
در نیویورک، دانشآموز ممتاز دبیرستانمان بودم. گرچه خلاقیت داشتم، اما اکثر اوقات گیج و منگ بودم، چراکه همیشه هیولای خجالت و کمرویی روی سرم سایه افکنده بود. دوران بلوغم با چشمهایی بسته و سردردهای میگرنی سپری شد. تقریباً، در اوایل دوران دانشگاه، خودم را رها کردم؛ بااینکه گهگاه عملکردی «عالی» داشتم، هیچچیز برایم لذتبخشتر از این نبود که بروم نقش یک ساعتآفتابی انسانی را ایفا کنم یا در فضای باز لم بدهم و چرت بزنم. از پسرها میترسیدم و رابطهای با هیچکدام نداشتم. بعدها هم هر رفاقتی که ایجاد شد همه اتفاقی بود. بخشی از دوران آموزشم شامل سفری به اروپا برای کار و مطالعه و جمع کردن رزومهای مرتبط با هنر نمایش بود، ولی در واقع نتیجهاش فقط داستانهایی کوتاه و وقتگذرانی با دوستان بود و هیچ پیشرفتی نکردم. چیزی که شجاعت محسوب میشد شکلی از انرژی عصبی و سکون بود. میترسیدم به خانه برگردم.
از دانشگاه که فارغالتحصیل شدم، به نیویورک برگشتم. نتوانستم کاری پیدا کنم؛ در واقع، هدفی نداشتم. وسوسه میشدم سمت همهچیز و هیچچیز بروم. اتفاقی شغلی در زمینۀ آموزش کودکان پیدا کردم. در واقع، هیچکدام از آن بچهها (که هشت نفر هم بیشتر نمیشدند) محصل نبودند؛ همگی بچههای مهدکودکی بودند و یک سال در کنار هم بازی کردیم.
در نیویورک، در کلاسهای بازیگری شرکت کردم و تولید صدا، نفسگیری و خواندن متن بهشکل طبیعی را یاد گرفتم. بااینکه همیشه در کلاسها و میان دوستانم پرتکاپو بودم، حس میکردم زندگیام دچار سکون است.
با وجود تمام بیبرنامگیهای زندگیام، همیشه لبخند میزدم. یکی از دوستانم گفت: «چرا همیشه اینقدر خوشحالی؟» در واقع، با وجود آن چند دوست معرکه (که همیشه کنارم بودند) میتوانستم احساس خوشحالی کنم؛ خطاهایم در مقایسه با روال طبیعی و سادۀ زندگی فقط چند سربههوایی به نظر میآمدند. بااینحال، پوزخندهایم خفقانآور بودند. ذهنم مملو از چرخهای هولناک از کلمات بود که پیوسته به دور حسوحالها و عطرهای گوناگون میچرخید و فقط گاهی در صدایم یا روی کاغذ نمایان میشد. رابطۀ چندان خوبی با حقایق نداشتم.
در نیویورک تنها زندگی میکردم. ارتباطم با دنیای بیرون محدود و در حد برنامههای کلاسیام بود. اولین افکار جنسی به نظرم ترسناک بودند، زیرا اتفاقی خصوصی در زندگیام به حساب میآمدند. شفافیت ترسها و شادیهایم همیشه به من نوعی حس سبکی و حماقت میداد. یکی از دوستانم گفت: «تمام احساساتت در ظاهرت هویداست.» من یک بچهجن بودم که مسئولیتی نمیپذیرفت و تنها کار جدیای که انجام میداد بالاآوردن بود. ناگهان رفتارهایم تغییر کردند. بهسرعت خودم را غرق روندهای درمانی کردم.
درمانگرم خانم بود و در پنج ماه دورۀ درمان، که هفتهای دو بار او را ملاقات میکردم، تلاش کرد پوزخند من را از بین ببرد. به نظر او، تمام هدف من از پیگیری درمان این بود که کاری کنم او از من خوشش بیاید. در طول جلساتمان، به رابطۀ من و والدینم انتقاد کرد: رابطهمان همیشه بهطرز مضحکی دوستداشتنی و باز و کنایهآمیز بود.
در طول دورۀ درمان نگران بودم، چون اطمینان داشتم راز وحشتناکی دراینبین وجود دارد که ذهنم از من پنهان کرده؛ توضیحی دربارۀ اینکه چرا زندگیام شبیه یکی از آن تختههای نقاشی بچهها شده: کاغذ را که بالا میبری، تمام آن صورتهای بامزۀ ساده، خطوط خمیده، همه پاک میشوند و هیچ اثری از خود باقی نمیگذارند. آن زمان، هر کاری هم که میکردم، هر تعداد دوست صمیمی هم که داشتم و به آنها عشق میورزیدم، بازهم وابستۀ دیگران بودم که تنظیمات و نبضم را فراهم کنند. در آنِ واحد، هم سرزنده بودم و هم مرده. به فشارها و تشویقشان نیاز داشتم؛ هیچوقت نمیتوانستم خودم کاری را شروع کنم. حافظهام هم بیشتر مواقع بد بود و آبرویم را میبرد.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۲۷ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 272 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | جینی الکین |
| نویسنده دوم | اروین یالوم |
| مترجم | مریم رئیسی |
| ناشر | نشر خوب |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۶ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |