
غریبههایی که یکدفعه سروکلهشان وسط زندگی آدم پیدا میشد، آدمهای معمولی نبودند.
در چند دقیقهی گذشته یکبار رد تماس داده بودم و یکبار گذاشته بودم آنقدر زنگ بخورد تا خودش قطع شود؛ اما ناشناس پشت خط هنوز از رو نرفته بود. نگاهم را بین غریبههای ایستاده و نشسته در سالن چرخاندم. هنوز هم نمیدانستم که چرا به این جشن آمدهام؟ شاید چون فرهاد اجازه نداده بود دنبال تینا به مهد بروم و با هم به خانهام برویم. چارهای نبود، باید لحظههای خالیام را جوری پر میکردم تا آسانتر بگذرند.
دوباره به ترکیب ناآشنای اعداد نگاه کردم. آشناشدن با صدایی ناشناس و بیتصویر، راحتتر از درگیرشدن با چشم و دهان و تنهای حاضر بود. خرج تمامکردن آن، فشار یک دکمه بود، اما برای رهایی از اینجا باید دنبال بهانه و راههای فرار میگشتم. تماس را وصل کردم و گوشی را کنار گوشم گرفتم. خیلی زود صدایی از آنسوی خط به گوشم رسید:
ـ بهی نیکپور؟
یک هیچ به نفع او! شماره تماس و اسم و فامیلم را میدانست و... من چی؟ هرچند بهواسطهی خونه داشتن تماس ناشناس و دانستن اسمم اتفاق عجیبی نبود اما حسی درونم میگفت که دلیل این تماس ارتباطی با خونه ندارد. لحن اخمآلود صدا که ندیده و نشناخته انگار کینهام را به دل گرفته بود و مدل صداکردن بیپیشوند و پسوندش، فرضیهام را به حقیقت نزدیکتر میکرد.
ـ خودم هستم.
ـ خوبه.
ابروهایم بالا رفتند و لبهایم کمی قوس برداشتند.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 2.۰۲ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 584 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | فرزانه صفاییفرد |
| ناشر | شقایق |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۸ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |