توی اتاق خوابم در کمد لباس جعبهای داشتم که پر بود از خاطرات و لوازمی مربوط به گذشته؛ مثل صندوق گنج کوچکی که برایم باارزش بود. انگار گذشته، خاطرات و کودکیام در آن جعبه بود. عکسهای بچگی، کارتتبریکها، نامهها، سنجاقسینههای فارغالتحصیلی، گوشوارههایی که خیلی دوستشان داشتم. بریدههایی از روزنامهها، حتی جعبۀ حلقۀ ازدواجم آنجا بود. در بین همۀ این اشیای خاطرهانگیز چیزی بود که بیش از همه برای آن احترام قائل بودم و آن کارت تبریکی بود که هرگز کهنه نمیشد.
۲۵ سال پیش جشن آغاز سال نو بود و ما با سه فرزند کوچکمان شام خوردیم و جشن کریسمس را برگزار کردیم. بالأخره بچهها خوابیدند و من و شوهرم نفس راحتی کشیدیم و در کنار درخت کاج و چراخهای چشمکزن آن نشستیم تا استراحت کنیم. کمی بعد کارتتبریکی را که برای همسرم خریده بودم، بهسمت او دراز کردم. روی کارت یک نقاشی بود. نقاشی الهامگرفته از یک داستان معروف بود که بچههایم آن داستان را خیلی دوست داشتند.
توی آن نقاشی یک زن و مرد توی تختخوابشان بهآرامی خوابیده بودند و رویشان را با لحافی وصلهدار پوشانده بودند و زیر پایشان بچهگربهای(مثل گربۀ خانه ما) خوابیده بود. در گوشۀ دیگر اتاق شومینهای روشن و روی میز یک درخت کاج کوچک بود و پردههایی که در طرفین پنجره باز بود، سیاهی شب و بارش آرام برف را نشان میداد.
تمام جزئیات تصویر آرامش فوقالعادهای به انسان میداد.
فرمت محتوا | epub |
حجم | 517.۰۰ بایت |
تعداد صفحات | 143 صفحه |
زمان تقریبی مطالعه | ۰۴:۴۶:۰۰ |
نویسنده | اندر هالوک درینجه |
مترجم | شهرزاد صدر |
ناشر | گویا |
زبان | فارسی |
عنوان انگلیسی | Kahve Kokulu Hikayeler |
تاریخ انتشار | ۱۴۰۳/۱۲/۲۵ |
قیمت ارزی | 2 دلار |
مطالعه و دانلود فایل | فقط در فیدیبو |