
هیچکدام باور نمیکردیم تقدیرمان این باشد که کانتاتای طولانی استخوانهای نیمهشب را بخوانیم، تا اینکه تیراندازی شروع شد. معلوم است که ترسیده بودیم. چند نفری مات و مبهوت خشکشان زده بود. اما باوجود اسلحههایشان و فانوسهایی که همچون چشمان حیوانی عظیم در دل تاریکی برق میزد، باز هم نمیتوانستیم تصورش را بکنیم که قرار است نابود شویم. هرچه باشد همۀ ما - بهغیر از آن دختر نوجوان - زنان و مردان عادی بیست یا سیسالهای بودیم مثل هزاران نفر دیگر. هرچقدر هم تلاش میکردید، نمیتوانستید ما را میان شلوغی پیادهرو تکبهتک انتخاب کنید یا حتی به یکی از کافههای فضای باز ریاچوئلو بروید تا شاید چشمتان به یکی از ما بیفتد که مشغول نوشیدن قهوه یا چیز دیگری هستیم. هیچکدام از نشانههای ظاهریمان نمیتوانست به شما بفهماند که آن زن مومشکی که پیراهن سبز پوشیده، یا آن مردی که دارد پیپ میکشد «میتواند مورد مناسبی باشد». برای دیدن آنچه ما را از هم متمایز میکرد، به اشعۀ ایکس نیاز بود؛ نه از آن نوعش که استخوانها و اندامها را در نوری وهمآلود به تصویر میکشد، بلکه اشعهای پیشرفتهتر که بتواند در ذهنها نفوذ کند و افکاری را نمایان سازد که آتش خشم ژنرالها را شعلهور میکرد. افکاری که آنها عقیده داشتند بهاندازۀ افتادن کبریتی در انبار کاه، خطرناک است. افکاری که با نامهای ما مترادف بودند.
مضحک؟ معلوم است که مضحک بود. در بوئنوسآیرس رادیکالهای دوآتشۀ زیادی وجود داشتند که بیش از حد به بمبهای پلاستیکی علاقهمند بودند؛ زنان و مردان جوانی که یاد گرفته بودند به تأثیر اغواگر آتش عشق بورزند. ولی ما به خشونت اعتقادی نداشتیم. حتی آن دونفرمان که سادهلوحانه جلوی همه صحبت کردند، هرگز انگشتشان را هم رو به رژیم بلند نکردند. البته فرق چندانی هم نمیکرد. در آن دوران، حتی داشتنِ اعتقادات و افکار خاص هم باعث میشد ناپدید شوید. معنایش هم این نیست که همیشه حواسشان بود چه کسانی را میبرند؛ و همین اثبات میکند چه جنگ کثیفی در جریان باشد و چه هر جنگ دیگری، یکی از اولین قربانیانش همین تبعیضهای دقیق است. یکی از ما کاملاً اتفاقی مورد توجهشان قرار گرفت؛ دیگری بر سر انتقامجویی شخصی ناشی از دردی در ناحیۀ کمر؛ آن دخترک را هم هیچوقت فرصت نشد بدانیم چه کار کرده بود.
به هر تقدیر، وقتی اسممان در آن دفترچهها، پشت پاکت نامه، روی رسید، یا حتی روی پوست آبنبات (چون مردی که میخواست اسم را یادداشت کند چیز دیگری دمدستش نبود) نوشته میشد، میرفت روی میخی که بر میز ژنرالی کوبیده شده بود. ژنرالی که از پنجرۀ دفترش در کاسا روسادا، دید بسیار خوبی به میدان پلاسا دِ ماژو داشت. هروقت تعداد کاغذها به دهدوازدهتا میرسید، ژنرال آنها را به آرامی برمیداشت طوری که انگار دارد شاخه گلی را از میان گلدانی کوتاه بیرون میکشد و بعد از منشیاش میخواست فهرستی تهیه کند. به لطف نوار تحریر جدیدشان، تمام حروف واضح و خوانا با فونت سیاه تایپ میشدند و خانم منشی هم بهدقت بین هر اسم و آدرس فاصله میگذاشت تا خواندنشان راحتتر باشد. وقتی کاغذ از گیرۀ ماشینتحریر جدا میشد و به دست مردانی میرسید که کارشان پیدا کردن ما بود، آن خطوط دیگر فقط ستونی از اسم یا مجموعهای از هجاهایی که راحت تلفظ میشدند، نبودند. آن فهرست تبدیل میشد به داستانهایی از خیانت با اتهاماتی که اگر تا این حد مرگبار نبودند، حسابی مایۀ خنده میشدند.
در عرض یک هفته، داستان در روز روشن و دل شب پخش میشد؛ در گوشه و کنار خیابانها، در محوطۀ دانشگاهها و کافهها. ما در امتداد خیابان سارمییِنتو و کانخایو و کلی خیابان دیگر، به پسکوچهها و حومهها رانده میشدیم و دائم صدای آشنای شهر در گوشمان بود و چشمانمان جزئیاتی را از مسیرهایی میدید که هرگز فکرش را هم نمیکردیم به آنها قدم بگذاریم. از جلوی کافهها و سینماها میگذشتیم، از مقابل پارکهایی که زنان شیکپوش سگهایی با نژادهای اصیل را همراه خود میبردند. از جلوی حیاط مدرسهها که پر از صدای خندۀ بچهها بود رد میشدیم. فروشگاههایی را که مردم درونشان پرسه میزدند پشت سر میگذاشتیم و آرامآرام از جایی که در آن بهزور مجبورمان میکردند سوار ماشینهایی بدون پلاک شویم، دور میشدیم. اولش در مکانهایی مختلف نگهمان میداشتند. بعد همهمان را به انباری با بوی تند نفت میفرستادند و همانجااغلب در تاریکیمیماندیم تا اینکه بالاخره کامیونی میآمد و ما را میبرد.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۳۱ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 264 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | لارنس تورنتون |
| مترجم | مریم رئیسی |
| ناشر | نشر خوب |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۷ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |