فیدیبو نماینده قانونی نشر ایران‌بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانه‌ی ابریشمی

کتاب خانه‌ی ابریشمی
بازگشتِ شرلوک هولمز پس از صدوبیست وپنج سال

نسخه الکترونیک کتاب خانه‌ی ابریشمی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خانه‌ی ابریشمی

با تلگراف به هولمز اطلاع داده بودم که می‌خواهم مدت کوتاهی در اتاق قدیمی‌ام، در کنار او زندگی کنم و با خوشحالی جواب مثبتش را دریافت کرده بودم. بقیه‌ی دکترها بدون من از پس کارها برمی‌آمدند؛ موقتا تنها مانده بودم و علاوه بر ‌آن می‌خواستم تا وقتی که دوستم کاملا سلامتی‌اش را بازمی‌یابد، مواظبش باشم. هولمز سه روز تمام، عمدا از خوردن آب و غذا خودداری کرده بود تا به یکی از دشمنان بی‌رحم و انتقام‌جویش ثابت کند که در بستر مرگ افتاده است. حقه‌اش گرفت و دشمنش اکنون در دست‌های توانای بازرس مورتوناز اسکاتلندیارد بود؛ اما من هنوز نگران فشاری بودم که هولمز به خودش آورده بود و می‌خواستم تا وقتی سوخت و ساز بدنش به حالت عادی برمی‌گردد، مواظبش باشم

ادامه...

