
فردای آن روز صبورا دوباره راهی بیمارستان شد. مثل روزگذشته پراز مامور بود. صبورا: سلام عموماجرا تموم نشده؟ نگهبان: نه عموجان می بینی که مکافات شده. کارمندهای بیمارستان سه روزه که استراحت نکردن. می خواستن یارو رو ببرنش تهران ولی دستور دادن که همین جا باشه. میگن ممکنه وسط راه همدست هاش به پلیس حمله کنن. صبورا داخل بیمارستان شد. وضعیت همانطور غیرعادی بود اما مادرش گفت: -چند دقیقه صبرکن لباس عوض کنم بریم خونه. درهمین حال همان افسرجوان که قدی بلند و چهره بسیار مردانه و خوش سیما داشت وارد شد. افسر برکه را به حرف گرفت برکه همه چیز رو توضیح داد. مجروح دوتیر خورده بود. یک تیربه پایش خورده بود و تیردیگر به شکمش اصابت کرده بود که آن خطرناک بود. برکه گفت: -حالا اگه اجازه بدین من مرخص میشم برای هم کارا توضیح بدم. صبح دکتر مجروح رو وزیت کرده. عصری هم مجدد برای ویزیت میاد. حالا هم دخترم منتظرمه باید برم.
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 2.۵۷ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 604 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | فاطمه بهشتی آریا |
| ناشر |