
مثل تمام غروبهای جمعه، هوا دلگیر است و او دلتنگ؛ بهطوریکه تحمل جو شوخ و خوشحال بچهها را ندارد. دلش کمی سکوت و شاید یک لیوان چای بابونهی حاجخانم را میخواهد. از همان چای بابونههایی که هوش از سرش میبرد. این روزها بیشتر میگرنش عود میکند و خودش هم میداند علتش فقط پروانه است و خواستههای نامعقولش. نوعی سردرگمی عمیق، حالش را روزبهروز به وخامت میبرد. همین که آدم قسمتی از زندگیاش را فراموش کند، انگار قسمتی از هویتش را از یاد برده است. عصبی از این فکرهای هر روزه، از چای جوشیدهی ایستگاه، لیوانی برای خودش میریزد. بههرحال بهتر از هیچ است. برهان پشت سرش وارد آشپزخانه میشود.
- شوما چرا قربان؟! میگفتی ما میریختیم واسهات.
به لحن جالب و شوخش لبخند میزند. میداند که اصلاً اهل تعارف نیست و مردانه پیشنهاد میدهد. از زمانی که هر دو به این واحد آمده بودند، چند سالی میگذرد و دیگر با اخلاق هم آشنا هستند. در روزهای سخت بیماری، کنار او و خانوادهاش بود. تمام این چند سال دوست و رفیقش بود.
لیوانی برمیدارد و همانطور که یکی هم برای برهان میریزد، میگوید:
- مثل اون دفعه چه نقشهای برای من داری؟!
- نقشه چیه داداش؟! حالا یه بار ما سربهسرت گذاشتیم، قرار نشد هر بار به رومون بیاری!
برهان، چای را برمیدارد و با تشکر میگوید:
- با این چای، رنگینکی که حاجخانم داده میچسبه.
دست دراز میکند برای برداشتن حبه قند که زنگ حریق به صدا درمیآید. چای را روی میز رها میکند. برهان ظرف رنگینک را روی میز میگذارد که در اثر عجله، روی زمین ولو میشود. امیربهادر بیتوجه به شکستن ظرف، با عجله بیسیم را برمیدارد. همانطور که به سمت ماشینها میروند، آدرس محل حادثه از بیسیم پخش میشود.
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 1.۵۹ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 556 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | سپیده مختاریان دهاقانی |
| ناشر | شقایق |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۰/۲۴ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |