
به پشت سرش نگاه میکرد و نفسزنان به جلو میدوید، دیگر نایی برایش نمانده بود، کم آورده بود! مسیر زیادی را دویده بود اما ترس از هیولای مرگ بود که قوت به پاهایش تزریق میکرد برای دویدن و انگیزه به نفسهایش برای کم نیاوردن...
آنها هم خسته شده بودند، از قیافههایشان و فحشهای رکیکی که نثارش میکردند پیدا بود چیزی نمانده تا کلهپا شوند اما قدرت بدنیای که آنها داشتند با جثهی ظریف او قابل قیاس نبود!
نفسهای عمیق میکشید تا کم نیاورد اما صدای پهلویش درآمده بود و پاهایش دیگر به هیچ عنوان رمقی برای تحمل وزنش نداشتند.
صدایشان بلند شد:
- وایسا دخترهی کلهخر! دِ ما که بالاخره میگیریمت، کجا میخوای در بری تو این بیابون برهوت؟
چند ثانیه صدا قطع شد و بعد از آن صدای نزدیک شدن چیزی را سمتش شنید. رو برگرداند. سنگی در هوا داشت تاب میخورد و سمتش خیز برمیداشت، همین به پشت نگاه کردنش باعث شد پایش به سنگی دیگر گیر کند و محکم به زمین بخورد، فغان زانویش درآمد. به واسطهی زمین خوردنش آن دو مرد قدم تند کردند و در کسری از ثانیه بالا سرش رسیدند، آنها هم نفس سوخته بودند. اما حال آنها کجا و حال او کجا؟
دست یکی از آن دو مرد به طرفش دراز شد و موهایش را از ریشه کشید، حس میکرد مغزش در حال سوختن است، دو دستش را روی سرش گذاشت و جیغ کشید. همان مردی که تمام حرصش را داشت سر موهای دخترک خالی میکرد کنار گوشش فریاد کشید:
- کجا داشتی فرار میکردی دخترهی دربهدر؟ فکر کردی میتونی از دست ما فرار کنی آخه؟
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 2.۲۵ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 640 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | حانیه عابدی |
| ناشر | شقایق |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۲/۰۶ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |