فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب منم ملاله

کتاب منم ملاله

نسخه الکترونیک کتاب منم ملاله به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب منم ملاله

ملاله یوسف زی، دختری است که هدف گلوله طالبان قرار گرفت، بیهوش شد و از طریق پاکستان، وی را به انگلستان منتقل کردند، تحت درمان قرار گرفت و شگفتا که مرگ را جواب کرد. خودش می گوید: «بعضی ها می گویند هرگز برنمی گردم، اما قویاً ایمان دارم که برمی گردم، بریدن از کشوری که دوستش داری چیزی نیست که هر کس آرزویش را داشته باشد.» ملاله حالا یکی از دختران جوان و مبارز پاکستانی برای حق تحصیل زنان در کشورش می باشد... کتاب منم ملاله شرح تلاش برای ایجاد حق زندگی برابر برای زنان در پاکستان و موانع دشوار فراوان آن است.

ادامه...

بخشی از کتاب منم ملاله

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


بخش اول: قبل از طالبان

سوری سوری په گولو راشی
دبی ننگای آواز درامه شه مینه

Sorey sorey pa golo rashey
Da be nangai awaz de ra ma sha mayena

افتخارم آن است که بدن سوراخ سوراخ شده ات با گلوله را بغل کنم
تا اینکه خبر بزدلیت در جبهه های جنگ را دریافت کنم
(ادبیات سنتی پشتو)

۱: دختری متولد می شود

وقتی متولد شدم مردم روستا با مادرم همدردی کردند و هیچ کس به پدرم تبریک نگفت. من صبحگاه، هنگامیکه آخرین ستاره چشمک می زد، سر رسیدم. ما پشتون ها این را به عنوان یک نشانه ی خوش یمن به حساب می آوریم. پدرم پولی برای بیمارستان یا یک زن قابله نداشت و از این رو یکی از همسایه ها به مادرم کمک کرد. اولین بچه ی خانواده آرام به دنیا آمد ولی من لگد زنان و جیغ زنان. من در سرزمینی به دنیا آمدم که در آن برای جشن تولد پسران شلیک می کنند در حالی که دختران را در پشت پرده ای قایم می کنند و نقش آنان در زندگی صرفاً پخت و پز و بچه به دنیا آوردن است.
برای اکثر پشتون ها وقتی دختری به دنیا می آید یک روز تیره و تار به حساب می آید. پسر عموی پدرم، جهان شیرخان یوسف زی، یکی از معدود افرادی بود که برای جشن تولدم آمد و حتی مقداری پول به من هدیه داد. با این وجود او یک نمودار درختی که نشانگر روابط خانوادگی ایل و تبارمان یعنی "دالوخل یوسف زی" بود را با خود آورد که مستقیماً به جد پدر بزرگم می رسید و فقط مرد ها را نشان می داد. پدرم ضیاء الدین با اکثر مردان پشتو متفاوت است. او نمودار درختـی را گرفت و از کنار اسمش خطی شبیه به یک آب نبات چوبی
کشید و در انتهای آن نوشت "ملاله". پسر عمویش با تعجب خندید. پدرم اهمیت نداد. او می گوید بعد از اینکه به دنیا آمدم به چشم هایم نگاه کرد و بعد از آن، دوستم داشت. او به مردم گفت: "من می دانم این بچه یک جورهایی فرق دارد." او حتی از دوستانش خواست میوه ی خشک، شیرینی و سکه به داخل گهواره ام بیندازند، چیزی که ما معمولا برای پسرها انجام می دهیم.
نام "ملالی" اهل میوند، بزرگ ترین زن قهرمان افغانستان را روی من گذاشتند. پشتون ها مردمانی مغرور هستند از قبایل زیادی که بین پاکستان و افغانستان تقسیم شده اند. ما قرن ها تحت نام پشتون والی زیسته ایم که این ما را مقید می کند میهمان نواز باشیم و مهمترین ارزش در نزد ما احترام است. بدترین چیزی که برای یک پشتون ممکن است اتفاق بیفتد از دست دادن آبرو است. شرمساری برای یک پشتون چیز بسیار بدی است. ما یک ضرب المثل داریم، "بدون احترام، دنیا به هیچی نمی ارزد." در بین خودمان آن قدر دعوا و نزاع می کنیم تا کلمه ی پسر عمو یعنی "تاربور" دیگر مترادف دشمن می شود. اما همیشه علیه اجنبی ها که می خواهند سرزمین ما را بگیرند با هم متحد می شویم. همه ی بچه های پشتون با داستان ملالی میوندی بزرگ می شوند که چگونه به ارتش افغان روح بخشید تا بریتانیا را در سال ۱۸۸۰ در یکی از بزرگ ترین نبردهای جنگ دوم آنگلو-افغان ها شکست دهد.
ملالی دختر چوپانی اهل میوند بود، شهری کوچک در دشت های پر از گرد و خاک در غرب قندهار. وقتی یک نوجوان بود هم پدرش و هم مردی که قرار بود با او ازدواج کند در میان هزاران افغانی بودند که علیه اشغال کشورشان با بریتانیا می جنگیدند. ملالی با دیگر زنان روستا به میدان جنگ رفت تا از زخمی ها مراقبت کند و به آن ها آب برساند. او می دید که مردانشان چگونه از دست می روند و وقتی پرچمدار به زمین افتاد، روسری سفیدش را بالا گرفت و به میدان رزم روبروی سربازان رفت.
او فریاد می زد، "معشوق جوان، اگر تو درجنگ میوند شهید نشوی، به خدا، دیگران تو را به عنوان سنبل شرمساری خواهند شناخت."
ملالی زیر آتش جنگ کشته شد اما کلمات و شجاعتش به مردان میدان جنگ روح بخشید و نتیجه ی جنگ را عوض کرد. آن ها یک تیپ کامل را نابود کردند که این یکی از بدترین شکست های ارتش بریتانیا در تاریخ شناخته می شود. افغان ها آن قدر به این مفتخرند که آخرین پادشاه افغان بنای پیروزی میوند را در مرکز کابل بنیان گذاشت. در دبیرستان تعدادی کتاب کارآگاه شرلوک هولمز را خواندم و خنده ام گرفت از اینکه این همان جنگی است که دختر واتسون قبل از اینکه همدست کارآگاه بزرگ بشود در آن مجروح شد. برای ما پشتون ها ملالی همان ژاندارک است. خیلی از مدارس دخترانه در افغانستان به اسم او نام گذاری شده است. اما پدربزرگم که یک دین شناس و یک مُلای روستا بود، دوست نداشت پدرم این اسم را روی من بگذارد. او می گفت: "این یک اسم غم انگیز است و معنی آن ’ملالت آور‘ است."
وقتی کودک بودم پدرم همیشه برایم آوازی می خواند که شاعر آن رحمت شاه سائل معروف، اهل پیشاور بود. بخش آخر آن چنین بود:

ای ملالی میوند،
باردیگر برخیز تا پشتون ها آواز افتخار تو را درک کنند،
و کلمات شاعرانه ات دنیا را زیرورو کند،
از تو می خواهم بار دیگر برخیز.

پدرم داستان ملالی را برای هرکسی که به خانه ی ما می آمد می گفت. گوش دادن به داستان و آوازهایی که پدرم برایم می خواند و شیوه ای که باد نامم را با خود می برد هنگامی که مردم صدایم می کردند، برایم بسیار دوست داشتنی بود.
ما در زیباترین جای دنیا زندگی می کردیم. دره ی من، دره ی سوات، اقلیمی آسمانی از کوه ها، آبشارهای جوشان و دریاچه های زلال است. وقتی وارد دره می شوید تابلویی را می بینید با عنوان "به بهشت خوش آمدید." در روزگاران قدیم سوات را "اودیانا" به معنای باغ می نامیدند. ما دارای مزارع گل های وحشی، باغات ِ میوه های خوش مزه، معادن زمرد و رودهای پر از ماهی های قزل آلا هستیم. مردم اغلب سوات را سویس شرق می نامند. حتی ما دارای اولین تفریحگاه اسکی پاکستان هستیم. ثروتمندان پاکستان به هنگام تعطیلات برای لذت بردن از هوای تمیز و مناظر دیدنی و جشنواره های عارفانه موسیقی و رقص به اینجا می آمدند. خیلی از خارجی ها نیز به اینجا می آمدند که ما به همه ی آن ها صرف نظر از اینکه اهل کجا هستند "انگرزان" یعنی انگلیسی می گفتیم. حتی ملکه انگلیس هم آمد و در قصر سفید اقامت گزید که از همان سنگ مرمر تاج محل توسط اولین والی یا حاکم سوات ساخته شده است.
ما دارای تاریخی ویژه نیز هستیم. امروز سوات بخشی از استان خیبر پختونخوا، آن طور که اکثر پاکستانی ها آن را "ک پ ک" می نامند، می باشد اما سوات همیشه جدای از بقیه ی پاکستان بوده است. ما زمانی یکی از سه اقلیم در کنار چیترال و دیر با حاکمیت امیران و شاه زادگان بوده ایم. در زمان استعمار حاکمان ما وفادار به بریتانیا بودند اما بر سرزمین خود حکمرانی می کردند. وقتی بریتانیا در سال ۱۹۴۷ به هند استقلال بخشید و آن را تقسیم کرد، ما در قسمت پاکستان تازه تاسیس قرار گرفتیم ولی خود مختار باقی ماندیم. ما از روپیه ی پاکستان استفاده می کردیم ولی دولت پاکستان فقط در سیاست خارجی دخالت می کرد. والی (حاکم) عهده دار امر قضا بود، بین قبایل متخاصم صلح برقرار می کرد و "اوشور" یعنی ده درصد مالیات بر درآمد را جمع آوری می کرد که با آن جاده و بیمارستان و مدرسه می ساخت.
ما فقط یکصد مایل با پایتخت پاکستان، اسلام آباد، با خط مستقیم فاصله داشتیم اما احساس می شد آنجا کشور دیگری است. سفر حداقل از راه زمینی و از گذرگاه مالاکند پنج ساعت طول می کشید، گذرگاهی از کوه های وسیع کله قندی جایی که در گذشته اجداد ما به رهبری واعظی به نام ملا سعدالله (که انگلیسی ها او را به عنوان فاکر دیوانه می شناختند) با نیروهای انگلیسی در میان قله های آن با شیب های تندی که دارد به نبرد پرداخت.
در بین آن ها وینستون چرچیل بود که درباره ی آن نبرد کتابی نوشت و ما هنوز آن را به عنوان یکی از شاهکارهای چرچیل می شناسیم، اگرچه این اثر نسبت به مردم ما خیلی ستایش آمیز نبوده است. در پایان گذرگاه یک زیارتگاه با گنبدی سبز قرار دارد که مردم با انداختن سکه به درون آن شکرگزاری خود را از اینکه به سلامت رسیده اند، به جای می آورند.
هیچ کس از آن هایی که من می شناختم به اسلام آباد نرفته بودند. قبل از این درگیری ها اکثر مردم، مثل مادرم، هرگز به بیرون از سوات نرفته بودند.
ما درمینگوره بزرگ ترین شهر دره ی سوات و در واقع تنها شهر آنجا زندگی می کردیم. جای کوچکی بود اما مردمان زیادی از روستاهای اطراف به آنجا مهاجرت کرده و آنجا را کثیف و شلوغ کرده بودند. در آنجا هتل، دانشکده، زمین گلف و بازار معروفی بـرای
خرید گلدوزی های سنتی، سنگ های قیمتی و هر چیزی که فکرش را بکنید، وجود دارد. رود مرغزار از میان آن می پیچد و بخاطر کیسه های پلاستیکی و آشغال هایی که به درون آن می ریزند به رنگ قهوه ای کدر خودنمایی می کند و شبیه رودهای نواحی تپه ای یا مثل رود بزرگ سوات در خارج از شهر شفاف نیست، که مردم برای گرفتن ماهی قزل آلا و ما هم در تعطیلات برای دیدن مناظر به این جاها می آمدیم. خانه ی ما در گلکده بود که به معنای مکان گل ها می باشد اما آن را "بُتکرا" به معنای مجسمه های بودائیان می نامیدند. نزدیک منزل ما زمینی بود با خرابه های اسرار آمیز شامل مجسمه هایی از شیرها که روی پاهای عقب خود نشسته بودند، ستون های شکسته، اشکال بدون سر و عجیب تر از همه صدها چتر سنگی.
اسلام در قرن یازدهم به دره سوات آمد، زمانی که سلطان محمود غزنوی از افغانستان حمله کرد و حاکم ما شد، اما در زمان های قدیم سوات محل حکومت بودائیان بود. بودائیان در قرن دوم به اینجا آمده بودند و حاکمان آنان بیش از پانصد سال بر دره ی سوات حکمرانی کردند. کاشفان چینی داستان هایی راجع به اینکه چگونه هزار و چهارصد راهب بودایی در سواحل رود سوات زیسته اند و چگونه صدای معجزه گر ناقوس های معابد در سرتاسر دره به صدا درآمده، مطالب فراوانی نوشته اند. خیلی وقت است که معابد از بین رفته اند اما در سوات هرجا که می روید در میان گل های پامچال و دیگر گل های خودرو آثار آنان را می توانید ببینید. ما اغلب به میان مجسمه های سنگی بوداهای چاق و متبسم که چهار زانو بر روی گل های نیلوفر نشسته بودند، به پیک نیک می رفتیم. داستان های زیادی وجود دارد که بودای بزرگ خودش به اینجا می آمد زیرا جای بسیار آرام بخشی بوده است و گفته می شود مقداری از خاکسترش در یک بنای بزرگ اِستوپا در دره ی سوات دفن شده است.
خرابه های بُتکرا جایی جادویی برای قایم موشک بازی بود. زمانی چند باستان شناس برای تحقیقات به آنجا آمده بودند، به ما گفتند در زمان های گذشته آنجا مکانی زیارتی بوده که دارای معابد زیبا با گنبد های طلایی بوده که راهبان بودایی در آنجا دفن می شده اند. پدرم شعری سرود با عنوان "بقایای بُتکرا" که بطور کامل همزیستی معبد و مسجد را در کنار هم به تصویر کشید. "وقتی صدای حقیقت از مناره ها بلند می شود/ بودا لبخند می زند/ و زنجیر پاره شده ی تاریخ دوباره به هم وصل می شود."
ما در سایه ی کوه های هندوکش زندگی می کردیم جایی که مردان برای شکار بزکوهی و پرندگان طلایی رنگ به آنجا می رفتند. خانه ی ما یک طبقه و از بتن معمولی درست شده بود. در سمت چپ، پله هایی بودند که به پشت بام همواری می رسید که برای ما بچه ها به قدر کافی بزرگ بود که در آنجا بتوان بازی کریکت کرد. آنجا زمین بازی ما بود، هنگام غروب آفتاب پدرم و دوستانش اغلب در آنجا می نشستند و چای می نوشیدند. گاهی اوقات من نیز آنجا نشسته و دودی را که از آتش پخت وپز در حوالی بلند می شد نظاره می کردم و به سروصدای شبانه ی جیرجیرک ها گوش می دادم.
دره ی سوات پر از درختان میوه ی انجیر و انار و هلوی شیرین است و ما در باغ، انگور، گوآوا و خرمالو داشتیم. در حیاط جلو یک درخت آلو قرار داشت که دارای خوشمزه ترین نوع میوه بود. همیشه بین ما و پرندگان رقابتی برای رسیدن به آن بود. پرندگان، حتی دارکوب ها نیز آن درخت را دوست داشتند.
تا آنجایی که به یاد دارم، مادرم همواره با پرندگان گفتگو می کرد. در پشت خانه ایوانی بود که زنان در آنجا جمع می شدند. ما می دانستیم گرسنه بودن چگونه است، لذا مادرم همیشه غذای بیشتری می پخت و به خانواده های فقیر می داد. اگر چیزی هم اضافه می ماند آن را به پرندگان می داد. در زبان پشتو ما دوست داریم اشعار تک بیتی بخوانیم و وقتی برنج ها را می ریخت این تک بیت را می خواند: "کبوترها را در باغ ها نکشید / وقتی یکی را بکشید بقیه دیگر نمی آیند"
دوست داشتم پشت بام بنشینم و کوه ها را نظاره کنم و به رویا بروم. بلندترین آن، قله ی هرمی شکل الوم است. برای ما آن یک کوه مقدس است و آن قدرمرتفع که همیشه گردنبندی از ابرهای پشم مانند به گردن دارد. حتی در تابستان پوشیده از برف است. در مدرسه آموختیم که در سال ۳۲۷ قبل از میلاد قبل از آنکه بودایی ها به سوات بیایند، اسکندر کبیر با هزاران فیل و سرباز در سر راه به هندوستان وارد آنجا شد. مردمان سوات از کوه بالا رفتند با این اعتقاد که خدایانشان از آنان محافظت خواهند کرد زیرا که آن کوه بسیار مرتفع بود. اما اسکندر رهبری مصمم و صبور بود. او پلکانی چوبی ساخت که از روی آن منجنیق و تیر می توانست به بالای کوه برسد. سپس او به بالا رفت تا بتواند سیاره ی مشتری را به عنوان سمبل قدرتش بگیرد.

