فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هست یا نیست؟

کتاب هست یا نیست؟

نسخه الکترونیک کتاب هست یا نیست؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هست یا نیست؟

اين سرمايي که اين‌طور يک‌دفعه مي‌دود زير پوست تنم، يادم مي‌اندازد که زنده‌ام، که هنوز نمُرده‌ام، که مي‌توانم امروز براي خودم يک لباس مشکي يقه‌باز بخرم، يک لباس مشکي يقه‌باز که هم لاغرتر نشانم بدهد و هم جذاب‌تر... امشب بدجوري به کمي لاغرتر بودن و به کمي جذاب‌تر بودن احتياج دارم.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هست یا نیست؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دنیا جای امنی است

آدمی که در سن هشتاد و پنج سالگی توی بیمارستان بستری می شود دیگر بعید است با پاهای خودش از آن جا بیرون بیاید... صدای این خانم از پشت بلندگو چه قدر خنده دار است... توی این مدتی که نیست سینا چه کار می کند و کجا می رود؟... کاش توی هواپیما کسی که قرار است کنارش بنشیند آدم درست وحسابی یی باشد... از خودش خجالت می کشد. از فکرهایی که این جوری، در این مواقع، قروقاطی، دزدکی، می خزند این ور و آن ورِ ذهنش. مثلاً همین الان از لحظه ای که آن صدا را از بلندگو شنیده و ناخودآگاه از روی صندلی نیم خیز شده و دردی را توی قفسه ی سینه اش حس کرده، همه ی این فکر ها باهم آمده اند توی سرش. آخر توی این موقعیت چه طور می تواند جز نقره به چیز دیگری فکر کند؟
خم می شود و بدون این که به کسی نگاه کند اول آن کیف بزرگ سیاه را به شانه آویزان می کند و بعد آن ساک چرمی کنار پاش را طوری از روی زمین بر می دارد که انگار همه ی آن هایی که الان توی سالن فرودگاه مهر آباد هستند دارند نگاهش می کنند و انگار همه زیر لب می گویند چه خانم باشخصیتی.
سرعتم را روی تردمیل زیاد می کنم. باید کمی بدوم... باشخصیت، باشعور، باادب... همه اش تصور من بود، تصور من بود که همه نگاهم می کنند و توی دل شان می گویند چه خانم باشخصیتی. شاید اگر کمی از خودم فاصله می گرفتم آن وقت می دیدم کسی نگاهم نمی کرد. خودم هم دقیقاً نمی دانم چرا، فقط این را می دانم که حالا توی سی و نه سالگی با این که ده دوازده سالی از آن وقت پیرترم، بیشتر نگاهم می کنند... از توی آینه دوباره این دختره را دید می زنم. دارد حرکت پایین تنه انجام می دهد؛ به جلو خم شده، دست ها چسبیده به میله، بالا می رود و پایین می آید. بالا می رود و پایین می آید.
راه می افتد طرف صف... نقره نمی میرد. نقره فقط چند روزی مریض شده است و دوباره خوب می شود... ساکش را می دهد به مردی که آن پشت ایستاده. مرد بهش اتیکت می زند و می گذاردش روی تسمه ی متحرک و بعد هم شماره ی صندلی اش را می چسباند به بلیتش... نقره اگر مُردنی نبود کارش به بیمارستان نمی کشید، آدمی که هشتاد و پنج سال بیمارستان نرفته باشد، فقط وقتی می رود که قرار باشد دیگر از آن جا برنگردد. این بار نقره می میرد. این بار دیگر مثل آن بارهایی نیست که وقتی از مدرسه به خانه می آمد و می دید نقره گوشه ای از خانه خوابش برده کنارش می نشست و نفس هاش را می شمرد و فکر می کرد این دیگر آخرین نفس است... فکر می کند چرا تمام نمی شود این همه بلیت دیدن ها و این همه شناسنامه دیدن ها. تازه باید از درِ آن وری رد بشود و برود توی اتاقکی که مخصوص خانم هاست. باید آن خانم چادرمشکی تمام چیزمیز های توی کیفش را بریزد بیرون و یکی یکی برشان دارد و نگاه شان کند و دوباره بگذارد توی کیف و بعد باید دو دستش را بکشد روی بدنش، یک بار از بالا تا پایین و یک بار از پایین تا بالا. چندشش می شود. آخر به این هم می گویند کار؟!
سرعتم را بیشتر می کنم... این جا پُر از زن است. این جا می توانی گذشته و آینده ات را ببینی؛ گذشته های خوشگل یا بدگل، آینده های خوب مانده یا درب وداغان شده... حالا دیگر از چی توی این دنیا چندشم می شود؟... باید آن قدر بدوم که مغزم عرق کند. شاید تمام تصمیم ها و فکروخیال ها با عرق از توی کله ام بزند بیرون. کاش اصلاً مغزم جوش بیاورد و هر چه توش هست بخار بشود و برود هوا... دختره حالا دارد روی پهلوهاش کار می کند. چوب را چسبانده به شانه هاش. خم می شود به راست، خم می شود به چپ. لعنتی چی را می خواهد صاف وصوف تر از این بکند؟! یعنی مردی توی این دنیا هست که این دختره را ببیند و نخواهد... مطمئنم می تواند مثل فیلیس از هر ارسطویی که بخواهد ارسطوسواری بگیرد. جانمی جان؛ ارسطو، فلسفه، گُنده گویی.
توی محوطه ی فرودگاه سوار اتوبوس می شود. اتوبوس آن قدر شلوغ است که باید همان نزدیکی های در بایستد و دستگیره ای را که از آن بالا آویزان است بگیرد... موقع خداحافظی سینا دست هاش را محکم توی دست گرفته بود و گفته بود که از همین الان دلش برایش تنگ است. گفته بود که وقتی نباشد سخت می گذرد، خیلی هم سخت می گذرد. توی این سه سالی که ازدواج کرده اند این اولین باری است که مجبور شده از سینا جدا بشود. باید برود. مگر می شود نرود؟ مگر می شود نقره را توی بیمارستان تنها بگذارد؟
اتوبوس کنار آن هواپیمای بزرگ ایرباس می ایستد... چرا دارد خودش را گول می زند، الان ده سال است که نقره را تنها گذاشته... ده سال!... یکی باید جلوِ ذهنش را بگیرد. این فکر ها همه اش دروغ است. مگر خودِ نقره نگفته بود که برود و دیگر پشت سرش را نگاه نکند، مگر نگفته بود هر وقت بتواند خودش به او سر می زند و همین کار را هم کرده بود، هر دو سه سالی یک بار آمده بود تهران و چند روزی توی آن آپارتمان تنگ شان زندانی شده بود تا او احساس کند که همدیگر را می بینند، تا او احساس کند آن قدرها هم آدم بی خودی نیست؟
از پله های هواپیما بالا می رود... فکر می کند چند روز مجبور می شود آن جا بماند. از خودش حرصش می گیرد. هر چند روزی که لازم باشد، می ماند. هر چند روزی که لازم باشد. دم در هواپیما مهمان دار بلیتش را نگاه می کند و به صندلی یی آن گوشه موشه ها اشاره می کند. بدون این که به کسی نگاه کند یک راست می رود طرف صندلی اش. کنار صندلی می ایستد و طوری درِ کشوِ بالای سرش را باز می کند و آن کیف سیاه بزرگ را توش جا می دهد که انگار همه ی آن هایی که حالا روی صندلی هاشان نشسته اند دارند نگاهش می کنند و انگار همه توی دل شان می گویند چه خانم درست وحسابی یی.
نفسم بند آمده، بااین حال می دوم و باز هم می دوم... درست وحسابی، صاف وصوف، تروتمیز... عرق دارد از هر هفت تا چاکرام می زند بیرون. اما مغزم، مغزم انگار هنوز عرق نکرده... دختره حالا دارد خارج پا کار می کند. دستش را به دیوار تکیه داده و پای کشیده و بلندش را به آرامی از آن یکی پا جدا می کند و دوباره بهش نزدیک می کند. توی آن نقاشی قرون وسطایی، ارسطو دارد به فیلیس سواری می دهد و فیلیس دارد شلاقش را توی هوا به طرف پشت ارسطو پایین می آورد... نخیر، یا مغزم عرق نکرده یا اگر عرق کرده چیزی از توش بیرون نزده، چیزی بخار نشده و نرفته هوا.
روی صندلی کنار پنجره می نشیند. وقتی دارد کمربندش را می بندد زیر چشمی شلوار جین مرد را می بیند با آن کفش های گنده ی چرمی قهوه ای. مرد می نشیند کنارش... کاش می شد دیگر به سینا فکر نکند. به این که کجا می رود و چه کار می کند... سرش را می چرخاند طرف پنجره و از آن شیشه ی کوچک بیضی بیرون را نگاه می کند. توی دلش ترسی آشنا خودش را کش وقوس می دهد، ترسی از جنس همان ترس هایی که اگر بابابزرگ نصف شب بخواهد نقره را بکُشد، اگر آن کتری آب جوش را بردارد و بخواهد روی سر نقره بریزد، اگر آن چاقوی آشپزخانه را توی قلب نقره فرو کند... این چیز ها دیگر گذشته. حالا او در چنان نقطه ی قوتی است که هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند از این نقطه تکانش بدهد، حتا این فکرهایی که بعضی وقت ها قروقاطی... یک دفعه احساس می کند انگار فکر دیگری هم هست که لابه لای این همه فکر تا دمِ دروازه ی ذهنش می آید و درست قبلِ این که دروازه را باز کند...
مرد می گوید: روزنامه؟
می چرخد و نگاهش می کند و این کلمات مثل برق از ذهنش می گذرند: چهل ساله، سبزه، مشکی، مردانه... روزنامه را می گیرد و می گوید: ممنون.
تنها چیزی که الان حوصله ی خواندنش را ندارد روزنامه است. بااین حال بازش می کند و ورق می زند... الان ده سال است... حس می کند انگار تمام رشته های عصبی بدنش به هم گره خورده اند و انگار یکی دارد بی رحمانه زور می زند این گره ها را باز کند... مهمان دار ظرف آب نبات را می گیرد جلوش. آب نباتی بر می دارد و بلافاصله می گذارد توی دهانش. حس شیرینِ آب نبات هم کمی آرامش می کند و هم کمی خجالت زده . این بار مرگ دارد رُک وراست می آید، صاف وپوست کنده. این بار دیگر مرگ بهش رودست نمی زند. دارد موذیانه می کشاندش به جایی که شاهد دیدنش باشد. این بار فقط نمی شنود که وقتی سه سالش بوده پدر و مادرش توی تصادف کشته شده اند. چه قدر دلش یک آب نبات دیگر می خواهد. امکان ندارد بین این همه آدم بتواند مهمان دار را صدا بزند و یک آب نبات دیگر بخواهد.
مرد به آن جلو اشاره می کند و می گوید: اگه قرار باشه اتفاقی بیفته هیچ کدوم از اینا فایده ای نداره.
به مهمان داری نگاه می کند که آن جلو ایستاده و مثل آن هایی که پانتومیم بازی می کنند، چیزهایی را که از توی بلندگو گفته می شود به مسافران نشان می دهد... ماسک اکسیژن... جلیقه های نجات... درهای خروجی... باید چه جوابی به مرد بدهد؟ اصلاً باید جواب بدهد یا نه؟ لبخند سنگینی می زند و چیزی نمی گوید.
مهمان دار از کنارشان رد می شود. وای که چه قدر دلش یک آب نبات دیگر می خواهد.
هواپیما راه می افتد. زیر چشمی دست های بزرگ مرد را می بیند که دو دسته ی صندلی را می چسبند. سرعت هواپیما که زیاد می شود انگار فشار دست های مرد هم روی دسته های صندلی زیاد می شود.
مرد می گوید: ببخشید، می تونم باهاتون حرف بزنم؟
جا می خورد. آخر چه حرفی!
مرد کمی مکث می کند. ابروها و شانه هاش را می اندازد بالا و می گوید: راستش از پرواز می ترسم، به خصوص وقتی هواپیما داره بلند می شه. برای همین دوست دارم با کسی گپ بزنم و حواسمو پرت کنم.
لابد شوخی می کند. مگر می شود مردی به این بزرگی از پرواز بترسد... می گوید: خواهش می کنم.
و بعد می گوید: البته فکر نکنم برای حرف زدن آدم جالبی باشم.
و بلافاصله از گفتنِ این حرف پشیمان می شود... شکسته نفسی... از شکسته نفسی بیزار است.
سرعتم را کم می کنم. نفس نفس زنان راه می روم... لابد مثل احمق ها توقع داشتم بهم بگوید نه خانم، اشتباه می کنید، به نظر من که شما برای حرف زدن خیلی هم جذاب اید، اصلاً شما در حرف زدن خدای جذابیت هستید. روی چه حسابی، نمی دانم... دختره حالا دارد داخل پا کار می کند. دمبل را گرفته بین ران هاش، پایین می آید، بالا می رود، پایین می آید، بالا می رود... چه قدر دلم می خواهد بروم و بهش بگویم هی خانم، تا حالا شده آن کله ی خوشگلت را فرو کنی توی سطل آشغال و لابه لای آن همه خرده غذا و جعبه ها و قوطی های خالی و دستمال کاغذی های استفاده شده دنبال یک ته سیگار بگردی، یک ته سیگار برای این که باهاش تصمیم بگیری، یک ته سیگار حتا اگر فقط یکی دو پُک داشته باشد؟
مرد می گوید: قیافه ی شما شبیه کسیه. نمی دونم شبیه کی، اما شبیه کسیه. شاید یه هنرپیشه ی سینما.
این را به حساب تعریف از خودش می گذارد و ته دلش خوشحال می شود. انگار حرف زدن برای خودش هم چندان بد نیست. باید یک چیزی بگوید، اما چی؟ خدایا، چرا این قدر معطل می کند؟ چرا این قدر نگران است که حرف بی ربطی نزند؟... می پرسد: لابد مجبورید پرواز کنید؟
مرد می گوید: نه.
سعی می کند به چشم های سیاه مرد نگاه نکند.

نظرات کاربران درباره کتاب هست یا نیست؟

به نظرم کتابیه که همه باید بخونن. مخصوصا خانم ها
در 1 هفته پیش توسط
کتاب خوبی بود.برای من جز کتابایی بود که بین خوندنش وقفه نیفتاد
در 2 هفته پیش توسط
خیلی عالی و روان و پرکشش و تعلیق... اما آخرش به افتضاح ترین شکلی ک میشد تمام شد ! درواقع اصلا تمام نشد ! با این حال کااااملا به خوندش می ارزه ...
در 6 ماه پیش توسط
خیلی زود جذبم کرد و خیلی زود خواندمش . به راستی نویسنده قلم توانایی دارد . لذت بردم .
در 11 ماه پیش توسط
کتاب خوبی بود. تونستم با همه فکرها و دلمشغولی‌ و درگیری‌‌های ذهنی شخصیت اصلی ارتباط برقرار کنم. از خانوم سالار تشکر میکنم بابت این کتاب.
در 1 سال پیش توسط