
از زندان که بیرون آمدم ظهر تابستان گرمی بود. چهارم مردادماه ، گرمای خفه کنندة تهران حتی نگهبان در خروجی زندان را بیحال کرده بود، نگهبان با بی اعتنایی حکم آزادیم را بررسی کرد، پوز خندی زد و گفت: خوش اومدی ، صفا آوردی . در زندان را باز کرد، نور که تابید چشمم را زد . کمی طول کشید تا چشمم عادت کرد، توی خیابان، روبروی در زندان خواهرم و پسر کوچکش ((زانیار)) منتظر بودند. اصلاً انتظار دیدنشون را نداشتم. باور نمی کردم این همه راه را آمده باشند. خواهرم مرا که دید سراسیمه جلو دوید و در آغوشم کشید. بوی خوشی می داد، بوی خنکی، بوی آرامش، بوی خانه، می دانستم بوی بدی می دهم، بوی عرق ، بوی گند زندان بوی خورشت سبزی که دیشب همة سلول را گرفته بود؛با چشمان اشکبار دست بر گردنم انداخته بود و تکرار می کرد، فرهاد جان، فرهاد بیچارة من، حالت خوبه ؟!!
از بالای شانه اش به پسرش ((زانیار)) نگاه می کردم ، تقریباً سه ساله بود و با تعجب وکمی ترس به من نگاه می کرد. وقتی به زندان افتادم یک سالش بود. می ترسیدم که ناگهان توی خیابان بدود. خواهرم را با ملایمت از خود دور کردم.
-از متن کتاب-
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 1.۴۶ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 183 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | کامبیز شیخی |
| ناشر |