
ما دو روانشناس اجتماعی هستیم که چند دهه از عمر خود را صرف بررسی پیچیدگیهای زندگی اجتماعی کردهایم. ما دانش خود را با هزاران دانشجو، معلم، درمانگر، بازنشسته، و حاضرین در همایشها در میان گذاشتهایم. از آنچه آموختیم و تجربه کردیم، فهمیدیم که یکی از بزرگترین عوامل زندگی شاد و سالم، کیفیت روابط اجتماعی است. این باور بنیادی، ما را بر آن داشت که این کتاب را بنویسیم تا آموختههای خود را با شما در میان بگذاریم.
اما ناگفته نماند که هر دوی ما در مواقع خاصی از زندگی خود، نتواستیم روابط اجتماعی معناداری برقرار کنیم. ما هم مثل بیشمار افراد دیگری در این جهان، فهمیدیم که مسیر ایجاد رابطه، همیشه آسان و هموار نیست و اغلب پر از موانع، سرعتگیرها، و بیراهههاست، بهویژه در دنیای مدرن که همه پرمشغله و غرق در امور روزمرهاند. البته مسیرهای سنگلاخ همیشه بد نیستند. گاهی یک راه فرعی، به منظرهای نفسگیر ختم میشود که هرگز تصورش را نمیکنید. اما خیلی اوقات، خود را تنها و سرگردان کنار جاده مییابید و نمیدانید آیا اصلاً به مقصد میرسید یا نه.
ناتالی زمانی وارد این راه فرعی شد که در دانشگاه جیمز مدیسون (جی ام یو) یک جایگاه علمی گرفت. او مجبور شد از ریچموند ویریجینا که ریشههایش در آنجا بود به هریسونبرگ که هیچ احدی را در آنجا نمیشناخت، نقل مکان کند. داستان او را از زبان خودش میخوانیم:
بعد از گرفتن مدرک دکتری میخواستم یک جایگاه علمی در نزدیکی ریچموند پیدا کنم اما نزدیکترین موقعیت ممکن، یک جایگاه موقت در جی ام یو هریسونبرگ بود که دو ساعت یا محل زندگی من فاصله داشت. من با این فکر که فقط یک سال آنجا میمانم، شغل را قبول کردم. اما سرنوشت، دو اتفاق مهم پیش رویم قرار داد: یک شغل دائمی در جی ام یو به من پیشنهاد شد و عشق زندگیام را آنجا پیدا کردم. این یک فرصت شغلی عالی بود و از طرفی میخواستم ببینم رابطه من با آن شخص به کجا میرسد، برای همین آنجا ماندگار شدم. هنوز هم آنجا هستم، بیستویک سال از آن روز گذشته.
اوایل، هریسونبرگ را دوست نداشتم و آرزو میکردم روزی به ریچموند برگردم اما کمکم عادت کردم. چند دوست پیدا کردم، با مرد مورد علاقهام ازدواج کردم و عضو چند سازمان محلی شدم. زندگی اجتماعی من چندان درخشان نبود اما بهحد کافی خوب بود.
وقتی تشکیل خانواده دادم، اوضاع عوض شد. با تمام وجود فهمیدم که چرا میگویند «برای بزرگ کردن بچه یک ایل آدم لازم است» و باید قبول میکردم که من ایلی نداشتم. همسرم هم تازهوارد بود و خانواده و دوستان نزدیکمان چند ساعت با ما فاصله داشتند. ما از گردش کردن با دوستان محلی لذت میبردیم، اما وقتی بچهدار شدیم طبیعتاً روابطمان کم شد و آنها هم نمیخواستند با ما باشند. در ابتدا برایمان مشکل بود که با والدین دیگر ارتباط برقرار کنیم. یک دلیلش این بود که سنمان کمی از آنها بالاتر بود (البته الان که فکرش را میکنم میبینم دلیل واقعی آن، اختلاف سن نبود بلکه باورهای محدودکننده خودمان بود). دلیل دیگر این بود که من مبتلا به یک بیماری مزمن شدم که انرژیام را تخلیه میکرد. بعد از انجام وظایف شغلی و خانوادگی، انرژیای برایم نمیماند تا با آدمها تعامل کنم. ناگزیر بعد از مدتی احساس تنهایی کردم. وقتی حس تنهاییم بیشتر شد، در مناسبات اجتماعی احساس اضطراب میکردم، بهخصوص اطراف زنان خوشمشرب. من ذاتاً آدم مضطربی نبودم اما دقیقاً وقتی اضطراب میگرفتم که در جستجوی مهمترین خواسته قلبیام بودم: رابطهی اجتماعی.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 997.۰۰ بایت |
| تعداد صفحات | 242 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | ناتالی کر |
| نویسنده دوم | جیمی کرتز |
| مترجم | شاهین غفاری |
| ناشر | موسسه انتشارات فلسفه |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۲/۰۶ |
| قیمت ارزی | 6 دلار |
| قیمت چاپی | 840,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |