
لوئیزا نوجوان است که یعنی گل سرسبد آدمها. شاهدش هم این واقعیت ساده که هم ازنظر بچههای کوچک نوجوانها سرآمد نوع بشرند و هم ازنظر خود نوجوانها. فقط آدمبزرگها نوجوانها را بهترین نوع آدمها به حساب نمیآورند. دلیلش هم واضح است: آخر بدتر از خود آدمبزرگها نداریم.
چند روز بیشتر به عید پاک نمانده. بهزودی لوئیزا را بهخاطر خراب کردن یکی از تابلوهای باارزش، از حراجی آثار هنری میاندازند بیرون. پیرزنها جیغ میکشند و پلیس از راه میرسد، ولی این اتفاقها اصلاًوابداً در نقشه نبود. بحث پز دادن نیست، اما لوئیزا واقعاً نقشهای کشیده بود که مو لای درزش نمیرفت. ایراد از نقشه نبود که لوئیزا براساس آن عمل نکرد. آخر بااینکه لوئیزا گاهی نابغه میشود، بعضی وقتها هم خبری از نابغۀ درونش نیست و مسئله همینجاست که نسخۀ نابغه و غیرنابغهاش مغز مشترکی دارند. میپرسید نقشه چطور بود؟ حرف نداشت.
یکی از آن حراجیهایی است که آدمهای بیاندازه پولدار برای خرید آثار هنری عجیب گرانقیمت به آن سر میزنند، برای همین آنجا از نوجوانها استقبال نمیشود. بهخصوص نوجوانهایی با کولهپشتی پر از قوطی اسپری رنگ. آدمبزرگهای پولدار بهاندازۀ موهای سرشان در خبرها دیدهاند که «فعالان اجتماعی» دزدکی وارد حراجیها شده و تابلوهای معروف را خراب کردهاند، پس بهخاطر همین دم ورودی نگهبانهای صدوچهلکیلویی گذاشتهاند که سر سوزنی شوخی سرشان نمیشود. از آن نگهبانهای خیلی عضلانی که بعضی از عضلاتشان حتی اسم لاتین ندارند، آخر آن قدیمها که مردم لاتین حرف میزدند، کلهپوکهایی به این گندگی اصلاً وجود نداشتند. ولی این قضیه نباید مشکلی ایجاد کند، چون براساس نقشه لوئیزا باید جوری وارد ساختمان میشد که نگهبانها اصلاً متوجه حضورش نشوند. تنها مشکل نقشه این بود که خود لوئیزا قرار بود اجرایش کند. هرچند این را هم باید گفت که شروع خوبی داشت، آخر ساختمان حراجی کلیسایی قدیمی بود. این را از کجا میدانستیم؟ از آنجایی که همۀ پولدارهای داخل حراجی مرتب به هم میگفتند: «میدونستی اینجا یه کلیسای قدیمی بوده؟» آخر آدمهای پولدار عاشق ایناند که به هم یادآوری کنند چقدر پولدارند، آنقدر پولدار که مستقیم با خدا وارد معامله شوند.
بیبروبرگرد دو سه روز دیگر که عید پاک از راه میرسد، هیچکدام از آدمهای داخل این اتاق برای خدا تره هم خرد نمیکنند، آخر خدا چیز جذابی ندارد که خریدارش بشوند. با همۀ اینها خدا ازایننظر خیلی شگفتانگیز است که نیاز آدمها را درک میکند. برای همین همیشه در کلیسا توالت هم هست و لوئیزا در هماهنگی کامل با نقشه، از پنجرۀ یکی از توالتها یواشکی وارد ساختمان میشود. رفیقش، فیش، یادش داده چطور این کار را بکند. فیش در هر کاری استاد است. مثلاً در گم کردن وسایل و شکستنشان، با همۀ اینها در دزدکی وارد شدن رودست ندارد. لوئیزا چطور؟ تقریباً عرضۀ هیچ کاری را ندارد، فقط خوب از کوره درمیرود. بحث پز دادن نیست، ولی راستش در این یک کار دست همه را از پشت بسته و بهخصوص از دست پولدارهایی عصبانی است که خریدار آثار هنریاند. آخر پولدارها بدترین نوع آدمبزرگها هستند و بدترین راه به گند کشیدن آثار هنری گذاشتن این برچسب قیمتهای لعنتی روی آنهاست. برای همین هم چیزهایی که لوئیزا روی دیوار ساختمانها نقاشی میکند، به مزاج آدمبزرگهای پولدار خوش نمیآید، نه بهخاطر اینکه عاشق دیوارند، نه، بهایندلیل که بدشان میآید چیزهای زیبا مجانی باشند.
برای همین لوئیزا با کولهپشتی پر از قوطی اسپری رنگ و نقشهای معرکه از پنجره وارد ساختمان شد. وقتی تلوتلوخوران کف توالت ایستاد، چند دقیقهای همانجا ماند و پرترۀ کاملاً واقعگرایانهای از نگهبانها را روی دیوار نقاشی کرد. اگر هنرمند سطحینگرتری بود در قامت گاو نقاشیشان میکرد، آخر گردنهایشان آنقدر کوتاه بود که نمیشد فهمید سرشان از کجا شروع میشود، ولی لوئیزا هرگز چنین کاری نمیکرد، چون درون آدمها را میدید و برای همین بهشکل عروسدریایی نقاشیشان کرد. آخر عروسهای دریایی هم مثل نگهبانها ستون فقرات و مغز ندارند.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 2.۰۶ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 472 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | فردریک بکمن |
| مترجم | ندا بهرامینژاد |
| ناشر | نشر خوب |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۵/۰۱/۱۵ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |