
آخرین خرما را داخل ظرف چیدم و سلفون را رویش کشیدم. نگاهی هم به دیس حلوایی که با تمام حس دلتنگیام پخته بودم، انداختم. سال اولی بود که مامان را کنارم نداشتم. یک سال گذشته بود از تمام آن روزهایی که حتی فکر کردن بهشان هم حالم را دوباره به هم میریخت. با یادآوری دورانی که برایم مثل عذابی دردناک گذشته بود، بغض تلخم را بلعیدم و به سمت اتاق رفتم.
شال مشکیام را روی سر انداختم، ژاکت قهوهای رنگی را که مامان خودش برایم بافته بود هم تن کردم و جلوی آینه ایستادم. نگاهی به خودم انداختم، خودی که در این یک سال اندازهی ده سال بزرگتر شده بود، قد کشیده و یاد گرفته بود عادت کند به نداشتن کسی که تمام دنیایش شده بود، اگر چه سخت، اگر چه تلخ، مثل همهی اتفاقاتی که در طول زندگی رخ میدهد و کمکم به آن عادت میکنیم. با شنیدن صدای بابا نگاه از تصویر چشمان پر آب خودم در آینه گرفتم.
ـ ابریشم، حاضری بابا؟ بچهها پایین منتظرن.
نفس عمیقی کشیدم و لبخندی تلخ روی لبم نشاندم. روی پا چرخیدم تا کیفم را بردارم، اما مثل همیشه، مثل عادت همیشگی این روزهایم، نگاهم کشیده شد سمت لبهی پنجرهی اتاقم. با دیدن مونسهای کوچک تنهاییام شوقی به قلبم نشست، کیفم را برداشتم و تا لب پنجره رفتم. سرانگشتانم را روی سر تکتکشان کشیدم.
"اگر شما فسقلیها رو نداشتم، معلوم نبود زنده بمونم، فلسفهی زندگی شما منو سر پا نگه داشت!"
صدای بابا که دوباره بلند شد، کمی برگهای درون جعبه را جابهجا کردم و فوری از اتاق بیرون رفتم.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 2.۱۷ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 616 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | مونا امینسرشت |
| ناشر | شقایق |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۸ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |