فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موج مرگ

کتاب موج مرگ
آلکس رایدر همیشه برای مرگ وقت است

نسخه الکترونیک کتاب موج مرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب موج مرگ

پس از آنكه عموي الكس رايدر به طرز مشكوكي می‌میرد زندگي اين پسر چهارده ساله زير و رو می‌شود تا جايي كه ظرف چند روز از يك پسر بچه‌ی مدرسه‌ای به يك جاسوس بزرگ تبديل می‌شود... آنتونی هوروویتس نویسنده مطرح ژانر پلیسی، وحشت و خیالپردازی و برنده جوایز معتبر ادبی تز جمله ردهاوس و همپشایر است.

ادامه...

بخشی از کتاب موج مرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



صداهای سوگواری

به صدا در آمدن زنگ در خانه، در ساعت سه بامداد، هرگز خبر خوبی به همراه ندارد.
آلکس رایدر با شنیدن اولین صدای زنگ بیدار شد. چشم هایش را چندین بار باز و بسته کرد. برای لحظه ای همان طور که به پشت روی تخت خوابیده و سرش روی بالش بود کاملا بی حرکت ماند. صدای باز شدن در اتاق خواب را شنید و بعد صدای پای کسی که داشت از پله های چوبی پایین می رفت به گوشش رسید. زنگ دوباره به صدا در آمد و او به صفحه ی روشن ساعت شماطه دار کنار تختش نگاه کرد. سه و دو دقیقه ی بامداد. وقتی کسی در را باز کرد صدای تلق و تولوق افتادن زنجیر ایمنی در، شنیده شد.
آلکس غلتی زد و از تختش بیرون آمد. و با پاهای برهنه روی فرش ضخیم مقابل پنجره باز قدم برداشت. نور ماه بر سینه و شانه هایش می تابید. آلکس چهارده سال داشت. خوب رشد کرده بود و اندامی ورزشکارانه داشت. موهای کوتاهش به جز دو دسته که روی پیشانی اش ریخته شده بود، نرم و مرتب بود. چشم هایی قهوه ای و جدی داشت. لحظه ای ساکت ایستاد و به بیرون نگاه کرد. از پنجره ی اتاقش در طبقه ی دوم می توانست شماره ی شناسایی سیاه روی سقف ماشین و کلاه های دو مردی را که جلوی در ایستاده بودند، ببیند. چراغ ایوان جلو روشن شد و هم زمان در خانه باز شد.
ـ خانم رایدر؟
ـ نه، من سرپرست خانه هستم. چه شده؟ اتفاقی افتاده؟
ـ اینجا منزل آقای یان رایدر(۱) است؟
ـ بله.
ـ می خواستم ببینم می شود ما بیاییم توی...
و آلکس همان موقع از حالت ایستادن ناراحت پلیس ها، همه چیز را فهمید، اما در عین حال از لحن صدایشان هم متوجه جریان شد. لحن عزاداری... بعدها لحن آنها را چنین توصیف می کرد. از آن لحن هایی که مردم زمانی که می خواهند خبر مرگ نزدیکانتان را به شما بدهند، به خود می گیرند.
آلکس به طرف اتاقش برگشت. صدای حرف زدن دو پلیس در طبقه ی پایین به گوشش می رسید، اما فقط بعضی از کلمه ها را درست می شنید.
ـ یک تصادف اتومبیل... آمبولانس خبر کردند... مراقبت های ویژه... کاری از دست کسی بر نمی آمد... خیلی متاسفیم.
فقط چند ساعت بعد وقتی آلکس در آشپزخانه نشسته بود و روشنایی خاکستری روز را تماشا می کرد که آهسته در خیابان های لندن جاری می شد، سعی کرد بفهمد چه اتفاقی افتاده. عمویش ـ یان رایدر ـ مرده بود. موقع آمدن به خانه، اتومبیلش در پیچ و خم های خیابان اُلد(۲) با کامیون کوچکی تصادف کرده و درجا کشته شده بود. پلیس گفت:
ـ او کمربند ایمنی را نبسته بود، در غیر این صورت شاید زنده می ماند.
آلکس به مردی فکر کرد که تا جایی که یادش می آمد تنها خویشاوندش بود. او اصلا والدینش را به یاد نمی آورد. آنها چند هفته بعد از تولد آلکس در حادثه ی سقوط هواپیما، مرده بودند. او را برادر پدرش (هرگز نمی گفت "عمو" ـ یان رایدر از این کلمه متنفر بود) بزرگ کرده بود و بیشتر مدت چهارده سال عمرش را در همان خانه ی ایوان دار در چلسی(۳)، لندن، بین کینگزرود(۴) و رودخانه گذرانده بود. اما حالا آلکس تازه می فهمید راجع به این مرد چقدر کم می داند.
یک بانکدار. مردم می گفتند آلکس درست شبیه اوست. یان رایدر همیشه در سفر بود. مردی آرام و تودار که موسیقی کلاسیک و کتاب را دوست داشت. مردی که به ظاهر هیچ دوستی نداشت...؛ در واقع، اصلا هیچ دوستی نداشت. مواظب تناسب اندامش بود، هرگز سیگار نمی کشید و لباس های گران قیمت می پوشید. اما این کافی نبود. این تصویری از یک زندگی نبود. فقط طرحی ناچیز بود.
ـ حالت خوب است، آلکس؟
زن جوانی وارد اتاق شده بود. او در اواخر بیست سالگی اش بود، با موهای قرمز نامنظم و چهره ای گرد و پسرانه. نامش جک استاربرایت(۵) و آمریکایی بود.
هفت سال پیش به عنوان دانشجو به لندن آمده، در خانه ی آنها اتاقی اجاره کرده بود ـ در مقابل انجام دادن کارهای سبک خانه و مراقبت از بچه ـ و حالا سرپرست خانه و نزدیک ترین دوست آلکس شده بود. آلکس گاهی فکر می کرد جک خلاصه ی چه اسمی است. جکی؟ ژاکلین؟ هیچ کدام از آن اسم ها به او نمی آمد و هرچند یک بار پرسیده بود، اما او جوابی نداده بود.
آلکس سر تکان داد. پرسید:
ـ فکر می کنی چه اتفاقی بیفتد؟
ـ منظورت چیست؟
ـ برای خانه. برای من. برای تو.
جک شانه بالا انداخت.
ـ نمی دانم. حدس می زنم یان باید وصیت نامه ای نوشته باشد. باید دستور کارهایی داده باشد.
ـ شاید باید اتاق کارش را بگردیم.
ـ بله، اما نه امروز، آلکس. بگذار کارها را قدم به قدم انجام بدهیم.
دفتر کار یان اتاقی در آخرین طبقه بود که به اندازه ی تمام خانه وسیع بود. تنها اتاقی که همیشه درش قفل بود ـ آلکس فقط سه یا چهار بار وارد آنجا شده بود و هرگز هم تنها نبود. وقتی کوچک تر بود، در عالم رویا خیال می کرد آن بالا باید چیز عجیبی باشد؛ یک ماشین زمان یا یک بشقاب پرنده. اما آنجا فقط دفتر کاری بود با یک میز تحریر، یک جفت کشوی پرونده و قفسه های پر از کاغذ و کتاب. یان به آنها می گفت، وسایل بانک. به همین دلیل آلکس اکنون می خواست به آنجا برود. چون هرگز اجازه ی این کار را نداشت.
ـ پلیس گفت او کمربند ایمنی اش را نبسته بود.
آلکس برگشت و به جک نگاه کرد.
جک سر تکان داد.
ـ بله، همین را گفتند.
ـ به نظر تو عجیب نیست؟ می دانی او چقدر مراقب بود. همیشه کمربند ایمنی اش را می بست. حتی تا سر پیچ هم مجبورم می کرد کمربندم را ببندم.
جک لحظه ای فکر کرد، بعد شانه بالا انداخت.
گفت:
ـ آره، عجیب است، اما باید همین طور باشد. چرا باید پلیس دروغ بگوید؟
روز به کُندی می گذشت. آلکس به مدرسه نرفت، هرچند، پنهانی، دلش می خواست برود. او ترجیح می داد به جای نشستن و زندانی شدن در خانه، به زندگی عادی اش برگردد. ـ صدای زنگ مدرسه، ازدحام چهره های آشنا، اما مجبور بود برای مهمانانی که در طی صبح و عصر می آمدند، آنجا می ماند.
پنج نفر آمدند. وکیلی که هیچ چیز درباره ی وصیتنامه نمی دانست، اما به ظاهر مسئول برگزاری مراسم خاکسپاری بود. یک مدیر تدفین که وکیل او را پیشنهاد کرده بود. یک کشیش ـ قد بلند، مسن ـ که انگار از این که آلکس غمگین تر به نظر نمی رسید آزرده شده بود. همسایه ی آن طرف خیابان ـ از کجا فهمیده بود کسی مرده؟ و بالاخره مردی از طرف بانک.
او گفت:
ـ در رویال اند جنرال(۶) همه ی ما به راستی شوکه شدیم.
او در دهه ی سی عمرش بود و کت و شلواری از جنس پلیستر پوشیده و کراوات مارکس اند اسپنسر(۷) بسته بود. از آن قیافه هایی داشت که حتی وقتی دارید نگاهش می کنید از یادتان می رود. خودش را یکی از کارمندان به نام کراولی(۸) معرفی کرد. اما اگر کاری از دست ما بر می آید...
آلکس برای دومین بار در آن روز پرسید:
ـ چه خواهد شد؟
کراولی گفت:
ـ لازم نیست نگران باشید. بانک همه ی کارها را زیر نظر دارد. این وظیفه ی من است. همه چیز را به من واگذار کنید.
روز گذشت. آلکس بعدازظهر چند ساعتی با "نینتندو۶۴"(۹) وقت کشی کرد. بعد وقتی جک در حال بازی مچ او را گرفت بطور عجیبی به احساس گناه دچار شد. اما چه کار باید می کرد؟ مدتی بعد جک او را به یک برگر کینگ(۱۰) برد. خوشحال بود از خانه بیرون آمده است، اما آن دو خیلی کم با هم حرف زدند. آلکس فکر کرد جک به آمریکا بر خواهد گشت، مسلم بود که نمی توانست برای همیشه در لندن بماند. پس چه کسی از او مراقبت می کرد؟ از نظر قانون آلکس هنوز جوان تر از آن بود که بتواند به تنهایی زندگی کند. آینده اش چنان نامطمئن به نظر می رسید که ترجیح داد درباره اش حرف نزند. ترجیح داد اصلا حرف نزند.
سپس روز خاکسپاری فرارسید. آلکس خودش را در کت تیره و در محاصره ی افرادی که هرگز ندیده بود، دید. و آماده بود با اتومبیل سیاهی که تازه پیدا شده بود، برود. یان رایدر در گورستان برامپتون(۱۱) در فولهام رود(۱۲)، درست زیر سایه ی زمین فوتبال چلسی، به خاک سپرده شد و آلکس می دانست در آن بعدازظهر چهارشنبه ترجیح می داد کجا باشد. حدود سی نفر آمده بودند، اما او حتی یکی از آنها را نمی شناخت. قبر نزدیک مسیری که در طول گورستان امتداد داشت، کنده شده بود و به محض شروع مراسم، رولزرویس سیاهی از راه رسید، در عقب آن باز شد و مردی بیرون آمد. آلکس او را دید که جلو آمد و ایستاد. آن بالا، هواپیمایی که داشت در هیترو(۱۳) فرود می آمد لحظه ای خورشید را پوشاند. آلکس به خود لرزید. در این فرد تازه از راه رسیده چیزی بود که باعث شد پوستش مور مور شود.
با همه ی اینها مرد ظاهری عادی داشت. کت و شلوار خاکستری، موی خاکستری، لب های خاکستری و چشم های خاکستری. در صورتش هیچ احساسی خوانده نمی شد، چشم هایش در پشت قاب مربع و مفرغی عینک بطور کامل تهی بودند. شاید همین آلکس را آزار می داد. این مرد هرکه بود انگار از تمام کسانی که در گورستان بودند، چه روی زمین و چه زیر آن، کمتر زنده بود.
کسی به شانه ی آلکس ضربه زد و او برگشت و آقای کراولی را دید که روی او خم شده است. کارمند مدیر داخلی زمزمه کرد:
ـ این آقای بلانت، رییس بانک است.
نگاه آلکس از آقای بلانت به طرف رولز رویس برگشت. دو مرد دیگر هم با مدیر بانک آمده بودند، یکی از آنها راننده بود. آنها کت و شلوارهای یکسان پوشیده بودند و با آن که روز چندان روشنی نبود، عینک آفتابی زده بودند. هردوی آنها با چهره هایی عبوس مراسم خاکسپاری را تماشا می کردند. آلکس به بلانت و بعد به دیگر کسانی که به قبرستان آمده بودند نگاه کرد. آنها به راستی یان رایدر را می شناختند؟ چرا هیچ وقت یکی از آنها را ندیده بود؟ و چرا اینقدر برایش مشکل بود باور کند حتی یکی از آنها به راستی کارمند بانک است؟
ـ... یک مرد خوب، یک مرد میهن پرست. جای او خالی خواهد ماند.
کشیش سخنرانی سر قبرش را تمام کرد. کلمات انتخابی اش به نظر آلکس غیر عادی بودند. میهن پرست؟ یعنی او کشورش را دوست داشته است، اما تا جایی که آلکس می دانست یان رایدر به ندرت در کشورش می ماند. بطور یقین او هرگز از آنهایی نبود که پرچم ملی انگلیس را تکان می دهند. به امید پیدا کردن جک به اطراف نگاه کرد، اما به جای پرستارش، بلانت را دید که داشت با دقت از کنار قبر عبور می کرد و به طرف او می آمد.
ـ تو باید آلکس باشی.
رییس فقط کمی از او بلندتر بود. پوستش از نزدیک به طور عجیبی غیرواقعی به نظر می رسید. انگار از پلاستیک بود. او گفت:
ـ اسم من آلن بلانت است. عمویت اغلب راجع به تو حرف می زد.
آلکس گفت:
ـ عجیب است، او هرگز از شما نام نبرده بود.
لب های خاکستری اندکی درهم کشیده شدند:
ـ جای او پیش ما خالی خواهد بود. او مرد خوبی بود.
آلکس پرسید:
ـ در چه کاری خوب بود؟ او هرگز درباره ی کارش حرف نمی زد.
ناگهان کراولی رسید. گفت:
ـ آلکس، عموی تو مدیر سرمایه گذاری خارج از کشور بود. او مسئولیت شعبه های خارجی ما را به عهده داشت. باید این را می دانستی.
آلکس گفت:
ـ می دانم او زیاد سفر می کرد و می دانم خیلی مراقب بود، یعنی درباره ی چیزهایی مثل کمربند ایمنی.
ـ خب، متاسفانه به اندازه ی کافی مراقب نبود.
چشم های بلانت که از پس شیشه های ضخیم عینک بزرگ دیده می شد، یک راست به چشم های او دوخته شدند و آلکس لحظه ای احساس کرد مثل حشره ای در زیر میکروسکوپ سر جایش سنجاق شده است. بلانت ادامه داد:
ـ امیدوارم دوباره هم دیگر را ببینیم.
او جلو آمد و با انگشت خاکستری اش آهسته به گونه ی او ضربه ای زد.
ـ بله...
بعد برگشت و به طرف اتومبیلش رفت.
وقتی داشت سوار رولزرویس می شد آن اتفاق افتاد. راننده خم شد تا در عقب را باز کند، کتش کنار رفت و پیراهن زیر آن دیده شد. مرد یک جلد چرمی هفت تیر بسته بود که اسلحه ی اتوماتیکی داخلش بود. آلکس آن را دید. هرچند وقتی مرد متوجه شد چه اتفاقی افتاده، به سرعت ایستاد و کت را روی سینه اش کشید. بلانت هم آن را دید. او برگشت و دوباره به آلکس نگاه کرد. چیزی شبیه احساس روی صورتش نمایان شد. بعد داخل اتومبیلش نشست. در بسته شد و او رفت.
یک هفت تیر در مراسم خاکسپاری، چرا؟ چرا باید یک رییس بانک اسلحه حمل کند؟
ـ بیا از اینجا برویم.
جک ناگهان کنار او پیدا شده بود.
ـ قبرستان برایم چندش آور است.
آلکس زیر لب گفت:
ـ بله، و چند چیز چندش آور هم اتفاق افتاده اند.
آنها بی سر و صدا راه افتادند و به خانه رفتند. اتومبیلی که آنها را برای مراسم خاکسپاری آورده بود، هنوز انتظار می کشید، اما آنها هوای آزاد را ترجیح می دادند. پیاده روی شان پانزده دقیقه طول کشید. وقتی از پیچی عبور کردند و وارد خیابان خودشان شدند، آلکس متوجه شد کامیونی که روی آن نوشته شده استریکر اند سان(۱۴) مقابل خانه شان توقف کرده است.
آلکس گفت:
ـ دارند چه کار می کنند...؟
در همان لحظه کامیون راه افتاد و چرخ هایش روی سطح خیابان کشیده شدند.
وقتی جک قفل در خانه را باز کرد و وارد منزل شدند؛ آلکس چیزی نگفت، اما وقتی جک برای درست کردن چای به آشپزخانه رفت، آلکس به سرعت داخل خانه را نگاه کرد. نامه ای که قبل از این روی میز هال قرار داشت، حالا روی فرش بود. دری که قبل از این نیمه باز بود، حالا بسته شده بود. جزییات ناچیز، اما هیچ چیز از چشم های آلکس پنهان نماند. کسی وارد خانه شده بود. کمابیش در این باره اطمینان داشت.
اما تا وقتی به طبقه ی بالا نرفته بود بطور کامل مطمئن نبود. قفل در اتاق کار که همیشه ی همیشه بسته بود، حالا باز شده بود. آلکس در را باز کرد و داخل شد. اتاق کار خالی بود. یان رایدر با همه ی وسایلش رفته بود. کشوهای میز تحریر، گنجه ها، قفسه ها... هرچیزی که می توانست درباره ی کار مرد متوفی اطلاعاتی بدهد برداشته شده بود.
ـ آلکس...!
جک داشت از پایین پله ها او را صدا می زد.
آلکس برای آخرین بار نگاهی به اتاق ممنوعه انداخت و به مردی فکر کرد که زمانی در آنجا کار می کرد. سپس در را بست و پایین رفت.

بهشت اتومبیل ها

آلکس در حالی که پل همر اسمیت(۱۵) درست روبرویش بود، از سمت چپ رودخانه رد شد و دوچرخه اش را از چراغ ها عبور داد و از پایین تپه به طرف مدرسه ی بروکلند(۱۶) رفت. دوچرخه اش یک کوندور جونیور رُد ریسر(۱۷) بود که در جشن تولد دوازده سالگی اش به صورت سفارشی برایش ساخته شده بود. دوچرخه اش برای نوجوانان بود با بدنه ی کوچک شده ی مدل رینولدز(۱۸) ۵۳۱، اما اندازه ی چرخ هایش کامل بود و برای همین او می توانست با سرعت تمام براند. از کنار یک اتومبیل مینی بوکسوبات کرد و رد شد و از دروازه ی مدرسه عبور کرد. این که روزی دوچرخه اش برایش کوچک می شد متاسف بود. حالا دو سال می شد که کمابیش این دوچرخه بخشی از زندگی اش بود. آن را در جایگاه دوچرخه ها دوبار قفل کرد و وارد حیاط شد. بروکلند دبیرستان بزرگی بود. با آجرهای قرمز و شیشه ی مدرن و زشت. آلکس می توانست به هرکدام از مدارس خصوصی و گران حوالی چلسی برود، اما عمویش تصمیم گرفته بود او را به اینجا بفرستد. گفته بود این مبارزه ی دیگری خواهد بود.
ساعت اول زنگ ریاضی بود. وقتی آلکس وارد اتاق شد، معلم، آقای دونووان، معادله ی پیچیده ای را روی تخته حل کرده بود. داخل کلاس گرم بود، نور خورشید از پنجره های از کف تا سقف طراحی مهندسان معماری که باید بیشتر از اینها عقل شان می رسید، به داخل کلاس می تابید. وقتی آلکس ته کلاس سرجایش نشست، فکر کرد چطور باید تا آخر درس دوام آورد. چطور می توانست به جبر فکر کند، وقتی ذهنش از سوال های دیگر آشفته بود؟
اسلحه در مراسم خاکسپاری. نحوه ی نگاه کردن بلانت به او. کامیونی که بر بدنه اش نوشته شده بود استرایکر اند سان. دفتر کار خالی و مهم ترین سوال، آن نکته ی کوچکی که تمام فکرش را به خود مشغول کرده بود. کمربند ایمنی. یان رایدر کمربند ایمنی نبسته بود.
اما او حتما کمربند ایمنی بسته بوده.
یان رایدر اهل موعظه و سرزنش نبود. همیشه می گفت: آلکس باید خودش درباره ی مسایلش تصمیم بگیرد، اما درخصوص کمربند ایمنی حساسیت داشت. آلکس هرچه بیشتر در این باره فکر می کرد، کمتر باورش می شد. تصادفی سر یک پیچ. ناگهان به فکر افتاد کاش می شد اتومبیل عمویش را ببیند. دست کم لاشه ی اتومبیل به او نشان می داد که به راستی تصادف چگونه رخ داده است، و این که یان رایدر واقعا همان طوری مرده.
ـ آلکس؟
آلکس نگاهش را بالا آورد و متوجه شد همه به او خیره شده اند. آقای دونووان(۱۹) همان وقت از او چیزی پرسیده بود. او به سرعت به تخته سیاه نگاهی انداخت و به اعداد دقیق شد. و جواب داد:
ـ بله، آقا، x می شود هفت و y می شود پانزده.
معلم ریاضی آهی کشید:
ـ بله، آلکس. بطور کامل درست گفتی، اما من فقط از تو خواهش کرده بودم پنجره را باز کنی.
بقیه ی روز را به هر شکلی که بود سپری کرد. زنگ پایان مدرسه که به صدا در آمد، تصمیمش را گرفته بود. وقتی همه داشتند مدرسه را ترک می کردند او به دفتر منشی گری رفت و یک جلد کتاب اطلاعات آدرس ها را گرفت.
منشی پرسید:
ـ دنبال چه می گردی؟
جین بدفوردشایر(۲۰)، زن جوان بیست ساله ای بود و همیشه با آلکس رفتاری ملایم داشت.
ـ قبرستان اتومبیل ها...
آلکس صفحات کتاب را ورق زد.
ـ اگر اتومبیلی نزدیک خیابان اولد تصادف کند، آن را به نزدیک ترین توقف گاه می برند، مگر نه؟
ـ فکر می کنم همین طور باشد.
ـ اینجا...
آلکس بخش مربوط به "اوراق کردن اتومبیل" را پیدا کرد، اما در چهار صفحه ده ها نمونه از آنها جلب توجه می کردند.
منشی پرسید:
ـ برای یک پروژه ی مدرسه است؟
او خبر داشت آلکس خویشاوندی را از دست داده است، اما نمی دانست چگونه؟
ـ «هم چنین چیزهایی...»
آلکس داشت آدرس ها را می خواند، اما...
ـ این یکی بطور دقیق نزدیک خیابان اولد است.
خانم بدفوردشایر به گوشه ی صفحه اشاره کرد.
ـ صبر کنید!
آلکس کتاب را به طرف خودش کشید و به مطلب زیر، آن که منشی انتخاب کرده بود نگاه کرد.



خانم بدفوردشایر گفت:
ـ این در واکس هال(۲۱) قرار دارد و خیلی از اینجا دور نیست.
ـ می دانم.
اما آلکس اسم را شناخته بود. جی. بی. استرایکر. به کامیونی فکر کرد که در روز خاکسپاری بیرون خانه شان دیده بود. استرایکر اند سان، البته ممکن بود این فقط شباهتی اتفاقی باشد، اما باز نقطه ی شروعی محسوب می شد. کتاب را بست.
ـ خانم بدفورد شایر، بعد شما را می بینم.
ـ موقع رفتن مراقب باش.
منشی، آلکس را که داشت می رفت نگاه کرد و متعجب بود چرا چنین حرفی زد. شاید به خاطر چشم هایش بود، تیره و جدی، چیز خطرناکی در کار بود. سپس تلفن زنگ زد و منشی دوباره مشغول کارش شد و او را از یاد برد.

محل جی. بی. استرایکر زمین تخریب شده ای پشت راه آهنی بود که از ایستگاه واترلو(۲۲) می آمد. محوطه با دیوار آجری بلندی که بالای آن شیشه ی شکسته و سیم خاردار قرار داشت، احاطه شده بود. دو در بزرگ چوبی دروازه ی آنجا بودند و آلکس از آن طرف جاده اتاقی با یک پنجره ی نگهبانی و در پشت آن توده های انباشته از اتومبیل های اوراقی و تصادفی را می دید. هرچیز باارزشی برداشته شده بود و فقط لاشه های زنگ زده باقی مانده بودند که روی هم انباشته شده و منتظر خرد شدن با دستگاه بودند.
نگهبانی در اتاقک نشسته بود و داشت روزنامه ی سان می خواند. در دوردست، جرثقیلی سرفه کنان روشن شد و بعد غرش کنان به روی ماشین فورد خرابی فرود آمد. چنگال های فلزی اش شیشه ها را خرد کردند و به داخل اتومبیل فرو رفتند و آن را تکان دادند. زنگ تلفن به صدا در آمد و نگهبان برگشت تا به آن جواب بدهد. همین برای آلکس کافی بود. درحالی که دوچرخه اش را در کنارش می راند
با سرعت دوید و از دروازه وارد شد.
خود را در محاصره ی خاک و زباله دید. هوا از بوی گازوییل پر بود و غرش موتور ماشین ها گوش را کر می کرد. آلکس جرثقیل را دید که به سرعت روی اتومبیل دیگری پایین آمد، آن را با پنجه های فلزی اش گرفت و داخل یک دستگاه خردکن انداخت. برای لحظه ای اتومبیل روی یک جفت قفسه ماند. بعد قفسه ها بالا رفتند، اتومبیل را واژگون کردند و داخل یک گودی انداختند. مسئول انجام عملیات ـ داخل اتاقکی شیشه ای، در انتهای دستگاه خردکننده ـ نشسته بود دکمه ای را فشار داد و دود سیاهِ غلیظی بلند شد. قفسه ها مثل حشره ی هیولاواری که بال هایش را می بندد روی اتومبیل بسته شدند. وقتی اتومبیل داشت خرد می شد صدای آسیاب شدن آن می آمد. تا جایی که از آن به جز فرشی لوله شده چیزی باقی نماند. آن وقت مسئول عملیات دنده ای را کشید و اتومبیل فشرده شده بیرون آمد، مانند خمیردندان فلزی که با تیغه ای پنهانی بریده می شد و مفتول های قطور فلزی روی زمین می افتادند.
