
از استرس رد تماسهای امیروالا در حال جان دادنم که باشنیدن حرف مامان نگاه ناباورم را به چشمهایش میدوزم تا بگوید حرفش دروغ یا یک شوخی بی مزه است. اما دروغ نیست! من رکب خورده ام. آن هم از پسردایی به ظاهر عاشق پیشه ام - آیه جان امشب خواستگاری امیروالا داییت زنگ زد که ما هم حضور داشته باشیم هنوز ناباورم؟ این همه نامردی حق من نیست! چه طور توانست؟! چرا ؟؟ مگر چه برایش کم گذاشتم؟ مگر خودش با اصرارهایش مرا عاشق نکرد؟ مگر او نبود که راه به راه قربان صدقه ام میرفت؟ کسی که برای جلب نظرم، خودش را به آب و آتش زد تا نیم نگاهی سمتش بیندازم؟ مامان از عزیز کرده ی برادرش سخن میگوید وخوشحالی از چهره اش عیان است! اما من... وای از دل بی قرار من.. اشک درون چشمانم حلقه بسته است! امانمیخواهم مادرم را ناراحت کنم. هنوز دوست دارم این موضوع یک بازی مسخره باشد. اما نیست... حقیقت محض است! رسوایی امیروالاس! با شنیدن صدای زنگ گوشی ام و ساره ای که پشت خط است، رو به مامان ببخشیدی گفته و نگاه نمناکم را از او گرفته و دکمه ی اتصال را میزنم! دلم میخواهد با بهترین دوستم درد و دل کنم، اما دوباره با شنیدن حرفهای ساره، سیلی محکم تری به صورتم برخورد میکند! - واای آیه اگه بدونی چه حالی ام! امشب که حتما میای؟؟ مگر قرار است امشب من به کجا بروم؟به سختی بغـض صدا و لرزشش را مخفی کرده و میگویم: سلام ساره جان کجا قراره بیام؟؟ - واا یعنی نمیخوای تو مراسم نامزدی بهترین دوستت با تک پسر داییت شرکت کنی؟
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 1.۹۶ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 242 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | فاطمه مشایخی |
| ناشر |