فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک شب پاییزی

کتاب یک شب پاییزی
بهترین داستان‌‌‌های کوتاه از نویسندگان بزرگ روس

نسخه الکترونیک کتاب یک شب پاییزی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب یک شب پاییزی

يك شب پاييزی؛ مجموعه بهترين داستانهای كوتاه روسي فهرست برخی از داستانها: شنل : اثري از: نيکلاي واسیلویچ گوگول پزشک دهكده : اثري از: ايوان سرگئی‌یویچ تورگنیف درخت کريسمس و عروسي: اثری از: فیودور میخاییلوویچ داستایفسکی خدا حقیقت را می‌داند اما صبر می‌کند: اثری از: لئو نیکلایویچ تولستوی سايه‌ها، يک رويا: اثري از: ولاديمير گالاکتيونويچ کورولنکو علامت هشدار: اثري از: وسوالاد میخائیلاویچ گارشین قایم موشک: اثري از: فئودور کوزميچ سولوگوب مخلوع: اثري از: ايگناتي نيکلايويچ پوتاپنکو خدمتکار: اثري از: سرگئی ترنتييويچ سميونوف يک شب پائيزي: اثري از: ماکسیم گورکی معشوقه‌اش: اثري از: ماکسيم گورکي لازاروس: اثري از: لئونيد نیکلایویچ آندریف انقلابي: اثري از: ميخائيل پترويچ آرتزيباشف بيحرمتي: اثري از: آلکساندر ایوانوویچ کوپرین بانو و سگ ملوس:اثری از: آنتوان چخوف توضيح راجع به داستان شنل و بانو و سگ ملوس: داستان شنل سرگذشت غم‌انگیز کارمند حقیری است که پس از سالها محرومیت موفق می‌شود شنلی تهیه کند تا خود را گرم نگه دارد، اما در نخستین روز استعمال آن را از او می‌دزدند و از این غصه بیمار می‌گردد. گوگول با انتشار داستان شنل به بزرگترین حد نفوذ خود در ادبیات روسیه دست یافت. داستان شنل تأثیر زیادی بر ادبیات روسیه داشته‌ است که این امر باعث گفتهٔ معروف فیودور داستایوفسکی شد که گفت: «ما همه از شنل گوگول درآمده‌ایم.» بر پایهٔ این داستان، نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌های گوناگونی ساخته شده‌است. داستان بانو با سگ ملوس داستان در بخش‌های مختلفی روایت می‌شود و از روز اول ملاقات تا بازگشت شخصیت‌ها به مسكو را در بر می‌گیرد. بازگشتی كه قرار است پایانی باشد بر این رابطه مخفیانه. با این حال دمیتری، شخصیت مرد داستان، كه گمان می‌كرد آغاز زندگی روزانه و تكراری‌اش سبب می‌شود آنا را فراموش كند با خاطرات آن روزها درگیر است و نمی‌تواند خود را لحظه‌ای از فكر آنا رها كند. داستان بانو با سگ ملوس را می‌توان یکی از داستان‌های محبوب خوانندگان روسی و بسیاری از خوانندگان کشورهای دیگر به شمار آورد. داستان فقط در 15 صفحه نوشته شده است، ولی این مینیاتور عالی به بسیاری از رمان‌های دیگر برتری دارد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب یک شب پاییزی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شنل

اثری از نیکلای واسیلویچ گوگول(۱)

در اداره ای به نامِ....، نه! بهتر است به نام اداره اشاره ای نکنیم؛ چرا که حساس ترین و بحث برانگیزترین مسائل جهان، همین موضوعات مربوط به اداره، هنگ، دادگاه عدالت، و در یک کلام، تمام شاخه های خدمات عمومی است. امروزه هر شخصی فکر می کند که در جامعه به شخصیت او توهین شده است. برای مثال نقل کرده­اند که اخیراً، شکایتی از رئیس پلیس منطقه دریافت شده که در آن، به این موضوع که تمام نهادهای امپریالیستی به دست افراد نالایق افتاده و به نام مقدس تزار و هم چنین خود او اهانت شده، صریحاً اعتراض کرده است، و حتی برای اثبات حرفش رمانی عشقی ضمیمه ی شکایتش کرده که تقریباً در هر ده صفحه از آن، به رئیس پلیس منطقه که گاهی هم، در مستی مطلق به سر می برد، اشاره شده است. بنابراین به منظور اجتناب از هر گونه سوء تفاهمی، بهتر است اداره ی فوق الذکر را "اداره ی معین" بنامیم.
در اداره ی معین، کارمندِ رده پایینی خدمت می کرد. او کوتاه قد و تا حدی مضحک بود؛ موهای قرمز، چشمان ضعیف،کله ی طاس، گونه های چروکیده و چهره ای گلگون داشت. خب البته مردک بیچاره گناهی نداشت، آب و هوای سن پترزبورگ او را به این شکل درآورده بود. رتبه اش (شایان ذکر است که برای ما روسها رتبه در اولویت است) در اداره، رده پایین و رسمی بود و همان طور که می دانید چنین اشخاصی همیشه مضحکه ی دست نویسندگانی هستند که عادتشان حمله کردن به افرادی است که نمی توانند از خود دفاع کنند.
نام خانوادگی اش "باش ماچکین"(۲) بود. این نام از قرار معلوم از کلمه ی "باش ماک"(۳) (به معنی کفش) مشتق شده است اما چگونگی و زمان آن معلوم نیست. پدرش، پدربزرگش و اصولاً تمام باش ماچکین ها، همیشه چکمه می پوشیدند و در طول سال دو یا سه بار کف آنها را تخت می انداختند. نام او "آکاکی آکاکیویچ "(۴) بود. ممکن است اسمش برای خواننده غریب و دور از ذهن باشد اما این اطمینان به خواننده داده می شود که به هیچ وجه امکان انتخاب نام دیگری در آن شرایط امکان پذیر نبود. داستان نامگذاری او به این شکل اتفاق افتاد:
اگر حافظه ام درست یاری کند، آکاکی آکاکیویچ در شب ۲۳ ماه مارس متولد شد. مادر او، که همسر یک مقام دولتی و زن بسیار فاخری بود، تمام ترتیبات لازم برای غسل تعمید کودک را فراهم ساخته بود. هنگام مراسم تعمید و نامگذاری کودک، مادر روی تخت جلوی درب دراز کشیده بود و پدرخوانده ی کودک به نام “یوان ایوانویچ اروشکین”(۵)(مردی بسیار محترم با سمت سر دبیری مجلس سنا) و مادر خوانده ی کودک به نام "آرینا سمیونوفنا بی یلوبرینشکوفا"(۶) (همسر یکی از افسران ناحیه و زنی با فضائل نادر) در سمت راست مادر نوزاد ایستاده بودند. آنها سه نام را به مادر پیشنهاد دادند: موکیا(۷)، سوسیا(۸)، و یا مشابه نام شهید معروف روسی "خوزدازات"(۹). مادر گفت: «نه! چه اسامی بدی!» برای جلب رضایت مادر، تقویم را به جای دیگری ورق زدند و این بار هم سه نام عجیب تریفیلی(۱۰)، دُلا(۱۱) و واراخاسی(۱۲) ظاهر شد. زن گفت: «افتضاح است، عجب اسمهایی! تا بحال چنین اسمهایی نشنیده بودم» نامهای وارادت(۱۳) یا واروخ(۱۴) قابل تحمل ترند تا تریفیلی و واراخاسی! آنها صفحات دیگری را ورق زدند و به اسامی پاوسیکاخی(۱۵) و واختیسی(۱۶) برخوردند. مادر پیرگفت: «من متوجه چیزی شدم، این کاملاً کار تقدیر است؛ بهتر است نام پدرش را بر او بگذاریم، نام پدرش "آکاکی" بود، پس اجازه دهید نام پسرش هم همین باشد.» بدین ترتیب او "آکاکی آکایویچ " نام گرفت. کودک را که غسل تعمید می دادند، کودک شروع به گریه کرد و طوری ترش رویی می کرد که انگار از قبل می دانست، قرار است روزی کارمند دون پایه و همیشگی آن "اداره ی معین" شود.
پس داستان نامگذاری به این شکل اتفاق افتاد و ذکر تمام جزئیات به این دلیل بود که خواننده بداند انتخاب این اسم اجبار محض بود و امکان انتخاب اسم دیگری وجود نداشت.
هیچ کس به یاد نداشت که او چه وقت و چگونه وارد آن اداره شد و چه کسی او را به آن مقام منصوب کرد. هر چقدر مدیران و روسای گوناگون عوض و بدل می شدند، او همچنان در همان مکان و همان اوضاع، به همان کار تهیه ی پاکنویس مشغول بود که باعث شد بعدها مردم یقین پیدا کنند که او از اول با اونیفرم و کله ای طاس و آماده به خدمت به دنیا آمده است. در اداره به او هیچ احترامی گذاشته نمی شد. وقتی از جلوی دربان می گذشت، نه تنها دربان به احترام او از صندلی بر نمی خواست بلکه حتی نگاهش هم نمی کرد. گویی مگسی از جلوی اتاق پذیرش گذشته است. بالادستانش با او مستبدانه برخورد می کردند. دستیاری از دستیاران رده پایین رئیس دفتر بدون کوچکترین احترامی، مثل ـ پاکنویس لطفاًـ یا ـ زحمت پاکنویس این متن کوچک را بکش ـ و یا هر تعارف دیگری که بین کارمندان محترم ادارات مرسوم است، دسته ای کاغذ را برای تهیه ی پاکنویس زیر دماغش می گرفت، او نیز بدون اینکه به آن شخص نگاه کند یا اهمیت دهد که آیا آن شخص، اصلاً اجازه ی ارجاع کار به او را دارد یا نه، کاغذها را می گرفت و نگاهی به آنها می انداخت و شروع به پاکنویس می کرد.
کارمندان جوان اداره، تا حدی که عرف شوخ طبعی اداری اجازه می داد، با شوخی و خنده سر به سرش می گذاشتند. جلوی روی خودش داستانهایی که برایش درآورده بودند را تعریف می کردند. مثلاً تعریف می کردند که پیرزن هفتاد ساله ی صاحبخانه کتکش می زند و ازش می پرسیدند که کی قرار است با هم ازدواج کنند و تکه های کاغذ را مثل برف شادی بر سرش می ریختند اما آکاکی آکاکیویچ هیچ عکس العملی نشان نمی داد، گویی که هیچ کس آنجا حضور نداشت. این اذیت ها هیچ تاثیری روی کارش نداشت. با وجود این همه آزار و اذیت، کوچکترین اشتباهی در پاکنویس نامه ها نمی کرد. اما وقتی این اذیت ها کاملاً از حد به در می شد، مثلاً وقتی سرش را تکان می دادند یا مانع انجام کارش می شدند، با اعتراض می گفت: «تنهایم بگذارید! چرا به من توهین می کنید و آزارم می دهید؟»
در کلماتش و لحن ادای آن کلمات چیز عجیبی نهفته بود. در طرز صحبتش حسی وجود داشت که ترحم انسان را بر می انگیخت. مثلاً یکی از تازه واردهای جوان که به تبعیت از دیگران به خود اجازه داده بود سر به سرش بگذارد، از جواب آکاکی چنان جا خورد که گویی همه چیز اطرافش متحول شد و هر چیزی به شکل تازه ای خودنمایی می کرد. نیرویی ناشناخته کارمند تازه وارد را از همکارانش که فکر می کرد افرادی وارسته و محترم می باشند، بیزار کرد. تا مدت زیادی، حتی در شادترین لحظات، آکاکی قدکوتاه و پیشانی طاس را به یاد می آورد که با لحنی ترحم برانگیز می گفت: «تنهایم بگذارید! چرا به من توهین می کنید و آزارم می دهید؟» در میان کلماتش گویی کلمات دیگری شنیده می شد، مثل «من برادرت هستم.» جوانک در این حالت صورتش را با دستانش می پوشاند و در بسیاری مواقع دیگر از زندگی اش پیش می آمد که از ترس می لرزید و فکر می کرد که انسان تا چه حد می تواند بی عاطفه باشد و چه پلیدی ها و خشونت هایی در پس ظاهر رفتارهای محترمانه و متمدن افراد ـ حتی افرادی که به آبرومندی و رفتار نیک شهره هستند ـ نهفته است.
به سختی می شد شخص دیگری را پیدا کرد که مثل او زندگی اش را وقف کارش کرده باشد. اگر بگوییم او با شور و اشتیاق کار می کرد باز هم کم­لطفی کرده ایم چراکه در واقع با عشق کار می کرد. هنگام پاکنویس گویی دنیای کارش متفاوت و مطبوع می گشت. وقتی غرق کار بود خوشحالی از وجناتش می بارید. حتی برخی حروف خاص، حروف مورد علاقه اش بودند و هنگامی که به این حروف می رسید می خندید، چشمانش برق می زد و آن را زیر لب زمزمه می کرد و به این ترتیب هنگامی که قلمش در حال ترسیم این حروف بود، می شد آن حرف را از صورتش خواند. اگر قرار بود دستمزدش متناسب با انگیزه اش در کار باشد، می بایست بر خلاف انتظار خودش به یک مقام ارشد از جمله مستشاری امور خارجه تبدیل می گشت. اما او طبق گفته ی بذله­گو های هم قطارش مانند اسب آسیاب کار می کرد.
البته خیلی هم درست نیست که بگوییم کاملاً نادیده اش گرفته بودند. یکی از مدیران که مردی مهربان بود و مشتاق این که به او بابت خدمات بلندمدتش پاداش بدهد، دستور داد که کاری مهمتر از پاکنویس کردن به او محول شود. پس به او دستور داده شد، پرونده هایی را که قبلاً تنظیم شده بودند، به اداره ی دیگری گزارش دهد. انجام این کار مستلزم این بود که سربرگ صفحه عوض شده و کلمات اول شخص به سوم شخص تغییر یابند. اما این موضوع چنان عذابش داد که از شدت ناراحتی عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و نهایتاً گفت: «نه! به من صرفاً کاری برای پاکنویس کردن بدهید.» بعد از این موضوع دیگر او را به حال خود رها کردند که تا ابد پاکنویس کند.
به نظر می رسید خارج از دنیای پاکنویس کردن چیز دیگری برایش وجود نداشت. اصلاً به لباسهایش توجه نمی کرد. اونیفرمش دیگر سبز(۱۷) نبود بلکه یک جورهایی به رنگ زرد و قرمز چرک متمایل شده بود. یقه ی اونیفرمش کوتاه بود به نحوی که گردن کوتاهش را بطور فاحشی بلند و نمایان نشان می داد، درست مثل گردن آن گربه های گچی که فروشندگان دوره­گرد روی سرشان حمل می کنند. همیشه به لباسش چیزی چسبیده بود، مثلاً یک تکه­کاه، یا یک خرده­ریز. علاوه بر این مهارت عجیبی در رد شدن از زیر پنجره هایی داشت که از آنها انواع آشغال را بیرون می ریختند، در نتیجه همیشه روی کلاهش تکه هایی از پوست خربزه و هندوانه و سایر موارد این چنینی را حمل می کرد. در تمام عمرش حتی یکبار هم به آنچه که در خیابان اتفاق می افتاد اعتنا نکرد. درست بر خلاف همکاران جوانش که دامنه ی چشم چرانی شان را چنان وسعت داده بودند که با دیدن رکاب باز شلواری در آن طرف خیابان لبخند رذیلانه ای می زدند. اما آکاکی آکایویچ در دنیایی دیگر سیر می کرد و در همه چیز اطرافش فقط دست خط تمیز و هموار خود را می دید. تنها وقتی که اسبی از ناکجا ظاهر شده و بینی اش را روی شانه آکاکی می گذاشت و هجومی از بخار نفسش به گردن او می خورد، تازه می فهمید که وسط خیابان است نه وسط کلمات یک جمله.
به محض رسیدن به خانه، سر میز غذا می نشست و سوپ کلمش را سر می کشید و تکه ای گوشت گوساله را همراه پیازهایش قورت می داد. اصولاً بدون این که مزه ها را حس کند، غذا را همراه با مگس یا هر چیز دیگری که خداوند متعال آن لحظه در آن فرود آورده بود می بلعید. وقتی حس می کرد که شکمش ورم کرده است از پشت میز بلند می شد و به پاکنویس کاغذهایی که از اداره به خانه آورده بود می پرداخت. اگر هم کار اداری برای پاکنویس وجود نداشت، برای خشنودی خودش نوشته هایی که نه از بابت سبک، بلکه از بابت مخاطب جالب توجه بودند را رونویسی می کرد.
حتی زمانی که آسمان خاکستری رنگ سنت پترزبورگ به تاریکی فرو می رفت، زمانی که تمام کارمندان، بنا به میزان سلیقه و درآمد خود، در خانه یا بیرون از خانه شام خورده بودند و از کارهای اداری، سگ دو زدن ها برای کارهای ضروری خود و دیگران و از تمام کارهایی که یک انسان مضطرب به جای انجام کارهای واجب برای خود می تراشد، می آسودند و زمانی که می شتافتند تا از ساعات باقیمانده ی روز برای خوشگذرانی استفاده کنند، (جسورترها به تئاتر می رفتند، بعضی در خیابان پرسه زده و زیر نقاب کلاهشان را دید می زدند، بعضی دیگر وقت خود را صرف تمجید از دختران زیبای گروه خود می نمودند، و نهایتاً عده ای هم به شایعترین نوع سرگرمی می پرداختند و آن هم ملاقات دوستانی بود که در طبقات سوم یا چهارم ساختمان و در آپارتمانی با دو اتاق کوچک و یک پذیرایی و آشپزخانه زندگی می کردند و دور و بر خود را با خرت و پرت هایی مثل چراغ و یا خرده­ریزهای دیگری پر کرده بودند که آنها را به تبعیت از مد روز و به بهای از دست دادن شامهای خوشمزه و سفر های خاطره انگیز جمع آوری کرده بودند)، در یک کلام وقتی کارمندان در محله های مختلف پراکنده می شدند و با همکاران خود گرد هم می آمدند تا ویست(۱۸) بازی کنند و چای شیرین بنوشند و پیپ های درازشان را روشن کنند و کمی غیبت کنند (که البته یک روس تحت هیچ شرایطی نمی تواند خود را از این نعمت محروم کند و هنگا می که دیگر موضوع تازه ای برای صحبت وجود ندارد، حکایت همیشگی فرمانده ای را تعریف می کنند که گزارشی مبنی بر بریده شدن دم های اسبان مجسمه ی یادبود "سوارکار مفرغی"(۱۹) اثر فالکونه(۲۰) دریافت کرده بود) و خلاصه این که وقتی هر کس به نحوی سعی می کرد تا خود را به شکلی سرگرم کند، آکاکی آکاکیویچ تسلیم هیچ یک از این خوش گذرانی ها نمی شد. هیچ کس نمی توانست ادعا کند که او را در یکی از مهمانی های شبانه دیده است. وقتی که از نوشتن سیر می شد به تخت خوابش می رفت و با لبخندی بر لب از فکر فردا و این­که خداوند مهربان چه چیز را برای رونویسی برایش می فرستد به خواب می رفت.
این چنین آرام می گذشت زندگی مردی که سالی چهارصد روبل حقوق می گرفت و به سهمش از زندگی قانع و راضی بود. اگر بر سر راه این کارمند ثابت (و یا کارمندان عادی، کارمندان عضو شورا و هر نوع کارمند دیگری، حتی آنهایی که نه نصحیت می کنند و نه پذیرای آن هستند) مشکلات عدیده ی بعدی قرار نمی گرفت، این زندگی یکنواخت و آرام می توانست تا سا­لها ادامه داشته باشد.
در سنت پترزبرگ دشمن بزرگی بر سر راه کسانی که سالیانه چهارصد روبل یا همین حدود ها دریافت می کنند، وجود دارد. این دشمن بزرگ کسی نیست جز باد سرد شمالی البته ادعا می شود بسیار هم سالم و مفید است. حدود ساعت نه صبح، درست هنگامی که خیابانها مملو از جمعیتی است که به سمت ادارات دولتی روانه هستند، باد سرد شمالی، سوز تند و نافذی را بر بینی های این کارمندان، بی هیچ تبعیض خاصی برای شخص مشخصی، چنان می وزاند که کارمندان بیچاره نمی دانند با بینی هایشان چه کنند. در ساعاتی که حتی پیشانی مقامات بلندمرتبه از شدت سرما درد گرفته و اشک در چشمانشان جمع می شود، کارمندان دون پایه ی بیچاره گاهی در مقابل این سرما بی دفاع هستند. تنها راه نجاتشان این است که حدود پنج یا شش خیابان را با کُتهای نازک خود با سرعت تمام بدوند و نهایتاً پاهایشان را در اتاق دربان گرم کنند و مهارت ها و توانایی هایشان را که در راه اداره یخ زده بود، گرم کرده و به خدمت درآورند.
چند وقتی بود که آکاکی آکاکیویچ احساس می کرد که با وجود این که تلاش می کند راه خانه تا اداره را با حداکثر سرعت طی نماید، باز هم پشت و شانه هایش از سرما به شدت تیر می کشند. نهایتاً به این فکر افتاد که نکند مشکل از شنل باشد. پس شنل را در خانه وارسی کرد و متوجه شد که شنل در دوجای ذکر شده یعنی قسمت پشت و شانه ها، نخ­نما شده است. شنل آن قدر مندرس شده بود که از پشت آن همه چیز دیده می شد و آسترش هم تکه­تکه شده بود. دور از ذهن نیست که شنل آکاکی آکاکیویچ سوژه ی خنده ی همکارانش بود و آن را ردای زنانه خطاب می کردند. واقعاً هم شنل عجیبی بود، شانه هایش که در طول سالها برای وصله پینه ی قسمتهای دیگر به کار گرفته شده بود، کوتاه و کوتاه­تر می شد. خیاط هم در کار وصله کردن هنر چندانی به خرج نداده بود و قسمت های وصله شده بسیار زشت و گله گشاد بود. وقتی آکاکی آکاکیویچ دید که اوضاع این گونه است، تصمیم گرفت تا شنل را پیش پطروویچ(۲۱) خیاط ببرد. پطروویچ در طبقه ی چهارم ساختمانی با راه پله های تاریک زندگی می کرد و با وجود داشتن یک چشم کور و صورتی آبله­رو، دائماً مشغول تعمیر کت و شلوار کارمندان اداری و سایر مشتری ها بود، البته به شرطی که در مستی و یا رویاپردازی به سر نمی برد.
هر چند لزومی ندارد این خیاط را بیش از این توصیف کنیم، اما از آن جا که توصیف مفصل خصوصیات افراد یک داستان، امری بدیهی است، چاره ای نیست جز این که نیم نگاهی به شخصیت جناب پطروویچ خیاط بیاندازیم. قبلاً او را گریگوری(۲۲) صدا می زدند و رعیت یک ارباب بود. از زمانی که برگه های آزادی اش را دریافت کرد، خود را پطروویچ نامید و بعد ها شروع به مصرف بیش از حد مشروبات الکلی در ایام تعطیل نمود. اول در جشن اعیاد مهم می نوشید و سپس کار به کلیه ی جشنهای کلیسا که در تقویم با صلیب مشخص شده بودند کشید. در این باب از رسم اجدادی اش پیروی می کرد و هنگام دعوا با همسرش، او را زن پست و آلمانی تبار خطاب می کرد. حالا که از همسرش بحث به میان آمد، بهتر است چند کلمه ای در خصوص او توضیح دهیم. متاسفانه اطلاعات زیادی از او در دسترس نیست جز این که پطروویچ همسری داشت که کلاه سرش می کرد و لباسی معمولی به تن داشت. از زیبایی بهره ی چندانی نبرده بود، چراکه به جز سربازان نگهبان کسی به صورتش نگاه نمی کرد.
همچنان که آکاکی آکایویچ از پله های نموری که پر از پساب ظرفشویی بودند و چنان بوی بدی داشتند که چشم را می سوزاندند (این ویژگی مشترک تمام راه پله های تاریک در خانه های سنت پترزبورگ است) بالا می رفت، در فکر این بود که پطروویچ چه مبلغی را برای دستمزد درخواست خواهد کرد و با خودش فکر کرد که بیش از دو روبل به او نخواهد پرداخت. در خانه باز بود؛ چراکه خانم خانه در حال پختن ماهی بود و چنان دودی راه انداخته بود که هیچ چیز معلوم نبود. آکاکی آکاکیویچ بی آن که کسی، از جمله زن پطروویچ؛ متوجه حضورش شود، از جلوی آشپزخانه رد شد و در انتهای راهرو به اتاقی رسید که در آن پطروویچ روی میزی بی رنگ و لعاب نشسته بود و مثل پاشاهای(۲۳) ترک پاهایش را زیرش جمع کرده بود. به رسم عادت سایر خیاط ها، پاهایش برهنه بود و اولین چیزی که توجه را جلب می کرد، ناخن سفت و کج و معوج شست پایش بود که انسان را یاد کاسه ی پشت لاک پشت می انداخت. از گردنش کلافی از نخ و ابریشم آویزان بود و روی پایش پارچه ای کهنه پهن بود. دو سه دقیقه ای بود که تلاشی بی نتیجه می کرد تا نخ را از سوزن رد کند و از دست تاریکی و نخ و زمین و زمان عصبی بود و زیر لب غرولند می کرد که «احمق عوضی رد نمی شه! دیوانه ام کردی بدذات!»
آکاکی آکاکیویچ از این که درست موقعی رسیده بود که پطرویچ عصبانی بود، بسیار مضطرب و ناراحت شد. ترجیح می داد زمانی برای سفارش کار پیشش بیاید که کمی آرام تر باشد و یا به قول همسرش «این دیو یک چشم مست و کوک باشد!» تنها در این شرایط بود که برای دستمزد به راحتی کوتاه می آمد و حتی تعظیم و تشکر هم می کرد. بعد مطمئناً همسرش می آمد و می گفت که او مست است و قیمت را خیلی پایین گفته و اگر فقط ده
کوپک(۲۴) روی دستمزد اضافه می شد، معامله جوش می خورد. اما الان نه مست بود و نه خوشرو و احتمالاً دستمزد هنگفتی درخواست می کرد. آکاکی آکایویچ که اوضاع را این گونه دید، خواست فلنگ را ببندد اما دیگر دیر شده بود. پطرویچ با آن یک چشم سالمش به او خیره شده بود و اکاکی آکاکیویچ بی اختیار گفت: «حالت چطور است پطروویچ؟»
پطروویچ در حالی که به دست آکاکی آکاکیویچ نگاه می کرد تا ببیند چه لقمه ی دندان­گیری نصیبش شده، گفت: «روز شما بخیر آقا.»
آکاکی گفت: «آه، من... به شما، پطروویچ....این...» بهتر است بدانید که آکاکی آکاکیویچ به سختی می توانست منظورش را برساند و بیشتر از حروف اضافه و قیدهای بی معنا و جملات تکه پاره و نامربوط استفاده می کرد. اگر موضوع خیلی سخت بود، طبق عادت جملاتش را تکمیل نمی کرد و معمولاً وقتی جمله اش را با عبارت «این در واقع خیلی...» شروع می کرد، دیگر یادش می رفت که آن را تکمیل کند و خیال می کرد که منظورش را رسانده است.
پطروویچ پرسید: «آن چیست در دستت؟» و با یک چشم سالمش کل یونیفرم آکاکیویچ را از یقه تا سرآستین، پشت، دنباله ها، جا دگمه ها و کلاً تمام جاهایی که وصله پینه اش هنر دست خودش بود، ورانداز کرد. البته این عادت خیاط هاست که هر لباس حتی لباسی که قبلاً روی آن کار کرده­اند را در حضور مشتری وارسی کنند.
«اما من، این جا...پطروویچ... شنل ام، پارچه اش..این جا که می بینی، تقریباً همه جا، اکثر قسمتهای پارچه اش ضخیم و قوی است...کمی خاکی شده و کهنه به نظر می آید اما نو است و فقط کمی پشت و این شانه اش نازک شده...بله...این شانه اش، می بینی که؟ همه اش همین است...زیاد کاری ندارد.»
پطروویچ شنل را برداشت و برای وارسی روی میز پهن کرد، نگاهی عمیق، به آن انداخت و سرش را تکان داد. سپس دستش را دراز کرد و از لبه ی پنجره انفیه دان را برداشت. روی انفیه­دان عکس ژنرالی بود که صورتش مشخص نبود، چراکه با انگشت صورتش را سابیده و روی آن تکه کاغذی چسبانده بودند. مقداری انفیه کشید، شنل را بلند کرد و در نور معاینه اش کرد. این بار هم سرش را تکان داد. سپس شنل را چرخاند و آستر را بالا زد و باز هم سرش را تکان داد. انفیه­دان مزین به عکس ژنرال بی صورت را برداشت و درش را باز کرد و زیر دماغش گرفت و مقداری انفیه استشمام کرد. کمی لول شد و انفیه دان را کناری گذاشت و گفت: «نخیر! تعمیر این شنل ممکن نیست. خیلی مندرس است!»
با شنیدن این کلمات، قلب آکاکی آکاکیویچ فرو ریخت.
مثل بچه ها با لحنی ملتمسانه پرسید: «چرا ممکن نیست پطروویچ؟ تنها مشکلش ساییدگی شانه هایش است. اگر کمی پارچه داشته باشی...»
پطروویچ پاسخ داد: «بله، پارچه به راحتی پیدا می شود اما برای شنل تار و پودی نمانده که پارچه ها را به آن وصله بزنم. آن قدر پوسیده است که اگر سوزن بزنم، جا باز می کند!»
«اشکال ندارد، اگر جا باز کند می توانی فوراً دوباره وصله بزنی.»
«اما از پارچه ی شنل چیزی نمانده که پارچه به آن وصل شود. رفو کردن آن فایده ای ندارد. از بین رفته است. خیلی شانس آورده ای که هنوز سر پاست، اگر جلوی باد بگیریش، زوارش در می رود و پرواز می کند.»
«خب پس محکمش کن. در واقع...»
پطروویچ قاطعانه گفت:«نه! نمی توان کاریش کرد. زحمت بی خود است. فایده ای ندارد. بهتر است برای زمستان سردی که در راه است، آن را تکه کنی و به عنوان پاپوش استفاده کنی. جوراب کفاف نمی دهد. آلمانی ها با ساختن جوراب قصد سرکیسه کردن مردم را داشتند.» پطروویچ عاشق این بود که در هر موقعیتی چیزی بارآلمان ها کند. ادامه داد: «واضح است که باید شنل جدیدی تهیه کنی.»
با شنیدن کلمه ی "جدید" چشمان آکاکی آکاکیویچ سیاهی رفت و اتاق دور سرش چرخید. تنها چیزی که واضح می دید تصویر ژنرالِ بی صورتِ روی انفیه­دان بود. گویی که هنوز در رویا به سر می برد. گفت: «شنل جدید؟ آخه چرا؟ من که پولی برای این کار ندارم.»
پطروویچ با خونسردی و بی رحمی تمام گفت:«بله! یک شنل جدید.»
«خب اگر بخواهم یک جدیدش رو تهیه کنم. چه...؟»
«منظورت این است که چقدر خرج بر می دارد؟»
«بله.»
پطروویچ در حالی که دهانش را با ادای معناداری جمع کرده بود، گفت:«خب باید صد و پنجاه روبل یا حتی بیشتر کنار بگذاری.» پطروویچ عاشق این بود که صحنه ای بسازد،کار تکان دهنده ای انجام دهد و طرف را ناگهان بهت زده کند. بعد با گوشه ی چشم به صورت آن فلک زده نگاه می کرد که بیچاره چه عکس العملی نشان می دهد.
آکاکی آکاکیویچ بیچاره فریاد کشید:«صد و پنجاه روبل برای یک شنل!» شاید این اولین بار در زندگی اش بود که این چنین فریاد می زد، چراکه به آرام صحبت کردن معروف بود.
پطروویچ گفت:«بله جناب، این حداقل قیمت هر شنلی است. تازه اگر یقه ی پوست سمور یا آستر ابریشمی برای کلاهش بخواهی که حدود دویست روبل برایت آب می خورد.»
در این حین آکاکی آکاکیویچ هیچ چیز نمی شنید، حتی تلاش هم نمی کرد بشنود. در حالی که که سعی می کرد سخنان تکان دهنده ی پطروویچ را نادیده بگیرد، با لحنی ملتمسانه گفت: «پطروویچ خواهش می کنم، اندکی تعمیرش کن تا بتوانم مدتی دیگر با آن سر کنم.»
پطروویچ گفت:«نه، فایده ای ندارد. هدر دادن پول و زمان است.» آکاکی آکاکیویچ بعد از شنیدن این کلمات، با ناامیدی فراوان از آن جا رفت. بعد از رفتن مشتری، پطروویچ بدون این که به کارش بر گردد و در حالی که لبانش را به هم می فشرد، مدتی سرجایش ایستاد و از این که خودش را کوچک نکرده و هنر خیاطی اش را دست کم نگرفته بود، خشنود بود و لبخند می زد.
آکاکی آکیویچ گیج و منگ روانه ی خیابان شد. با خودش زمزمه کرد:«عجب داستانی شد! فکر نمی کردم این طور شود» و بعد از اندکی مکث اضافه کرد:«خب حالا که اتفاق افتاده! بالاخره باید اتفاق می افتاد! اما اصلاً انتظارش را نداشتم!» بعد از سکوتی طولانی دوباره شروع کرد: «خب حالا که اتفاق افتاده! ولی چه اتفاق غیر منتظره ای بود. فکر می کردم مشکل بزرگی نباشد، عجب ماجرای عجیبی شد!» در همین حال که با خودش حرف می زد، به جای این که به سمت خانه برود، بی آن که متوجه باشد، دقیقاً در مسیر مخالف راه می رفت. در راه با یک لوله پاک کن برخورد کرد و شانه هایش سیاه شد. از بالای یک ساختمان نیمه­ساز، تلی از آشغال بر سرش فروریخت، اما اصلاً متوجه نشد. تنها هنگاهی به خودش آمد که به نگهبانی تنه زد که نیزه اش را کنارش گذاشته بود و داشت مقداری انفیه از داخل انفیه­دان کف دستهای تنومندش می ریخت. وقنی نگهبان تشر زد که: «مگر در پیاده رو جای کافی نداری که به آدم تنه می زنی؟» تازه متوجه دور و برش شد و دور زد و به سمت خانه راه افتاد.
وقتی به خانه رسید بالاخره تصمیم گرفت فکرش را جمع و جور کرده و شرایطش را با تمام جوانب آن بررسی کند. سعی کرد با خودش عاقلانه صلاح و مشورت کند، درست مثل صحبت با یک دوست منطقی که می توان سفره ی دل را پیشش باز کرد و خصوصی­ترین مسائل را برایش تعریف کرد. آکاکی آکاکیویچ گفت:«نه، الان بحث کردن با پطروویچ ممکن نیست. این طور که پیداست، از همسرش کتک خورده است. بهتر است یکشنبه صبح سراغش بروم. بعد از شنبه شب، ملنگ و خواب آلود خواهد بود و می خواهد که مست کند اما زنش به او پول نخواهد داد و آن وقت زمان خوبی است که سراغش بروم و یک ده کوپکی کف دستش بذارم... در این حالت بهتر می توان متقاعدش کرد و درباره ی شنل با او صحبت کرد و...» بنابراین آکاکی آکاکیویچ با خودش کلی استدلال کرد و دوباره جراتش را به دست آورد و تا یکشنبه صبر کرد. منتظر ماند تا همسر پطروویچ از خانه بیرون برود و سپس نزد او رفت.
همان طور که انتظار داشت، پطروویچ بعد از شنبه ای که گذرانده بود، منگ و گیج بود، چشمانش بی حال و خمار بود، سرش فرو افتاده بود و چرت می زد. اما وقتی فهمید که آکاکی آکاکیویچ برای چه منظوری نزدش آمده است، ناگهان به خودش آمد و گویی که شیطان هوش و حواسش را برگردانده باشد، گفت:«امکان ندارد! باید یک شنل جدید سفارش بدهید.» آکاکی آکاکیویچ یک سکه ی ده کوپکی را کف دستش گذاشت. پطرویچ تشکر کرد و گفت:«ممنون آقا. با این پول به سلامتی شما خواهم نوشید. اما خودتان را در مورد شنل زحمت ندهید. اصلاً به درد نمی خورد و برایتان یک جدیدش را می دوزم. اصلاً بگذار الان طرحش را شروع کنیم.»
آکاکی آکاکیویچ همچنان اصرار داشت که شنل تعمیر شود اما پطروویچ گوشش بدهکار نبود و می گفت:«من قطعاً باید برایتان یک شنل نو بدوزم. اصلاً شک نکنید که بهترین کارم را ارائه خواهم کرد. شاید شنل جدید را مطابق مد روز بدوزم که یقه هایش با قزن های نقره ای زیر یک پوشش پارچه ای بسته شود.»
آکاکی آکاکیویچ دید که بحث کردن فایده ای ندارد و گویا نمی توان راه دیگری جز دوختن شنلی جدید پیدا کرد. کاملاً نا امید و دلزده شده بود و با خودش فکر می کرد که چگونه این کار را انجام دهد؟ پولش را از کجا بیاورد؟ بایستی شلوار نو بخرد، قرض عقب افتاده ای که به کفاش بابت تعمیر نوک چکمه هایش دارد را بپردازد، سه پیراهن نو به خیاط سفارش دهد و مقداری کتان بخرد. خلاصه ی کلام این که تمام پولهایش خرج می شد. حتی اگر مدیرش لطف می کرد و دستور می داد که به جای چهل روبل، مبلغ چهل و پنج یا پنجاه روبل دریافت نماید، باز هم این پول چیزی نمی شد و مثل قطره ای بود در دریای هزینه های هنگفت دوخت یک شنل جدید، حتی با فرض این­که پطروویچ چنان قیمت اغراق آمیزی پرانده باشد که حتی همسرش هم نتواند جلوی خود را بگیرد و بگوید: «دیوانه عقلت را از دست داده ای؟» چراکه بعضی اوقات مجانی کار می کرد و گاهی هم مثل این دفعه قیمتی می داد که از خود شنل بیشتر می ارزید.
با خودش فکر می کرد با وجود این که می داند که پطروویچ با هشتاد روبل هم راضی خواهد شد که شنل را بدوزد، باز هم از کجا می تواند این هشتاد روبل را جور کند؟ شاید بتواند نصف این مبلغ را به نحوی تهیه نماید، اما نصف دیگر را چه کند؟ این جا شایسته است ذکر شود که نصف اول پول از کجا آمده بود.
آکاکی آکاکیویچ عادت داشت در ازای هر روبلی که خرج می کرد، یک سکه ی گروشن(۲۵) در جعبه ای دربسته و قفل و کلید­­دار که تنها درزی بالای آن برای انداختن پول وجود داشت، بیاندازد. در پایان هر شش ماه سکه های مسی را جمع­آوری و با سکه های نقره جایگزین می کرد. سالیان سال بود که این کار را انجام می داد که در نتیجه ی آن مبلغی بالغ بر چهل روبل جمع شده بود. بنابراین نیمی از مبلغ شنل را داشت. اما مابقی پول را چه می کرد؟ از کجا می توانست چهل روبل دیگر را تهیه کند؟ آکاکی آکاکیویچ کلی فکر کرد و تصمیم گرفت که به مدت حداقل یکسال هزینه هایش را کاهش دهد. مثلاً از چای عصر بزند، شمع روشن نکند و اگر کار فوری پیش آمد، از نور خانه ی صاحبخانه استفاده نماید. هنگام راه رفتن در خیابان می بایست سبک، با احتیاط و نوک پنجه بدود تا پاشنه ی کفش به سرعت ساییده نشود. باید لباسهای کمتری را به رختشوی بدهد و برای جلوگیری از کهنه شدن لباسها، به محض رسیدن به خانه آنها را درآورد و لباس خواب نخی اش را که سالها به خوبی از آن محافظت کرده بود بپوشد.
البته در ابتدای کار تحمل این محرومیت ها برایش سخت بود. اما در بلند مدت به آنها خو گرفت. حتی عادت کرده بود که شبها شام نخورد و در عوض خود را با فکر داشتن یک شنل جدید راضی می کرد. بعد از این جریان زندگی اش کاملتر شده بود، گویی ازدواج کرده باشد و یا شخص دیگری در جلدش زندگی کند. انگار دیگر تنها نبود و رفیق شفیقی داشت که قسم خورده بود تا او را در تمام مراحل زندگی همراهی کند و این رفیق کسی نبود جز شنل جدید با پوششی ضخیم و آستری قوی و فرسودگی ناپذیر. همچون افرادی که هدفشان را در زندگی پیدا کرده­اند، سرزنده­تر و مصمم­تر شده بود. از وجنات و حرکاتش هرچه تردید و تزلزل و دودلی داشت، رخت بربسته بود. چشمانش برق می زد و گهگاه جسورانه­ترین افکار به ذهنش خطور می کرد. مثلاً با خود فکر می کرد چطور است خز سمور هم به یقیه ی شنل اضافه کنم؟ این افکار کاملاً ذهنش را مشغول کرده بود. یک بار هنگام پاکنویس یک نامه نزدیک بود یک اشتباه انجام دهد و از ناراحتی تقریباً فریاد زد: «وای!» و روی سینه اش صلیب کشید. ماهی یک بار با پطروویچ بابت شنل جلسه می گذاشت و با هم در خصوص این که از کجا پارچه اش را تهیه کند، رنگش چه باشد و چه قدر هزینه کند، صحبت می کردند. همیشه با خشنودی و البته کمی نگران به خانه بر می گشت و ذوق زمانی را داشت که همه چیز را مهیا کرده و شنل آماده شده بود.
کار سریع­تر از آنچه که فکرش را می کرد پیش رفت. بر خلاف انتظارش، مدیر بیشتر از چهل یا چهل و پنج روبل بلکه شصت روبل به او پاداش داد. شاید به نحوی پی برده بود که آکاکی آکاکیویچ برای تهیه ی شنل نیاز به پول دارد و یا شاید فقط شانس محض بود که این پول به او پرداخت شد. به هر حال بیست روبل اضافی را خدا این گونه برایش رساند. شرایط طوری شد بود که همه چیز سریع پیش می رفت. با تحمل گرسنگی در دو سه ماه بعد بالاخره توانست هشتاد روبل جمع­آوری کند. قلبش که معمولاً بسیار آرام بود، اکنون بسیار تند می تپید. در اولین روز ممکن، با پطروویچ به مغازه رفت. آنها پارچه ای مرغوب و با قیمتی مناسب را خریداری کردند چراکه؛ شش ماه گذشته را به بحث در این خصوص گذرانده بودند و تقریباً هر ماه به مغازه ها سر می زدند تا قیمت ها را بررسی کنند. خود پطروویچ گفت که پارچه ای بهتر از این را نمی شد تهیه نمایند. برای آستری پارچه ای نخی انتخاب کردند که البته بسیار محکم و ضخیم بود و به گفته ی پطروویچ بهتر، زیباتر و براق­تر از ابریشم بود. آنها خز سمور نخریدند چراکه؛ بسیار گران بود. اما به جای آن بهترین پوست گربه ای که در مغازه بود را خریدند که از راه دور ممکن بود با خز سمور اشتباه گرفته شود.
پطروویچ دو هفته ی تمام روی دوختن شنل کار کرد چراکه لایه دوزی زیاد داشت، وگرنه زودتر از این ها کار تمام می شد. پطروویچ بابت کار دوخت دوازده روبل درخواست کرد که کمتر از آن امکان نداشت. تمام دوخت ها با نخ ابریشم و با کوک دوبل انجام شده بود و پطروویچ باز با دندان خود درزها را در جاهای مختلف چک می کرد.
نمی توان گفت دقیقاً چه روزی بود که پطروویچ بالاخره شنل را تحویل داد، اما قطعاً پرشکوه­ترین روز زندگی آکاکی آکاکیویچ بود. پطروویچ صبح هنگام و قبل از آن که ساعت کاری شروع شود، شنل را به منزل آورد. تا به حال هیچ شنلی چنین سر موعد به دست صاحبش نرسیده بود، چراکه سرمای شدید حکمفرما شده بود و احتمال می رفت که سردتر هم بشود. پطروویچ آن طور که برازنده ی یک خیاط خوب بود، شنل را شخصاً آورد. حالت خاصی در صورتش بود که آکاکی آکاکیویچ تا آن روز مشابه آن را ندیده بود. واضح بود که کاملاً به هنر بزرگی که به خرج داده بود آگاه است و از دریای حد فاصل خیاط های وصله پینه کار و خیاط های حرفه ای و خالق لباس های جدید، عبور کرده است. شنل را از داخل پارچه ای که در دستش بود، بیرون آورد. پارچه را تازه از خشک­شویی گرفته بود و بعد از برداشتن شنل، آن را برای استفاده های بعدی در جیبش گذاشت. شنل را با دو دوست بالا گرفته، با افتخار به آن نگاه کرد و ماهرانه آن را به دوش آکاکی آکاکیویچ انداخت. سپس پایین شنل را کشید و پشت دست ها را صاف کرد و نهایتاً بدون این که دکمه ها را ببند شنل را به تن آکاکی آکاکیویچ کیپ کرد. آکاکی آکاکیویچ مثل آدمهای با تجربه خواست که آستین ها را امتحان کند. پطروویچ او را در پوشیدن آستین ها کمک کرد و نتیجه حاصل شد که دوخت آستین ها هم رضایت بخش بوده است. خلاصه این که شنل بسیار برازنده و مناسب از آب درآمده بود. پطروویچ فراموش نکرد متذکر شود که چون در کوچه پس کوچه های شهر زندگی می کند و تابلوی کار ندارد و اینکه آکاکی آکاکیویچ از مشتریان قدیمی اش است چنین قیمت نازلی بابت کاری به این تمیزی از او گرفته است و اگر مغازه اش در خیابان نیفسکی(۲۶) بود حداقل هفتاد و پنج روبل فقط بابت دستمزد خیاطی از او طلب می کرد. آکاکی آکاکیویچ حوصله ی بحث کردن در خصوص قیمت را نداشت. بنابرین دستمزد پطروویچ را پرداخت کرد و تشکر نمود و در حالی که شنل جدیدش را به تن داشت بلافاصله به سمت اداره به راه افتاد. پطروویچ دنبالش به راه افتاد و مدتی مکث کرد و از دور به شنل خیره شد. سپس با سرعت راهش را عوض کرد تا از خیابان روبرویی سر درآورد و شنل را از زاویه ای دیگر و از جلو برانداز کند.
آکاکی آکاکیویچ سرخوش و خرامان در خیابان راه می رفت و هر لحظه به یاد داشت که شنلی جدید به تن دارد. بارها با رضایت درونی می خندید. در واقع شنل دو مزیت داشت، یکی این­که گرم و نرم بود و دیگر این­که بسیار زیبا بود. اصلاً متوجه گذر از خیابان نشد و ناگهان خود را در اداره یافت. پالتو را در سالن در آورد و خوب وارسی اش کرد و به دست نگهبان سپرد. دقیقاً معلوم نیست که چگونه همه در اداره خبردار شدند که آکاکی آکاکیویچ ردای زنانه ی قبلی اش را با شنل جدیدی جایگزین کرده است. همگی با هم به سمت سالن هجوم آوردند تا شنل جدید را برانداز کنند. چنان غرق تبریک و تهنیتش کردندکه کلی ذوق کرد و خجالت­زده شد. از او خواستند شنل را افتتاح کند و گفتند که باید به خاطر آن حداقل یک مهمانی اساسی ترتیب دهد. آکاکی آکاکیویچ با شنیدن این کلمات سرش گیج رفت و نمی دانست کجا ایستاده است، چه جوابی باید بدهد و چطور از زیر این موضوع شانه خالی کند. چند دقیقه بی حرکت و با صورتی سرخ ایستاده بود و می خواست ساده لوحانه آنها را متقاعد کند که این همان ردای زنانه ی قبلی است و شنل جدیدی در کار نیست.
بالاخره یکی از بالادستی ها که معاون سردفتر بود برای این که نشان دهد که خودش را نمی گیرد و این­که حسن نیتش را به زیردستانش نشان دهد، گفت: «بگذارید من به جای آکاکی آکاکیویچ مهمانی بدهم. همگی امشب برای صرف چای به منزل من دعوت هستید. اتفاقاً تولدم است.»
تمام کارمندان فوراً به او تبریک گفتند و دعوتش را پذیرفتند. آکاکی آکاکیویچ می خواست که دعوت را رد کند اما همه به او یادآور شدند که این دور از نزاکت و ادب است که این جشن را که به افتخار شنل او ترتیب داده شده است، رد کند. از طرفی هم از این که این مهمانی فرصت خوبی برای پوشیدن مجدد شنل به او می داد، خوشحال شد.
کل آن روز برای آکاکی آکاکیویچ مانند بزرگترین اعیاد سپری شد. با شادمان­ترین حالت ممکن به خانه بازگشت، شنلش را درآورد، آن را به جالباسی آویخت و مدتی با تحسین به پارچه و آسترش چشم دوخت. سپس شنل قدیمی و کهنه اش را بیرون آورد تا آنها را با هم مقایسه کند. به شنل کهنه نگاهی کرد و از مقایسه ی دو شنل خنده اش گرفت! چه تفاوت فاحشی داشتند! و مدتها بعد از صرف شام باز به حال و اوضاع ردای زانانه اش می خندید. با خوشحالی تمام شام خورد و بعد از آن چیزی پاکنویس نکرد و کمی روی تخت دراز کشید تا هوا تاریک شد. سپس سرفرصت لباس پوشید و شنل جدیدش را به تن کرد و راهی خیابان شد.
متاسفانه نمی توانم به خاطر بیاورم که صاحب مهمانی کجا زندگی می کرد. حافظه ام کم کم تحلیل می رود. آن قدر خانه ها و خیابانهای سنت پترزبورگ در ذهنم درهم برهم شده است که نمی توانم یک آدرس دقیق را از آن بیرون بکشم. اما به طور قطعی می توانم بگویم که در یکی از محله های اعیان نشین شهر زندگی می کرد. بنابراین خانه اش اصلاً به محل زندگی آکاکی آکاکیویچ نزدیک نبود. آکاکی آکاکیویچ ابتدا مجبور شد که از محله های تاریک و کم جمعیت بگذرد و هرچه به محله ی صاحب مهمانی نزدیکتر می شدند، خیابانها سرزنده­تر، شلوغ­تر و نورانی تر می شد. همچنان که در خیابانها پیش می رفت، عابران بیشتری نمایان می شدند، بانوان خوش لباس و مردان خوش پوش با کتهایی با یقه های پوست سمور دیده می شدند. دیگر از درشکه چی های بی کلاس با سورتمه های ریلی چوبی با سوزنهای سر برنجی که در برف­گیر می کردند، خبری نبود. بلکه درشکه چیانِ با کلاس با کلاه های مخمل، سورتمه های لاکی و پوشش های پوست خرس ظاهر می شدند. درشکه هایی با روکش های فاخر در خیابانها در رفت­وآمد بودند و چرخهایشان به نرمی روی برفها حرکت می کردند.
آکاکی آکاکیویچ به تمام این مناظر جدید با حیرت نگاه می کرد. سالها بود که برای گردش شبانه به خیابانها نیامده بود. با کنجکاوی مقابل ویترین مغازه ای ایستاد و نقاشی زن خوش سیمایی را تماشا کرد که کفشش را در آورده بود و پای خوش ترکیبش نمایان بود و از پشت سرش صورت مردی خوش قیافه با خط ریش و سبیلی مرتب نمایان بود که داشت از درگاه اتاق دیگر او را دزدکی نگاه می کرد. آکاکی آکاکیویچ سرش را تکان داد و خندید و سپس به راهش ادامه داد. چرا خندید؟ یا به دلیل این که موضوع ناشناخته ای را تجربه کرده بود که البته برای بسیاری از ما چنین احساساتی خوشایند است یا این که مانند خیلی از کارمندان دیگر با خود فکر کرد که امان از دست این فرانسوی ها! چه می شه گفت؟ اگر بخواهند در کاری ظرافت به خرج دهند، چه می کنند!
بالاخره آکاکی اکاکیویچ به منزل معاون سردفتر رسید. او بسیار اعیانی زندگی می کرد. راه پله توسط چراغی نورانی بود، آپارتمانش در طبقه ی دوم بود. وقتی به ورودی سالن رسید، ردیفی از چکمه های جفت شده روی زمین را مشاهده کرد. وسط اتاق سماوری روشن بود و ابرهایی از بخار آب را به هوا می فرستاد. روی دیوار انواع و اقسام کتها و شنلهای جور و واجور آویزان بود که در میان آنها حتی یقه های سمور و مغزی دوزی های مخملی دیده می شد، در حالی که از داخل سالن صدای همهمه ی صحبت بلند و بلندتر می شد، خدمتکاری با سینی فنجانهای خالی و ظرفهای خامه و شکر خارج شد. معلوم بود که سایر کارمندان بسیار زودتر از او رسیده­اند و اولین سری چایی هایشان را نوشیده­اند.
آکاکی اکیویچ بعد از اینکه شنلش را آویزان کرد، وارد سالن شد. ناگهان هجومی از چراغها، کارمندان، پیپ ها و میزهای قمار جلوی چشمانش ظاهر شد و از شنیدن همهمه ی صحبت ها و جلو و عقب کشیده شدن صندلی ها سرش گیج رفت. دستپاچه و بلاتکلیف درست وسط اتاق ایستاده بود و نمی دانست چه کار کند، بماند یا برود. اما دیگر دیر شده بود، چراکه متوجه حضورش شده بودند. با فریاد خوشحالی به او خوشامد گفتند و به اتاق ورودی حمله­ور شدند تا شنل را یک بار دیگر ورانداز کنند. آکاکی آکاکیویچ با این که گیج شده بود اما از آن جا که انسان ساده و بی آلایشی بود، از تعریف هایی که نثار کتش می کردند به وجد آمده بود. البته مسلماً بعد از مدتی او و شنلش را فراموش کردند و به میزهایشان برگشتند تا به بازی ویست ادامه دهند.
آن همه سر و صدا، صحبت و ازدحام افراد، همه و همه برایش عجیب بود. نمی دانست چطور بایستد و دستها و پاها و سایر اجزاء بدنش را کجا بگذارد. بالاخره کنار یک از میزهای بازی نشست و به کارتها و صورت افراد خیره شد ولی نهایتاً کسل شد و شروع کرد به خمیازه کشیدن و هرچه از ساعت خوابش می گذشت بیشتر احساس خستگی می کرد. سعی کرد از میزبان اجازه ی مرخصی بگیرد، اما حاضرین به او اجازه ی رفتن ندادند و از او خواستند تا بماند و به افتخار شنل جدیدش نوشیدنی بنوشند. ساعتی بعد شام که عبارت بود از سالاد سبزیجات، گوشت گوساله، کلوچه، شیرینی پای و... سرو شد. دو گیلاس هم به خورد آکاکی آکاکیویچ دادند که در نتیجه اوضاع برایش دلپذیرتر شده بود.
با این وجود یادش نرفته بود که ساعت دوازده نیمه شب است و خیلی پیش­تر از این می بایست به خانه می رفت. برای این که میزبان مانع رفتنش نشود، سریع از اتاق بیرون خزید و در اتاق رختکتن به دنبال شنلش گشت که متاسفانه روی زمین افتاده بود. شنل را برداشت و تکاند و لکه های کثیفِ روی آن را پاک کرد. آن را بر دوشش انداخت و از پله ها پایین رفت و راهی خیابان شد.
خیابان همچنان روشن و پر رفت و آمد بود. بعضی مغازه های کوچک و کلوب های شبانه هنوز باز بودند. از شکافِ زیرِ درِ بعضی مغازه هایی هم که بسته بودند، روشنایی نور بیرون زده بود، احتمالاً خدمتکاران به دور از چشم صاحبکاران خود در حال وراجی و تعریف شایعات ناتمام خود بودند. آکاکی آکاکیویچ شادمان خیابانها را طی می نمود. حتی یکبار بدون این­که علتش را بداند به دنبال خانمی که به سرعت در حال حرکت بود، شروع به دویدن کرد. اما فوراً ایستاد و در حالی که از تند شدن سرعت قدمهایش در عجب بود، دوباره به آرامیِ قبل به راه خود ادامه داد. بعد از اندک مدتی به همان مناطق دور افتاده و خلوت رسید که در روز روشن سوت و کور و ترسناک به نظر می رسید چه برسد به شبها. کم­کم چراغها و روشنایی ها کمتر می شد؛ چرا که روغن سوخت چراغها کمتر در اختیار این مناطق قرار می گرفت. کم کم خانه ها و نرده های چوبی نمایان شدند. هیچ کسی آن جا نبود و فقط برف بود که بر سر خیابان می بارید و با حالتی حزن انگیز پوشش سفیدی بر سر کلبه های خاموش پهن کرده بود. به جایی رسید که خیابان از میدانی عظیم می گذشت و خانه هایش به سختی از دور دست دیده می شد. میدانی که مانند یک بیابان مخوف بود.

نظرات کاربران درباره کتاب یک شب پاییزی

کتاب نایاب رستاخیز مردگان دانلود: mj۱۲۶@
در 9 ماه پیش توسط