
صدای مادر از فرط بیچارگی درنمیآمد. همانطورکه سرش را از لای در کمی به بیرون کشیده بود آرام و معصومانه گفت:
- ببخشید تو رو خدا شمسیخانم. قول میدم دیگه تکرار نشه.
شانه توی دستم بیحرکت مانده بود، روی موجهای طلایی رنگ موهای خواهرم شیرین. صدای شمسیخانم را شنیدم که با سرزنش و تهدید گفت:
- دیروزم همین رو گفتی سوسنخانم. به خدا همسایهها گناهی نکردن که روز و شب از دست قارقار چرخخیاطیت یه دم آرامش ندارن. یه بعد از ظهرم که میخوان چرت بزنن نمیذاری... یهکم به فکر دیگرون باش. تو که چرخت یهسره میچرخه. با پولات چی کار میکنی که کرایهی خونهت رو به موقع نمیدی؟
من توی فکر بودم هنوز. میدانستم صدای چرخخیاطی بهانه است. شمسیخانم بیشتر آمده بود که کرایهی این برجش را طلب کند. چقدر من و مامان تلاش کرده بودیم که دستکم کرایهی این ماه را به موقع پرداخت کنیم و نشد. از خودم پرسیدم "واقعا تلاش کردی؟" چقدر حالا پیش خودم شرمنده بودم. خدایا منرا ببخش. مامان بیچاره شبانهروز پشت چرخخیاطی نشست و نسیه دوختودوز کرد. آن وقت من... آه خدایا. چه فرزند ناخلفی بودم من. تمام حقوق ناچیز من صرف خرید مانتو و کفشی شد که یک ماه تمام چشمم را گرفته بود. حالا اگر نمیخریدمش نمیشد؟ بدون مانتو و کفش که نبودم؟ بودم؟ واقعا میارزید؟ حالا هروقت بخواهم بپوشمش باید یاد شرمندگی مامان بیفتم... من چقدر خودخواه بودم. چقدر از خودم بدم آمده بود.
خواهرم شیرین سرش را به سمتم چرخاند و با تعجب نگاهم کرد. یعنی که "پس چرا معطلی؟" دوباره با فکری مغشوش و حواسی پرت مشغول شانه زدن به موهایش شدم و این بار آنقدر بیتوجه بودم که صدای "آخ" خواهرم درآمد.
- آخ. خواهرجون. موهام رو کندی.
موهایش را آرام نوازش کردم و زیرگوشش گفتم:
- ببخشید.
بیچاره مامان. چقدر خجالت کشید. چقدر سرخوسفید شد. چقدر قلبش مرثیهی غم سرداد تا باشرمندگی گفت:
- به خدا دیردیر واسهم پول میارن، ولی به روی چشم شمسیخانم. دستمزدم رو که بدن، واسه شما کنار میذارم.
- ببینیم و تعریف کنیم.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 2.۹۱ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 752 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | نیلوفر لاری |
| ناشر | شقایق |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۲/۰۷ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |