- از متن کتاب-
یک روز داشتم نقاشی خانهی رنگی رنگی میکشیدم. بعد از اینکه تمام شد، رفتم به مادرم نشان دادم و گفتم: مادر، نقاشیم قشنگ شده است؟ مادرم با مهربانی گفت: بله. بعد رفتم وسایل نقاشیم را جمع کنم. دیدم مداد سیاهم نیست. خواهر کوچکترم آن را برداشته بود. با مهربانی گفتم: نهال جان، لطفاً مدادم را بده. او هم مدادم را داد. برگشتم به اتاقم، دیدم یک دفعه وارد دنیای نقاشیها شدم! نقاشی من هم آنجا بود. نقاشی خانهی رنگی رنگی! وارد خانه شدم و دیدم مادر و دختری در آن خانه هستند. سلام کردم و گفتم: میشود امروز را پیش شما بگذرانم؟ آنها با مهربانی گفتند: بله. آن روز من یک عالمه بازی کردم و خندیدم.