دختری که از حق تحصیل زنان دفاع کرد و طالبان او را به گلوله بست.

تقدیم به همه ی دخترانی که با بی عدالتی مواجه شده اند

و سکوت کرده اند، با هم بودن راز شنیده شدن صداهایمان است.


نظرات کاربران درباره کتاب منم ملاله

بسیار عالى و تأثیرگذار:)
در 1 سال پیش توسط hen..._71
من ترجمه ی نشر نگاه با عنوان منم ملاله را خوانده ام که بسیار روان و راحت و بی اشکال بود و خیلی راضی هستم و به بقیه هم توصیه میکنم.
در 2 سال پیش توسط eve...nt1
هم قصه و هم ترجمه بسیااار جذاب و عالیییییه
در 2 سال پیش توسط kar...133
خیلی از جاهای کتاب گفته بود افغانی!افغانستانی درسته،افغانی واحد پول افغانستان هستش
در 2 هفته پیش توسط shaghayegh as
إن كنت تبحث عن سبب فلن تجد هنا أي سبب مقنع لما حدث في أكتوبر ٢٠١٢، فالسبب هناك لا زال محفورًا بقناعة -للأسف- في صدور من أطلقوا الرصاصة على جمجمة ملالا يوسف زاي ، لعلهم جهلوا بأن الوعي والعزيمة لم يقطنوا الجماجم قط ..!السبب محفور في صدور من يقدم لهم اليد التي يبطشون بها بالضعفاء ، فهم -كما عُرف عنهم دومًا -عقول خفاشية مهنتها التدبير و التمهيد للعودة لعصر لم تعد لواقعنا الراهن طاقة به .منطقي أنا -كقارئة -جاء يبحث عن السبب ! عن ملالا التي حولت الوصول للهاوية واقع و النجاة منه وترضيخه أكثر واقعية ، حسناً ، منطقي لا زال يبحث ف الحقيقة هناك طليقة حتى هذه السيرة الواضحة لملالا لم تستحضرها بالكامل ، خاصة مع هذا النضج السياسي الذي يرتع في ربوع الكتاب - المستغرب جدًا أحيانًا- وجدت نفسي ألوم نفسي وشككت بوجود خلل بإنسانيتي التي أعرفها ! فأعدت السبب ربما لأني كنت أمتلك نصف الحقيقة حول ملالا وتاريخها النضالي السري والعلني وما كان لوالدها من دور بارز بمواقفه التوعوية ونضاله الخاص نحو مجتمع متعلم يمتلك حقه في التفكير وتقرير المصير و يمتلك كلمة حرة ، ربما لأني كنت أراها بناءًا على ما حدث لها شكّل لي خلل في تقبل ما طرحه الكتاب ، ربما نشوء ملالا في بلد تركله الصراعات وتتلاعب به كان له دور في نصجها السياسي وتحليلها للمواقف السياسية بهذه البراعة -مثلاً/ دور أمريكا في باكستان وتأثيرها المباشر بقطع علاقاتها مع باكستان تارة -كما في حالة إعدام ذو الفقار بوتو بعد الانقلاب الذ قاده محمد ضياء الحق والذي قاطعته أمريكا بسبب ارتباطه الشديد بالاسلاميين / و بالمقابل تعزيز أمريكا للعلاقات مع باكستان تارة أخرى-كما في حالة الغضب الباكستاني لإعتداء الروس على أفغانستان أو سقوط شاه إيران الذي كان يوجد مساحة كافية وأرضية للتواجد الأمريكي في المنطقة لذلك توجب عليهم إيجاد البديل و أخيراً لحرب أمريكا على الإرهاب و رباها في القضاء على حركة طالبان التي كان مقرها أفغانستان كل ذلك جعل من باكستان قاعدة لأمريكا ، مما جعل من هذا البلد المتأرجح بين التهميش و إيلاء أهمية عظمى معبر دائم للمناوشات و ساحة دموية .قراءة سياسية أدهشتني ، ربما جعلت الكتاب أكثر من قيم في نظري أضعاف ما كنت أطمح ، فالبعد الإنساني المؤلم في موضوع الكتاب بات غيض من فيض ، ولازلت استغرب أنه نبع من وعي طفلة ! لعل الطفولة في بلدانهم طفولة أخرى !سيرة وطن و سيرة نضال فتاة بشجاعة يندى لها الجبين ، ألهمت الكثيرين حول العالم وأُلهمت بالكثيرين من أمثال بينظير بوتو وهذا الجزء قرأته بتمعن لأني أتذكر ما لهذه المرأة من تأثير عند كل نساء العالم وليس المرأة الباكستانية فحسب ، كما لفت نظري هذه الجملة التي رغم بساطتها لم أكتب سواها من هذا الكتاب لفرط ما قدمت لي من تفسير : وتخيل معي قراءة طفلة لعقلية مجتمعها: " نحن البشتون وإن كنا نحب الأحذية فإننا لا نحب الإسكافي ، ونحب شالاتنا وأغطيتنا ولكننا لا نحترم النساج، و للحرفيين فضل كبير على مجتمعنا ولكنهم لم يحصلوا على أي تقدير، و هذا هو السبب في أن الكثيرين منهم قد التحقوا بالطالبان كي يحققوا في نهاية المطاف المكانة و السلطة " طالبان مهنتهم انتقاء اليد الباطشة ، انتقاء أكثر الصدور الحانقة على مجتمعها و التغرير بهم لقلب الكفة لصالحهم! لهذا تمنح الكتب خمس نجوم لإنها توضح لك كيف تستغل الإنسانية .
در 4 سال پیش توسط Fat...ain