
همهی خانوادهام آدم کشتهاند. بعضی از ما، بهترینهایمان که موفقتر بودند، بیشتر از یکبار مرتکب قتل شدهایم.
نمیخواهم جلب توجه کنم، ولی حقیقت این است؛ وقتی با مسئولیت نگارش این اتفاقات مواجه شدم، با اینکه نوشتن با یک دست بسیار سخت است، فهمیدم که تنها راه انجام دادن این کار گفتن حقیقت است. شاید واضح باشد، ولی رمانهای معمایی مدرن گاهی این مسئله را فراموش میکنند. این داستانها بیشتر دربارهی حقههایی هستند که نویسنده میتواند سوار کند: آنچه در آستین دارد، نه آنچه در دست دارد. صداقت وجه تمایز رمانهای معمایی دورانی است که نام آن را «عصر طلایی» گذاشتهایم: آثار کریستی و چسترتون. از این مسئله آگاهم، چون کتابهایی دربارهی کتابنویسی نوشتهام. نکته این است که قوانینی وجود دارد. شخصی به نام رونالد ناکس عضو گروهی بود و یکبار چند قانون هم برایش نوشت؛ البته خودش آنها را «فرمان» میدانست. فرمانهایش را در بخش اول کتاب آوردهام، بخشی که همه از آن میگذرند. ولی به من اعتماد کنید، ارزشش را دارد که به آن صفحه برگردید. اصلاً باید گوشهی آن صفحه را تا بزنید و علامت بزنیدش. حوصلهتان را اینجا با جزئیات سر نمیبرم، ولی قوانین در این جمله خلاصه میشوند: قانون طلایی عصر طلایی بازی جوانمردانه است.
البته این کتاب یکجور رمان نیست. تمام این اتفاقات برایم رخ دادهاند. با وجود این، با قتلی مواجه میشوم که باید رازش را کشف کنم. در واقع چندین قتل. هرچند فعلاً برای این حرفها زود است.
نکته اینجاست که من رمان جنایی زیاد میخوانم و میدانم این روزها بیشتر این کتابها یکجور «راوی نامطمئن» دارند، یعنی شخصی که داستان را تعریف میکند، در واقع بیشتر حرفهایش دروغ است. همچنین میدانم شاید من هم هنگام بازگویی این اتفاقات از همین دسته به حساب بیایم. پس سعی میکنم برعکسش باشم. میخواهم «راوی قابلاعتماد» باشم. فقط حقیقت را میگویم یا دستکم آنچه در آن لحظه فکر میکنم حقیقت است. به شما قول میدهم.
تمام این حرفها در راستای فرمانهای ۸ و ۹ ناکس هستند، چون من در این کتاب هم واتسون، هم کارآگاه و هم نویسنده هستم و در نتیجه وظیفه دارم هم سرنخها را نشان دهم و هم افکار خودم را پنهان نکنم. به صورت خلاصه: جوانمردانه بازی خواهم کرد.
در واقع، این حرفم را ثابت میکنم. اگر فقط به دنبال جزئیات خونین این کتاب را میخوانید، مرگها در این فصلها اتفاق میافتند، یا گزارشها اینطور اعلام کردهاند: فصل ۱، فصل ۵، فصل ۸، دو کشته در فصل ۱۰ و سه کشته هم در فصل ۱۱. بعد کمی فاصله خواهد افتاد، ولی دوباره در انتهای فصل ۲۱، (تا حدی) فصل ۲۵، فصل ۲۶ و ۲۷ ادامه خواهند داشت، احتمالاً دو کشته هم در فصل ۲۹ داریم (گفتنش سخت است)، بعد هم یک کشته در فصل ۳۰ و همینطور فصل ۴۰. قول میدهم که حقیقت را میگویم مگر اینکه کتابخوان الکترونیکی یا هر وسیلهی دیگری که استفاده میکنید صفحات را به هم بریزد. این کتاب فقط یک حفرهی داستانی بسیار بزرگ دارد. خودم اتفاقات را لو میدهم.
دیگر چی باقی ماند؟
حدس میزنم دانستن نام من هم به دردتان بخورد. من ارنِست کانینگام هستم. نامم کمی پیرمردی به نظر میرسد، برای همین مردم اِرنی یا ارن صدایم میکنند. باید با نامم شروع میکردم، ولی قول دادم که قابلاطمینان باشم، نه حقهباز.
با توجه به حرفهایی که برایتان گفتم، فهمیدن اینکه از کجا باید شروع کنم کمی سخت است. وقتی میگویم «همه»، شاخهی خودم را از شجرهنامهی خانوادگیام جدا در نظر بگیرید. هرچند دخترعمویم اِیمی یکبار ساندویچ کرهی بادامزمینی ممنوعهای را به پیکنیک شرکت برد و مسئول منابع انسانی تا آستانهی مرگ پیش رفت، ولی نام او را در این دسته قرار نمیدهم.
ببینید، ما خانوادگی که روانی نیستیم. بعضی از ما آدمهای خوبی هستیم و بعضی دیگر هم بد، بعضیها هم فقط بدشانسی آوردهاند. من در کدام دسته هستم؟ هنوز نمیدانم! البته مشکل کوچک قاتلی سریالی به نام «زبانسیاه» و مبلغ ۲۶۷هزار دلار نقد هم با این اتفاقات ترکیب خواهند شد، ولی بعداً به سراغ آنها میرویم. میدانم شاید دارید به موضوع دیگری فکر میکنید. گفتم همه. قول هم دادم کلکی در کار نباشد.
آیا خودم کسی را کشتهام؟ بله.
کی؟
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۵۰ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 344 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | بنجامین استیونسن |
| مترجم | نیما جوادی |
| ناشر | نشر پرتقال |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۱/۱۵ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |