فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گذران روز

کتاب گذران روز

نسخه الکترونیک کتاب گذران روز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گذران روز

عشق و فرد محور اصلی موضوع‌هایی است که این نویسندگان جوان دستمایه‌ی کارهای خود قرار می‌دهند و در حول و حوش آن دلتنگی، بیگانه بودن در جمع و ناتوانی در برقراری ارتباط، سرخودرگی، برخورد آلمان دوپاره و آلمان متحد، و دیوار برلین. زبانی که آنها انتخاب کرده‌اند زبانی است بی ادا و اصول، به روز، آرام، اندوهگین، گاه شوخ و بدون شرح و بسط ملال‌آور و با ضرباهنگی گرداب‌گونه. زبانی نیست که بخواهد دهن کسی را ببندد و یا ضعف‌های نویسندگی را بپوشاند. زبانی است صریح و ساده کاربرد منطقی آن، کاربرد متناسب آن با حال و هوای داستان‌ها، خواننده را جذب می‌کند و غرق.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گذران روز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




یودیت هرمان

خانه ی ییلاقی، بعدا

یودیت هرمان

اشتاین خانه را زمستان پیدا کرد. اوایل ماه دسامبر بود که به من تلفن کرد و گفت: «سلام» و هیچی نگفت. من هم چیزی نگفتم. گفت: «منم، اشتاین»، گفتم: «می دونم»، گفت: «حالت چطوره؟»، گفتم: «چرا تلفن کردی؟»، گفت: «پیداش کردم»، پرسیدم: «چی رو پیدا کردی؟» و او با لحن کسی که جا خورده باشد گفت: «خونه رو! خونه رو پیدا کردم».
خانه. یادم آمد. اشتاین و مدام حرف آن خانه؛ برلین را ول کنیم، یک خانه ی ییلاقی، یک خانه ی اربابی، یک خانه وسط یک مزرعه، درخت های سپیدار جلوی ساختمان، درخت های بلوط پشت، آسمان بالای سر، کنار تالاب، بی سر و ته. نقشه باز می کرد، علامت می گذاشت، هفته ها در آن منطقه می رفت و می آمد، می گشت. وقتی برمی گشت، قیافه اش خنده دار بود و بقیه می گفتند: «این چی می گه. کارش بی نتیجه است.» از وقتی دیگر اشتاین را ندیدم، موضوع را فراموش کرده بودم، خودش را هم فراموش کرده بودم.
ناخودآگاه سیگاری روشن کردم، مثل وقت هایی که اشتاین سر و کله اش پیدا می شد و من چیزی نداشتم بگویم. با تردید پرسیدم: «اشتاین، خریدیش؟» و او داد زد: «آره!» و گوشی از دستش افتاد. تا آن موقع ندیده بودم داد بزند. بعد دوباره گوشی را برداشت و باز داد زد. داد زد که: «باید ببینیش، باورت نمی شه، عالیه، بی نظیره!» نپرسیدم حالا چرا من باید خانه را ببینم. گوش می کردم، گرچه او مدتی هیچی نگفت.
بالاخره پرسید: «الان چیکار داری؟» لحن بی حیایی داشت و صدایش کمی می لرزید. گفتم: «هیچی. نشستم و روزنامه می خونم.» اشتاین گفت: «می آم دنبالت. ده دقیقه ی دیگه.» و گوشی را گذاشت.
پنج دقیقه ی بعد آمد و حتی وقتی در را باز کردم هم دستش را از روی زنگ برنداشت. گفتم: «اشتاین، می ره تو اعصاب. این قدر زنگ نزن»؛ می خواستم بگویم: اشتاین، هوا وحشتناک سرده، حوصله ندارم باهات بیام، برو. اشتاین دستش را از روی زنگ برداشت، سرش را کج گرفته بود و می خواست چیزی بگوید. اما هیچی نگفت. لباس پوشیدم. راه افتادیم. تاکسی اش بوی سیگار می داد. شیشه ی پنجره را دادم پایین و صورتم را گرفتم طرف باد سرد. همه اسمش را گذاشته بودند دوران اشتاین و این دوران برمی گشت به دو سال پیش. زیاد هم طول نکشید و بیش تر در تاکسی اشتاین گذشت. من با او در تاکسی اش آشنا شده بودم. با تاکسی او داشتم می رفتم به یک مهمانی. در اتوبان که بودیم یک کاست ترانس آـ ام گذاشت توی پخش و وقتی به آن جایی که من می خواستم رسیدیم، گفتم مهمانی جای دیگری است و راه افتادیم و زمانی رسید که او تاکسی متر را خاموش کرد. با من آمد خانه ام. چند تا کیسه پلاستیک داشت که گذاشت توی راهرو. سه هفته ی تمام پیش من ماند. اشتاین خودش هیچ وقت خانه نداشت. با همان کیسه ها در شهر راه می افتاد و شب را پیش کسی سر می کرد و وقتی هم کسی را پیدا نمی کرد توی تاکسی اش می خوابید. از آن آدم هایی نبود که به شان می گویند بی خانمان. تمیز بود. لباس خوب می پوشید، همیشه مرتب بود، پول داشت، چون کار می کرد. فقط خانه نداشت، شاید هم نمی خواست.
در سه هفته ای که پیش من بود با تاکسی اش توی شهر این ور و آن ور می رفتیم. بار اول خیابان فرانکفورت را تا آخر رفتیم و برگشتیم. ماسیو آتک گوش می کردیم و سیگار می کشیدیم و یک ساعتی خیابان را بالا و پایین رفتیم تا اشتاین گفت: «تو درک می کنی؟» مغزم اصلاً کار نمی کرد؛ حس می کردم خالی خالی ام و بین زمین و هوا. خیابانِ پیش رویمان پهن بود و از باران دیشب، خیس. برف پاک کن ها روی شیشه این ور و آن ور می رفتند، جلوـ عقب. ساختمان های استالینیِ دو طرف خیابان عظیم و غریبه و زیبا بودند. شهر دیگر آن شهری نبود که من می شناختم؛ چیزی بود مستقل و خالی از سکنه. اشتاین گفت: «مث لاشه ی یه جونور عظیم.» گفتم می توانم درکش کنم؛ دیگر نمی خواستم فکر کنم.
بعد از آن مدام با تاکسی این ور و آن ور بودیم. اشتاین برای هر خیابان و جاده ای، موسیقی خاصی داشت: وین برای جاده های خارج شهر، دیوید بووی برای داخل شهر، باخ برای خیابان های پُردار و درخت و ترانس آـ ام فقط برای بزرگراه ها. اولین برف که بارید، اشتاین در هر توقفگاه از اتومبیل پیاده می شد، می دوید و می رفت وسط برف ها و حرکات آرام و متمرکز تکواندو را آن قدر انجام می داد تا من با خنده و حرص داد می زدم: «بیا بریم، سردمه».
زمانی رسید که دیگر بس ام بود. سه تا کیسه پلاستیکش را بستم و گفتم دیگر وقتش رسیده که دنبال جای دیگری باشد. تشکر کرد و رفت. رفت پیش کریستیانه که زیر آپارتمان من زندگی می کرد. بعد پیش آنا، هنریته، فالک، و بعد پیش بقیه. با همه شان سَر و سِر داشت؛ کاریش نمی شد کرد، نسبتا خوش قیافه بود. اگر فاسبیندر(۱) می دیدش کلی خوشحال می شد. همه جا بود، و نبود. به آن جمع تعلق نداشت، اما به دلیلی ماند. در آتلیه ی فالک مدل می شد، در کنسرت های آنا سیم کشی می کرد، در شعرخوانی های هاینتس در سالن سرخ شرکت می کرد. در تئاتر تشویق می کرد و کف می زد، پابه پای ما مشروب می خورد و مواد مصرف می کرد. در مهمانی ها شرکت می کرد و وقتی تابستان ها به خانه های درب و داغان ییلاقی می رفتیم، که تقریبا همه داشتند و روی نرده های خزه گرفته شان نوشته بودند «برلینی ها بزنین به چاک»، او هم می آمد. گاهی هم می شد که یکی از ما با او خلوت می کرد و گاهی هم یکی شاهد این خلوت بود. من نه. من تکرارش نکردم. می توانم بگویم که از این اخلاق ها نداشتم. یادم هم نمی آمد که چه جوری بود، یعنی خلوت با اشتاین چه جوری بود.
با اشتاین، در باغ ها و خانه های دیگرانی که کاری باهاشان نداشتیم، دور هم می نشستیم. کارگرها در آن جاها زندگی کرده بودند، خرده رعیت ها، کسانی که باغداری را دوست داشتند و از ما متنفر بودند و ما هم از آن ها متنفر بودیم. از اهالی محل دوری می کردیم، حتی فکرکردن به آن ها هم همه چیز را خراب می کرد. جور نبودیم. ما «بین خودمان بودن» را ازشان گرفته بودیم؛ روستا و مزرعه ها و حتی آسمان را به هم می ریختیم. آن ها متوجه می شدند، ما را می دیدند که آن جاها پرسه می زدیم. ایزی رایدری راه می رفتیم، ته سیگارهای حشیشی را پرت می کردیم توی گل های باغچه هایشان، به هم تنه می زدیم، سرحال و خوش. ولی می خواستیم آن جا باشیم، با وجود همه ی آن چیزها. در خانه ها کاغذدیواری ها را می کندیم و کف پوش ها را برمی داشتیم. اشتاین همه ی این کارها را می کرد: ما توی باغ می نشستیم و می نوشیدیم، بی خودی به خیل حشره های بالای درخت ها نگاه می کردیم و در مورد کاستورف و هاینر مولر و آخرین خرابکاری واورزینک در تئاتر فولکس بونه صحبت می کردیم. وقتی اشتاین دیگر کاری نداشت می آمد و پیش ما می نشست. چیزی برای گفتن نداشت. ما ال. اس. دی. می خوردیم، اشتاین هم می خورد. تودی در تاریک روشن غروب تلوتلو می خورد و با هر تماسی هم چرت و پرتی در مورد «آبیه» می گفت. اشتاین لبخند سرحال اغراق آمیزی می زد و ساکت بود. اشتاین سعی می کرد، اما نمی توانست آن نگاه بی حالِ عصبیِ همه چیزدان ما را پیدا کند؛ اکثرا طوری به ما نگاه می کرد که انگار داشتیم روی صحنه ی تئاتر بازی می کردیم. یک بار باهاش تنها بودم، شاید در باغ خانه ی هاینتس در لونوف بود. بقیه ال. اس. دی. زده بودند و رفته بودند برای تماشای غروب. اشتاین لیوان ها و زیرسیگاری ها و بطری ها و صندلی ها را جمع و جور کرد. موفق هم شد. دیگر چیزی نبود که آدم را یاد دیگران بیندازد. پرسید: «یه گیلاس می زنی؟» گفتم: «آره». در سکوت نوشیدیم و سیگار کشیدیم. هر وقت نگاهمان به هم می افتاد، لبخند می زد. همه اش همین بود.
کنار اشتاین در تاکسی که نشسته بودم ــ در خیابان فرانکفورت به طرف پرنتسلاو، در ترافیک بعدازظهر ــ فکر کردم «همه اش همین بود». روز گرفته و سردی بود؛ غبار در هوا، راننده های خنگ، خسته، عصبی و با نگاه های سرگردان به دور و بر. سیگار می کشیدم و فکر می کردم چرا من باید درست الان کنار اشتاین نشسته باشم؟ چرا او درست به من تلفن کرد؟ چون من یک شروع بودم برای او؟ چون نتوانسته بود آنا یا کریستیانه یا تودی را پیدا کند؟ چون هیچ کدامشان باهاش نمی رفتند؟ چرا من باهاش رفتم؟ برای هیچ کدام جوابی پیدا نکردم. از پنجره ته سیگار را انداختم بیرون و به تذکر راننده ی اتومبیل کناری توجهی نکردم. توی تاکسی وحشتناک سرد بود. «اشتاین، بخاری کار نمی کنه؟» اشتاین جوابی نداد. بعد از آن زمان، این اولین بار بود که باز با هم توی اتومبیلش نشسته بودیم. آرام پرسیدم: «اشتاین، چه جور خونه ایه؟ چقدر بالاش دادی؟» اشتاین بدون تمرکز از آینه عقب را نگاه می کرد، چراغ های قرمز را رد می کرد، مدام خط عوض می کرد، آن قدر به سیگارش پک می زد که آتش به لب هایش می رسید.
گفت: «۰۰۰ ,۸۰، ۰۰۰ ,۸۰ مارک براش دادم. قشنگه. تا دیدمش فهمیدم خودشه.» توی صورتش لکه های قرمز بود. وقتی داشت از یک اتوبوس سبقت می گرفت، با کف دستش می کوبید روی بوق. گفتم: «از کجا ۰۰۰ ,۸۰ مارک آوردی؟» نگاه کوتاهی به من کرد و گفت: «سوال هایی می کنی که نباید بکنی.» تصمیم گرفتم دیگر چیزی نگویم.
از برلین خارج شدیم. اشتاین از اتوبان خارج شد و رفت پایین روی یک جاده ی فرعی. برف شروع شد. خسته شده بودم، مثل همیشه که سوار اتومبیلم. خیره شدم به برف پاک کن ها، به دانه های برف که پیچ و تاب زنان مستقیم به طرف ما می آمدند. و من یاد اتومبیل سواری های دو سال پیش با اشتاین افتاده بودم، یاد آن سرخوشی نادر، یاد آن بی تفاوتی، آن بیگانگی. اشتاین آرام تر می راند و گاه گداری نگاهی به من می انداخت. پرسیدم: «رادیوپخش از کار افتاده؟» خندید و گفت: «نه، نمی دونستم... اگه هنوز علاقه داری.» چشم هام را به سقف انداختم؛ معلومه که علاقه دارم. کاست کالاس را که اشتاین ترانه ی دونی زتی را بیست بار پشت سر هم رویش ضبط کرده بود، فرو کردم توی ضبط. اشتاین خندید. «هنوز یادته». کالاس می خواند، صدایش را بالا و پایین می برد، اشتاین تند می کرد و یواش. خنده ام گرفت و دستم را کشیدم روی گونه اش. پوستش به طور غیرعادی زبر بود. فکر کردم «آخه چی عادیه». اشتاین گفت: «حالا می بینی» و متوجه شدم که بلافاصله از حرفش پشیمان شد.
بعد از آنگرمونده از جاده بیرون رفت و جلوی ورودی یک ساختمان یک طبقه ترمز کرد؛ آن قدر شدید که من با سر رفتم تو شیشه ی جلو. جا خورده و کمی مضطرب پرسیدم: «اینه؟» و اشتاین خوشحال شد و با حرکت غلوآمیز روی آسفالت یخ زده سُر خورد و رفت طرف زنی که پیش بند بسته بود و از در آمده بود بیرون. یک بچه ی رنگ پریده و مردنی به پیش بند زن آویزان شده بود. شیشه را دادم پایین و شنیدم که اشتاین با لحن مهربان و بزرگ منشانه ای گفت «خانم آندرسون». همیشه از طرز رفتارش با آدم هایی از این دست متنفر بودم. دیدم که دستش را به طرف زن دراز کرد و زن باهاش دست نداد، بلکه یک دسته کلید خیلی بزرگ را انداخت توی دستش. زن گفت: «یخبندون که می شه، آب نیست. لوله ی اصلی خرابه. قراره هفته ی دیگه وصل کنن.» بچه که به پیش بند زن آویزان بود، شروع کرد به گریه. اشتاین گفت: «عیبی نداره» و باز سُر خورد تا اتومبیل، جلوی پنجره ی سمت من که شیشه اش پایین بود ایستاد و گفت:
«Come on baby, let the good time roll.»

کوتاه درباره ی ادبیات حالِ حاضرِ آلمان

ادبیات آلمانی زبانْ هم در ایران شناخته شده است و هم نیست. شناخته شده است، چون گوته و شیلر را می شناسیم، هسه و مان و کافکا را، برشت و بُل را و گراس را و چند تن دیگر را؛ شناخته شده نیست، چون از نسل قدیم هم خیلی ها را نمی شناسیم، چون همان تعداد هم به ترجمه ی نه چندان فراخوری معرفی شده اند و چون نویسندگان سال های اخیر را اصلاً نخوانده ایم.
در بازار کتابِ آلمان سالیانه حدود هشتاد هزار عنوانِ تازه منتشر می شود که نزدیک به ده درصد آن، یعنی هشت هزار جلد، کتاب هایی اند در حوزه ی ادبیات داستانی.
طبیعی است که استادانی مانند گونتر گراس، زیگفرید لنتس، مارتین والزر، کریستا وولف ــ که این سه نفر آخر در ایران چهره های چندان شناخته شده ای نیستند ــ همچنان می نویسند. اما چند سالی است که نسلی در آلمان و کشورهای آلمانی زبان وارد صحنه ی ادبی شده است با حرف تازه و زبان تازه و موضوع تازه و در ضمن بسیار قابل اعتنا.
این کتاب و این مطلب کوتاه نگاهی است به این نسلِ تازه نفسِ تاثیرگذار، و نگاهی است بر منتخبی از سردمداران ادبیات جوان آلمان که با وجود رقابت سخت برای حضور در فهرست کتاب های پرفروش و در قفسه ی کتاب فروشی ها، مقامی پایدار برای خود یافته اند.
در ارتباط با این موج جدید، یورگن هابرماس از «ابهامی تازه» سخن می گوید و منظورش تنوع و گوناگونی در موضوع ها، فرم و ساختاری است که این جوان ترها و میانسال ها عرضه می کنند؛ ابهامی تازه به معنی غنایی تازه و چندساختی بودن این ادبیات، چه از لحاظ سبک و چه از لحاظ محتوا، و نشان می دهد که ادبیات معاصر آلمانی زبان بسیار سرزنده است، هم از نظر تاثیری که می گذارد و هم از نظر بازی با سنت های گوناگون.
ادبیاتی را که در این جا به عنوان ادبیات حالِ حاضر معرفی می کنیم، چند سال پیش، در اواخر دهه ی نود میلادی، شکل گرفت. در اوایل دهه ی نود، آلمان وارد مرحله ای تازه شد با پیامدهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی. در اواخر دهه ی نود چند سالی بود که آلمان در وضعیت جدید به سر می برد ــ متحد شده بود و «دیوار» برچیده. در همین سال های پایانی دهه ی نود، ادبیات آلمانی دفعتا همه گیر شد، آن هم در هیبتی جوان.
گرایش های باب روزْ ادبیات پاپ (مردم پسند) بود و ادبیاتی که عمده ی تولیدکنندگانش زن ها بودند. این ادبیات از طرفی تحت تاثیر ادبیات امریکا (مثلاً کارور و همینگوی) بود، و از طرف دیگر متاثر از حال و هوای ادبیات پس از جنگ آلمان (مثلاً هاینریش بُل).
گروهی از این نویسندگان مدتی نامشان بر سر زبان ها افتاد، اما به تدریج از صفحات فرهنگی روزنامه ها ناپدید شدند. اما تعدادی دیگر در روند ادبی کشورهای آلمانی زبان تاثیرگذار شدند و خود ماندگار.
موضوع هایی که این گروه دستمایه ی کارهای خود قرار می دهند در ادبیات آلمان و آلمانی زبان تا حدی بی سابقه است: عشق و فرد محور اصلی است و حول و حوش آن دلتنگی، بیگانه بودن در جمع، ناتوانی در برقراری ارتباط، سرخوردگی، برخورد آلمان دوپاره و آلمان متحد، دیوار برلین و موضوع هایی در این حال و هوا.
این نسل دیگر سعی ندارد به سبک و سیاق نویسندگان نسل قبل از خود، با نوشتنْ بار سنگین گذشته را، باری را که نازی ها بر دوش ملت آلمان گذاشتند، کم کند؛ اگر هم به رایش سوم می پردازد، در محیطی دیگر، معمولاً خانواده، و با زبانی دیگر است. نمونه ی درخشان این روند رمان زیبای مثالِ برادرم از اووه تیم است؛ سندی تکان دهنده که با نهایت صلابت به کشف این واقعیت دست می یابد که رهایی از تاریخ خویش میسر نیست و چاره ای نداریم جز پذیرش آن. این نسل سعی ندارد دنیایی آرمانی بنا کند، سعی ندارد به کاوش های روان شناختی دست بزند. قهرمان های این نسل با هم دیدار می کنند، روزمرّگی را تجربه می کنند و گفته هایشان پیچ و خم ندارد.
این نویسندگان نه دنباله روِ مُد رایج بین نویسندگان سال های هفتاد میلادی هستند که از پوچی و سرگشتگی در پیله ی خود می نوشتند، و نه دنباله روِ نویسنده های دهه ی هشتاد که دست به تجربه های زبانی می زدند و مدل ساز واقعیت بودند. از طرف دیگر، این نویسندگان سعی ندارند با داستان هایشان فساد و تباهی سیاسی ـ اجتماعی را بیان کنند، هشدار بدهند، در نقش مفسر تاریخ ظاهر شوند، مچ بگیرند و برملا کنند، و تیزهوشی شان را به رخ خواننده بکشند. اصلاً.
زبانی هم که این نویسندگان جوان برای بیان موضوع ها انتخاب می کنند زبانی است به روز، آرام، اندوهگین، گاه شوخ، موجز و بدون شرح و بسط های ملال آور، بدون عملیات محیرالعقول گرامری و کلام، و کلاً با ضرباهنگی گرداب گونه. زبان برخی از آن ها، مثلاً یودیت هرمان، در نوع خود زبان تازه ای است در ادبیات ریشه دار آلمان. گرچه زبان آلمانی امکان بسیاری دارد در «جمله پردازی»، در نوشتن جمله هایی که گاه ابتدا و انتهای آن ها قابل تشخیص نیست، و بسیاری از نویسندگان قدیم و جدید بی حد از این امکان بهره گرفته اند (مثلاً نگاهی بیندازید به توماس مان، هسه و حتی به هاینریش بل)، اما این نویسندگان از زبانی استفاده می کنند بی ادا و اصول ــ زبانی که پیچ و خم ندارد و بازی افراطی با واژه و جمله نیست؛ زبانی نیست برای پوشاندن ضعف های نویسندگی و خلاقیت؛ زبانی نیست که بخواهد دهان کسی را ببندد؛ زبانی است صریح و ساده که کاربرد منطقی آن، کاربرد مناسب آن با حال و هوای داستان ها، خواننده را جذب می کند و غرق.

