
نیکولا ساندرز در رمان "اجازه نده او بماند" داستانی پرتنش از یک خانوادهی کوچک را روایت میکند. ریچارد و جوآن به همراه نوزادشان ایوی زندگی آرامی دارند، اما این آرامش با ورود کلوئی، دختر بیستسالهی ریچارد، دستخوش تغییر میشود.
کلوئی که پس از مرگ مادرش تصمیم گرفته به خانهی پدرش بازگردد، ظاهراً قصد دارد رابطهی پرتنش گذشته را جبران کند. جوآن که از زندگی روزمره و تنهاییاش خسته شده، از حضور او استقبال میکند و امید دارد که دوست و همصحبتی جدید پیدا کند. اما این خوشبینی خیلی زود رنگ میبازد.
کلوئی در حضور پدرش رفتاری مهربان و بیعیبونقص دارد، اما وقتی او نیست، چهرهی دیگری از خود نشان میدهد. جوآن خیلی زود متوجه میشود که این دختر جوان نهتنها از او و ایوی بیزار است، بلکه رفتارش روزبهروز نگرانکنندهتر و تهدیدآمیزتر میشود. ریچارد معتقد است که کلوئی فقط نیاز به زمان دارد، اما جوآن میداند که خطر جدیتر از چیزی است که همسرش تصور میکند.
با گذشت زمان، ترس جوآن شدت میگیرد. او احساس میکند که در خانهی خودش امن نیست و کسی قصد آسیب زدن به او را دارد. اما مشکل اصلی این است که هیچکس حرفهایش را باور نمیکند. حالا او باید تصمیم بگیرد: نجات خودش و دخترش، یا تسلیم شدن در برابر ترسی که هر لحظه در حال رشد است…
بخشی از کتاب
بیدار نشو، لطفاً بیدار نشو.
از کودک چهار ماههام خواهش میکردم بیدار نشود، من تا به حال چنین کاری نکرده بودم. خدا میداند که همۀ تلاشم را میکردم؛ اما فکر میکردم این بار با دفعات قبلی متفاوت است.
التماس کردن تنها کاری بود که از دستم برمیآمد.
کودکم را به قدری محکم بغل گرفته بودم که میتوانستم تپیدن قلبش را احساس کنم. اگر بیدار میشد، طبق عادت همیشهاش گریه میکرد. با این تفاوت که این بار گریهاش باعث مرگمان میشد.
هر چند تا بیدار شدنش چیزی نمانده بود.
میخواستم هر طور شده زنده از اینجا بیرون برویم. فاصلۀ زیادی تا در نداشتم. به محض رسیدن، دستگیره را به سمت پایین فشار دادم و با عجله بیرون رفتم.
بیرون تاریک بود و هیچ صدایی جز حرکت شنهای زیر پایم شنیده نمیشد. فرصتمان به قدری کم بود که نمیتوانستم آهستهتر به سمت ماشینم راه بروم. سعی کردم سوئیچ یدکی را پیدا کنم که پشت چرخ عقب پنهان کرده بودم. وقتی دکمۀ آن را فشار دادم، از صدای بوق بلند چراغهای چشمکزن ترسیدم. چشمهایم را به هم محکم فشار دادم و سعی کردم بدون نفس کشیدن به صدا گوش دهم؛ اما همه چیز به همان سکوت قبل برگشته بود. به محض باز کردن درِ ماشین چراغهای داخل آن روشن شدند، دستم را سریع دراز کردم تا آنها را خاموش کنم. همین که خواستم اوی را روی صندلی کودک ماشین بگذارم، چشمهایش مانند یک عروسک باز شدند.
و بعد دهانش باز شد.....
«لطفاً گریه نکن، اوی. لطفاً...لطفاً...» دستهایم میلرزیدند و نفسهایم به شماره افتاده بودند. «خواهش میکنم عزیزم، گریه نکن.»
اوی خمیازهای کشید.
برای آرام کردنش فرصت کافی نداشتم، اوی را روی صندلی گذاشتم و در را به آرامی بستم. نمیتوانستم مانع لرزش دستهایم شوم، برای همین هم سوئیچ از بین انگشتهایم سر خورد و روی زمین افتاد. دو زانو روی زمین نشستم و دستهایم را روی شنها کشیدم، برای پیدا کردنش در تاریکی این تنها راه بود.
«لطفاً گریه نکن، اوی. لطفاً...» لحظهای بعد دستم به چیزی خورد.
خدا را شکر سوئیچ را پیدا کردم. داشتم سوار ماشین میشدم که نگاهم به نورِ پنجرۀ طبقه دوم افتاد، بعد از کمی مکث ماشین را روشن کردم تا بیمعطلی بروم.
چارهای جز رفتن نداشتم؛ اما برای لحظهای سرم را چرخاندم تا برای آخرین بار به آن خانه نگاه کنم. نگاهم به اتاق اوی افتاد، چون نور فقط از آنجا پیدا بود.
وقتی کلویی را پشت پنجره دیدم که با هر دو دستش محکم به شیشه میکوبد، دستم را روی دهانم گذاشتم. او در حالی که دود تیرهای از پشتسرش به آسمان میرفت به من زل زده بود؛ اما من سرم را برگرداندم و سعی کردم سریعتر آنجا را ترک کنم.
| فرمت محتوا | mp۳ |
| حجم | 605.۵۳ کیلوبایت |
| مدت زمان | ۱۰:۱۲:۱۰ |
| نویسنده | نیکولا سندرز |
| مترجم | شقایق رضازاده |
| گوینده | جمعی از گویندگان |
| گوینده دوم | فریاد موسویان |
| گوینده سوم | شهره روحی |
| گوینده چهارم | عاطفه رضوان نیا |
| ناشر | نشر صوتی نیک |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۲/۲۴ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |