
ـ کفش و جوراباتو در بیار.
قطرههای اشکم از هم سبقت گرفتند و از این همه خفت فغانم بلند شد. "خدایا به کدام جرم بازجویی میشوم؟!"
ـ گفتم... کفش و جوراباتو در بیار.
با اشکهایی که مقابل نگاهم را گرفته بودند، به آرامی کفشهایم را درآوردم. کفشهای ساده و قدیمیام که حتی گوشههایش زخمی بود! کفشهایم را کندم اما دستم سمت جورابهای مشکیام نرفت. نمیخواستم، نمیتوانستم!
ـ یالا! گفتم جورابات.
نمیخواستم! "خدایا میبینی؟ نمیخواهم. ولی بندهات... همین بندهی مغرورت... زور میگوید!" به کندی دستم را سمت جورابهایم بردم و قطرهای اشک درست کنار پایم روی موزاییک افتاد. ناگهان در باز شد:
ـ اینجا چه خبره؟!
به قدری خفت کشیده بودم که با همان کمر خم شده، از درد تا شدم و صدای هقهقم اتاق را پر کرد. دستانم را روی صورتم گذاشتم و به بخت شومم زار زدم. صدای امیرحافظ را درست نمیشنیدم، ولی معلوم بود که از دیدن پدرش، آن هم در این ساعت از روز تعجب کرده:
ـ سلام حاجبابا. چه بیخبر اومدید!
ـ علیک سلام، اینجا چه خبره؟
صدای طعنهآمیز امیرحافظ به اعصاب ناآرامم چنگ زد:
ـ خانم دزدی کرده، دارم مچشو میگیرم.
نفس حاج رسولی به قدری سنگین شد که حتی من هم میان هقهقهایم صدایش را شنیدم:
ـ لاالهالاالله! مگه تو خدایی که داری آبروی کسی رو میبری؟
| فرمت محتوا | epub |
| حجم | 2.۰۱ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 640 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | مریم ثروت |
| ناشر | شقایق |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۰/۲۴ |
| قیمت ارزی | 4 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |