقبول افتد، انشاءاللّه .

تهران، مهرماه ۱۳۸۳
صـالحی نجف آبادی

نظرات کاربران درباره کتاب غلو

کتاب بسیار جالبی بود واقعا از خواندنش لذت بردم. انچه در کتاب به ان پرداخته شده بود: بررسی برخی احادیث ونقل قولهای غلو و یا جعل شده از ائمه اطهار به شکلی دقیق و بحث پیرامون علل پیدایش غلو در احادیث بود ، دریک مثلث شوم از سه جهت: ۱-غلو در روایات به دلیل دشمنی با ائمه،۲- جعل به دلیل عشرت طلبی وایجاد توجیه شرعی و مباح جلوه دادن گناهان ۳-غلو به دلیل حب وعلاقه زیاد به ائمه .مثال برای احادیث غلوشده و از طرفی تحلیل واثبات جعل انها بسیار جالب بودند.مثل کشتی گرفتن حضرت علی (ع) با شیطان، غلو در تعداد شاگردان امام صادق (ع) ،غلو در فضیلت تلاوت قران،تصویر عایشه بر پارچه بهشتی،معاویه درباغی زیر عرش و مثالهای جالب بسیاری از این دست. دین اسلام نیز یکی از برنامه های اصلیش مبارزه با غلو دینی وکوشش در راه ارشاد افراد غالیست کما اینکه این مطلب نیز درقران درباره غلو مسیحیان درباره حضرت مسیح ومادرش نیز بارها اورده شده است.
در 4 ماه پیش توسط پرنیان
کتاب خیلی جالبی بود
در 2 سال پیش توسط مسعود شایگان
نویسنده از پیشگامان معاصر در مبارزه با غلو میباشد. کتاب شهید جاوید ایشان در پیش از انقلاب تلقی غیر مرسومی را درباره قیام امام حسین نسبت به روحانیون سنتی ارایه داد. روحانیونی که برای اطلاع داشتن از غیب امام حسین محدوده ای بسیار وسیع لحاظ کرده بودند و الگو بودن را عملا ناممکن میکردند.
در 2 سال پیش توسط ایمان صالحی