
چندی پیش، در جریان ضیافتی که وزیر کشاورزی ترتیب داده بود، شخصی به نام بارُن باگه(۱) درگیرِ مشاجره با جوانکی خام و تندخو به نام فُن فاراگو(۲) شد که ناگهان با صدایی بلند و توجهبرانگیز باگه را از مصاحبت با خواهرش منع کرد. بارُن از سرگردی از هنگ من، که اتفاقی در آنجا حضور داشت، تقاضا کرد که وکیلش باشد و سرگرد نیز، از طرف خود، مرا در مقام وکیل دوم پیشنهاد داد. مدعیان بر این نظر بودند که دلیل محافظت فاراگو از خواهرش موجه است، زیرا گناه مرگ دو زن بر شانۀ باگه سنگینی میکند. این برای ما تازگی داشت. در واقع از گذشتۀ باگه تقریباً بهجز اقامت در ملک دورافتادهاش، اُتْماناخ(۳)، در کِرنتِن(۴)، چندان یا هیچ نمیدانستیم. بااینحال توضیح دادیم که اصولاً در صلاحیت ما نیست که به این موضوع بپردازیم، بهطور کلی مسائلی چنین خصوصی، که رسماً قابلاثبات هم نیستند، پیشکشیدنشان بیجاست، و بهاینترتیب درنهایت برای فاراگو چارهای نماند جز عذرخواهی. باگه با حالتی آشفته و پریشان عذرخواهی او را شنید، تعظیمی کرد و از هم جدا شدیم. ولی بعد احتمالاً خود را موظف دانسته بود که توضیحاتی به من بدهد و سرگذشتش را برایم تعریف کرد.
گفت: متأسفانه حقیقت دارد که آن دو موجودِ نگونبخت، که ذکرشان رفت، جان خود را گرفتهاند. میگویند که بهخاطر من این اتفاق افتاده، ولی واقعیت این است که من تقصیری ندارم. من نه میتوانم لاف بزنم که جمالی دارم نه آنچنان مالومنالی، و مدتها هم میشد که به هیچ زنی دل نبسته بودم، برعکس وقتی متوجه میشدم که کوچکترین نظری به این یا آن زن دارم، پا پس میکشیدم و صراحتاً اعلام میکردم که قصد ازدواج ندارم. بااینحال آن دو، لابد تحتتأثیر همچشمیِ زنانه، اول این و بعد آنیکی اصرار بر ازدواج داشتند، بهخصوص شاید وقتی به دلشان افتاد که بههیچوجه نمیتوانم با آنها ازدواج کنم. چون در واقع من قبلاً ازدواج کرده بودم. جریانش هم از این قرار بود:
اگرچه آغاز جنگْ مرا در بحبوحۀ سفرم به آمریکای مرکزی غافلگیر کرده بود ـ چون میخواستم در مراسم افتتاح کانال پاناما شرکت کنم و پیشاز آن هم دیداری از جزایر آنتیل(۵) داشتم ـ، ولی موفق شدم با یک کشتی هلندی به اروپا برگردم و با شروع لشکرکشی به روسیه، در هنگ سوارهنظامِ کنت و کنتس گوندولا(۶) خدمت کنم. با آغاز سال ۱۹۱۵، زیر فشار شدید قشون دوک اعظم نیکولای(۷)، نیروهای ما از کوههای کارپات(۸) تا دشت مجارستان عقبنشینی کردند و حتی برخی از یگانهای ما، بر اثرِ تلفات و سختیهای زمستان، متلاشی شدند. اما در فوریه کار بازسازی لشکر آغاز شد. قوای تازهنفس عمدتاً در اطراف موکاچِفو(۹) و نیرِگهازا(۱۰) گرد آمدند. با فرارسیدن زمان پیشروی، به لشکر ما دستور داده شد که مسیر شمال را، از توکای(۱۱) به بعد، شناسایی کنیم.
در نزدیکی توکای، که آخرین دامنۀ کوههای کارپات به حساب میآمد، آتشفشانی خاموش و پوشیده از تاکستان، مثل دهان فروبستۀ دنیای زیرین، از میانۀ دشت سر برآورده بود. لشکر ما، که علاوهبر سوارهنظامان کنت گوندولا و کنت شِرفِنبرگ(۱۲) شامل هنگ نیزهداران دِ لا اُست(۱۳) و دوک اعظم توسکانی(۱۴) هم میشد، بخشی در خودِ توکای و بخشی در روستاهای اطرافش مستقر بود. من ستوانیکم گردان چهارم هنگمان بودم و تحت امر سروانی به نام فُن زِملر-واسِرنویبورگ(۱۵). ستواندوم زیردست من جی همیلتونِ(۱۶) آمریکایی بود ـ آنزمان ایالات متحده هنوز به ما اعلام جنگ نکرده بود ـ و افسر دیگر هم جوانکی بسیار کمسنوسال به نام کارل مالتیتس(۱۷). بخش اعظم لشکر ما را، که کموبیش همچنان ظرفیت زمانِ صلحش را حفظ کرده بود، لهستانیهای گالیسیایی(۱۸) تشکیل میدادند، ولی آلمانیها و رومانیاییهای بوکوفینایی(۱۹) هم در بینشان پیدا میشد.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 569.۰۰ بایت |
| تعداد صفحات | 120 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | الکساندر لرنت-هولنیا |
| مترجم | اژدر انگشتری |
| ناشر | نشر افق |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۲/۲۸ |
| قیمت ارزی | 9 دلار |
| قیمت چاپی | 195,000 تومان |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |