
هوا سوز داشت البته توی وسط پاییز همچین بعیدم نبود! مخصوصاً حالا که اول صبح هم بود و خورشید تازه از پشت ابرهای لوله شده سر و کلهاش پیدا می شد. خودم را بیشتر توی پالتویم مچاله کردم و گهگاهی بر دستهای مشت شده ام "ها" میکشیدم. حالا که به اینجا رسیده بودم ضربان قلبم منظمتر می کوبید. زانو زدم کنار سنگ قبرعزیزانم، کسانی که با رفتنشان آرامش را از قلب من دور کرده بودند. یک طرف مادرم و طرف دیگر پدرم خوابیده بود. چقدر دردآوره که هر دوی آنها مرا تنها گذاشتند، آهی کشیدم و برگهای خشک را از سنگ قبر مادرم پس زدم. با دستهای سردم گرد و خاک را با آب و گلاب شستم تا اسم گلرخ محمدی به چشمم خورد. فاتحه ای برایش فرستادم و به سراغ پدرم رفتم بقیۀ بطری آب را خالی کردم روی اسم او، بعد از خواندن فاتحه، دست نوازشی بر اسمش کشیدم. - حتماً ازم دلخوری که این مدت کم اینجا می اومدم! ببخشید... راستش این چند روز حالم خیلی داغون بود. می دونم از اون بالا حواست بهم هست... نگاهم پرت شد به بالا، جایی که یک دسته از گنجشگ ها روی شاخۀ درختی صف کشیده بودند و یکصدا آواز سرمی دادند.
| فرمت محتوا | pdf |
| حجم | 1.۹۸ کیلوبایت |
| تعداد صفحات | 214 صفحه |
| زمان تقریبی مطالعه | ۰۰:۰۰ |
| نویسنده | فاطمه رنجبر |
| ناشر | ندای الهی |
| زبان | فارسی |
| تاریخ انتشار | ۱۴۰۴/۰۸/۲۶ |
| قیمت ارزی | 2 دلار |
| مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |