
من رضا يه پسره ریزه میزه سفید و بور و چشم سبز بودم كه همه فکر میکردن بچه خارجی هستم، پدر و مادرم بسيار زیبا بودن، هر وقت ميرفتم مهد همه مربی ها كه خانم انگلیسی بودن من رو بغل میکردن و میبوسیدن کلی تشویق میکردن بهم جایزه میدادن، پدر ومادرم هميشه شکر گزار خدا بودن که این بچه كه من بودم زنده مونده و حالا وارد هفت سالگی شده مورد لطف همه هست همه منو نورچشم صدا ميكردن...
مامان برام لقمه درست کرده بود که اگه تو راه گرسنه ام شد بخورم بين راه با دل و هوس لقمه ام رو خوردم سر به پای مامان گذاشتم چشمام گرم خواب شد. وقتی رسيديم با صداي دلنواز مامان بيدار شدم
- رضا پسرم بيدار شو مامان رسيديم
چشمامو باز كردم ذوق زده سر جام نشستم جاده سر و سبز زيبا منو به وجد آورده بود، مامان دستمو گرفت از ميني بوس سرزانیون پياده شديم ، دیگه اونجا از ماشین خبری نبود با الاغ، اسب و قاطر يا تراکتور به جای وسیله نقلیه استفاده میشد.
چشم گردوندم به طبيعت یه جاده ی سرسبز بود پراز باغ میوه به خصوص سیب و انگور كه هر کدوم صاحب داشتن ميون باغ پر از مار عقرب بود مامان از ترسش من رو بغل کرد که اتفاقی برام نیفته ، تو بغل مامان از چشمه ی آب گذشتيم آبی زلال كه میگفتن هرکی از این آب بخوره گرسنه اش میشه !
همين از چشمه گذشتيم صدای دایی امامقلی رو شنیدم:
- آباجی ,آباجی, شیرین جان, رضا نور چشمم چقدر خوشحال شدم ديدمتون..
-از متن کتاب-
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 1.۸۶ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 222 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | نجمه میرزاآقایی |
| ناشر |