فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب یخ

نسخه الکترونیک کتاب یخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب یخ

این‌جا چه‌کار می‌کنم؟ برای چی باید این‌جا باشم؟ اصلاً برای چی باید کار به این‌جا می‌کشید؟ باید چشم‌هایم را ببندم و به هیچ‌چیز فکر نکنم. این شب دیگر دارد تمام می‌شود. باید تمام شود. من آمده بودم که فقط همین یک شب را ببینم و حالا که دیده‌ام باید گورم را گم کنم. باید گورم را گم کنم و بروم. امشب حیاتی است، شبی که تو تنها در آخرین ثانیه‌هایش از خودت می‌پرسی، این خراب‌شده کجاست که من درش گیر افتاده‌ام؟

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب یخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل یکم

پیرمرد می گوید: «من که تقصیر نداشتم. کله شان داغ بود. مثل همه ی شماهایی که بلند می شوید و تو این هوا خودتان را گرفتارِ برف و بوران می کنید. قدشان این هوا بود ولی مغزشان پوک. این اتفاق ها غریب نیست که! آن ها سرما ندیده بودند به عمرشان. همین طوری زده بود به سرشان که جایی بروند. افتاده بودند وسط بدبختی... همان جا کنار آن درخت خشکیده ایستاده بودند. دختره خودش را کرده بود زیرِ کُت پسره و فقط پاهایش معلوم بود. از دور شبیهِ چهارپا بودند. آمدند پیش من. فقط پسره حرف می زد. موقع حرف زدن دندان هاش می خورد به هم. گفتم پسر جان برو بنشین تو ماشینت بگذار جاده باز شود، مگر نمی بینی جان دارد از تنت در می رود؟! گفت نه! باید برویم. دختره هم که اصلاً چیزی نمی گفت، سرش را از زیر کت می آورد بیرون و ریز ریز می خندید. فقط چشم هاش معلوم بود. خواب آلود و خسته. گفتم چند ساعت رانندگی کرده ای؟ جواب نداد. گفتم از قدیم این طور بوده ها! گوش نکرد. تقصیر من نیست که آن ها خر بودند. شماها هم همین طور. خب معلوم است هر کسی تو این هوا بیاید، گیر می کند! نباید بیایید. اما همه تان مثل هم اید، کله تان اَلکی داغ است. من تو این سی ساله از این جور آدم ها زیاد دیده ام، از این اتفاق ها هم زیاد افتاده این حوالی. اما می دانید چرا دارم این یکی را تعریف می کنم؟ ها؟ می دانید چرا؟ چون فرق می کند. این یکی از همه شان بدتر بود. همین سال پیش. از آن موقع قیافه ی جفت شان از جلوِ چشمم کنار نرفته، بعدِ این هم نمی رود حتمی. عقل به کله ی مردِ به آن بزرگی نبود که سرما و برف خطر دارد، آن هم در شب. می گفت هر طور شده باید بروند. گفتم راهِ فرعی خطر دارد، نرو! به سرش نرفت... قبول نکرد. گفتم زن همراهت داری، همین الان هم داری تلف می شوی از سرما، اگر ماشینت گیر کند چه کار می خواهی بکنی؟ اصلاً مکانیکی بلدی؟ هیچی نگفت. هی دختره از آن زیر پچ پچ می کرد و پسره نشان راه فرعی را می پرسید. نگفتم. به خاطرِ خودشان نگفتم. اصرار کرد. آن ها سرشان داغ بود، نمی فهمیدند، اما من چی؟ منِ پیرمرد که می دانستم. می دانستم بالا و پایینش را هم که بلد باشی باز هم خطر دارد، چه برسد به این ها که برف ندیده و راه نابلد بودند. آخر وقتی دیدند کاری از پیش نمی برند رفتند دوتایی آن جا، همین بغلِ تانکر، ایستادند و بِر و بِر نگاهم کردند. رفتم تو تا نبینم شان ولی قایمکی نگاه شان می کردم. زیر لبی با هم پچ پچ می کردند. آمدم بیرون. یک ساعتی رفت، دیدم دارند خسته می شوند، با خودم گفتم تا صبح هم صبر کنید راه را به تان نمی گویم. جوان اید، خطر را نمی فهمید. منصور آمد ، گفت به شان بگو بگذار بروند. فکر کنم رفته بودند پیشش، به منصور هم گفتم نه. رفتم تو و نماز خواندم. استخاره گرفتم بد آمد. با خودم گفتم دیگر هر کار بکنند به شان نمی گویم. اِی کاش هم خام شان نشده بودم و جلوِ زبانم را گرفته بودم. آن ها هم مثل الانِ شما. مگر به سر شما می رود؟ دو ساعت دیگر هم همین طور میخ بایستید، راه را نمی گویم... آن ها هم مثل شما ایستادند. همین طور می لرزیدند و تکان نمی خوردند. پسره آمد در اتاقکم داد زد و گفت زنش دارد تلف می شود. گفت اگر راه را نگویم خونش گردن من است. ترسیدم. آمدم بیرون نگاه شان کردم دیدم بی حس شده اند. سر دختره زیر پالتو معلوم نبود، پاهایش اما شل شده بودند و پسره زوری نگهش داشته بود. خود پسره هم همچین بنیه ای نداشت دیگر. کشید م شان تو؛ گفتم بنشینید جلوِ بخاری. نمی آمدند. می گفتند باید قول بدهی راه را می گویی. اندازه ی همان چهارپا عقل داشتند... گفتم حالا که خودتان می خواهید باشد. آمدند. یک ربعی طول کشید تا یک ذره حال شان جا آمد. گفتم آخر مگر چه کار دارید که این قدر عجله می کنید؟ دنیا تا بوده همین طوری بوده، مثلاً می خواهید کجا بروید؟ جوابم را ندادند. دیدم سخت تر از این حرف ها هستند. چاره ای نبود، از قدیم قسمت بوده این چیزها؛ سمت ما می گویند، شب رو عقلش را همان اول جاده جا گذاشته، وگرنه هیچ وقت راه نمی افتاد! من هم که دیدم وضع شان این طوری ا ست گفتم حتماً کارشان خیلی واجب است... خام شدم دیگر. آخر سری گفتم. هر چه را که باید می گفتم گفتم. همه می دانند من تنها کسی هستم که وجب به وجبِ آن راه را بلدم. از پشت همین جایگاه باید می رفتند. از این سمت... جاده ی این پشت... همین طور تا ته... از آن جا می افتادند تو جاده خاکی داهات. داهات که دیگر نه... مخروبه. جاده ی داهات را خوب می شناسم. می دانید چرا؟ برای این که آن جا بزرگ شده ام. بروید بپرسید... اگر یک نفر تو این منطقه باشد که بالا و پایین آن جاده را دیده باشد، منم. چشم بسته خط به خطش را می دانم. جاده ی ده خیلی خطرناک است... پدرم می گفت که از قدیم هم همه می دانستند جاده با غریبه ها سرِ لج دارد. من که می گویم جاده با همه سرِ لج دارد. اهالی را یکی یکی یا کُشت یا فراری داد. همه از آن جا رفتند. می گویند الان فقط یک مشت دیوانه و مجنون تو کوه و کمرش زندگی می کنند. این ها را هم به شان گفتم. هیچی که جوابم نمی دادند. درست عین چارپا... دیدم خطر به سرشان نمی رود، یواش سرم را بردم نزدیک شان و گفتم جن دارد، جلوِ راه تان را می گیرند. فکر کردم اگر این را بگویم دختره می ترسد. اما فقط ریز خندید. دیگر چیزی نگفتند... فقط گوش می دادند با دقت... جاده چند جایش پیچِ بد داشت! گفتم. چند جا دو راهی می شد؛ توضیح دادم . دست پسره را گرفتم و کشاندمش کنار. گفتم زنِ جوان همراهت داری، نباید آن راه را بروی. فقط سر تکان داد. دختره هم نمی ترسید. دوتایی مثل هم بودند. حقا که باید زن و شوهر می شدند. بعدِ داهات باید چند کیلومتری در جاده ی قدیم می رفتند. مسیر کم رفت و آمدی ا ست، فقط شب روهای کارکشته آن را بلدند. بعد از آن تابلو دارد. دوباره به جاده ی داهات می افتند. این یکی امن تر است. راه زیادی هم نیست، اما تاریک است. هیچ جایش معلوم نیست. نباید تو همچین جاده ای هول کنی. اگر بترسی تاریکی راهت را می بندد. همه چیز را سیاه می بینی. دیگر نمی توانی جلو بروی. چند سال قبل تر جوان یکی از داهاتی های دهِ بغل تو همین مسیر شبانه کور شد. آمده بودند دختر ببرند. پدرش هم تا آخر عمر حرف نزد. فقط وقتی رسیده بودند بالا سرش گفته بود، سیاه شده. سیاه شده و زبانش از دهانش بیرون مانده بود. می گفتند سکته کرده، چون دهانش رفته بود زیر گوش راستش، چشمش هم بالاپایین شده بود. دو سالِ بعدش مُرد. هر چند ساله از این اتفاق ها می افتد سمت ما. عادی است برای اهالی. اما نه غریبه ها. غریبه را خوفِ تاریکی می گیرد. پایش شُل می شود، از حرکت می ماند... همه را گفتم و آن ها هم فقط گوش دادند، انگار مادرزاد لال اند. گفتم جاده ی دهات را که تا آخر بروید می رسید به جاده ی اصلی. شاید مسیر آن ور باز باشد که اگر نبود باید شب را همان جا بمانید. راه دیگری ندارید. هر دو راه افتادند. نزدیک ماشین شان که رسیدند دختره سریع از زیر کت پسره آمد بیرون و سوار شد. پسره آمد پیشم و تشکر کرد و سریع رفت... دمِ رفتنی فکر می کردم هیچ کدام شان را دیگر نمی بینم. رفتند... چند ساعتی به فکرشان بودم و بعد خوابیدم. دم صبحی پسره برگشت. تنها! حرف نمی زد. آمد سمتم و جلوِ پام خورد زمین. پای چپش کِش آمده بود، یک وجب از پای راستش بلندتر شده بود. دست هایش سیاه بودند. روی صورتش خونِ خشک شده بود. بلندش کردیم و بردیمش تو. به هوش که آمد معلوم شد وسط راه ماشین شان توی برف گیر می کند و پنچر می شود. وقتی داشت تعریف می کرد می لرزید، لبش کج شده بود از ترس، رفته بود بالا. چشم هایش هم دو دو می زد. انگار دارد تو هوا دنبال چیزی می گردد. وقتی پنچری را می گرفته همه جا سیاه شده یک آن و دیگر چیزی یادش نمی آمد. دختره را هم دیگر پیدا نکرده. وقتی که رسیده بود پیش ما هنوز هم همه چیز را سیاه می دید. خدا می داند خودش را چه طوری تا این جا رسانده بود. یک هفته ی بعد اقوامش آمده بودند این جا و سراغ ده را می گرفتند. می گفتند دخترشان را می خواهند. از پسره نپرسیدم که چی شده. همان روز، بعد از این که به هوش آمد غیبش زد، قوم وخویشش می گفتند ماه عسل شان بوده. مادرش عکسِ دختره را نشانم داد. خودِ خودش بود. تو عکس از گردن پسره آویزان شده بود و می خندید. حقا که دیوانه بودند. دلم می خواست از پسره بپرسم، ولی زود رفتند. همه شان سیاه پوش بودند. شاید مُرده بود، شاید دق کرده بود یا خودش را کشته بود. این ها عادی است این طرف ها. همه ی این بلاها سرشان آمد چون کله شان داغ بود. حالا شما هم شده اید مثل همان ها، ما هر چه بگوییم به گوش تان نمی رود... بروید، از همان بی راهه بروید، بی راهه خطر دارد، خوف دارد، فقط مواظب باشید خوفِ سیاهی نگیردتان، که اگر بگیرد پای تان را شل می کند و می مانید.»
باد به تنم می پیچد و سرما را به مغز استخوان هایم فرو می بَرَد. یقه ی اُوِرکت را تا روی گوش هایم بالا می برم و سرم را می کشم داخل و به صورت سرمازده ی پیرمرد خیره می شوم. ساکت شده و نفس تازه می کند. یک ضرب و بی وقفه، انگار تمام جزئیاتِ اتفاق را از بر باشد، حرف می زند و دست های خشک و سفیدش را در هوا تکان می دهد. پول را می گیرد و نازل را روی پمپ می گذارد. لحنِ صدایش را بالا و پایین می کند و با دست، بیابان تاریک پشت سر را نشان می دهد.
حرفش که تمام می شود، می نشیند روی صندلی و مردم یواش یواش پراکنده می شوند. عده ای هنوز در صف ایستاده اند و مُرددند. هم بی هدف و سردرگم اند و به هم نگاه می کنند. آرام نفس می کشند و بخار دهان شان تا چند متر جلوتر می رود. دست هاشان را به هم می مالند و سر تکان می دهند و بعد از فرط سرما می دوند سمت ماشین های شان.
ماشین ها دور تا دور جایگاه پارک شده اند و مردم از وحشتِ سرما، داخلش کز کرده اند. ولی با این وجود هنوز هستند کسانی که از ترس بی بنزینی، بیست لیتری به دست توی صف ایستاده اند. چهره ها، ناامید و خسته و خواب آلود است. هیچ کس حرفی نمی زند، همه اخم کرده اند و نگران اند. حرف هاشان را یک ساعت قبل زده اند و سرما دندان ها را روی هم کلید کرده.
سکوت سنگینی جایگاه را گرفته. از صف بیرون می آیم و چند قدم آن طرف تر می ایستم و سیگاری روشن می کنم. آن هایی که دستکش ضخیم ندارند، کف دست شان را زیرِ بغل گذاشته اند و این پا و آن پا می کنند.
پیرمرد از روی صندلی بلند می شود. خلطِ سینه اش را روی زمین تف می کند و با صدای زنگ دار و بلند می گوید: «مگر نگفتم دیگر بنزین نداریم؟! ایستاده اید برای چی؟ بنزین تمام شده... مگر پمپ بنزین به این کوچکی چه قدر جا دارد؟ بروید برای خودتان بازار سیاه درست کنید. از هم بنزین بخرید و دم صبح گران تر بفروشید. این جا بنزین نداریم. تمام شده.»
می ایستد و چند ثانیه ای دوردست را نگاه می کند. کسی چیزی نمی گوید. دوباره برمی گردد و می نشیند روی صندلی و پتو را دور خودش می پیچد. پیت آتش را بین پاهایش می گذارد و با چوب زغال های گداخته را جابه جا می کند. پتو را روی سرش می کشد و پلک های نیمه بازش روی هم می افتند.
باد زیر سقف جایگاه می خورد و محکم صدا می دهد. انگار هر لحظه می خواهد آن را از جا بکند. سقفِ جایگاه سرپناه زمین زیرش شده و آن جا را خشک نگه داشته. به زمینِ خشک زیر پاهایم نگاه می کنم و دوباره سیگاری آتش می زنم. نفس نفس می زنم و سرفه های خشک می کنم. دوروبرم خلوت شده و تنها پیرمرد مانده. به صورتش خیره می شوم، سرما انگار صورتش را خورده. گونه هایش عمق دارند و استخوان هایش بیرون زده. صورتش سوخته. هنوز خواب و بیدار است و با هر نفسی که می کشد آرام تکان می خورد. صدایش هنوز در سرم می پیچد.
یک نفر سمتم می آید. قد کوتاه و لاغر است. اُورکت خاکی امریکایی به تنش زار می زند. کلاه اورکت را روی سر کشیده و بندهایش را محکم بسته. دستم را می گیرد و بدون این که چیزی بگوید با اشاره ی سر مرا دنبال خودش می کشد. صورتی بی مو دارد. چند قدمِ بلند برمی دارد. آن طرف تر که می رسیم پا کُند می کند، می گوید: «دنبالم بیا تا برایت بگویم. کارِت دارم.»
دستش زِبر است و پنجه هایی پُرزور دارد. نمی توانم مقاومت کنم. می گویم: «کجا بیایم؟ چی را بگویی؟»
می ایستد. این جا خلوت تر است. نزدیک تر می آید. فاصله ی بین مان کم است. هم می خواهد آرام حرف بزند و هم زوزه ی باد حرف هایش را می خورد و مجبور است سرش را نزدیک گوشم بیاورد. می گوید: «برای چی به حرف های این دیوانه گوش می دهی؟ یک ساعت است همه تان را سر کار گذاشته. اصل ماجرا چیز دیگری است...»
دست هایش را مشت کرده و جلو دهانش گرفته. با چشم های گرد و سیاهش به سیگارم زل زده و چیزی نمی گوید. پاکتم را بیرون می آورم و سمتش می گیرم. یک نخ برمی دارد. از جیبش قوطی کبریت نم گرفته ای بیرون می آورد. توی این بادوبوران با اولین چوب کبریت سیگارش را روشن می کند. می گویم: «برای همین اطرافی، نه؟»
با سر جواب مثبت می دهد و همان طور که سیگار را گوشه ی لبش گذاشته می گوید: «حرف هایش را جدی نگیر، این داستان را همیشه ی خدا برای همه تعریف می کند.»
می گویم: «حرف های چه کسی را؟»
«اسمش عمو سابق است.»
سیگار را توی مشتش گرفته و مشتش را از جلو دهانش برنمی دارد. پشت هم کام می گیرد و دود را از بین انگشت هایش بیرون می دهد. می گویم: «کدام حرفش را می گویی؟ داستانِ پسره و دختره؟ یا بی راهه؟»
«نمی دانم... این قدر همه چیز را به هم می بافد... شاید اصلاً همه را... ما هم از دست این عموسابق ماجرایی داریم این جا... چند سال پیش همچین بلایی سر پسر و عروسش آمده، آن هم نه تو جاده ی داهات... برای زیارت و ماه عسل رفته بودند که تصادف می کنند و می میرند. از آن موقع هر وقت هوا برفی می شود همچین داستانی را برای همه تعریف می کند.»
بیشتر به صورتش دقت می کنم. او هم پوستش از سرما سوخته و گونه هایش فرو رفته. پُک محکمی می زند و سرخی نوکِ سیگارش چند برابر می شود. می گوید: «نزدیک چهل سال است این جا کار می کند. از وقتی این جا فقط یک پمپ داشته، آن هم فقط پمپ گازوییل برای ماشین های سنگین ... مطمئنم تا به حال هیچ جایی را ندیده. تک پسرش را که از دست داد، مشاعرش هم پرید. تا به حال این داستان را صد مدل تعریف کرده.»
نفس عمیقی می کشد و لگدی به برفِ جلوِ پایش می زند. «چه می شود کرد، کاری از دست هیچ کس برنمی آید. ما چه کاره ایم اصلاً؟! بنده ی خدا، پسرش همه ی دنیایش بود. وقتی مُرد انگار دنیایش را گرفته باشی، هر روز دیوانه تر شد. صد بار نشسته ام باهاش صحبت کرده ام که این داستان های بی سر و ته را بی خیال شود ولی گوش نمی دهد، دوباره تا می بیند چهار نفر دورش جمع شده اند شروع می کند.»
حرکت می کنیم و مسیرِ نامعلومی را در برف پیش می گیریم. گوش هایم سوت می کشند. می گوید: «می دانی... نه این که تمام قصه اش دروغ باشد ها... یک چیزهایی از اتفاق هایی که این اطراف افتاده یادش مانده و با خیالات و توهم های خودش قاطی شان می کند. یک بار ماجرا را جنایی می کند. می گوید توی راه چند نفر جلوشان را گرفته اند و سرشان را بریده اند. یک بار می گوید رفته اند ته دره. یک بار می گوید مسیر را اشتباه رفته اند و گیر کرده اند وسطِ بیابان و گرگ و شغال به شان حمله کرده. داستان های عجیب و غریبی به هم می بافد. اگر باور نمی کنی امشب صبر کن و ببین فردا همین داستان را برای آدم های جدید چه طوری تعریف می کند. کسی چه می داند، شاید این جوری آرام می شود.»
سیگارم نصفه است. طعم تندش حالم را بد می کند. می اندازم و زیر پایم لهش می کنم. به مرد نگاه می کنم و او هم همان طور با همان حالت خاص سیگار می کشد. سرما گردنم را خشک کرده. دستم را دور گردنم می گذارم و فشار می دهم. می گوید: «گردن درد گرفته ای، نه؟ باید مثل من همه جایت را بپوشانی. سوزِ سرمای بیابان استخوان آدم را می ترکاند، اگر این جا لباس درست تنت نباشد...»

نظرات کاربران درباره کتاب یخ

مثل اسم کتاب سرشار از یاس و ناامیدی بود...
در 1 سال پیش توسط
واقعا کتاب سطح پایینیه! البته شاید من توقعم زیاده چون کمتر ایرانی میخونم! روی ماه خداوند را ببوش مصطفی مستور رو البته با اینکه ایرانیه خیلی دوسش داشتم. ولی این واقعا ضعیف بود!
در 2 سال پیش توسط