آلکس دوچرخه اش را به دیوار تکیه داد، پشت تکه های خرد شده خم شد و در حیاط جلو رفت. با سروصدای کر کننده ی ماشین ها، امکان نداشت کسی صدای او را بشنود، اما او از این که دیده شود، وحشت داشت. ایستاد تا نفس تازه کند، دست دوده ای اش را روی صورتش کشید. چشم هایش از دود گازوییل اشک آلود شده بود. هوا به اندازه ی زمین زیر پایش آلوده بود.
آلکس داشت از آمدنش پشیمان می شد ـ ناگهان آن را دید. اتومبیل ب.ام.و عمویش چند متر دورتر، جدا از بقیه ی اتومبیل ها، پارک شده بود. در نگاه اول سالم به نظر می رسید، بدنه ی نقره ای اش حتی خراش برنداشته بود. قدرمسلم بود که امکان نداشت این اتومبیل با یک کامیون یا هر وسیله ی دیگری به طرزی مرگبار تصادف کرده باشد، اما آن اتومبیل عمویش بود. آلکس شماره ی پلاک اتومبیل را شناخت. باعجله نزدیک تر رفت و آن وقت تازه متوجه شد اتومبیل آسیب دیده است. شیشه ی جلو، با تمام شیشه ی یک طرف، خرد شده بود. آلکس کاپوت ماشین را دور زد و خودش را به طرف دیگر رساند و سرجایش خشک شد.
یان رایدر بر اثر تصادف نمرده بود. آنچه موجب مرگ او شده بود ـ حتی برای آدمی که ازقبل هیچ وقت چنین چیزی ندیده بود ـ بطور کامل واضح بود. رگبار گلوله ها بر تمام قسمت راننده شلیک شده بود، لاستیک جلو را پاره کرده بود و بعد شیشه ی جلو و شیشه های کناری را خرد کرده و در دیوارهای اتومبیل فرو رفته بود. آلکس انگشتانش را روی سوراخ ها کشید. فلز زیر گوشتش سرد به نظر می رسید. در اتومبیل را باز کرد و به داخل آن نگاهی کرد. صندلی های جلو، چرم خاکستری روشن سوراخ سوراخ با خرده شیشه های شکسته و لکه های قهوه ای تیره، کثیف شده بود. لازم نبود بپرسد لکه ها چه هستند. همه چیز را می توانست ببیند. برق مسلسل، گلوله هایی که به درون اتومبیل شلیک می شدند، یان رایدر تیرباران شده روی صندلی راننده....

نظرات کاربران درباره کتاب موج مرگ

داستان زیبایی که میتونیم بگیم ژانرش مهیج است. نویسنده از ابزارهای کنش،توصیف،فلش بک به خوبی استفاده کرده. درباره عناصر داستان هم بگم که نویسنده خیلی روی پی رنگ تاکید داشته. سبکش هم مثل همیشه است و اگه کتاب های دیگه این نویسنده رو خونده باشید میفهمید. دنیای داستانی عادی ای رو داره و شخصیت های عمیقی رو نداره چون همونطور که گفتم روی پی رنگ تاکید داشته
در 12 ماه پیش توسط wintor
عالیه...حتما بخونید. عاشق مجموعه اش هستم
در 2 سال پیش توسط m.m...379