فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مترجم دردها

کتاب مترجم دردها
مجموعه‌ی نه داستان

نسخه الکترونیک کتاب مترجم دردها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مترجم دردها

این مجموعه داستان که اولین اثر لاهیری است برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر ادبی سال ۲۰۰۰ شده و داستان‌های آن قبلاً در بسیاری از نشریات معتبر ادبی از جمله هاروارد ریویو، سَلَمَندر، اَگنی ریویو و نیویورکر به چاپ رسیده‌اند. دریافت جایزه‌ی بهترین کتاب اول نیویورکر، جایزه‌ی پن ـ همینگوی، جایزه‌ی کتاب برگزیده‌ی پابلیشِرز ویکلی، جایزه‌ی آدیسن مت‌کاف از آکادمی هنر و ادبیات امریکا، جایزه‌ی کتاب برگزیده‌ی نیویورک تایمز، جایزه‌ی اُ. هنری و نامزدی جایزه‌ی لوس‌آنجلس تایمز از دیگر افتخارات این نویسنده‌ی سی و هشت ساله‌ی هندی برای همین کتاب است. ای. ال. دکتروف نیز داستان «سومین و آخرین قاره» را در مجموعه‌ی منتخب خود، بهترین داستان‌های کوتاه سال ۲۰۰۰، آورده است.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مترجم دردها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درباره ی نویسنده

جومپا لاهیری در خانواده ای بنگالی در لندن به دنیا آمده و بزرگ شده ی امریکا است؛ در دانشگاه بوستون ادبیات خلاق خوانده و دکترای ادبیات تطبیقی و مطالعات رنسانس دارد. این مجموعه داستان که اولین اثر لاهیری است برنده ی جایزه ی پولیتزر ادبی سال ۲۰۰۰ شده و داستان های آن قبلاً در بسیاری از نشریات معتبر ادبی از جمله هاروارد ریویو، سَلَمَندر، اَگنی ریویو و نیویورکر به چاپ رسیده اند.
دریافت جایزه ی بهترین کتاب اول نیویورکر، جایزه ی پن ـ همینگوی، جایزه ی کتاب برگزیده ی پابلیشِرز ویکلی، جایزه ی آدیسن مت کاف از آکادمی هنر و ادبیات امریکا، جایزه ی کتاب برگزیده ی نیویورک تایمز، جایزه ی اُ. هنری و نامزدی جایزه ی لوس آنجلس تایمز از دیگر افتخارات این نویسنده ی سی و هشت ساله ی هندی برای همین کتاب است. ای. ال. دکتروف نیز داستان «سومین و آخرین قاره» را در مجموعه ی منتخب خود، بهترین داستان های کوتاه سال ۲۰۰۰، آورده است.
چاپ چهارم این کتاب، همزمان با چاپ سوم همنام، رمان همین نویسنده، منتشر شده است.

موضوع موقت

اطلاعیه می گفت موضوع موقت است: برقشان پنج شب، شبی یک ساعت قطع می شود؛ از ساعت هشت. در برف و بوران اخیر یکی از سیم های برق قطع شده بود و کارگران بنا داشتند این شب ها که هوا گرم تر بود سیم را وصل کنند. خاموشی محدود به خانه های این خیابان ساکتِ پر دار و درخت می شد که با ایستگاه تراموا و ردیف مغازه های نماآجری چند قدم بیشتر فاصله نداشتند؛ و شُبا و شوکمار سه سال بود در همین خیابان زندگی می کردند.
شُبا اطلاعیه را با صدای بلند ــ و بیشتر برای خودش تا شوکمار ــ خواند. گفت: «چه خوب که قبلش خبر دادند.» بعد رفت طرف آشپزخانه و بند کیف چرمی را که از جزوه هاش باد کرده بود از روی شانه سُر داد و انداخت وسط هال. شلوار گرمکن خاکستری پوشیده بود با بارانی سرمه ای و کفش کتانی سفید. سرِ سی و سه سالگی شکل و قیافه ی زن هایی را پیدا کرده بود که یک موقع ادعا می کرد محال است عین آنها لباس بپوشد.
از سالن ورزش می آمد. روژ لب توت فرنگی رنگش تقریبا پاک شده بود و از خط چشمش فقط چند نقطه ی زغالی زیر پلک پایینی اش مانده بود. شوکمار فکر کرد شُبا شبیه شب هایی شده که دیروقت از مهمانی یا بار برمی گشتند. آن موقع شبا تنبلی اش می آمد آرایشش را پاک کند و حرص داشت خودش را بیندازد توی بغل او.
شُبا دسته ی نامه ها را انداخت روی میز و همان طور که به اطلاعیه ی توی دستش نگاه می کرد گفت: «منتها این جور کارها را باید تو روز بکنند.»
«یعنی وقتی من خانه ام؟» شوکمار درِ شیشه ای قابلمه ی گوشت را کج گذاشت؛ جوری که بخار از گوشه اش خارج شود. از ژانویه تا حالا کنج خانه نشسته بود و روی آخرین فصل های پایان نامه اش درباره ی غائله ی زمین در هند کار می کرد. از شبا پرسید: «حالا از کی شروع می کنند؟»
شُبا گفت: «نوشته از نوزدهم مارس. امشب نوزدهم نیست؟» و رفت طرف تقویم دیواری کنار یخچال که زده بودند به یک تخته ی چوب پنبه ای. تقویم در اصل تبلیغ کاغذدیواری کارخانه ی ویلیام موریس بود و شُبا طوری نگاهش کرد که انگار اولین بار است آن را می بیند. قبلِ این که به جدول روزهای ماه در پایین تقویم نگاه کند، به طرح کاغذدیواری بالای تقویم زُل زد. یکی از دوستان شان این تقویم را هدیه ی کریسمس فرستاده بود؛ اما شُبا و شوکمار کریسمس آن سال جشن نگرفته بودند.
شُبا گفت: «آره، از همین امروز! در ضمن جمعه ی بعد وقت دندان پزشکی داری.»
شوکمار زبانش را به دندان های بالایی زد. صبح یادش رفته بود مسواک بزند. بار اولش هم نبود. تمام امروز و روز قبل را از خانه بیرون نرفته بود.
هر قدر شُبا دیرتر به خانه می آمد و سفارش های بیشتری می گرفت، شوکمار بیشتر دلش می خواست از توی خانه جم نخورد. دیگر دوست نداشت برای برداشتن نامه از صندوق پست یا خرید میوه و مشروب از مغازه های سر خیابان هم پا از خانه بیرون بگذارد.
شش ماه پیش وقتی شُبا سه ماه زودتر از موعد، در سپتامبر زایمان کرد، شوکمار در یک کنفرانس دانشگاهی در بالتیمور بود. دل خودش به این سفر رضایت نمی داد، ولی عاقبت تسلیم اصرارهای شُبا شده بود که می گفت رابطه برقرارکردن با مردم خیلی مهم است، به خصوص که از سال بعد رسما وارد بازار کار می شود. شُبا گفته بود شماره تلفن هتل و جدول برنامه های کنفرانس و شماره ی پرواز او را دارد و با دوستش، جیلیان، هم قرار گذاشته هر وقت لازم شد فوری برساندش بیمارستان. آن روز صبح وقتی تاکسی راه می افتاد طرف فرودگاه، شُبا توی لباس بلند و گشادش برای او دست تکان می داد؛ و آن یکی دستش را خیلی عادی روی شکم برآمده اش گذاشته بود، انگار که عضوی کاملاً طبیعی از بدنش باشد.
شوکمار هر بار یاد آن دمِ آخر ــ آخرین لحظه ای که شُبا را حامله دیده بود ــ می افتاد از همه بیشتر آن تاکسی به خاطرش می آمد؛ همان استیشن قرمز با نوشته های آبی که پیش ماشین خودشان عین یک غار خیلی بزرگ بود. شوکمار تقریبا یک متر و هشتاد سانت قد داشت و دست هاش به زور توی جیب شلوار جین اش جا می شد؛ با این حال، توی صندلی عقب تاکسی، خودش را خیلی ریزه می دید. تاکسی که در خیابان بیکن سرازیر شد، با خودش روزی را مجسم کرد که چه بسا آنها هم مجبور می شدند استیشن بخرند تا بتوانند بچه هاشان را این ور و آن ور ببرند ــ کلاس موسیقی، مطب دندان پزشکی. مجسم کرد فرمان را گرفته و دارد رانندگی می کند؛ شُبا هم برگشته عقب که به بچه ها قوطی های آبمیوه بدهد. تا آن روز این تصویرهای پدرانه شوکمار را آزار می داد؛ داغش را تازه می کرد که سی و پنج سالش است و هنوز که هنوز است درسش تمام نشده. اما آن صبح اوایل پاییز که درخت ها از برگ های زرد و نارنجی خودشان هنوز سنگین بودند تصویرها اولین بار به دلش نشست.
یکی از کارمندها به زحمت توانست او را در یکی از اتاق های شبیهِ همِ کنفرانس پیدا کند و تکه کاغذ کوچکی به دستش بدهد. روی کاغذ فقط یک شماره تلفن بود، ولی شوکمار بلافاصله فهمید تلفن بیمارستان است. وقتی رسید بوستون کار از کار گذشته بود. بچه، مرده به دنیا آمده بود. شُبا روی تخت یکی از اتاق های خصوصی بیمارستان خواب بود. اتاق آن قدر کوچک بود که شوکمار به زحمت کنار تخت جا می شد. روز بازدید والدین از بیمارستان، کسی این بخش را نشان شان نداده بود. جفت ضعیف شده بود و شُبا را سزارین کرده بودند ــ منتها کمی دیر. دکتر توضیح داد که از این اتفاقات زیاد پیش می آید و به صمیمانه ترین شکل ممکن لبخند زد. شُبا در عرض چند هفته دوباره راه می افتاد و هیچ نشانه ای از این که بعدا بچه دار نشود وجود نداشت.
این روزها وقتی شوکمار بیدار می شد، شُبا رفته بود. چشم که باز می کرد تارهای موی مشکی و بلند شُبا را می دید که به بالش چسبیده بود. شُبا را در دفتر کارش در مرکز شهر مجسم می کرد که با سر و وضع مرتب پشت میزش نشسته، سومین فنجان قهوه اش را خورده و با نشانه های خاصی که یک روز برایش توضیح داده بود، با دسته ای مداد رنگی دارد غلط گیری می کند؛ شُبا قول داده بود پایان نامه ی او را هم غلط گیری کند. شوکمار به کار او که بر خلافِ پیچیدگی، آشفتگی و ابهام ذاتیِ کار خودش کاملاً روشن و تعریف شده بود، غبطه می خورد. خودش دانشجوی متوسطی بود که استعداد خوبی در حفظ جزییات داشت. تا ماه سپتامبر دست کم دانشجوی سختکوشی بود که همیشه سرفصل ها و خلاصه ی درس ها را روی کاغذهای زرد خط دار یادداشت می کرد. اما این روزها آن قدر توی رختخواب می ماند که حوصله اش سر می رفت. مدت ها به کمد کنار تخت که شُبا همیشه درش را نیمه باز می گذاشت، و به ژاکت های پشمی و شلوارهای مخمل که تنگِ هم آویزان بودند خیره می ماند. آن ترم دیگر مجبور نبود برای تدریس در دانشکده، روزی یکی از آنها را انتخاب کند. بعدِ مرگ بچه برای انصراف از تدریس دیر بود. با وجود این استاد مشاورش برنامه ها را طوری تنظیم کرد که شوکمار ترم بهار را آزاد باشد. سال ششم دوره ی تحصیلات تکمیلی اش بود. استاد مشاور به او گفته بود: «این ترم و سه ماه تابستان فرصت خوبی ست برای استراحت و تجدید قوا. تا سپتامبر کاری کن مشکلِ حل نشده نداشته باشی.»
اما شوکمار انگیزه ای برای تجدید قوا نداشت. در عوض مدام پیش خودش فکر می کرد او و شُبا چقدر وارد شده اند دمِ پرِ هم نیایند و بیشتر وقتشان را در دو طبقه ی جدا از هم بگذرانند. فکر می کرد دیگر چشم به راه تعطیلات آخر هفته هم نیست ــ شُبا آخرِ هفته ها ساعت ها خودش را توی کاناپه می انداخت و با مدادهای رنگی و پوشه هاش مشغول می شد؛ جوری که شوکمار فکر می کرد حتی درست نیست یک صفحه موسیقی برای خودش بگذارد. فکر می کرد مدت زیادی از آن وقت ها گذشته؛ روزهایی که شُبا توی چشم هاش نگاه می کرد و می خندید، یا شب های انگشت شماری که قبل از خواب، تن همدیگر را جست وجو می کردند و شُبا اسم او را در گوشش زمزمه می کرد.
اوایل شوکمار حتم داشت همه چیز خیلی زود تمام می شود و بالاخره یک جوری با موضوع کنار می آیند. شُبا تازه سی و سه سالش بود و دوباره سرِ پا شده بود. اما حالا دیگر این فکرها هم فایده ای به حال شوکمار نداشت. معمولاً نزدیک وقت ناهار خودش را از تخت بیرون می کشید، می رفت طبقه ی پایین سراغ قهوه جوش و باقیِ قهوه ای که شُبا با یک فنجان خالی برایش روی پیشخان گذاشته بود.

شوکمار پوست های پیاز را با دست جمع کرد و انداخت توی سطل زباله، روی باریکه ی دنبه که از بغل گوشت بریده بود. شیر ظرفشویی را باز کرد، چاقو و تخته گوشت را گذاشت توی آب خیس بخورد. یک قاچ لیموترش را به نوک انگشت هاش مالید تا از شر بوی سیر خلاص بشود ــ این را از شُبا یاد گرفته بود. ساعت هفت و نیم بود. از پنجره به آسمان نگاه کرد که شده بود عین قیرِ مذاب. هنوز کپه کپه برف توی پیاده رو بود. با این حال، هوا چندان سرد نبود و مردم کلاه و دستکش نداشتند. در برف و بوران اخیر حدود یک متر برف آمده بود و مردم تا یک هفته مجبور بودند در راه های باریکی که از وسط برف ها باز کرده بودند، توی یک خط، پشت سر هم راه بروند. آن هفته شوکمار برای بیرون نرفتن از خانه، بهانه اش همین بود. اما حالا راه ها بازتر شده بود و آب سرازیر شده بود سمت نرده های آهنی کفِ پیاده رو.
شوکمار گفت: «تا ساعت هشت گوشت نمی پزد. شاید مجبور باشیم توی تاریکی شام بخوریم.»
شُبا گفت: «می شود شمع روشن کنیم،» و موها را که در طول روز با دقت و سلیقه پشت سرش می بست باز کرد. بعد کفش ها را بی این که بندشان را باز کند از پا کند و راه افتاد طرف پله ها. «تا برق نرفته می روم دوش بگیرم. برمی گردم.»
شوکمار کیف و کفش شُبا را برد گذاشت کنار یخچال. سابق ترها شُبا این جور نبود. پالتوش را به جالباسی آویزان می کرد، کفشش را می گذاشت توی کمد، و قبض و صورتحساب را بی معطلی می پرداخت. اما حالا جوری در خانه رفتار می کرد که انگار آمده هتل. دیگر برایش مهم نبود کاناپه ی گلدارِ زردِ اتاق نشیمن به فرش ترکی آبی و عنابی شان نمی آید. روی صندلی حصیری ایوان سرپوشیده ی عقبِ خانه یک کیسه پلاستیکی سفید افتاده بود پر از پارچه های توری که شُبا یک موقعی خیال داشت با آنها پرده بدوزد.
تا شُبا دوش بگیرد، شوکمار رفت دستشویی طبقه ی پایین، زیر کاسه ی روشویی یک مسواک نو پیدا کرد و دندان ها را با آن مسواک زد. موهای زبر و نامرغوب مسواک لثه اش را خون انداخت. کمی خون تف کرد. این مسواک یکی از چندین و چند مسواک نویی بود که شُبا از حراجی خریده بود ــ برای مهمان هایی که احیانا در آخرین لحظه تصمیم بگیرند شب در خانه شان بمانند.
اصولاً عادتش بود. از آن زن هایی بود که برای هر اتفاق غیرمنتظره ی خوب و بدی آماده اند. کافی بود از دامن یا کیفی خوشش بیاید؛ دو تا می خرید. پاداش هایی را که سر کار می گرفت، به حساب بانکی جداگانه ای برای خودش می ریخت. البته شوکمار از این بابت دلخور نبود. مادر خودش بعدِ مرگ پدر همه چیزش حتی بچه اش، شوکمار، را ول کرده بود؛ خانه را گذاشته بود و برگشته بود کلکته. همه ی کارها را هم انداخته بود گردن شوکمار. شوکمار از این که می دید شُبا عین مادرش نیست، خوشحال بود. آینده نگری شُبا شگفت زده اش می کرد. آن وقت ها که شُبا خرید می کرد انبار مواد غذایی شان پر بود از بطری های روغن زیتون و ذرت که با آنها غذاهای ایتالیایی و هندی می پخت، و قوطی های جورواجورِ ماکارونی و گونی های زیپ دار برنج باسماتی. فریزر هم محال بود از گوشت گوسفند و بز خالی باشد. گوشت ها را شبا از قصاب های مسلمان بازارِ هِی می خرید و توی کیسه نایلون های بی شمار بسته بندی می کرد. آن وقت ها هر دو هفته یک بار روزهای شنبه به آن بازار شلوغ و غلغله می رفتند و از مارپیچ دکه ها رد می شدند. شوکمار که دیگر راه را بلد شده بود پشت سر شُبا می رفت و نگاهش می کرد که همچنان چیز می خرید، از لای جمعیت می گذشت و کیسه های برزنتی خرید را با خودش می کشید. توی آفتابِ اول صبح با فروشنده های کم سن و سالی که صورت هاشان هنوز درست و حسابی مو درنیاورده بود و گاه یکی دو دندان شان هم افتاده بود چک و چانه می زد. پسرک ها پاکت های کنگر و آلوچه و زنجبیل و سیب زمینی را یکی یکی توی ترازو می انداختند و می دادند دستش. در طول مسیر پر ازدحام بازار، مدام تنه می خورد اما عین خیالش نبود؛ حتی همان موقع که حامله بود. جثه ی چارشانه و قدِ بلندی داشت و دکتر گفته بود لگن اش اصلاً برای بچه زاییدن ساخته شده.
همیشه سر راه خانه توی ماشین، در پیچ و خم خیابان چارلز، از این که آن همه خوراکی خریده بودند، تعجب می کردند. اما هیچ وقت چیزی حرام نمی شد. وقت هایی که مهمان سرزده داشتند، شبا فوری غذاهایی می پخت که به نظر می رسید درست کردن شان دست کم نصف روز وقت برده. منتها نه با کنسروهای ارزان قیمت، با فلفل هایی که از قبل در اکلیل کوهی خوابانده بود یا با رب گوجه و آلو که یکشنبه ها می پخت. خوراکی ها را در کوزه های سنگیِ دردار با برچسب های رنگی توی قفسه های آشپزخانه چیده بود. مقدارشان آن قدر زیاد بود که فکر می کردند به نوه هاشان هم می رسد. حالا کوزه ها یکی یکی خالی شده بود؛ چون شوکمار مدام با آنها غذا می پخت. هر روز چند پیمانه برنج برمی داشت، بسته های گوشت را از فریزر می گذاشت بیرون که یخ شان باز شود، بعد هم کتاب آشپزی شبا را برمی داشت ورق می زد تا دستورالعمل های او را که در حاشیه ی متن با مداد یادداشت کرده بود دنبال کند: دو قاشق تخم گشنیز به جای یک قاشق، عدس قرمز به جای عدس زرد. کنار هر غذا تاریخی بود که نشان می داد اولین بار کی آن را با هم خورده اند: دوم آوریل خوراک گل کلم با تخم شنبلیله؛ چهاردهم ژانویه مرغ با مغز بادام و کشمش. هیچ یادش نمی آمد این غذاها را خورده باشد. اما خطْ خط ریز و ظریف شبا بود. شوکمار حالا دیگر از آشپزی لذت می برد. تنها کاری بود که باعث می شد احساس کند مفید است. می دانست اگر شبا را به حال خودش بگذارد، هر شب جای شام فقط یک کاسه برشتوک می خورد.
امشب که برق رفته بود مجبور بودند با هم شام بخورند. چند ماه بود که هر کس برای خودش از روی اجاق غذا می کشید. شوکمار بشقابش را برمی داشت می برد به اتاق کارش؛ بعد وقتی از دهن می افتاد، تند و تند می گذاشت توی دهنش. شبا هم با بشقابش به اتاق نشیمن می رفت و می نشست پای مسابقه های تلویزیونی یا با دسته ی مدادهای رنگی مشغول نمونه خوانی می شد.
شبا هر شب یک سر می آمد پیشش. شوکمار صدای پای او را که می شنید، رمانی را که داشت می خواند می گذاشت کنار و شروع می کرد به تایپ کردن. شبا دستش را روی شانه ی او می گذاشت، همراهش به صفحه ی آبی رنگ کامپیوتر خیره می شد، و بعدِ یکی دو دقیقه می گفت: «زیاد خودت را خسته نکن،» و می رفت بخوابد. در تمام روز فقط همین یک بار بود که شبا ازش سراغی می گرفت. با این حال، شوکمار کم کم داشت وحشت می کرد. می دانست شبا خودش را به این کار مجبور می کند و می دانست هر بار به این اتاق می آید، به در و دیوارش نگاه می کند؛ دیوارهایی که تابستان سال قبل دو نفری یک ردیف مرغابی و خرگوش طبل زن و ترومپت زن روی آنها چسبانده بودند. تا اواخر اوت یک تخت بچگانه ی قرمز هم به اتاق اضافه شده بود که گذاشته بودند زیر پنجره، با یک میز سفید تعویض کهنه ی بچه ی با دستگیره های نعناعی و یک تاب با بالش پیچازی. شوکمار تمام این تیر و تخته ها را قبل از این که شبا را از بیمارستان بیاورد، باز کرده بود. خرگوش ها و مرغابی ها را هم با کاردک تراشیده بود. شش ماه بعد هم میز کارش را از کتابخانه آورده بود؛ هم به این دلیل که اتاق برایش آرامش بخش بود هم این که شبا زیاد خوش نداشت بیاید آنجا.

برگشت به آشپزخانه و کشوها را دنبال شمع زیر و رو کرد ــ قیچی، همزن، ماهوت پاک کن، و هاونی که شبا از بازار کلکته خریده بود و آن وقت ها که آشپزی می کرد توی آن سیر و هل می کوبید. یک چراغ قوه بدون باطری پیدا کرد، و یک قوطی نیمه خالی شمع تولد. ماه مهِ گذشته شبا غافلگیرش کرده بود. برای جشن تولدش صد و بیست تا مهمان دعوت کرده بود، همه دوست و آشنا و دوستانِ دوست و آشناها، که حالا مدت ها بود از تمام شان کنار گرفته بودند. بطری های شراب را گذاشته بودند توی وان حمام روی قالب های یخ. شبا که آن موقع پنج ماهه حامله بود توی لیوان مارتینی آبجوی زنجبیلی می خورد. یک کیک خامه ای وانیلی هم پخته بود و تمام شب با شوکمار، با انگشت های در هم حلقه کرده، بین مهمان های مجلس راه می رفت.
از سپتامبر تا حالا تنها مهمانی که برایشان آمده بود مادر شبا بود. شبا که از بیمارستان مرخص شد، او از آریزونا آمد و دو ماه پیش شان ماند. شب ها شام می پخت، با ماشین می رفت سوپرمارکت خرید می کرد و رخت و لباس هاشان را می شست. زن مذهبی و باایمانی بود. در اتاق پذیرایی، کنار رختخواب شبا یک محراب کوچک درست کرده بود با قاب عکس الهه ای با چهره ی مهتابی و یک ظرف گلبرگ همیشه بهار، که روزی دوبار جلوی آن می نشست و برای داشتن نوه های سالم دعا می خواند. بدون این که صمیمیت خاصی از خودش نشان بدهد، با شوکمار رفتار مودبانه ای داشت. پلیورهای او را با مهارتی که از کار در یک فروشگاه بزرگ یاد گرفته بود تا می کرد و یک روز دکمه های پالتوی او را دوخت. حتی یک شال گردن کرم قهوه ای هم برایش بافت و بدون هیچ تشریفاتی به او هدیه داد؛ انگار مال خود شوکمار بوده و افتاده بوده روی زمین، و او صرفا از روی زمین برش داشته بود. راجع به شبا هیچ وقت حرفی با شوکمار نزد. فقط یک روز که شوکمار از مرگ بچه چیزی گفت، سرش را از روی بافتنی بلند کرد و گفت: «شما حتی آنجا نبودی!»
غیر از شمع های جشن تولد یک شمع معمولی هم در خانه پیدا نمی شد. باورش نمی شد شبا برای یک چنین ضرورت معمولی و ساده ای فکری نکرده باشد. دنبال چیزی می گشت که شمع های تولد را بگذارد توش. گلدان پیچک را از روی هره ی پنجره ی بالای ظرفشویی برداشت. گلدان با این که یکی دو وجب از شیر آب فاصله نداشت، خاکش آن قدر خشک بود که مجبور شد اول آبش بدهد تا شمع ها توش فرو برود. خرت و پرت ها، نامه ها و کتاب های نخوانده را از روی میز آشپزخانه کنار زد. یاد اولین مرتبه ای افتاد که روی این میز غذا خورده بودند. آن روز از این که قرار بود عاقبت با هم در یک خانه زندگی کنند آن قدر هیجان زده بودند که بیشتر میل به عشقبازی داشتند تا خوردن. دو زیربشقابی قلاب بافی را که هدیه عروسی یکی از عموهاش بود گذاشت روی میز. روی هر کدام یک بشقاب گذاشت و گیلاسی برای مشروب ــ از همان ها که معمولاً برای مهمان می گذاشتند. گلدان پیچک را هم گذاشت وسط میز. ده تا شمع باریک و کوتاه، برگ های ستاره شکل و دورْسفیدِ پیچک ها را در بر گرفته بودند. موج رادیو ساعتی را هم پیچاند و یک کانال جاز آورد.
«چه کارها کرده ی!» شبا داشت از پله می آمد پایین. حوله ی نازک سفیدی را که دور موها پیچیده بود باز کرد انداخت روی صندلی و موهای مشکی نم دارش رها شد روی شانه ها. همان طور که با انگشت، گره موها را باز می کرد رفت سمت اجاق. روی تی شرت و شلوار گرمکن یک لباس سفید فلانل پوشیده بود. شکمش دوباره صاف بود و کمر لباس را گره شُلی زده بود.
تا ساعت هشت چیزی نمانده بود. شوکمار دیس برنج را گذاشت سر میز. بعد بشقاب عدسی را گذاشت توی مایکروفر و تایمرش را تنظیم کرد.
شبا از پشت در شیشه ای قابلمه نگاهی به خورش انداخت و گفت: «روغن جوش هم که درست کرده ی.»
شوکمار یک تکه گوشت از قابلمه در آورد و لای انگشت هاش فشار داد. بعد تکه ی بزرگ تری را با کفگیر امتحان کرد تا مطمئن شود خوب از استخوان جدا می شود. گفت: «حاضر شده.»
همزمان با صدای بوق مایکروفر برق رفت و موسیقی هم قطع شد.
شبا گفت: «چه به موقع!»
«فقط همین شمع های تولد را پیدا کردم.» شوکمار شمع های توی گلدان را روشن کرد و بقیه شمع ها را با قوطی کبریت گذاشت کنار بشقاب خودش.
شبا همان طور که به پایه ی لیوانش انگشت می کشید، گفت: «مهم نیست. همین ها خیلی قشنگند.»
در آن تاریکی شوکمار می دانست شبا چطور نشسته: کمی جلوتر از پشتی صندلی، مچ پاها روی هم، روی میله ی پایینی صندلی، آرنج چپ روی میز. شوکمار وقتی دنبال شمع می گشت، توی جعبه ای که خیال می کرد خالی است یک بطر شراب پیدا کرده بود. بطری را لای زانوهاش گذاشت و چوب پنبه ی سرش را کشید. از ترس این که مبادا بریزد، گیلاس ها را برداشت آورد دمِ پاش و همان جا پُرشان کرد. هر کس برای خودش غذا کشید. برنج را با چنگال زیر و رو می کردند، و به دقت برگ بو و دانه های میخک را از خورش درمی آورند. شوکمار هر چند دقیقه یک بار شمع تازه ای روشن می کرد و فرو می کرد توی خاک گلدان.
شبا گفت: «شده عین هند. آنجا بعضی وقت ها چند ساعت برق می رود. یک بار از اول تا آخر مراسمِ برنج خوران توی تاریکی بودیم. بچه یک ریز ونگ می زد. گمانم طفلکی داشت از گرما بال بال می زد.»
شوکمار فکر کرد بچه ی خودشان نه هیچ وقت گریه کرده نه برنج خوران داشته؛ با این که شبا حتی فهرست مهمان ها را هم نوشته بود و فکرِ این را هم کرده بود که کدام یک از سه برادرش اولین غذای سفت را دهنِ بچه بگذارد. قرار بود اگر بچه پسر باشد سرِ شش ماهگی جشن بگیرند، اگر دختر باشد سر هفت ماهگی.
شوکمار پرسید: «داری می سوزی؟» گلدان نورانی را هل داد آن طرف میز، سمت کتاب ها و نامه ها. حالا تاریک تر شده بود و صورت همدیگر را سخت تر می دیدند. یک دفعه حرصش گرفت که چرا نمی تواند برود بالا، پشت کامپیوترش بنشیند.
«نه، زیاد تند نیست. نمی سوزاند.» شبا با چنگال زد به بشقابش. «خوش طعم شده. واقعا خوش طعم شده.»
شوکمار لیوان شبا را دوباره پر کرد. شبا تشکر کرد.
سابق این جوری نبودند. حالاها شوکمار باید خیلی زور می زد تا حرفی بزند که برای او جالب باشد. چیزی که وادارش کند سر از روی بشقاب غذا یا پوشه های نمونه خوانی اش بلند کند. اما شوکمار عاقبت خسته شده بود و یاد گرفته بود دیگر به این سکوت ها توجه نکند.
شبا دنبال حرفش را گرفت. «یادم می آید تو خانه ی مادربزرگم وقتی برق می رفت، هر کی باید یک چیزی می گفت.» شوکمار به زحمت صورتش را می دید، اما از لحنش می دانست چشم ها را تنگ کرده، انگار بخواهد نگاهش را روی یک چیزِ دور متمرکز کند. عادتش بود.
«مثلاً چی؟»
«چه می دانم. یک شعر کوتاه. جوک. یک نکته ی علمی. قوم و خویش ها همیشه می خواستند اسم دوست های امریکایی ام را برایشان بگویم. نمی دانم چیِ این اسم ها واسه شان جالب بود. همین دفعه ی پیش که عمه ام را دیدم باز احوال چهار تا از همکلاس هام تو دبستان تاکسون را پرسید. الان دیگر آنها را اصلاً یادم نمی آید.»
شوکمار به اندازه ی شبا در هند زندگی نکرده بود. پدر و مادرش، که ساکن نیوهمپشایر بودند، بدون او می رفتند هند. اولین بار نوزاد بود که او را برده بودند و چیزی نمانده بود از اسهال خونی تلف شود. پدرش که آدم دلشوره ای و حساسی بود از ترس این که مبادا باز بلایی سر بچه بیاید، دیگر او را با خودشان نمی برد، و هر دفعه می سپردش دست خاله و شوهرخاله اش در گنکور. بزرگ تر هم که شد، خود شوکمار ترجیح می داد تابستان ها به جای رفتن به کلکته برود اردو و با بستنی دلی از عزا در بیارد. سال آخر، بعد مرگ پدرش بود که هند کم کم برایش جالب شد و مثل هر موضوع دیگری تاریخ این کشور را در کتاب های دانشگاهی مطالعه کرد. حالا دلش می خواست خودش هم از دوران بچگی توی هند خاطره ای می داشت.
شبا یک دفعه گفت: «بیا همین کار را بکنیم.»
«چه کاری؟»
«توی تاریکی چیزی واسه هم تعریف کنیم.»
«چی مثلاً؟ من جوک بلد نیستم.»
«نه، جوک نه.» شبا چند لحظه فکر کرد. بعد گفت: «موافقی هر کدام یک چیزی بگوییم که تا حالا به هم نگفته ایم؟»
«عین همان که بچه ها تو دبیرستان بازی می کنند؟ من مست که می کردم بازی می کردم.»
«نه، آن را نمی گویم. اصلاً اول من شروع می کنم.» شبا یک جرعه خورد و گفت: «دفعه ی اولی که تو آپارتمانت تنها شدم دفترچه تلفنت را ورق زدم ببینم اسمم را توش نوشته ی یا نه. فکر کنم آن موقع دو هفته از آشنایی مان می گذشت.»
«من کجا بودم؟»
«تو اتاق بغلی داشتی با تلفن حرف می زدی. با مادرت. گفتم لابد حرفتان طول می کشد. می خواستم بدانم از گوشه ی روزنامه ارتقام داده ی یا نه.»
«داده بودم؟»
«نه، ولی هنوز امید داشتم. خب حالا تو بگو.»
شوکمار چیزی به فکرش نمی رسید، ولی شبا منتظر بود. مدت ها بود شبا را این قدر مصمم ندیده بود. چی باید می گفت؟ یاد اولین برخوردشان افتاد؛ چهار سال پیش در سالن کنفرانسی در کمبریج، سرِ شعرخوانی چند تا شاعر بنگالی روی صندلی های تاشو چوبی تصادفا کنار هم نشسته بودند. شوکمار خیلی زود حوصله اش سر رفته بود. نمی توانست ظرافت ها و استعاره های شعری را درک کند و مثل باقی حضار بعدِ بعضی ابیات آه بکشد یا موقرانه سر تکان بدهد. به روزنامه ی روی پاش نگاه کرد و شروع کرد به خواندن درجه حرارتِ دیروزِ شهرهای دنیا: سنگاپور سی و سه درجه، استکهلم ده درجه. سرش را که به طرف چپ چرخاند دید دختری که کنارش نشسته دارد پشت یک پوشه، موادی را که می خواهد از سوپرمارکت بخرد یادداشت می کند. از زیبایی اش جا خورده بود.
چیزی یادش افتاد. گفت: «خب، اولین بار که شام رفتیم بیرون، توی آن رستوران پرتغالی، یادم رفت به پیشخدمت انعام بدهم. فردا صبحش برگشتم اسمش را پرسیدم و انعامش را سپردم به مدیر رستوران.»
«تا سامروِیل برگشتی فقط به خاطر انعام یک پیشخدمت؟»
«تاکسی گرفتم.»
«چطور یادت رفته بود؟»
شمع های تولد تا آخر آب شده بودند، ولی شوکمار توی تاریکی هم چهره ی شبا را خوب مجسم می کرد؛ چشم های درشت مورب، لب های پُرِ شرابی، و چیزی شبیه یک ویرگول که از بعدِ افتادنش از بالای صندلی توی دو سالگی روی چانه اش مانده بود. حس می کرد زیبایی شبا که روزی دستپاچه اش کرده بود حالا روز به روز کمرنگ تر می شود. سابق ترها آرایش را برای صورتش چیز زائدی می دانست، ولی حالا دیگر لازم بود؛ نه این که قشنگ ترش کند، فقط برای این که به چهره اش شکلی داده باشد.
گفت: «شام که تمام شد، حال مسخره ای داشتم. احساس می کردم بلکه با تو ازدواج کنم.» اولین بار بود که این را هم برای خودش هم برای او اعتراف می کرد. «لابد همین قضیه حواسم را پرت کرده بود.»

شب بعد شبا زودتر از همیشه به خانه آمد. از دیشب کمی گوشت مانده بود که شوکمار همان را گرم کرد. تا پیش از ساعت هشت شام خوردند. آن روز برای خرید رفته بود بیرون. از وسط آب و شُلِ برف های خیابان گذشته بود و از مغازه ی سر نبش یک بسته شمع بزرگ خریده بود با چند تا باطری برای چراغ قوه.
شمع ها را توی شمعدان های برنجیِ نیلوفری شکل گذاشته بود روی پیشخان. با وجود این زیر نور لوستر مسیِ بالای میز شام خوردند. بعد از شام، شوکمار با تعجب دید شبا بشقابش را روی بشقاب او گذاشت و برد طرف ظرفشویی. انتظار داشت شبا مثل همیشه به اتاق نشیمن عقب نشینی کند، پشت سنگر پرونده هاش.
بشقاب ها را از دست شبا گرفت و گفت: «فکرشان را نکن.»
شبا همان طور که یک قطره مایع ظرفشویی روی اسفنج می ریخت گفت: «چطور فکرشان را نکنم. ساعت تقریبا هشت است.»
قلب شوکمار تندتر زد. تمام روز منتظر بود برق برود. به حرف دیشب شبا فکر می کرد، به این که دفترچه تلفنش را نگاه کرده بود. تصور شبای آن روزها برایش خوشایند بود. بار اولی که همدیگر را دیده بودند شبا چقدر جسور بود و در عین حال عصبی، و چقدر امیدوار. پای ظرفشویی کنار هم ایستادند. تصویرشان توی قاب پنجره جا گرفت. شوکمار خجالت کشید؛ مثل اولین بار که جلوی آینه، بغل هم ایستاده بودند. یادش نمی آمد آخرین بار کی با هم عکس گرفته اند. خیلی وقت بود مهمانی نرفته بودند. دیگر دو نفری هیچ جا نمی رفتند. توی دوربین هنوز عکس هایی از دوران حاملگی شبا بود که وسط حیاط انداخته بودند. شستن ظرف ها که تمام شد، تکیه دادند به کابینت و دست ها را با دو طرف حوله ی آشپزخانه خشک کردند. سر ساعت هشت خانه تاریک شد. شوکمار شمع ها را روشن کرد. از شعله های کشیده و ثابت آنها خوشش آمد.
شبا گفت: «بیا بنشینیم بیرون. فکر کنم هوا هنوز گرم باشد.»
هر کدام شمعی برداشتند و روی پله ها نشستند. هنوز برف روی زمین بود و عجیب به نظر می رسید کسی در هوای آزاد بنشیند. اما هوا آن قدر تازه و مطبوع بود که همه ی مردم هوایی شده بودند و از خانه ها زده بودند بیرون. درهای توری مدام باز و بسته می شد. یک عده از همسایه ها چراغ قوه به دست از جلوشان گذشتند.
مردی با موهای نقره ای داد زد: «داریم می رویم کتابفروشی نگاهی به کتاب ها بیندازیم.» همسر لاغرش بادگیر پوشیده بود و قلاده ی سگی را در دست داشت. آقا و خانم برَدفورد بودند که سپتامبرِ گذشته یک کارت تسلیت توی صندوق نامه شبا و شوکمار انداخته بودند. «شنیده م آن طرف ها برق نرفته.»
شوکمار گفت: «کاش نرفته باشد. وگرنه مجبورید کتاب ها را تو تاریکی نگاه کنید.»
خانم بردفورد خندید و بازو در بازوی شوهرش انداخت. «شما نمی آیید؟»
شبا و شوکمار همزمان گفتند: «نه، ممنون.» شوکمار از این که دید هر دو یک چیز گفتند یکه خورد.
توی این فکر بود که شبا در تاریکی چه می خواهد بگوید. بدترین چیزهای ممکن را با خودش تصور می کرد؛ این که شاید با مردی رابطه دارد؛ یا شاید چون شوهرش در سی و پنج سالگی هنوز درسش را تمام نکرده، در نظرش آدم بی ارزشی است؛ یا این که او هم مثل مادرش، به خاطر نبودنش سر زایمانش، سرزنشش می کند. اما می دانست هیچ کدام اینها نیست. شبا همسر وفاداری بود، درست عین خودش؛ شوهرش را قبول داشت؛ و تازه خودش اصرار کرده بود او به بالتیمور برود. مگر هنوز چیزی مانده بود که راجع به هم ندانند؟ می دانست شبا در خواب مشتش را می بندد و کابوس که می بیند بدنش را جمع می کند. می دانست طالبی را از گرمک بیشتر دوست دارد. می دانست وقتی از بیمارستان برگشتند، شبا همین که پاش به خانه رسید، همه چیز را پرت کرد توی راهرو ــ کتاب های کتابخانه، گلدان های لب پنجره، تابلوهای روی دیوار، قاب عکس های رومیزی، بشقاب ها و ماهیتابه های بالای اجاق. شوکمار از سر راهش کنار رفته بود. ایستاده بود کنار و نگاهش کرده بود که از این اتاق به آن اتاق می رفت. وقتی شبا عقده اش خالی شد و یک جا آرام گرفت، ایستاد و زل زد به کپه ای که درست کرده بود. لب ها را با چنان نفرتی جمع کرده بود که شوکمار خیال کرده بود می خواهد تف کند. ولی یکهو با صدای بلند زده بود زیر گریه.
شوکمار سردش شد. اول شبا باید حرف می زد.
بالاخره شبا گفت: «آن موقع که مادرت آمده بود پیش ما، یک شب که گفتم باید تا دیروقت کار کنم، با جیلیان رفتم بیرون مارتینی خوردم.»
به نیمرخ شبا نگاه کرد ــ بینی قلمی، ترکیب نسبتا مردانه ی آرواره ها. آن شب خوب یادش بود. خسته از تدریس در دو کلاس پشت سر هم، با مادرش شام خورده بود. آرزو می کرد شبا آنجا باشد که حرف های مناسب تری بزند، چون خودش فقط دسته گل به آب می داد. از مرگ پدرش دوازده سال می گذشت. مادرش آمده بود دو هفته ای پیش شان بماند تا با هم به یاد پدرش باشند، و هر شب غذایی می پخت که پدرش دوست داشت، ولی بس که افسرده و غمگین بود، خودش لب نمی زد. وقتی شبا دستش را نوازش می کرد، اشک توی چشم هاش حلقه می زد. شبا آن روزها به شوکمار گفته بود: «طفلک! چقدر دل آدم برایش می سوزد.» ولی حالا شوکمار او را با جیلیان مجسم می کرد، توی کافه ای با کاناپه های مخملیِ راه راه ــ همان که معمولاً بعد از سینما می رفتند. تصور می کرد شبا حواسش هست زیتون اضافه اش را هم برایش آورده باشند، از جیلیان سیگار می خواهد، بعد هم از آمدن فامیل های شوهر شکایت می کند؛ جیلیان هم با او همدردی می کند. همین جیلیان رسانده بودش بیمارستان.
شبا رشته ی فکرهای شوکمار را پاره کرد. «حالا تو بگو.»
از آخر خیابان صدای کارگرهای برق می آمد. شوکمار به سردرِ تاریک خانه های برِ خیابان نگاه کرد. پشت پنجره ی یکی از خانه ها، چند تا شمع روشن بود و با این که هوا گرم بود، از دودکش اش دود بیرون می زد.
گفت: «من سر امتحان تمدن شرق تقلب کردم. ترم آخر دانشکده بود. آخرین امتحان هام. پدر چند ماه قبلش فوت کرده بود. از جایی که نشسته بودم جزوه ی بغل دستی ام پیدا بود. پسره از آن خرخوان های امریکایی بود. هم اردو بلد بود هم سانسکریت. هر چی زور می زدم یادم نمی آمد شعری که داده بودند غزل است یا نه. به جواب او نگاه کردم و از رو دستش نوشتم.»
ماجرا به بیشتر از پانزده سال قبل برمی گشت. حالا که موضوع را گفته بود احساس آرامش می کرد. شبا چرخید طرفش، اما به صورتش نگاه نکرد؛ نگاهش به کفش های پوست گوزنی او بود که پاشنه اش را می خواباند و عوض دمپایی می پوشید. می ترسید حرفش شبا را ناراحت کرده باشد. شبا دستش را گرفت و فشار داد. نزدیک تر به او نشست و گفت: «مجبور نبودی دلیلش را بگویی.»
تا ساعت نُه که برق آمد پیش هم نشستند. برق که آمد چند تا از همسایه ها توی ایوان خانه هاشان بنا کردند به کف زدن و آوازخواندن. تلویزیون ها روشن شد. آقا و خانم بردفورد هم از آخر خیابان پیداشان شد. بستنی قیفی می خوردند و برای آنها دست تکان می دادند. شبا و شوکمار هم دست تکان دادند. بعد بلند شدند دست در دست هم رفتند تو.

بدون این که از پیش قرار گذاشته باشند، شب ها به چیزهای کوچکی که باعث رنجش یا ناامیدی همدیگر یا خودشان شده بود اعتراف می کردند. روز بعد شوکمار مدت ها راجع به این که شب چه اعترافی بکند فکر کرد. مانده بود کدام را اعتراف کند ــ این را که عکس زنی را از یکی از مجله های مد که شبا مشترکش بود بریده و یک هفته پیش خودش نگه داشته؛ یا بگوید جلیقه ای را که شبا سر سومین سالگرد ازدواج بهش کادو داده بود در حقیقت گم نکرده؛ برده به فروشگاه فیلین پس داده و با پولش رفته تک و تنها وسط روز توی بارِ هتلی مست کرده. اولین سالگرد ازدواج شان شبا فقط به خاطر او ده رقم غذا پخته بود. برای همین، جلیقه حسابی تو ذوقش زده بود. کله اش که از کنیاک گرم شده بود، به متصدی بار غرولند کرده بود که «زنم سالگرد ازدواج مان جلیقه بهم داده.» متصدی هم درآمده بود که «پس توقع چی داشتی؟ شماها الان زن و شوهرید.»
عکس آن زن را هم نمی دانست چرا از مجله بریده بود. اصلاً بَر و روی شبا را نداشت. لباس آستین حلقه ای سفید پولک دوزی تنش بود. قیافه ی عبوسی داشت و پاهایی لاغر و مردانه. بازوهای لُختش را برده بود بالا و مشت ها را دو طرف سرش گرفته بود، جوری که انگار می خواست به گوش های خودش مشت بکوبد. تبلیغ جوراب بود. آن موقع شبا حامله بود؛ شکمش یک مرتبه آمده بود بالا و شوکمار دیگر دستش پیش نمی رفت به او دست بزند. اولین بار که عکس را دید کنار شبا روی تخت دراز کشیده بود و او را تماشا می کرد که مشغول خواندن مجله بود. بعدا مجله را توی سطل زباله پیدا کرد، عکس را به دقت برید و گذاشت لای یکی از کتاب هاش، و تا یک هفته به خودش اجازه داد روزی یک بار نگاهی به آن بیندازد. گاهی وقت ها به شدت از آن زن خوشش می آمد، ولی بعدِ یکی دو دقیقه چندشش می شد. شوکمار این را بزرگ ترین خیانت در زندگی زناشویی اش می دانست.
قضیه ی جلیقه را شب سوم گفت، عکس را شب چهارم. شبا چیزی نمی گفت؛ نه اعتراض می کرد نه سرزنش. فقط گوش می داد، دستش را می گرفت و مثل دفعه های قبل فشار می داد. شب سوم، شبا گفت یک بار بعد از یک کنفرانس دانشگاهی، وقتی شوکمار خواسته با مدیر گروه خودش صحبت کند، چون به دلایلی از دستش عصبانی بوده، نگفته یک تکه از پاته ای که قبلش خورده به چانه اش چسبیده و بی این که با انگشت به چانه ی خودش اشاره کند و بهش علامت بدهد، گذاشته همین طور یک بند راجع به بورس ترم بعد با مدیر گروه حرف بزند. شب چهارم هم گفت هیچ وقت از تنها شعری که شوکمار در مجله ی یوتا چاپ کرده خوشش نیامده، چون به نظرش زیادی احساساتی و رمانتیک بوده. شوکمار تنها شعر عمرش را بعدِ آشنایی با او گفته بود.
وقتی خانه تاریک بود چیزی اتفاق می افتاد؛ آنها باز می توانستند با هم حرف بزنند. شب سوم بعد از شام نشسته بودند روی کاناپه، و تاریک که شد، شوکمار ناشیانه بنا کرد به بوسیدن پیشانی و صورت شبا. با این که همه جا تاریک بود، باز چشم ها را بسته بود و می دانست شبا هم همین کار را کرده. شب چهارم کورمال کورمال از پله ها رفتند بالا به طرف تختخواب؛ قبل از این که به پاگرد برسند، هر دو، پله ی آخر را با پا لمس کردند و باز در ناامیدی و یاسی که از یادشان رفته بود با هم خوابیدند. شبا بی صدا اشک می ریخت، اسم او را در گوشش زمزمه می کرد و توی تاریکی با انگشت ابروهاش را نوازش می کرد. شوکمار تمام مدت در این فکر بود که فردا شب به شبا چه بگوید، و شبا چه خواهد گفت. از این فکر هیجان زده می شد. گفت: «بغلم کن. محکم بغلم کن.» چراغ های طبقه ی پایین که روشن شد هر دو خواب بودند.

صبح روز پنجم شوکمار در صندوق پست اطلاعیه ی دیگری از شرکت برق دید که سیم برق زودتر از موعد وصل شده. وارفت. تصمیم داشت شب برای شبا میگو بپزد. ولی به فروشگاه سر نبش که رسید دید دل و دماغ آشپزی ندارد. می دانست امشب دیگر برق نمی رود و دیگر حال و هوای شب های قبل را ندارد. میگوهای فروشگاه کم گوشت و خاکستری به نظر می رسید. قوطی های شیر نارگیل خاک گرفته بود و قیمت شان هم زیاد بود. با این حال، آنها را همراه چند شمع مومی و دو بطر شراب خرید.
شبا ساعت هفت و نیم آمد خانه. شوکمار وقتی دید دارد اطلاعیه را می خواند گفت: «فکر کنم بازی مان تمام شد.»
شبا نگاهش کرد و گفت: «اگر بخواهی باز هم می توانی شمع روشن کنی.»
امشب به سالن ورزش نرفته بود. زیر بارانی اش کت و دامن به تن داشت و آرایش صورتش تازه بود.
شبا که رفت بالا لباس عوض کند، شوکمار برای خودش شراب ریخت و ضبط صوت را روشن کرد. آهنگی از تِلونیوس مانکز گذاشت که می دانست شبا دوست دارد.
شبا برگشت. با هم شام خوردند. شبا نه تشکر کرد نه از دستپخت اش تعریف کرد. توی اتاق تاریک زیر نور شمع غذا خوردند. میگوها تمام شد. اولین بطری شراب را تمام کردند و بطری دوم را باز کردند. همان جا نشستند تا شمع تقریبا تا آخر سوخت. شبا توی صندلی اش جابه جا شد و شوکمار خیال کرد می خواهد چیزی بگوید. ولی او در عوض شمع را خاموش کرد، بعد بلند شد چراغ را روشن کرد و دوباره نشست.
شوکمار پرسید: «دلت نمی خواست چراغ ها خاموش باشند؟»
شبا بشقابش را کنار زد و دست ها را روی میز به هم چسباند. آهسته گفت: «می خواهم وقتی این را بهت می گویم صورتم را ببینی.»
قلب شوکمار تندتر کوبید. روزی هم که شبا گفته بود حامله است درست همین کلمات را به کار برده بود، با همین لحن آرام. آن روز داشت مسابقه ی بسکتبال تماشا می کرد که شبا تلویزیون را خاموش کرده بود. شوکمار آن موقع آمادگی نداشت اما حالا آماده بود.
فقط دلش نمی خواست شبا دوباره حامله باشد. دلش نمی خواست مجبور بشود خودش را به خوشحالی بزند.
شبا چشم ها را تنگ کرد و انگار به چیزی پشت شانه ی چپ شوکمار خیره شد. گفت: «چند وقت بود دنبال آپارتمان می گشتم. بالاخره یکی پیدا کردم.» بعد گفت تقصیر هیچ کدام نیست. در این مدت هر دو کم اذیت نشده اند، رابطه شان با هم قطع شده و او نیاز دارد یک مدت تنها باشد. یک مقدار پس انداز هم دارد که می تواند پیش پرداخت را بدهد. آپارتمان در خیابان بیکن است، بنابراین می تواند پیاده برود سر کار. اجاره نامه را هم قبل از این که بیاید خانه امضا کرده.
شبا نگاهش نمی کرد ولی شوکمار بهش زل زده بود. خوب پیدا بود شبا این جمله ها را تمرین کرده. در تمام این مدت دنبال آپارتمان می گشته، فشار آب را امتحان می کرده، و از دلال ها می پرسیده اجاره شامل هزینه ی شوفاژ و آب گرم هم می شود یا نه. پس شبا در تمام این چند شب، خودش را برای زندگی بدون او آماده می کرده. شوکمار حال بدی پیدا کرد. خیالش راحت شده بود، در عین حال دلش آشوب می شد. پس این چهار شبِ گذشته شبا می خواسته همین را به او بگوید. پس هدفش از این بازی همین بوده.
حالا دیگر نوبت شوکمار بود. چیزی بود که با خودش عهد کرده بود هیچ وقت به او نگوید. شش ماهِ تمام همه ی زورش را زده بود که پیش خودش نگه دارد. قبل از سونوگرافی، شبا از دکتر خواسته بود جنس بچه را بهشان نگوید. می خواست برایش غیرمنتظره باشد. شوکمار هم مخالفتی نداشت.
بعدها چند بار که درباره ی اتفاقی که افتاد با هم حرف می زدند، شبا از این بابت ابراز خوشحالی می کرد. همیشه از تصمیمی که گرفته بود به خودش می بالید چون می توانست پشت این راز پناه بگیرد. شوکمار می دانست شبا خیال می کند این موضوع برای او هم راز است؛ چون وقتی از بالتیمور رسیده بود، کار از کار گذشته بود و شبا روی تخت بیمارستان خواب بود. ولی نه؛ او آن قدر زود رسیده بود که بتواند بچه را ببیند و قبل از مراسم سوزاندنش بغلش کند. اول این پیشنهاد را قبول نکرده بود ولی دکتر گفته بود بغل گرفتن نوزاد می تواند در آرامش روحی اش موثر باشد. شبا خواب بود. بچه را تمیز کرده بودند. پلک های پوست پیازی اش رو به این دنیا محکم بسته بود.
شوکمار گفت: «بچه ی ما پسر بود. پوستش قرمز می زد. موهاش مشکی بود. حدود دو کیلو و نیم بود. مشت هاش را گره کرده بود. مثل مشت های خودت توی خواب.»
حالا شبا داشت نگاهش می کرد و صورتش از غصه به هم می پیچید. شوکمار پسر او را بغل کرده بود، پسری که زندگی را فقط درون بدن او شناخته بود، و در اتاق تاریک و ناآشنای بیمارستان به سینه چسبانده بود. پرستاری در زده بود، آمده بود تو و بچه را از شوکمار گرفته بود. شوکمار آن روز با خودش عهد کرده بود چیزی به شبا نگوید. چون آن موقع هنوز دوستش داشت و می دانست این تنها چیزی است که شبا به عمرش خواسته برایش غافلگیرکننده بماند.
از جا بلند شد. بشقابش را گذاشت روی بشقاب شبا، به آشپزخانه رفت و گذاشت توی ظرفشویی؛ ولی به جای این که شیر آب را باز کند، از پنجره به بیرون نگاه کرد. بیرونْ هوای شبانه هنوز گرم بود. آقا و خانم بردفورد دست در دست هم قدم می زدند. یکهو اتاق تاریک شد. شوکمار چرخید. شبا چراغ را خاموش کرده بود و به طرف میز می رفت که بنشیند. بعد از لحظه ای شوکمار هم پیشش نشست. به خاطر چیزهایی که حالا می دانستند با هم گریه کردند.

نظرات کاربران درباره کتاب مترجم دردها

وقتی اولین اثر یک نویسنده پولیتزر میبره، قطعا کار عالی‌ایه
در 2 سال پیش توسط گرشاسب گ.
کتاب فوق العاده جذاب و گیراست.با اینکه تقریبا در تمامی آثار نویسنده به نوعی شرح زندگی خود او (مهاجرت و زندگی درغربت)دیده میشود اما خلاقیت در داستانها خواننده را تا پایان کتاب با اشتیاق میکشاند.پبشنهاد میکنم داستانها را براساس گیرابودن نامشان انتخاب کنید و بخوانید. برای من داستان جذاب بسیار جذاب بود.
در 3 سال پیش توسط mor...dis
داستان هایی فوق العاده جذاب و گیرا که در عین سادگی خواننده را محسور خودشان می کنند.کتاب با داستان زندگی یک زوج جوان که فرزند به دنیا نیامده شان را از دست داده اند شروع می شود،با داستان "هوس" و "مترجم درد" ها به اوج خود می رسد و با داستان "سومین و آخرین قاره" به زیبایی به پایان می رسد.احساس در سطر سطر کتاب موج می زند،نه مانند "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" آنا گاوالدا خام و نابالغ،بلکه بسیار ریشه دار و به عمل آمده تا آنجا که به راحتی تا عمق وجود خواننده رخنه می کند.از وفتی که فضانوردان،آن قهرمانان جاودانه جند ساعتی در ماه گذراندند،من سی سال است که در این دنیای نو زندگی می کنم.می دانم دستاورد من کاملا پیش پا افتاده است.من تنها مردی نیستم که در پی سرنوشت خویش از خانه و کاشانه ام دور افتاده ام،و مسلما اولین هم نیستم.هنوز هم گاهی از هر مایلی که مسافرت کرده ام،هر غذایی که خورده ام،هر کسی که شناخته ام و هر اتاقی که در آن خوابیده ام شگفت زده می شوم.با آنکه همه آن چیزها پیش پا افتاده به نظر می رسد،اما زمانی هست که آنها فراسوی قدرت تخیل جلوه می نمایند.(از متن کتاب)
در 6 سال پیش توسط Kam...ran
سه روز زمان برد تا یک کتاب 224 صفحه ای را بخوانم! زمان زیادیست اما لعنت به زمان کمهمه ی داستانهای کتاب باب میل من نبود اما هر چقدر پیش تر رفتم نوشته ها دوست داشتنی تر شد جهان کتاب ملموس تر شدشاید بتوان گفت بهترین کتاب برای بهار بود! این کتاب را فقط باید در بهار خواند
در 4 سال پیش توسط Tan...teh
این کتاب خیلی جذابه، یجوری به داستاناش عادت میکنی که دوست نداری تموم بشه و همش منتظری بعدش چی میشه
در 8 ماه پیش توسط emi...a.m
من از خوندنِ تک تکِ داستانای کتاب لذت بردم و وقتی به آخرش رسیدم دلم میخواست تعدادشون بیشتر بود و بازم میخوندم
در 7 ماه پیش توسط sha...h61
خیلی دوستش دارم...پارسال خوندمش و بسیار لذت بردم
در 2 سال پیش توسط مهرسا مصلح
کتاب عالی با توصیفات بی نظیر . داستانهایی ساده و درعین حال عمیق و اثرگذار. آرامش خاصی داره فضای کتاب و البته یه جاهایی شاید اشکتون رو دربیاره.
در 9 ماه پیش توسط mah die
جومپا لاهیری قلم خیلی خوبی داره
در 3 ماه پیش توسط zahra adeli
خیلی گرونه
در 4 ماه پیش توسط z_mk1388