
عصر یه روز دلگیر پاییزی بود. توی اتاقم نشسته بودم و مشغول نوشتن مشقام بودم. نمیدونم حکمتش چی بود که زمان ما هر روز باید یه خروار مشق مینوشتیم. مداد سیاهم که دیگه اندازهی سه بند انگشت شده بود رو انداختم و به انگشت متورمم که رد مداد روش خودنمایی میکرد نگاه کردم. بیحوصله از سرجام بلند شدم و از پنجرهی کوچیک اتاقم نگاهی به کوچه انداختم. چند نفری در حال رفت و آمد بودن و بچههای همسایه مشغول بازی کنار خونههاشون بودن. آسمون خاکستری بود و صدای قار قار کلاغها فضا رو دلگیرتر کرده بود.
از پنجره فاصله گرفتم و به آشپزخونه رفتم. طبق معمول مامان در حال آماده کردن سفارشها بود و داشت سبزیها رو خورد میکرد و گاهی محتویات توی ماهی تابه رو به هم میزد. بوی سبزی کل خونه رو گرفته بود.
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 1.۴۸ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 154 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | مرضیهسادات حسینی |
| ناشر | ندای الهی |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۰/۲۳ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |