فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوربرگردان

کتاب دوربرگردان

نسخه الکترونیک کتاب دوربرگردان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دوربرگردان

هوای بیرون سرد بود.سوزی می زد،همواره صدای آواز سوزان کهن.سر جمع به حال ادم می خورد.نشستم رو به روی پسرک،گوشه دیگر باغچه.بلوز آبی یقه گرد تنش بود با شلوار گرم کن سه خط سفید.پا برهنه. من بلندتر از صدای کوهن؛«چی کار می کنی؟» پسرک زیر صدای موسیقی؛عروسکم را چال کردم کوهن؛« سوزان...می تونی صدای قایق ها رو که می گذرند بشنوی.» پسرک؛«نه...» کوهن؛«می تونی شب رو کنار اون بگذرونی» من؛«پسرا هم مگه عروسک بازی می کنن؟» پسرک؛«تو نمی کردی؟» من؛ «چرا خداییش هم دوست داشتم.»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دوربرگردان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فالِ فسیل

پرویز بوداقی توی درگاه خیاطی شهریار ایستاد و از زیر چشم دید که مامور آگاهی همراهِ رفیق قدیمی اش، کامران خاکی، از میان کوچه به سمت او می آیند، دوباره نگاهش را به ویترین خالی خیاط خانه اش برگرداند و دو لامپ چهلی که توی آن روشن بود. بعد بی اختیار نگاهش را برد تا انتهای کوچه و بازگشت. همین یک ساعت پیش بود... چشمش افتاده بود به کامران خاکی، دبیرِ بازنشسته ، که روی چارپایه ی جلوِ خیاط خانه نشسته بود و زل زده بود به ویترین و همین طور ماتش برده بود و مدام هم لب هایش تکان می خورد:
«می گم پرویز، هر چی به این کله فشار می آرم، یادم نمی آد از اون جماعتی که عصرا جلوِ دکون ِ تو پاتوق می کردن، حالا چند نفر هستن و چند نفر نیستن...»
«خُب بشمر... سخت نیست.»
«سخت که نه... ولی جاش خیلی خالیه.»
«کی؟»
«کی؟!... همین مانکن قُلتشن رو می گم... ده پونزده سال بود جُم نخورده بود از تو ویترینت... لخت کردی ویترین رو.»
«آره... پونزده سالی می شد. انگار کن مثل هزارون عابرِ این پیاده رو. اومد و رفت.»
«عابر نبود خب، مثِ یه لکه ی بزرگ بود این سمت میدون. ابهتی داشت. شبا سایه ش تا این جاها می اومد، تا وسطای پیاده رو. نه؟»
«...»
«می فهمی می گم، سایه ای بزرگ بود.»
«...»
«شاعر شدم دوباره. می بینی پرویز؟»
«...»
«با تواَم پرویز، حواست کجاست؟»
«هان... هان بابا... چرا داد می زنی؟»
«خب جواب نمی دی... دو ساعته دارم حرف می زنم، تو زل زده ی به پیاده رو.»
«خُب مگه چی گفتی؟... شاعر شدی... آره بابا، تو اصلاً مادرزاد شاعری!»
«می گم ربطی که نداره به اون استخونا، نه پرویز؟»
«نه... حالا دیدی چرا جوابت رو نمی دم؟!»
«خب آخه بعدِ این همه سال، چرا زورت به این ویترین رسید؟»
«چون بعدِ این همه سال زورم به هیچی نمی رسید... الا این!»
«هوم... خوب بود که... خوب بود، نه؟»
«کجاش خوب بود؟...»
«این ویترین و اون کت شلوار جزء دک وپُز توریستی منطقه شده بودنا...»
«آره جون خودت... یه دست کت شلوارِ رنگ ورورفته که این حوالی اندازه ی هیچ کس نبود، زار هم می زد به تن مدل. چیز خوبیه؟»
«آره... خیلی هم خوبه.»
«خوبه پس!... دوست داری هر روز یه خُلی، با دهن باز، پیدا بشه ازت بپرسه: این رو واسه کی دوختی؟ و اون وقت تو بذاری تو کاسه ش که رخت دومادی آقاته... خوبه آخه؟... تا حالا هم دیر جنبیدم... زودتر از اینا باید برش می داشتم.»
«حالا کجا گذاشته یش؟»
«کجا گذاشتمش اون دکل رو؟!... گذاشتم تو جهاز دخترکوچیکه م ببره خونه ی شوهرش!»
«هووم... زن کِی گرفته بودی پیری، که دخترکوچیکه ت جهاز بخواد؟!»
«پرت وپلا می پرسی، جوابتم باید پرت وپلا باشه... درسته؟»
«آره خب.»
«انداختمش دور.»
«دور؟... خب می ذاشتیش یه گوشه ای، شاید از صاحبش خبری می شد.»
«چه خبری؟... از همون سگ لرز زمستون که اومد و اندازه ش رو گرفتم و رفت، تا همین حالا، می دونی چند سال شده؟ می خواس خبری بشه تا حالا شده بود.»
«عجیب بود یه همچون هیکلی، نه؟»
«تا حالا ندیده بودم. غول بود لامصب، آدم نبود که...»
«ربطی به اون...»
«کلید کردیا کامران، گفتم نداره، هیچ ربطی نداره. اصلاً چه ربطی هست بین اینا؟... مزخرف می گی هِی...»
«همین طوری گفتم... جوش نیار پیری.»
«همین طوری نگو... کس دیگه ای بود، جور دیگه ای می شنید.»
«کفری نشو. راستی از حسین چه خبر؟ از چهلم اون خدابیامرز تا حالا ندیدمش.»
«والا... چی بگم... یه دوباری دیدمش؛ گذری. همچین روبه راه نبود.»
«حقم داره بیچاره؛ بعد چند سال مریض داری؟!... سخته تنها شدن.»
«آره خب، خیلی چیزا سخته... دست تنها سی ساله این خیاطی رو می گردونم و تازه شده م این. سخته خب؛ بعدِ این همه کت شلوار و پیرهن دوختن... هر سال بدتر از پارسال، هِی بی رونق تر می شه. الان پنج شیش سالی هست که کار ما شده رُفوی خشتک و دم پا کوتاه کردن.»
«خب دیگه، الان همه آماده خر و آماده پوشن. نه فقط برا لباس، همه چی همینه، غذا هم همینه، دیگه از پنجره ی خونه ی کی بوبَرَنگی راه می افته که آدم فکری بشه مثلاً دم پختک گذاشته سرِ چراغ یا اشکنه...»
«چی بگم... تو تازگیا ندیدیش؟»
«گفتم که نه... از روز کفن و دفن اون خدابیامرز به بعد، فقط یه بار همون چهلم بود که توی کوچه ی سید دیدمش. گه مرغی بود؛ خیلی پاپی اش نشدم.»
«سخته؛ اونم اون که اون قدر زنش رو دوست داشت.»
«کمک می خوای پرویز؟»
«نه، تموم شد دیگه. الان چایی رو هم دَم می کنم و می آم. چایی که می خوری؟»
«می خورم. می گم تقی مشکات یادته، با اون سیبیل هاش؟... صدتا چایی می خورد هر روز. پریشب ها یادش کردم.»
«آره... تقی مشکات، کارمند گنجشک روزی وزارت دارایی.»
«فکر کنم از چایی زیاد ترکید...»
«هاها... حرفا می زنی تو!... تنها بود یا مثل اون وقتا با یاور؟»
«یاور... بعدِ شصت سال هنوز چشمش می دُوید دنبال زن ها... زپرتی! خدا بیامرزدش.»
«خدا بیامرزدش.»
«خدا بیامرزدشون.»
«البته اون بنده خدا هم که خیلی سال بود حالِش خراب بود.»
«کی؟ یاور؟! نه بابا، چیزیش نبود بدبخت، سکته کرد بیچاره. قاطی کردیا پرویز!»
«نه بابا، زن ِ حسین رو می گم.»
«آهان. من چند سال پیش دیدمش، یادم نمی ره، ناخوش بود. همین سر پیچ نشسته بود وسط کوچه و داشت مشت می زد به زمین و ناله می کرد. عجیب بود.»
«چیش عجیب بود؟»
«حالش... تو این عالم نبود. چادرش افتاده بود رو شونه ش و این طوری... نگاه منو... اشک از این پهنای صورتش می رفت... خیس... عجیب بود.»
«خوبه، طبعت لطیف می شه به زن که می رسی، بذار، اگه به لیلا نگفتم! مشت که انداخت به خشتکت می فهمی کامران کرم خاکی.»
«بگو پیری... گوشش دیگه خوب نمی شنوه.»
«زنده باشه... خُب، بعد چی شد؟»
«آهان... انگاری داشت با کسی حرف می زد یا یه چیزی رو تو گوش زمین می گفت.»
«تو گوش زمین... منم شنیده بودم. راستش خودم ندیده بودم، ولی شنیده بودم که چندباری دیده بودنش که نشسته بوده کفِ کوچه و زار می زده... حالش هم خراب.»
«خراب... جرئت نکردم از حسین بپرسم چه ش شده.»
«خوب کاری کردی...»
«یادم نمی ره، با لیلا بودیم که دیدیمش. همین سر پیچ نشسته بود، تکیه داده بود به دیوارِ پشت باغ. دست جنبوندیم، جمع وجورش کردیم و تا خونه رسوندیمش. تا حسین درو باز کرد، خشکش زد... بعد به اون خدابیامرز کلی تشر زد و هِی ازش پرسید تو کی رفتی بیرون که من حواسم نبوده... بعدم بدون خداحافظی درو تو روی ما بست و رفت. انگارنه انگار.»
«نگفته بودی؟!»
«چی رو؟ این که درو بست و رفت؟»
«خل شدیا کامران... دیگه تموم شد. آخی... حالا می شینیم و چایی می خوریم.»
«بفرما.»
«زن حسین رو می گم.»
«آهان... حتماً یادم نبوده.»
«منم یه بار دیدمش. داشت از همین جلوِ دکون رد می شد. تا نگاهش به من افتاد، پس افتاد. از حال رفت.»
«چرا؟ ترسید ازت؟»
«مزه نریز کامران! چه می دونم چه ش شد، من سرم به کارم بود. دیدم یه سایه اون ورِ ویترین وایساده و انگاری زل زده بهم... تا نگاهش کردم دیدم سیاهی چشماش رفت و بعد یهویی پس افتاد.»
«عجیبه...»
«هست، ولی نه عجیب تر از باقی چیزا... کلاً که درباره ش زیاد حرف می زنن. آدم نمی دونه کدومش راسه، کدوم حرف مفت.»
«آخه خود حسین هم حرفی نمی زنه بی دین.»
«آخه اون اصلاً حرف معمولی می زنه، که تو توقع داری بیاد از این ماجرا با کسی چیزی در میون بذاره؟!»
«خداییش نه.»
«هر چند من یادمه از اول این جوری نبود مادرمُرده، این جوری شد. بذار چایی رو هم بیارم. دم شد...»
«بشین پیری، تازه نشسته بودی بابا. دو دقیقه آروم باش داریم حرف می زنیم.»
«طوری نیست، گوشم با توئه. یه بار بهش گفتم؛ با کلی معذرت خواهی و شرمندگی و از این صحبت ها. گفتم خدانکرده همشیره ی ما کسالت دارن؟... بی حرف راهش رو کشید و رفت، تا یه سال دیگه عصرا نیومد دم دکون که گپ بزنیم. منم دیگه پاپی نشدم.»
«عجیبه...»
«آره... خیلی چیزا عجیبه کامران خان... مثل این محله... انگاری گرگ زده باشه به گله ش... دیگه مگه همین دختر پسرا و چهارتا پیرمرد مُردنی مثل تو، کله ی صبح یا دم غروب بزنن به کوه. تازه کوه هم که نمی رن... کو پیزیش؟!... می رن دوتا پیچ بالاتر قلیونی بزنن یا دیزی... جوون تراش هم می رن کافی شاپ... دیگه تهش برسن به پیچ اول و کج کنن سراشیبی و برگردن.»
«حالا هم با این بِکن بِکنی که راه افتاده و این گل وشُل، حتا اگه کسی همتم کنه نمی تونه بیاد تو همین کافه های دور میدون.»
«این رو می گن عجیب، این که بعدِ این همه سال و این همه چاه و قنات، حالا برسیم به... چی بود اسمش؟»
«فاضلابِ شهری.»
«همون، فاضلاب شهری.»
«می گن اون استخونایی که پیدا کردن...»
«گیری دادیا... کلید که می کنی مخ آدم رو می گ...»
«نه بابا... دیده ی که دارن همه جا رو می کَنَن خب؟»
«آره، همه جا رو شخم زدن... که چی؟ خدمات شهری! فاضلاب!... آخه این جا رو با چهارتا خونه کلنگی چه به این حرفا، یه میدون و ده تا کوچه باغی که خورده بهش رو چه به فاضلاب شهری... چیش به شهر رفته که فاضلابش بره!»
«والا...»
«والا...»

پرویز بوداقی سینی چای را گذاشته بود وسطِ چارپایه ی چوبی لقی بین خودش و کامران خاکی. چشم گردانده بود به دوروبرش و کف دست های خاک گرفته اش را مالیده بود به هم.
«سرد نشه، من دستام رو آبی بزنم و برگردم... یادت نره چی داشتی می گفتی تا بیام.»
«سلامت باشی، چشم... می گن هر کدوم از استخونا دوتای یه آدم معمولی بوده.»
«مرد بوده لابد.»
«لابد. پاسبونا ول کن اون جا نیستن.»
«حالا کجا پیداشون کردن؟»
«چی رو؟»
«همون کوفتی رو که تو ول کُنش نیستی، استخونا رو دیگه؟»
«پایین سه راهی، جلوِ باغ شاتوتی. می خواستن لوله کار بذارن. مثل این که اول یه بابایی یه استخون می بینه، داد می زنه و باقی رو خبر می کنه. می شنوی؟»
«کر که نیستم.»
«فکر می کنن برا گاوی، شتری چیزی بوده، ولی به سرش که می رسن می بینن نه بابا، آدمه.»
«آدم... خب یعنی چی؟»
«نمی دونم والا. من دلِ رفتن نداشتم. شنیدم. می گن بعدش یکی از مهندسا رو خبر می کنن و هِی از سروته چاله می کَنن و بزرگش می کنن، تا کل استخونا رو بکشن بیرون، اون وقت می فهمن تقریباً استخونای یه آدمه.»
«چرا تقریباً؟ یا آدم بوده یا نبوده دیگه؟!»
«مثِ این که تا ساق پاش رو پیدا کردن، تا این جا، تا زانو... باقیش نیست.»
«خُب، بیشتر سروتهِ چاله رو می کَندَن.»
«کندن. نبوده.»

نظرات کاربران درباره کتاب دوربرگردان