
یک ساعت قبل، کامیلا نمیدانست قرار است زندگیاش تغییر کند.
تنها چیزی که میدانست این بود که وقتی سرگرم تمیز کردن صندلی غذای پولی بود، شوهرش خانه نبود. شوهرش در خانه نبود و او را با نگهداری از پولی آن هم درست زمان بازگشت کامیلا به کار، تنها گذاشته بود. شاید برای انجام کاری عجله داشته؟ شاید کامیلا پروژۀ اضطراری او را فراموش کرده بود؟
اما کَم هرگز چیزی را فراموش نمیکرد. اما لوک فراموشکار بود. پس ...؟
نور خورشید در قالب سه ستون مجزا به آشپزخانه وارد شد. یک روز تابستانی در ماه ژوئن بود و کامیلا با مخلوطی از احساسات مختلف، از خواب بیدار شده بود: نگران، هیجانزده، ناراحت، خوشحال، اولین روز بازگشت به کار پس از نه ماه مرخصی. او گاهی برای بیان چیزی، در زبان انگلیسی به دنبال واژۀ مناسب میگردد و احساسی که امروز داشت، از همان واژهها بود: وحشت، هیجان ... اما وقتی از خواب بیدار شد، با خود گفت: «نه، هیچکدوم از اینا نیست.»
و انتخاب لوک برای ناپدید شدن، همین امروز بود.
حتماً کار واجبی داشته؛ لوک یک سایهنویس بود، برای اعضای پارلمان و افراد مشهور متن مینوشت. او مکانی برای خودش داشت که هروقت نیاز به فکر کردن داشت، به آنجا میرفت. همین و بس. قرار نبود فکر دیگری به ذهن کَم بیاید. او به دستمال آشپزخانه چنگ زده بود و با خود فکر میکرد نباید اجازه دهد نشخوار فکری بیهوده، ذهنش را درگیر کند. نباید فکر بد به ذهنش راه بدهد.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۵۲ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 353 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | جیلیان مکآلیستر |
| مترجم | الهام قدوسی |
| ناشر | خلوت |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۲/۲۷ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |