فیدیبو نماینده قانونی بوتیمار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زمین پست

کتاب زمین پست

نسخه الکترونیک کتاب زمین پست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زمین پست

همیشه وقتی باران می‌بارید مادربزرگ چند کار برای خودش می‌تراشیددر صحن خانه، و همیشه حواسش بود که سر تا پا خیس شود. او وقتی بدون روسری از خانه بیرون می‌رفت که هوا باران بود.

  • ناشر بوتیمار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زمین پست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


حمام سوییسی اِشوبیش

عصر روز شنبه است. آتش در دل بخاری حمام می سوزد. دریچه ی هواگیری کاملاً بسته است. آرنی(۲) دوساله هفته ی گذشته از این هوای سرد دچار ذکام شد. مادر دارد پشت آرنی کوچولو را لیف می زند، با شورت های شسته. آرنی کوچولو دارد به سر و روی خود مشت می زند. مادر آرنی کوچولو را از وان حمام بیرون می آورد. مادر می گوید: «آهان، که این طور بچه های کوچولو نباید حمام کنند، هان.» مادر وارد وان می شود. آب هنوز گرم است. صابون هنوز دارد کف می کند. مادر پوسته های چرک گردن را می ساید. پوسته ها روی آب شناور می شوند. لبه ی وان زرد رنگ است. مادر از وان بیرون می رود. مادر با صدای بلند به پدر می گوید: «آب هنوز گرم است.» پدر وارد وان حمام می شود. آب هنوز گرم است. صابون هنوز دارد کف می کند. پدر پوسته های چرک سینه را می ساید. پوسته های چرک پدر همراه با پوسته های چرک مادر روی آب شناور می شوند. لبه ی وان حمام قهوه ای رنگ است. پدر از وان حمام بیرون می رود. پدر با صدای بلند به مادربزرگ می گوید: «آب هنوز گرم است.» مادربزرگ وارد وان حمام می شود. آب هنوز ولرم است. صابون هنوز دارد کف می کند. مادربزرگ پوسته های چرک شانه ها را می ساید. پوسته های چرک مادربزرگ همراه با پوسته های چرک مادر و پدر روی آب شناور می شوند. مادربزرگ از وان حمام بیرون می رود. مادربزرگ با صدای بلند به پدربزرگ می گوید: «آب هنوز گرم است.» پدربزرگ وارد وان حمام می شود. آب مثل یخ سرد است. صابون هنوز دارد کف می کند. پدر بزرگ پوسته های چرک آرنج ها را می ساید. پوسته های چرک پدربزرگ همراه با پوسته های چرک مادر و پدر و مادربزرگ روی آب شناور می شوند. مادربزرگ در حمام را بازمی کند. مادربزرگ از دور به طرف وان حمام نگاه می کند. مادربزرگ نمی تواند پدربزرگ را ببیند. آب سیاه رنگ شلپ شلپ می کند بر لبه ی سیاه وان حمام. مادربزرگ با خود فکر می کند؛ پدربزرگ حتماً در وان حمام نشسته است. مادربزرگ در حمام را پشت سر خود می بندد. پدربزرگ آب وان حمام را خالی می کند. پوسته های چرک مادر، پدر، مادربزرگ و پدربزرگ برگرد فاضلاب می چرخند.
حالا خانواده ی حمام کرده و پاکیزه ی اِشوابه مقابل تلویزیون نشسته اند.
حمام کرده ها منتظر تماشای فیلم بلند عصرهای شنبه هستند؛ خانواده ی اِشوابه.

خطابه ی مراسم خاک‎سپاری

خویشاندوان در ایستگاه راه آهن به دنبال قطار خرناس کش می دویدند و با هر قدم دست ها را در هوا تکان می دادند. یک مرد جوان کنار پنجره ی قطار ایستاده بود. پنجره به زیر بغلش می رسید. دسته گل سفید پژمرده ای را به سینه می فشرد. صورتش خشک و سرد بود. زن جوانی کودک بی رمقی را از ایستگاه با خود بیرون می برد. زن قوز داشت.
قطار راهی جبهه ی جنگ بود.
من تلویزیون را خاموش کردم.
پدرم در تابوتی در وسط اتاق خوابیده بود. دیوارها زیر عکس ها پنهان بودند. قد پدرم در عکسی نصف صندلی ای بود که او به آن تکیه داده بود. پدر پیراهن مردانه به تن داشت و پاهایش کج وکوله بود وُ شیار شیار از گوشت و کله اش گلابی شکل و کچل.
پدرم در عکس دیگری داماد بود. فقط نیمی از سینه اش دیده می شد. قسمت دیگر سینه زیر دسته گل سفید نیمه پژمرده ای پنهان بود. دسته گل در دست مادرم بود.
پدرم در عکس دیگری سیخ ایستاده بود، مثل تیر چراغی کنار نرده ای. زمین زیر پوتین هایش سفید می زد از برف . آن قدر سفید که انگار پدر در فضا رها بود. دست را تا سر برای خداحافظی بالاآورده بود و یقه ی پالتویش پر بود از آگهی درگذشت.
در عکسِ بعدی پدر ساطوری روی شانه داشت. پشت سرش ساقه ی ذرتی سر به آسمان کشیده بود. پدر کلاه بر سر داشت. کلاه سایه ی پهنی بر صورتش گسترده بود.
در عکس بعدی پدر پشت فرمان یک تریلی نشسته بود. بار تریلی احشام بود. کار پدر این بود که هر هفته حیوانات را به کشتارگاه شهر ببرد و تحویل دهد. صورت پدر لاغر و استخوانی بود با خطوط تند و تیز. پدر در حالتی خشکش زده بود، در عکس ها، این طور به نظر می رسید که پدر نمی دانست مقصد کجاست. پدر ولی همیشه می دانست به کجا باید برود. به همین دلیل همه ی عکس ها ساختگی بودند. اتاق از خیل عکس های مصنوعی یخ زده بود، از خیل چهره های مصنوعی او. خواستم از روی صندلی برخیزم اما پیراهنم به چوب یخ بست. پیراهن تن نما بود و سیاه. با کوچک ترین حرکتم پیراهن به خش خش درمی آمد. سرجایم نشستم مثل شیشه سرد و خشک. بلند شدم و دست کشیدم بر صورت پدر. از اشیاء درون اتاق سردتر بود. بیرون خانه تابستان بود. مگس ها در هوا تخم می پاشیدند. دهکده خود را در امتداد آن جاده ی شنی پهن می گسترد. آن قدر داغ و قهوه ای و درخشان که چشم را می سوزاند.
قبرستان خاک بود زیر شن ریزه. بر روی گورها سنگ های درشت. به زمین نگریستم دیدم کف کفش هایم به طرف بالا خم شده اند. من در تمام این مدّت روی بند کفش هایم راه رفته بودم. بندها پشت سرم بودند دراز و ضخیم. با دوسر درهم گوریده.
دو مرد کوچک اندام بر روی پاهای سست و مردد، تابوت را از درون ماشین نعش کش بیرون آوردند و به کمک دو طناب پوسیده به درون گور فرستادند. تابوت تاب خورد. بازوها و طناب ها درازتر شدند. با وجود گرما و خشکی هوا، گور لب ریز بود از آب.
یکی از آن دو پیرمرد مست گفت: «وجدان پدر شما بار مرده های زیادی را بر دوش می کشد.»
من گفتم: «جنگید. در ازای هر بیست و پنج کشته یک نشان افتخار گرفت. او با نشان های افتخار زیادی به خانه برگشت.»
پیرمرد گفت: «وقتی به سرزمین شلغم(۱) رسید به یک زن تجاوز کرد. به همراه چهار سرباز دیگر. پدر شما یک شلغم در تن زن فرو کرد. وقتی ما از آن جا می رفتیم هنوز داشت از او خون می رفت. زن روس بود. ما تا هفته های متمادی به اسلحه می گفتیم شلغم.»
پیرمرد گفت: «پاییز بود. ساق و برگ شلغم ها سیاه و یخ زده بود.»
سپس پیرمرد سنگ بزرگی روی تابوت گذاشت.
پیرمرد مست دوم دنباله ی حرف را گرفت: «ما شب سال نو در یکی از شهرهای آلمان به اُپرا رفتیم. صدای نازک زن آوازخوان شبیه جیغ آن زن روس بود. ما یکی یکی سالن را ترک کردیم. پدر شما تا پایان در سالن نشست. او تا هفته های متمادی آوازها و زن ها را شلغم نامید.» پیرمرد براندی را سرکشید. صدای شرشر از شکمش برخاست. پیرمرد گفت: «شکم من به اندازه ی آب های زیرزمینی این گورها براندی در خود دارد.»
سپس پیرمرد سنگ بزرگی روی تابوت گذاشت. کنار یک صلیب سفید مرمری مردی آماده ی نطق بود، در جوار گور. او به طرف من آمد، با دست های فرو رفته در جیب های پالتو.
در سوراخِ دکمه یک گل رُز داشت، به بزرگی کف دست. مثل مخمل. به من که رسید یکی از دست ها را از جیب درآورد. انگشت ها درهم فرورفته بودند. مرد خواست مشت را باز کند، اما نتوانست. چشم هایش از اندوه متورم بود. او بی صدا به گریه افتاد.
او گفت: «موقعِ جنگ آدم با هم وطنان خود به جایی نمی رسد، مردم تن به هیچ نظمی نمی دهند.»
سپس مرد سنگ بزرگی روی تابوت گذاشت.
در این لحظه یک مرد چاق از راه رسید و کنارم ایستاد. کله اش شبیه شلنگ آب بود و بی صورت.
او گفت: «پدر شما سال ها با زن من رابطه داشت. وقتی مست می کرد به زور از من پول می گرفت و هرگز پس نمی داد.»
او بر روی سنگی نشست.
آن گاه یک زن چروکیده و تکیده به طرف من آمد، بر زمین تفی انداخت و گفت: «اَخ. تف.»
مدعوین خاک سپاری در طرف دیگر گور به صف ایستادند. من به خودم نگاهی انداختم و وحشت زده شدم، چون سینه ام نمایان بود؛ و به خود لرزیدم.
چشم ها همه به سمت من خیره بود، و خالی. مردمک ها زیر پلک ها می سوختند. تفنگ ها بر روی دوشِ مردها بود، و زن ها وِروِر می کردند با تسبیح هایشان.
مردی که می خواست نطق کند گل رُزی برداشت. او یک گل برگ سرخِ خونی چید و خورد.
مرد با دست به من اشاره کرد. می دانستم حالا باید دهان باز کنم و حرفی بزنم. چشم ها به من خیره بود.
کلامی برای گفتن نمی یافتم. چشم هایم از حنجره به سمت سر روانه شد. دست به دهان بردم و انگشت هایم را جویدم. جای دندان ها بر پشت دست نمایان شد. دندان هایم گرم بودند. از دو گوشه ی دهان خون به سمت شانه هایم جاری شد.
باد یکی از آستین ها را از پیراهنم جدا کرد. آستین مثل ابری سیاه در هوا به رقص درآمد.
مردی عصایش را به سنگ بزرگی تکیه داد. حالا تفنگ آماده بود، او تیری خلاص کرد به یک آستین. آستین جلوی پایم به زمین نشست، سرشار از خون. مدعوین خاک سپاری کف زدند.
بازویم برهنه بود، احساس کردم دارد در هوا سنگ می شود.
مردی که می خو است نطق کند با دست علامت داد. کف زدن ها خاموش شد.
مرد گفت: «ما به جامعه ی خود افتخار می کنیم. لیاقت و صلاحیت ما، ما را از شکست محفوظ می دارد. ما اجازه نمی دهیم به ما اهانت شود. ما اجازه نمی دهیم از ما بدگویی شود. ما به نام جامعه ی آلمانی تو را محکوم می کنیم به مرگ.»
تفنگ ها مرا نشانه گرفتند. در سرم یک صدای تَقِ گوش خراش شنیدم. من افتادم. اما نه به زمین، بلکه توی هوا بالای سر آن ها. آهسته درها را گشودم.
مادرم همه ی اتاق ها را جارو زده بود.
تا همین چند لحظه پیش جسدی در تابوت بود، در این اتاق اما حالا یک میز دراز وجود داشت. میز پیش خوان قصابی بود. روی میز یک بشقاب سفید وجود داشت و یک گلدان با گل های سفید درحال پلاسیدن.
مادرم پیراهن تور سیاه بر تن داشت، و چاقویی بزرگ در دست. مادر مقابل آینه ایستاد و گیس سفیدش را با چاقو چید. یک سر موی چیده را بر روی میز نهاد.
او گفت: «بقیه ی عمر سیاه خواهم پوشید.»
او یک سر گیس را آتش زد. درازای گیس از این سر میز بود تا آن سر میز. گیس مثل یک فتیله سوخت. آتش گیس را لیس زد و بلعید.
او گفت: «در روسیه سرم را از ته تراشیدند. این خفیف ترین مجازات بود. از گرسنگی سرم گیج می رفت. شب ها دزدکی به سرزمین شلغم می رفتم. نگهبان مسلّح بود. اگر مرا می دید درجا خلاصم می کرد. اما صدای خش خشی از هیچ شلغمی بالا نیامد. آخرهای پاییز بود و ساق و برگ شلغم ها سیاه و یخ زده.»
من دیگر مادرم را ندیدم. گیس هنوز می سوخت. و اتاق پر بود از دود.
مادرم گفت: «آن ها تو را کشته اند.»
دود آن قدر غلیظ بود که ما نتوانستیم همدیگر را ببینیم. صدای قدم هایش را شنیدم خیلی به من نزدیک بود. با بازوهای گشوده به دنبالش گشتم.
ناگهان دست های لاغر و استخوانی اش به موهایم چنگ زد. سرم را تکان داد. من جیغ کشیدم.
چشم هایم را گشودم. اتاق در حال چرخش بود. من درون توپی از گل های سفید در حال پژمردن، زندانی بودم.
سپس انگار خانه یک جا واژگون شد و محتوایش را بر روی زمین خالی کرد.
ساعت کوکی به صدا درآمد. ساعت پنج و نیم صبحِ روز یک شنبه بود.

نظرات کاربران درباره کتاب زمین پست

کتاب خوبی بود. ارزش خوندن رو داشت
در 1 سال پیش توسط امید کردبچه