
بعدازظهر یک روز ابری، مردی شعبدهباز به دهکدهی «سرخبیشه» آمد که سالهای سال مردم دربارهی او حرف میزدند. مرد که هیکلی دیلاق داشت، بر قاطری درشتاندام سوار بود و قاطرِ یدکی دیگری وسایلش را حمل میکرد. روی بارِ قاطرِ یدکی، تولهپلنگی خالخالی نشسته بود که بیتوجه به جمع تماشاچی مدام خمیازه میکشید. روی شانهی تولهپلنگ، «چکاوکی گردندراز» نیمبال میزد و آواز میخواند.
مرد شعبدهباز، در همان ابتدای ورود به دهکده، بساط شعبدهبازیاش را گوشهای از میدان مرکزی پهن کرد و اهالی از پیر و جوان، بزرگ و کوچک، گِرداگِردش حلقه زدند. مردان دنیادیده با دیدنِ چکاوک گردندراز حیرت کردند و به زمزمه چیزی در گوش هم گفتند. ساروشِ پیر که از پشت جمعیت گردن میکشید، سر عصایش را بهسمت پرنده نشانه گرفت و گفت: «او چکاوک سخنگویی است که فقط توی جنگل تاریک زندگی میکند.»
با شنیدن اسم جنگل تاریک زنها چند قدم پا پس کشیدند و پسربچههای بازیگوش گامی به جلو برداشتند. چکاوک با نوکِ منقار زیر کتف قرمزرنگش را خِرکخِرک خاراند و با سرِ بال پوزهی تولهپلنگ را باد زد، بعد بهسمت جمعیت سر تکان داد: «بیایید، بیایید، بیایید.»
شعبدهباز خندید، اشاره کرد به ساروش پیر و با صدای بلند گفت: «کاملاً درست است، پیرمرد! جوجه بود که از جنگل تاریک آوردمش.»
مردها با ترس و تعجب به هم نگاه کردند. پسربچههای کنجکاو آهسته خودشان را به بزرگترها نزدیک کردند تا از زمزمهی آنها چیزی سر دربیاورند.
شعبدهباز که کلاه دوشاخی از پوست خرس بر سر داشت، در نیلبکی کوتاه دمید. صدایی جادویی از دهانهی نیلبک برخاست؛ طوری که چند جوان عاشق به گریه افتادند و پیرزنی غش کرد. شعبدهباز به نواختن آهنگ دیگری پرداخت و در یک آن، فوجی از پرندگان جنگلی بهسمت معرکه به پرواز درآمدند. پرندهها دستهجمعی در هوا چرخ زدند و روی سر جمعیت سایه افتاد. شعبدهباز مینواخت و دستهی بزرگ پرندگان مثل گردابی در آسمان بالای معرکه میچرخید. همینکه صدای نیلبک قطع شد، پرندگان به میان شاخوبرگ درختان کهنسال برگشتند. آنوقت نگاه جمعیت بهسمت تولهپلنگ چرخید که پوزه در خورجین روی قاطر میکرد، دانهی گردویی درمیآورد و با دندانهای تیزش میشکست. بعد چکاوک گردندراز مغز گردو را با نوک منقار از دهان تولهپلنگ برمیداشت، نیمبال نیمبال از بالای سر تماشاچیان میگذشت و گردو را در دهان شعبدهباز میگذاشت.
نسیمی که از کوههای اطراف میوزید، از چاک درههای عمیق پایین میخزید و لابهلای راشها، توتها و توسکاهای پیر چرخ میخورد.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 869.۰۰ بایت |
| تعداد صفحات | 184 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | منصور علیمرادی |
| ناشر | نشر پرتقال |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۲/۲۶ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |