
هوای تاریک شده بود و مثل همه ی آخر هفتهها عمارت خلوت بود و همه ی اهل خونه یا مهمونی بودن یا بیرون از عمارت! منم ازفرصت استفاده کردم و از دست غرغر های صغری دایه که مدام میخواست یه کاری دستت بده که خدایی نکرده بیکار نشینی رفتم حیاط پشتی لب حوض نشستم و همین طور که پاهامو توی حوض گذاشته بودم و خنکی آب توی اون هوای گرم سر حالم کرده بود چشمهامو بستمو رفتمتوی رویا و نیشم باز شد که یهو با یه پَس سری پریدم هوا، روم رو برگردوندم عباس بودبا یه اخم حرصی بهش گفتم مگه مرض داری یه بارم که از دست صغری دایه خلاص میشم توی مزاحم سرو کله ات پیدات میشه عباس با شاخهی کوچکی دستش بودبازی میکرد نشست کنارم گفت: یه جوری غرق آبتنی بودی که انگار تو ملک شخصیت نشستی باید توی این حال سراب خانممیدیدت اون وقت حالتو میپرسیدم - پاشو برو ببینم، به تو چه دوست دارم سراب خانمم بیاد ببینه مگه چی کار کردم!
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 1.۴۱ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 150 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | فهیمه بزرگ زاد |
| ناشر |