
بخشی از کتاب
روزی روزگاری پیرزنی زندگی میکرد که بهگفتهی خودش، «خستهکنندهترین زندگی عالم» را داشت. او ۷۲ سال داشت، در خانهای کوچک در لینکلنشر انگلیس زندگی میکرد، جایی که سالها در آن مانده بود؛ نه خبری از باغبانی بود، نه دوستانی که باقی مانده باشند، نه حتی سگی که همراهش باشد، برنارد، پامرانین محبوبش، مدتها پیش از دنیا رفته بود. تنها سرگرمیهایش تلویزیونِ عصرگاهی، حل جدول، خواندن گاهبهگاه و تماشای گنجشکها از پشت شیشهی خانه بود. سالها تنهایی را تاب آورده بود، اما مرگ پسرش، دنیل، در دوم آوریل ۱۹۹۲، ضربهای بود که هرگز از آن برخاستن ممکن نشد. زندگی با همسرش کارل ادامه یافت، اما اندوهی که با خود آورده بودند همه چیز را بیروح کرد. و حالا، با مرگ همسر، از آن زندگی فقط سکوت مانده بود و خاطراتی که در ذهنش فاسد میشدند.
پیرزن تنها بود؛ آنقدر تنها که فقط دو مخاطب در واتساپش داشت. از لحاظ مالی نیز در تنگنا بود. تمام پساندازهای زندگیاش را به لطف یک کلاهبردار از دست داده بود،۲۳٬۳۹۰ پوند. و خودش را «پیرزنی احمق» خطاب میکرد که فریب یک لهجهی اسکاتلندی گرم را خورده بود. اما این داستان اصلی نبود. در واقع، داستان اصلی جایی دیگر شروع میشد.
| فرمت محتوا | mp۳ |
| حجم | 172.۴۲ کیلوبایت |
| مدت زمان | ۰۳:۰۳:۴۹ |
| نویسنده | مت هیگ |
| مترجم | یاسین قاسمی بجد |
| گوینده | آذین صبوری |
| ناشر | یاسین قاسمیبجد |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۱/۰۷ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |