
ـ پُر نازی مثل لیلی... پُر شعری مثل نیما
دیدن تو رنگ مهره... رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو... که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره... موندش و صرف نظر کرد
با صدای فریاد بلند مردانهای، ساکت شدم و سرم را از روی فرمان ماشینم بلند کردم و روی صندلی صاف نشستم. نگاهم به روبهرو بود در حالی که دست یخ بسته، از بیمهریای که دیده بودم را بالا آوردم و به زیر چشمهایم کشیدم تا اشکها را از صورتم بزدایم.
آب بینیام را بالا کشیدم و ناخودآگاه ابروهایم را به هم نزدیک کردم و از همانجا با دقت به در خانهاش چشم دوختم تا دلیل فریادهای پیاپی و تکانهای دست مرد را بفهمم.
اصلا متوجه نشده بودم که چه وقتی این مرد مقابل در خانهی "او" ایستاده بود؛ چه زمانی "او" در را به روی مرد باز کرده بود و اصلا برای چه با همدیگر بحث میکردند! "او که لحظاتی قبل به داخل برگشته بود."
شالم را روی سرم جلو کشیدم و پلکهایم را جمع کردم تا در نور کم کوچه، بتوانم آنها را واضحتر ببینم.
مرد جوان پی در پی دستهایش را بیهدف در هوا تکان میداد و با صدای بلند فریاد میکشید. هر چه دقت کردم، بیفایده بود و نمیتوانستم از آن فاصله چیزی را از حرفهایشان بشنوم. به ناچار بی آنکه نگاهم را از روبهرو بگیرم، کلید پایینبر شیشه را فشردم؛ به محض پایین رفتن شیشه، کمی سرم را جلو بردم تا واضحتر بشنوم.
ـ بیناموس بیپدر و مادر...
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۰۹ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 408 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | مینا سلطانی |
| ناشر | شقایق |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۸ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |