
خاطرات سردار شهید مرتضی شکوری سال ۱۳۶۲ قبل از عملیات والفجر ۴ بود ما ۲۰ نفر مربیان آموزش به منطقه رفته بودیم و داشتیم برمیگشتیم و عجله هم داشتم و با یک راننده مینیبوس که ظاهرا عصبی هم بود، صحبت کردیم. راننده راضی شد با گرفتن پول زیاد ما را تا میدان آزادی ببرد، اخلاق خیلی تندی داشت که متوجه شدیم از ما بسیجیها خوشش نمیآید ولی به خاطر نبود ماشین به اجبار راه افتادیم. در راه اصلا حرف نمیزد و اخم کرده بود، ظهر کنار یک قهوهخانهای نگه داشت و گفت: «میخواهی نهار بخوری؟؟ میخواهی نماز بخوانی؟؟ هرکاری میخواهید بکنید من میخواهم نهار بخورم، نیم ساعت دیگر راه میافتیم هرکس دیر بیاید جا میذارمش!... بعد از نماز و نهار، میثم رفت، جلوی مینیبوس کنار راننده نشست سلام کرد و شروع کردند به صحبت کردن، بعضی جاها راننده میخندید و بعضی جاها حسابی در فکر فرو میرفت. نفهمیدیم که چه چیزی به هم میگفتند چون ما کمی بعد خواب مان برد اما حدودا ساعت ۵ بعدازظهر بود که راننده کنار یک قهوهخانه دو بار ایستاد و دوید وضو گرفت و نماز خواند، بعد به همه بچهها گفت: «بیایید پایین، چای مهمان من هستید.» همه تعجب کردند، چطور یک دفعه این راننده برخوردش عوض شد، نه به برخورد بد صبحش، نه به برخورد خوب الانش؟؟ وقتی سوار ماشین شدیم میثم عقب آمد و شروع کرد به دعای توسل خواندن، بچهها حال خوبی داشتند. خلاصه نماز مغرب را هم همراه راننده در جاده خواندیم، نزدیک تهران که شدیم راننده رو به مربیان آموزشی کرد و گفت: «من سالها بود که نماز نخوانده بودم، فکر نکنید که بین شما جوگیر شدهام ها، نه امروز من دوباره متولد شدهام، امروز من چشمم به روی دنیا و آخرت باز شد.»
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 1.۶۴ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 88 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | بتول محمدی |
| ناشر | انتشارات نظری |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۱۰/۱۶ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |