فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اومون را

کتاب اومون را

نسخه الکترونیک کتاب اومون را به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اومون را

خواب ماه را دیدم، به همان شکلی که میتیوک زمان بچگی‌های‌مان می‌کشید: آسمان سیاه، دهانه‌ی ‌‌آتشفشان‌های زرد کم‌رنگ و رشته‌کوهی در دوردست. یک خرس که پنجه‌هایش را جلوِ پوزه‌اش گرفته بود و نشان طلایی قهرمان بر پوستش داشت آرام به سمت توپ آتشین خورشید که بر فراز افق معلق بود می‌رفت. لبانش را انگار از درد به‌هم فشار می‌داد و از یک گوشه‌ی دهانش خون جاری بود. ناگهان ایستاد و رو به من کرد. احساس کردم نگاهم می‌کند و سرم را بالا آوردم و به چشمان آبی ساکنش خیره شدم. خرس با ‌ملایمت گفت «من و هر چیز دیگری که در این دنیا وجود دارد، همه و همه رویای موجودی هستیم که خواب می‌بیند.»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اومون را

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

درباره ی ویکتور پلوین

ویکتور اولگویچ پلوین(۱) سال ۱۹۶۲ در مسکو به دنیا آمد. پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان در موسسه ی مهندسی برق مسکو تحصیل کرد و مدرک مهندسی الکترومکانیک گرفت. بعد در کلاس های نویسندگی خلاق انستیتوِ ادبیات شرکت کرد. سپس در مجله ی علم و دین استخدام شد و دبیر بخش عرفان شرقی مجله شد. اولین داستان پلوین در سال ۱۹۸۹ چاپ شد و تا سال ۱۹۹۲ داستان های کوتاه او در مجلات و مجموعه داستان های مختلف منتشر می شد. در سال ۱۹۹۲ مجموعه داستان پلوین به نام فانوس آبی برنده ی جایزه ی بوکر روسی شد. اولین رمانش، اومون را، هم در همین سال به چاپ رسید. پس از اومون را رمان های زندگی حشرات، انگشت کوچک بودا، بابل، اعداد و کتاب مقدس گرگینه را منتشر کرد. پلوین از محبوب ترین نویسندگان حال حاضر روسیه است.
پلویـــن با استفـــاده از قواعد عــرفی ژانر علمی ـــ تخیلی، متـون پیچیــده و چند لایه ی پست مدرنیستی خود را می نویسد. در آثار او عناصر فرهنگ پاپ و فلسفه های مستور همزمان وجود دارند. او اعتقاد دارد که خواننده به متن معنا می دهد. رمان بابل پلوین با این جمله آغاز می شود: «هر فکری که در فرایند خوانش کتاب در ذهن خواننده شکل بگیرد مشمول قانون حقوق مولف است. تفکر بدون اجازه ممنوع است.»
پلوین نویسنده ای به شدت گوشه گیر است و از مصاحبه پرهیز دارد. هر بار هم که تن به مصاحبه داده به جای صحبت راجع به آثارش بیشتر درباره ی فلسفه های گوناگون و ماهیت ذهن حرف زده. او از کافکا و بولگاکف به عنوان نویسندگان محبوب خود نام برده است.

درباره ی ترجمه

همه جا گفته ام که ترجمه از ترجمه کار صحیحی نیست. ولی علاقه ام به این کتاب باعث شد تا این کار ناصحیح را انجام دهم. پلوین را از سال ها قبل می شناختم و همیشه منتظر بودم تا اثری از او را روی پیشخان کتاب فروشی ها ببینم. ولی وقتی دیدم انتظار حدوداً ده ساله ام به نتیجه ای نرسید، خودم دست به کار شدم. کتاب را از روی دو ترجمه ی انگلیسی به فارسی برگردانده ام. یکی ترجمه ی اندرو برومفیلد(۲) (مترجمِ تمامِ آثارِ پلوین که ترجمه ی جنگ و صلح تولستوی را هم در کارنامه ی خود دارد) و ترجمه ی دیگری که در فضای مجازی پیدا کردم و نتوانستم ردی از نسخه ی چاپی اش بیابم. ترجمه ی اول شیواتر بود و ترجمه ی دوم وفادارتر. برومفیلد بخش هایی از کتاب را به سلیقه ی خودش حذف کرده، ولی ترجمه ی دوم کلمه به کلمه به متن روسی وفادار است. مبنای ترجمه ی فارسی ترجمه ی برومفیلد است ولی تمام جملات آن با ترجمه ی دوم هم مطابقت داده شده تا یک وقت حذف های برومفیلد به ترجمه ی فارسی راه پیدا نکند. از متن روسی کتاب هم به لطایف الحیلی بهره ی بسیار بردم.

درباره ی ترجمه ی عنوان کتاب

آمون(۳) یکی از رب النوع های شهر تیبز مصر باستان بوده. بعد از شورش اهالی تیبــز علیــه حکــومت مــرکــزی، آمــون اهمیتـی ملـــی پیـدا کــرد و بـا «را» یـا «رع» ــــــ الاهه ی خورشید ــــــ یگانه شد و به آمون را تغییر نام داد. نام کتاب، اومون را(۴) است. اومون که نام کوچک شخصیت اصلی کتاب است در واقع نام نیروی ویژه ی پلیس روسیه هم هست.
پ. خ.

برای قهرمانان کیهان شوروی

اومون را

۱

اومون اسمی معمولی نیست و شاید بهترین هم نباشد. انتخاب پدرم بود. تمام عمرش در نیروی پلیس خدمت کرده بود و دوست داشت من هم پلیس شوم.
معمولاً بعد از این که دُمی به خمره می زد به من می گفت، «ببین چی می گم اومی، اگه با همچین اسمی عضو نیروی پلیس بشی... بعد اگه عضو حزب بشی...»
هر چند که پدرم گاهی اسلحه می کشید و به مردم شلیک می کرد، ولی ذاتاً آدم خبیثی نبود. ته وجودش شاد بود و دل رحم. خیلی دوستم داشت و آرزویش این بود که دست کم زندگی چیزهایی را که از او دریغ کرده به من ارزانی کند. آرزوی قلبی اش این بود که نزدیک مسکو یک زمین بخرد و چغندر و خیار بکارد. قصدش این نبود که بفروشدشان یا ازشان تغذیه کند (هر چند که این ها هم بود)، بیشتر دلش می خواست تا کمر برهنه شود و با بیل زمین را شخم بزند و وول خوردن کرم های خاکی و بقیه ی موجودات زیرزمینی را تماشا کند و گاری های کود را از این سر شهرکِ تفریحی به آن سر ببرد و سر راهش کنار دروازه ی ویلاها بایستد و با مردم خوش و بش کند. وقتی که فهمید دستش از چنین چیزهایی کوتاه است، آرزویش این شد که دست کم یکی از برادران کریوومازوف(۵) زندگی طولانی و سعادتمندی داشته باشد (برادر بزرگم اُویر(۶)، که پدرم دوست داشت یک سیاستمدار شود، در یازده سالگی از مننژیت مُرد و تنها چیزی که ازش خاطرم است علامت مادرزاد مستطیل شکلی بود که بر پیشانی داشت).
نقشه های پدر برای آینده ی من چندان مایه ی اطمینان خاطرم نبود، چون با این که خودش عضو حزب بود و یک اسم روسی عالی داشت، ماتوی(۷)، آن چه در ازای تمام تلاش هایش به دست آورد یک مقرری ناچیز بود و پیری یی پُر از مستی و تنهایی.
مادرم را خوب یادم نیست. تنها خاطره ام از او این است: یک بار پدرم که تا خرخره نوشیده بود می خواست تفنگش را از غلاف درآورد و مادرم با موهای آشفته سعی می کرد جلوش را بگیرد و سرآخر داد زد «ماتوی، سر عقل بیا!»
خیلی بچه بودم که مادرم مُرد و سرپرستی ام را سپردند به خاله ام و آخر هفته ها به دیدن پدرم می رفتم. اغلب سرخ و پُف کرده بود و مدالی که همیشه به داشتنش می نازید، روی زیرپیراهن کثیفش آویزان بود. اتاقش بوی بد می داد و به دیوار تابلویی بدلی از خلقت آدم میکل آنژ آویزان بود. آدم به پشت دراز کشیده بود و پروردگارِ ریشو بر فرازش معلق بود و دست توانمندش را دراز کرده بود تا انگشت نحیف آدم را لمس کند. این نقاشی تاثیر عمیقی روی پدرم داشت، او را یاد چیزهایی از گذشته می انداخت. معمولاً روی زمین می نشستم و با قطار اسباب بازی ام بازی می کردم و پدرم روی مبل خرناس می کشید. بعضی وقت ها از خواب بیدار می شد و مدتی چپ چپ نگاهم می کرد و بعد، به زور از کاناپه پایین می آمد و خودش را روی زمین به طرفم می کشید و دستِ پُر از رگش را به قصد دست دادن به سمتم دراز می کرد و می گفت «اسم فامیل شما چیه؟»
جواب می دادم «کریوومازوف.» و لبخندی ساختگی و شرمسارانه می زدم و او دستی به سرم می کشید و بهم آب نبات می داد. این آیینِ همیشگی را چنان مکانیکی اجرا می کرد که حتا باعث انزجارم هم نمی شد.
راجع به خاله ام تقریباً هیچ چیزی برای گفتن ندارم، کاملاً نسبت به من بی تفاوت بود و تنها چیزی که برایش اهمیت داشت این بود که تمام تعطیلات تابستانی ام را در انواع و اقسام اردوهای پیشگامان و فوق برنامه های مدرسه بگذرانم.
تمام خاطرات کودکی ام بالاخره با رویای آسمان ربط پیدا می کنند. البته که این ها آغاز زندگی ام نبودند: قبل از این اتاقی بود روشن و دراز پُر از بچه های دیگر و مکعب های پلاستیکی بزرگی که روی زمین پخش و پلا بودند؛ همچنین پلکان یخ زده ی یک سرسره ی چوبی که با زحمت و دقت از آن بالا می رفتم. حیاط پُر از مجسمه های گچی و یخ بسته ی کوه نوردان جوان بود و خیلی چیزهای دیگر. ولی نمی توانم با اطمینان بگویم این من بودم که تمام این ها را می دیدم. اوایل کودکی (مثل پس از مرگ، البته شاید) انسان در یک زمان در تمام جهات گسترده می شود، برای همین می توانیم بگوییم هنوز وجود نداریم ــــــ شخصیت بعداً به وجود می آید، زمانی که اتصال با یک جهتِ مشخص برقرار می شود.
محل زندگی ام نزدیک سینما کاسموس بود. محله ی ما زیر سایه ی ماکت یک موشک فلزی بود، ایستاده بر ستونی از دود که از تیتانیومِ پرداخت شده بود، شبیه شمشیری که در زمین فرو رفته باشد. ولی خنده دار این جاست که این موشک شروعِ شخصیت من نبود، شخصیت من از هواپیمایی چوبی آغاز شد که در زمین بازی کنار خانه مان قرار داشت. هواپیما که نمی شد بهش گفت، یک جور خانه ی اسباب بازی بود با دو پنجره، و یک نفر موقع بازسازی اش با تخته سه لا برایش بال و دم درست کرده بود و دست آخر رویش رنگ سبز زده بود و چند جایش هم ستاره های قرمز بزرگ نقاشی کرده بود. دو سه نفر داخلش جا می شدند، بالایش هم یک اتاقک کوچک بود با یک پنجره ی سه گوش که به دیوار سازمان نظام وظیفه باز می شد. براساس قانونی نانوشته، تمام بچه ها این اتاقک را کابین خلبان به حساب می آوردند. هربار که مثلاً هواپیما مورد تهاجم قرار می گرفت اول آن هایی که در بدنه ی هواپیما نشسته بودند بیرون می پریدند و بعد که زمین غرش کنان به پنجره ها نزدیک می شد خلبان، اگر فرصت می کرد، بیرون می پرید. من همیشه سعی می کردم خلبان باشم، واقعاً می توانستم آسمان و ابرها و زمین را ببینم که زیرم شناورند، در حقیقت تمام این ها را همان جایی می دیدم که دیوار آجری اداری نظام وظیفه قرار داشت، درست جایی که بنفشه های پُرزدار و کاکتوس های غبارگرفته با افسردگی از پنجره ها بیرون را نگاه می کردند.
عاشق فیلم های خلبانی بودم و یکی از این فیلم ها بزرگ ترین تاثیر را بر کودکی ام گذاشت. در عصری به تاریکی قعر کهکشان تلویزیون خاله ام را روشن کردم و روی صفحه هواپیمایی دیدم با بال های افراشته که یک طرفش یک صلیب بود و طرف دیگرش یک آس پیک. صورتم را به صفحه ی تلویزیون نزدیک کردم و ناگهان چشمانم با نمایی نزدیک از کابین خلبان پُر شد. پشت شیشه ی ضخیم، یک صورت شبه انسان دیدم که عینکی شبیه عینک کوه نوردها زده بود و کلاه ایمنی روی سر داشت و هدفون چرمی براق روی گوشش بود و لبخند می زد. خلبان دست آزادش را که با دستکشِ بلند مشکی پوشیده شده بود بلند کرد و برایم دست تکان داد. بعد صفحه ی تلویزیون با نمایی از داخل یک هواپیمای دیگر پُر شد: دو خلبانِ دیگر با پوستین، جلو دو فرمانِ شبیه هم نشسته بودند و هواپیمای دشمن را که کنارشان پیچ و تاب می خورد، تعقیب می کردند.
یکی از خلبان ها به دیگری گفت «ام ـــ ۱۰۹. الان ما رو می زنه.» و آن یکی که صورت وحشی و زیبایی داشت سر تکان داد.
بعد در ادامه ی مکالمه ای که من وسطش رسیده بودم، گفت « نمی خوام بهت تحمیل کنم ولی بهتره با واریا بمونی، تا قبر!»
در این لحظه از آن چه روی صفحه اتفاق می افتاد جدا شدم. ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد، شاید هم نشود اسمش را فکر گذاشت، یک سایه ی محوِ زودگذر، انگار فکر اصلی از کنار سرم گذشت و گوشه اش به مغزم گرفت. اگر توانسته بودم به صفحه ی تلویزیون نگاه کنم و دنیا را از کابینی ببینم که دو خلبان پوستین پوش در آن نشسته بودند، پس می توانستم بدون کمک تلویزیون در هر کابینی که دلم می خواست بنشینم، چرا که پرواز چیزی نیست جز مجموعه ای از ادراکات و احساسات که قبلاً تقلیدِ مهم ترین شان را یاد گرفته بودم، یعنی نشستن در کابینِ آلونکی که ستاره های قرمز داشت و تماشا کردن دیوار اداره ی نظام وظیفه که نقش آسمان را بازی می کرد و درآوردن صدای هواپیما با دهانم.
این ادراک گنگ چنان مرا مشغول خود کرد که بقیه ی فیلم را درست ندیدم و فقط وقتی دوباره درگیر واقعیت تلویزیون شدم که صفحه پُر شد از دود هواپیماهای دشمن که با شتاب به سمت من می آمدند. فکر کردم این یعنی من می توانم از درون خودم بیرون را نگاه کنم همان طور که می توانم از هواپیما بیرون را نگاه کنم، اصلاً مهم نیست از کجا بیرون را نگاه می کنی، مهم چیزی ا ست که می بینی... از آن به بعد هربار که در خیابان های پوشیده از برف راه می رفتم خودم را تصور می کردم که بر فراز مزارع سفید پرواز می کنم و هربار که سر تکان می دهم، دنیا فرمان بردارانه به چپ و راست حرکت می کند.
با این حال فردی که با اطمینان می توانم «خود» بنامم بعدها و به تدریج شکل گرفت. فکر کنم اولین باری که چشمم به خود حقیقی ام باز شد وقتی بود که فهمیدم می توانم از لایه ی نازک و آبی آسمان رد شوم و به ورطه ی سیاه فضا سرک بکشم. این اتفاق همان زمستان افتاد، وقتی که برای بازدید نمایشگاه دستاوردهای اقتصادی به جای دیگری از مسکو رفته بودم. داشتم در کوچه ای تاریک و خالی و پوشیده از برف قدم می زدم که سمت چپم صـدای عجیبی شنیـدم، شبیـه صـدای زنگ یک تلفـن بزرگ. برگشتم ــــــ و او را دیدم.
در فضای تهی جوری نشسته بود انگار به یک صندلی راحتی تکیه داده بود و همان طور که آرام حرکت می کرد شلنگ های فضایی پشت سرش باز می شد. شیشه ی کلاه ایمنی اش مثل قیر سیاه بود و تنها یک مثلث روشن روی آن دیده می شد ولی مطمئن بودم مرا می بیند. می توانست قرن ها از مرگش گذشته باشد. دستانش رازگویانه رو به ستارگان دراز بودند و پاهایش چنان بی نیاز از تکیه گاه که همان لحظه برای همیشه فهمیدم که تنها بی وزنیْ آزادی واقعی را به انسان ارزانی می کند، پس برای همین بود که در تمام زندگی ام رادیوهای غربی و کتاب های انواع و اقسام سولژنیتسین ها فقط باعث شده بودند حوصله ام سر برود. ته قلبم از حکومتی که تهدید خاموشش باعث می شد هر چند نفری که دور هم تجمع می کنند، حتا برای چند ثانیه، مشتاقانه از بی فکرترین و احمق ترین فرد جمع تقلید کنند، نفرت داشتم. ولی از وقتی که درک کردم آرامش و آزادی روی زمین به دست نمی آید روحم به بالا عروج کرد و از آن پس هر چیزی که مسیرِ از پیش تعیین شده ام از من می طلبید در تضاد با وجدان و شعورم قرار گرفت، چون روحم مرا به فضا فرا می خواند و علاقه ی چندانی نداشت به آن چه روی زمین اتفاق می افتاد.
چیزی که برابرم دیدم موزاییکی بود روی دیوار نمایشگاه که نور موضعی برش انداخته بودند، تصویری از یک فضانورد در کهکشان، ولی بیش از تمام کتاب هایی که تا آن لحظه خوانده بودم با من حرف زد. مدتی تماشایش کردم تا این که متوجه شدم کسی نگاهم می کند.
وقتی دور و برم را نگاه کردم پسر عجیبی دیدم همسن و سال خودم که روی سرش یک کلاه خلبانی داشت با هدفون چرمی براق و یک عینک شنا به گردنش آویزان بود. کمی از من بلندتر بود و احتمالاً چند ماه بزرگ تر. وقتی وارد محوطه ای شدیم که با نور موضعی روشن شده بود، دست آزادش را که با دستکش مشکی پوشیده شده بود بلند کرد، بر لبانش لبخندی سرد نشست و یک آن دیدم که برابرم همان خلبانی ایستاده که بر بدنه ی هواپیمایش آس پیک نقاشی شده بود.
اسمش میتیوک(۸) بود. خانه مان نزدیک هم بود ولی به دو مدرسه ی مختلف می رفتیم. میتیوک به خیلی چیزها مشکوک بود ولی به یک چیز اطمینان داشت. اول این که می خواهد خلبان شود و بعد هم برود به ماه.

نظرات کاربران درباره کتاب اومون را

خیلی آشناست.
در 1 روز پیش توسط
پیمان خاکسار حتی اگه مترجم خوبی نباشه (که به نظر من هست) عنوانایی که واسه ترجمه انتخاب می‌کنه حرف نداره.
در 2 هفته پیش توسط
وقتی این کتاب رو میخوندم فقط این به ذهنم میرسید: شوروی ،حکومت تظاهر و دروغ! و چقدر آشنا بود اتفاقات و حرفهای این کتاب. واقعا شوک آور بود داستان. از یه جایی به بعد ، ازونجایی که اومون وارد مدرسه نظامی میشه ،دیگه دلم نمیومد کتاب رو زمین بذارم
در 4 سال پیش توسط
ته قلبم از حکومتی که تهدید خاموشش باعث می‌شد هر چند نفری که دور هم تجمع می‌کنند، حتی برای چند ثانیه، مشتاقانه از بی‌فکرترین و احمق‌ترین فرد جمع تقلید می‌کنند، نفرت داشتم.
در 4 سال پیش توسط
7/10
در 4 سال پیش توسط