بخشی از کتاب خانه‌ی ابریشمی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

اغلب درباره ی اتفاقات عجیبی فکر می کنم که به آشنایی درازمدت من با یکی از برجسته ترین و باهوش ترین شخصیت های این عصر منجر شد. اگر ذهن فیلسوفانه ای داشتم، درباره ی این که هر یک از ما چه کنترلی روی سرنوشتمان داریم فکر می کردم و این که آیا واقعا می توان پیامدهای گسترده ی اتفاقاتی را که در ابتدا جزئی و بی اهمیت به نظر می رسند، پیش بینی کرد یا نه.
مثلا، آرتور(۱)، پسرخاله ام بود که مرا به عنوان دستیار جراح، به بیمارستان فیفت نورتامبراند فوسیلیرز(۲) معرفی کرد، چون به نظرش کار کردن در آن جا برایم تجربه ی مفیدی بود؛ از کجا باید می دانست که آن ها یک ماه بعد من را به افغانستان می فرستند؟ در آن زمان، هنوز جنگی که بعدها به دومین جنگ «آنگلو ـ افغان»(۳) معروف شد، شروع نشده بود. چه کسی فکر می کرد که یک غازی(۴)، با حرکت انگشت اشاره اش گلوله ای را نثار شانه ام کند؟ آن روز نهصد سرباز انگلیسی و هندی جان باختند و مطمئنم آن غازی خیال داشت مرا هم به جرگه ی آن ها اضافه کند؛ اما تیرش به خطا رفت و با این که به شدت مجروح شدم، جک ماری(۵)، دستیار باوفا و خوش قلبم من را نجات داد و روی کولش گذاشت و پس از پشت سر گذاشتن دو مایل از قلمرو دشمن، من را به خط حمله ی انگلستان بازگرداند.
ماری، سپتامبر همان سال در قندهار کشته شد و هرگز نفهمید که من مدتی در خانه بستری بودم و بعد چند ماه از عمرم را در حومه ی لندن به بطالت گذراندم (و نتوانستم لطف او را جبران کنم). پس از آن تصمیم جدی گرفتم که به سواحل جنوبی کشور نقل مکان کنم؛ نقل مکانی اجباری که دلیل اصلی اش وضعیت بد مالی ام بود. از طرفی دکترها گفته بودند که هوای دریا برای سلامتی ام مفید است؛ ولی اتاق های ارزان قیمت لندن برایم گزینه ی مناسب تری بود و کم مانده بود از یک دلال سهام در خیابان اوستون(۶)، اتاق اجاره کنم. ملاقاتم با صاحبخانه نتیجه ی مطلوبی نداشت و پس از آن بلافاصله تصمیم گرفتم به هیستینگز(۷) نقل مکان کنم؛ محیط آن جا در مقایسه با برایتون(۸)، چندان مفرح نبود، اما هزینه های زندگی ام کم تر می شد. وسایل شخصی ام را جمع کردم و آماده ی رفتن شدم.
در این جا پای هنری استمفورد(۹) به میان می آید؛ یکی از دوستان نه چندان صمیمی ام که در سنت بارتس (۱۰)خیاطم بود. اگر شب قبل تا دیروقت بیرون نمانده بود، فردای آن روز سردرد نمی گرفت و اگر به دلیل سردردش نبود، آن روز از محل کارش در آزمایشگاه شیمی مرخصی نمی گرفت. پس از قدم زدن در سیرک پیکادیلی(۱۱)، تصمیم گرفته بود به خیابان ریجنت(۱۲) برود و سری به عمارت آرتور لیبرتیز ایست ایندیا(۱۳) بزند و هدیه ای برای زنش بخرد. عجیب است که تصور کنی اگر به جای آن خیابان، خیابان روبه رویی را انتخاب کرده بود، تصادفا به من که در حال خروج از رستوران کریتریون(۱۴) بودم، برنمی خورد و من هرگز با شرلوک هولمز(۱۵) آشنا نمی شدم.
چون (همان طور که در نوشته ی دیگری اشاره کرده ام) این استمفورد بود که پیشنهاد داد من همراه مردی که به گفته ی او شیمیدانی تحلیل گر بود و در همان آزمایشگاه کار می کرد، خانه اجاره کنم. استمفورد مرا به هولمز که در آن زمان مشغول انجام آزمایش هایی برای جداسازی قطره های خون از یک دیگر بود، معرفی کرد. اولین ملاقات ما عجیب، معذب کننده و در عین حال، خاطره انگیز بود... طلیعه ای از آن چه قرار بود اتفاق بیفتد.
این ملاقات نقطه ی عطف بزرگی در زندگی من بود. من هیچ وقت آرزوی نویسندگی در سر نداشتم؛ در واقع اگر کسی به من گفته بود که روزی نویسنده می شوم و کتاب هایم چاپ می شوند، حتما خنده ام می گرفت؛ اما باید در کمال صداقت و به دور از هرگونه خودستایی بگویم که من به دلیل شرح ماجراهای آن مرد بزرگ به چنین شهرتی رسیده ام؛ وقتی از من خواستند در مراسم بزرگداشت او در وستمینستر ابی(۱۶)، سخنرانی کنم، احساس غرور کردم، ولی در کمال احترام دعوتشان را نپذیرفتم. هولمز همیشه شیوه ی نگارش داستان های مرا مسخره می کرد و اگر بالای سکوی سخنرانی می ایستادم، او را پشت سرم تصور می کردم که از آن سوی قبر، حرف هایم را به تمسخر می گیرد.
او همیشه می گفت که من در توصیف استعداد و هوش خارق العاده ی ذهن خلاقش اغراق می کنم؛ به شیوه ی داستان پردازی ام می خندید و می گفت که من همیشه نتیجه ی اصلی را که او می توانست از همان پاراگراف های اول حدس بزند، برای آخر داستان نگه می دارم. می گفت من بیش از حد احساساتی ام و حتی از نویسنده های خیابان گراب(۱۷)هم بهتر نیستم؛ اما به نظرم، کاملا جنبه ی انصاف را رعایت نمی کرد. در تمام مدتی که او را می شناختم، ندیدم که هولمز حتی یک اثر داستانی بخواند (البته به استثنای بدترین کتاب های احساسی) و گرچه من ادعا نمی کردم که قدرت نوشتاری فوق العاده ای دارم، آن را کافی می دانستم و به نظرم خود هولمز هم نمی توانست بهتر از این، از پس این کار بربیاید. در واقع یک بار خود هولمز به این مسئله اعتراف کرد، وقتی سرانجام قلم و کاغذ برداشت و به قول خودش شروع به نگارش پرونده ی عجیب گادفری امزورث(۱۸) کرد. این ماجرا، با عنوان ماجرای سرباز رنگ باخته(۱۹) منتشر شد؛ عنوانی که به نظر من به هیچ وجه مناسب نبود، چون استفاده از کلمه ی «رنگ باخته» برای یک سرباز، درست نیست!
همان طور که گفتم، نویسندگی برایم اعتبار زیادی به همراه داشت، اما هدف واقعی من این نبود. همان طور که برایتان توضیح دادم، این سرنوشت بود که مرا برای نگارش دستاوردهای مشهورترین کارآگاه دنیا انتخاب کرد و باعث شد من تقریبا شصت ماجرای هیجان انگیز را به اطلاع مردم مشتاق برسانم. البته چیزی که برای من بیش ترین ارزش را داشت، دوستی درازمدتم با خود هولمز بود. اکنون یک سال از زمانی که هولمز را در خانه اش در داونز(۲۰) پیدا کردند، می گذرد؛ یک سال است که ذهن هوشمندش برای همیشه خاموش شده است. وقتی این خبر را شنیدم متوجه شدم که نه فقط نزدیک ترین دوست و همراهم، بلکه از بسیاری جهات، دلیل واقعی زندگی ام را از دست داده ام. درست است که بسیاری از افراد دو ازدواج، سه فرزند، هفت نوه، شغل موفق پزشکی و مدال شایستگی را که توسط اعلی حضرت شاه ادوارد هفتم، در سال ۱۹۰۸ به من اهدا شد، دستاوردهای بزرگی حساب می کنند، ولی برای من این طور نبود. دلم خیلی برایش تنگ می شود و گاهی احساس می کنم که صدایش و این جمله ی آشنا را می شنوم: بازی شروع شد، واتسون! این جمله به من یادآوری می کند که دیگر هرگز هفت تیر قابل اعتمادم را برنمی دارم و به دل تاریکی و مه چرخان خیابان بیکر(۲۱) نمی زنم. اغلب درباره ی هولمز فکر می کنم که در آن سوی تونل سیاهی که سراغ همه ی ما خواهد آمد، انتظارم را می کشد و خودم هم مشتاقانه منتظر پیوستن به او هستم. احساس تنهایی می کنم. جراحتی قدیمی آزارم می دهد و با توجه به جنگ وحشتناک و بی دلیلی که در اروپا جریان دارد، احساس می کنم دیگر دنیایی را که در آن زندگی می کنم، نمی شناسم.
پس چرا برای آخرین بار قلم در دست گرفته ام تا خاطراتی را که ممکن بود به فراموشی سپرده شوند، زنده کنم؟ شاید دلایلم خودخواهانه باشد؛ شاید به این دلیل است که مثل بسیاری از پیرمردهایی که زندگی شان را پشت سر گذاشته اند، دنبال وسیله ای برای تسکین و تسلی خاطر می گردم. پرستارانم به من اطمینان داده اند که نوشتن، خاصیت دارویی دارد و اجازه نمی دهد حالم بدتر شود؛ اما من دلیل دیگری هم دارم.
ماجرای «مرد کلاه پشمی» و «خانه ی ابریشمی»، از بعضی جهات، هیجان انگیزترین ماجراهای زندگی شرلوک هولمز بودند؛ اما در آن زمان، به دلایلی که خودتان خواهید فهمید، امکان تعریفشان وجود نداشت. دلیل این که این دو اتفاق را با هم تعریف می کنم، این است که نمی توان آن ها را از هم جدا کرد. علاوه بر آن، من همیشه دوست داشتم شرح آن ها را روی کاغذ بیاورم و داستان های هولمز را تکمیل کنم. در این باره، مثل شیمیدانی هستم که همیشه دنبال فرمول خاصی می گردد، یا شاید شبیه کلکسیونر تمبرهای نایابی هستم که نمی تواند به کلکسیونش افتخار کند، چون می داند هنوز دو، سه تمبر مهم را پیدا نکرده است. نمی توانم جلو خود را بگیرم؛ این کار باید انجام شود؛ پیش از این غیرممکن بود و تنها دلیلش نفرت آشنای هولمز از شهرت و جار و جنجال نیست. نه؛ اتفاقاتی که خیال دارم تعریف کنم آن قدر وحشتناک و حیرت انگیزند که در آن زمان، امکان چاپ آن ها وجود نداشت. هنوز هم همین طور است! بدون اغراق می گویم که شرح این وقایع می تواند تار و پود جامعه ی ما را از هم بپاشد و این چیزی است که با توجه به جنگی که درگیر آن هستیم، نباید اتفاق بیفتد. وقتی کارم تمام شد (البته به شرطی که توان انجام دادن این کار را داشته باشم) ترتیبی می دهم که این نوشته ها بسته بندی شود و به خزانه ی کاکس و شرکا(۲۲)، در چیرینگ کراس(۲۳) فرستاده شود؛ جایی که بخشی از کاغذهای خصوصی ام را آن جا به امانت گذاشته ام. دستور می دهم تا صد سال، این بسته را باز نکنند. نمی توان تصور کرد که دنیا صد سال دیگر چه شکلی خواهد شد و بشر به چه پیشرفت هایی دست خواهد یافت، اما شاید خوانندگان آتی ما بیش تر از خوانندگان امروزی به آبروریزی و فساد عادت کرده باشند. من آخرین تصویر از شرلوک هولمز را از زاویه ای برای آن ها به نمایش می گذارم که پیش از آن هرگز ندیده اند!
به گمانم، به اندازه ی کافی انرژی ام را صرف دلمشغولی های شخصی ام کرده ام. باید هر چه زودتر درِ پلاک ۲۲۱ ب. واقع در خیابان بیکر را باز کنم و وارد اتاقی شوم که ماجراهای زیادی از آن جا شروع شد. می توانم اتاق را در ذهنم ببینم؛ روشنایی لامپ پشت شیشه و هفده پله که مرا به طبقه ی بالا می رساند. این اتاق چقدر دور به نظر می رسد و چقدر از آخرین باری که آن جا بودم، می گذرد. بله، او آن جاست و پیپش را در دست دارد. به طرف من برمی گردد. لبخند می زند. بازی شروع می شود...

نظرات کاربران درباره کتاب خانه‌ی ابریشمی

واقعا فوق العاده یک شاهکار به تمام معنا من عاشق داستان های شرلوک هولمز هستم.... خیلی خیلی سپاسگزارم
در 2 سال پیش توسط امین اسلامی
کتاب فوق‌العاده‌ایه مخصوصا آگه عاشق شرلوک هولمز و جنایت و معما باشین
در 2 سال پیش توسط مهدی جهین
خیلی عالی بود
در 12 ماه پیش توسط س ی
اگر داستانهای شرلوک هلمز دوست دارید حتما حتما بخونید عالی بود.
در 1 سال پیش توسط Z S M
رمان خوبی بود و حال و هوای داستان‌های اصلی را خیلی خوب بازسازی کرده بود. دوستداران شرلوک هولمز به احتمال زیاد از این کتاب هم لذت می‌برند. ترجمه‌ی کتاب هم قابل قبول است، هرچند عالی نیست.
در 10 ماه پیش توسط ro1...9oh
به اندازه کتابای خود کانن دویل نبود ولی خوب بود اشکالش این بود که زیادی توصیف کرده بود همه چیز رو و معما های زیادی نداشت مثل کتابای کانن دویل
در 2 هفته پیش توسط سعید الهی اصل
بسیار عالی .
در 2 هفته پیش توسط ДИАНА
من متوجه نشدم مگه هر نویسنده ای اجازه داره درباره شرلوک هلمز داستان بنویسه؟
در 2 ماه پیش توسط arash
زیاد جالب نبود
در 1 سال پیش توسط sara khajeh nsair