یودیت هرمان، متولد ۱۹۷۰ در برلین، از معدود نویسندگان این نسل است که شهرتی ماندگار یافته است. هرمان تحصیلات روزنامه نگاری کرده است و در نیویورک کارآموزی. در برلین زندگی می کند و برای هر دو کتابش جوایز متعددی برده است.



اولین کتابش در سال ۱۹۹۸ منتشر شد و منتقدان آن را «صدایی تازه در ادبیات آلمان» دانستند. این کتاب مجموعه ی نه داستان است و خانه ی ییلاقی، بعدا نام دارد. در این داستان ها زندگی شهرنشین ها ــ زندگی مردمانی بی خیال و در عین حال آسیب پذیر ــ به زبانی کاملاً امروزی تعریف می شود.
محور اصلی داستان ها فرصت های ازدست رفته است ــ هم در زندگی و هم در عشق ــ تردیدهایی که نشان داده ایم، شهامت انتخابی که نداشته ایم، تجربه های حیات است، نگاهی است بی آه و ناله اما با حسرتی نهفته در آن به گذشته، و تنهاییِ گاه خودخواسته. عشق است و هراس از آنچه تجربه نکرده ایم یا شهامت تجربه اش را نداشته ایم؛ هراس از زندگی ای که نشد زندگی کنیم. زندگی نسلی در دنیایی «جهانی شده»: همه چیز داری، اما می دانی که دست آخر هیچ نداری.
خانه ی ییلاقی، بعدا با اقبال فراوان روبه رو شد، ۲۵۰ هزار نسخه از آن به فروش رفت و تاکنون به هفده زبان ترجمه شده است.
کتاب دوم او، هیچ جز ارواح، در سال ۲۰۰۳ با تیراژ ۱۰۰هزار نسخه وارد بازار شد و مانند کتاب قبلی با توفیقی بزرگ مواجه گشت. این بار هم هرمان با نثری ملایم و موثر، موضوع های مورد علاقه ی خود را روایت می کند. در این کتاب نیز قهرمانان سرگشته اند و ناتوان از برقراری ارتباط، و زندگی را میان نومیدی و اشتیاق می گذرانند.
بدین ترتیب یودیت هرمان لحنی را ابداع کرده که در ادبیات آلمانی بی سابقه است.

تعدادی از نویسندگان پرآوازه ی این نسل، زاده و پرورش یافته ی آلمان شرقی آن روزگار هستند. این گروه که به غنای ادبیاتِ جدید آلمانی افزوده اند، تجربیات خود از آن رژیم و آن زمانه را وارد ادبیات آلمان کرده اند. زمانه ی قبل و بعد از دیوار، امیدها و آرزوهای سیاسی ـ فردیِ بربادرفته، برداشتن دیوار و اثرات آن، و ادغام دو جامعه در شرق و غرب آلمان با عواقبی که بر آن مترتب بود و هست نیز از جمله موضوع های مورد علاقه ی این گروه است.
اینگو شولتسه، یولیا فرانک و زیبیله برگ، سه نویسنده ی صاحب نام و معتبر در بین نویسندگان جدید آلمان، هر سه از آلمان شرقی می آیند.

اینگو شولتسه در سال ۱۹۶۲ در درسدن متولد شد. پدر، که از مادر جدا شده بود، سال ۱۹۷۷ به غرب رفت و شولتسه تا ۱۹۹۵ او را ندید.



از ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۳ در ارتش ملی خلق (آلمان شرقیِ آن روزگار) خدمت کرد که این دوران تاثیر زیادی بر او داشت و عزمش را برای نویسنده شدن جزم تر کرد. ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۸ در ینا زبان شناسی کلاسیک خواند و از ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۰ مدیر هنری تئاتر آلتنبورگ بود.
در سال ۱۹۸۸ با گروهی از دوستانش یک هفته نامه با حال و هوای سیاسی به راه انداخت که تا سال نود منتشر می شد و بعد به یک نشریه ی تبلیغاتی بدل گشت. شولتسه برای انتشار نشریه از ژانویه تا ژوییه ی ۱۹۹۳ در سن پترزبورگ اقامت کرد که سی و سه لحظه ی شادمانی، اولین کتابش، دستاورد این دوره است. سال ۱۹۹۶ شش ماهی را در نیویورک زندگی کرد و، متاثر از داستان های کوتاه امریکایی، رمان داستان های ساده ( ۱۹۹۸ ) را نوشت. موضوع داستان ها آلمان دوپاره است و بعد یکپارچه؛ روایتی چندبخشی، بدون اداهای احساساتی و اغراق آمیز و سند موثری از جمهوری دموکراتیک آلمان. در سال ۲۰۰۰ مراوده های فاکسی و برداشت های خود را در کتابی به نام چند فاکس و چند سرنخ منتشر کرد.
شولتسه در برلین زندگی می کند و چند جایزه ی ادبی مهم آلمان را برده است. سال ۱۹۹۷ مجله ی نیویورکر سه داستان از سی و سه لحظه ی شادمانی را منتشر کرد. آخرین نویسنده ی آلمانی زبان که قبل از شولتسه این افتخار نصیبش شد ماکس فریش بود.
در سال ۱۹۹۸ نیویورکر شولتسه را به عنوان یکی از پنج نویسنده ی مهم جوان اروپایی معرفی کرد.
شولتسه از کانسپچوالیست های روس، ولادیمیر سوروکین، و نیز همینگوی و کارور و سبک داستان های کوتاه امریکایی متاثر است و در همان سبک و سیاق موضوع های خود را انتخاب می کند.
سی و سه لحظه ی شادمانی برداشت های نویسنده است از انسان های دور و برش در روسیه و روابطشان. این مجموعه سبک ادبی خاصی دارد. منتقدی معتقد است که شولتسه سعی داشته تا سبک های کلاسیک، به ویژه سنت رمانتیک ها، را تجربه کند.
داستان های این مجموعه عنوان ندارند. شروع داستان ها رئالیستی و مشاهده گرانه است و روالشان گزارش گونه ــ انگار که متنی برای فیلمی مستند نوشته شود ــ اما پایانی خشک و بی روح دارند؛ یعنی بیان واقعیت معاصر در دکوری غریب و رویاگونه.
بسیاری از منتقدان، شولتسه را بزرگ ترین نویسنده ی جوان آلمان می دانند. شولتسه می گوید: «ادبیات برای من یعنی دیدن دنیا در قطره های آب. من یک آفتاب پرستم و از داشتن سبکی واحد دوری می کنم.»

عشق و هوس در آثار یولیا فرانک، که در سال ۱۹۷۰ در برلین شرقی به دنیا آمده است، محور اصلی آثارش را تشکیل می دهد. کتاب فرود با چرخ های بسته، اصطلاحی که برای «خیط کاری و خرابکاری» هم به کار می رود، دارای عنوان فرعی و دوپهلوی «قصه های قابل لمس» است. داستان های این مجموعه، داستان هایی است پیرامون تنهایی، برخوردهای بی حاصل، پناه بردن به روابط جنسی و رابطه های بی در و پیکر، و غرق شدن در خیال بافی های اروتیک بی حد و مرز. راویان داستان های این مجموعه تماما «مونث»اند: یک دختربچه، یک خواهر، یک دوست دختر.



فرانک در رمان آتش اردوگاه، که در پاییز ۲۰۰۳ منتشر شد، مانند بسیاری از نویسندگانِ آمده از آلمان شرقی، به آلمان دوپاره می پردازد و به امیدهایی که مردم آن سوی دیوار به این سو بسته بودند. کتابْ قصه ی سه نفر، دو زن و یک مرد، را تعریف می کند که در اواخر سال های هفتاد می خواهند از جمهوری دموکراتیک آلمان به غرب نقل مکان کنند. راه های زندگی این سه شخصیت قصه، در «اردوگاه پذیرش اضطراری» به هم می رسد. امید به غرب رفته رفته به یاس مبدل می شود. آن ها در عوضِ آزادی موعود، تنها شکل دیگری از اسارت و وابستگی را می یابند. تجربه ها و خاطرات شخصی در کارهای فرانک و سایر نویسنده های این نسل نقش حساسی دارد.
یولیا فرانک در هشت سالگی نُه ماه را در اردوگاهی که صحنه ی رویداد داستان این رمان است، گذرانده بود.

زیبیله برگ در سال ۱۹۶۲ در وایمار به دنیا آمد. حرفه های مختلفی را تجربه کرد ــ از عروسک گردانی و فروشندگی کتاب تا مقاله نویسی ــ تا این که به نویسندگی پرداخت. در سال ۱۹۹۷ چند نفری دنبال خوشبختی اند و از خنده روده بر می شوند را منتشر کرد، در سال ۲۰۰۱ اول اخبار ناجور، سال ۲۰۰۳ نگاه کن خورشید داره غروب می کنه و سال ۲۰۰۴ پایان خوش.
ژورنالیست و نویسنده است. رمان، رپرتاژ و نمایش نامه می نویسد. از ۱۹۹۷ در زوریخِ سوئیس زندگی می کند.
زیبیله برگ می گوید: «همیشه می خواستم نویسنده باشم. در هفت سالگی چیز می نوشتم.»
می گوید: «دنیا کمی غم انگیز است و نمی توانم خوش بین ها را درک کنم.»
در داستان هایش به آدم هایی در حال جست وجو می پردازد، آدم هایی در پی خوشبختی، عشق، دوست و همدم.
آخرین رمانش، پایان خوش، داستان زنی در آستانه ی چهل سالگی است، تنها در اجتماعی ویران و پرهیاهو.

داستان های این مجموعه از کتاب های زیر انتخاب شده است:
خانه ی ییلاقی، بعدا: یودیت هرمان
سی و سه لحظه ی شادمانی: اینگوشولتسه
اول اخبار ناجور: زیبیله برگ
فرود با چرخ های بسته: یولیا فرانک

س. محمود حسینی زاد

پاییز ۱۳۸۴

:داستان های این مجموعه از کتاب های زیر انتخاب شده اند

Judith Hermann

Sommerhaus, später

S. Fischer, 1998

*

Ingo Schulze

33 Augenblicke des Glücks

Deutscher Taschenbuch Verlag, 1995

*

Sibylle Berg

Das Unerfreuliche zuerst

Kiepenheuer & Witsch, 2001

*

Julia Franck

Bauchlandung

Deutscher Taschenbuch Verlag, 2000

نظرات کاربران درباره کتاب گذران روز

خوب است
در 3 سال پیش توسط ebr...a11
در کل کتاب خوبی بود، به خصوص سه داستان اول یودیت هرمان. دلتنگی، حسرت، فقدان، پیری، مسائل سالهای جنگ سرد در کشورهای کمونیستی و ...... مضمون اصلی این داستانها را تشکیل می‌دهند. بعضی داستانها با زبانی طنزآلود نوشته شده‌اند.‌ برشهایی از زندگی همه ما به نوعی درگیرش هستیم
در 3 ماه پیش توسط gha...003
کتاب خوبیه پیشنهاد میکنم حتما یبار رو بخونیدش
در 1 سال پیش توسط محمد حسین یوسفی
عاااالی
در 4 هفته پیش توسط zah...131
جذاب
در 1 ماه پیش توسط پریسا اشتری
خیلی خوب بود
در 1 ماه پیش توسط پریسا اشتری