دانلود اپلیکیشن
امکان مطالعه در اپلیکیشن فیدیبو
دانلود
کتاب دارآباد اثر امیرحسین نظری مفرد نشر گیوا

کتاب دارآباد اثر امیرحسین نظری مفرد نشر گیوا

کتاب متنی
فیدی‌پلاس
ناشر:
درباره دارآباد
چند لحظه مانده بود که صدایی از آن دور آمد‌: دست نگه دارید‌، بایستید‌، بایستید... و چند بار تکرار شد و هر بار صدا نزدیک و نزدیک‌‌تر می‌شد. نمی‌خواست چشمانش را باز کند‌، چشمانش را سفت‌‌تر به هم فشار داد. پاهایش لرزش شدیدی داشت و می‌دانست که کار او تمام است. نمی‌خواست بدون دلیل‌، با این حرفی که گفته شد‌: دست نگه دارید‌، به خودش امید واهی دهد‌ اما صدایش کردند‌: متهم کاوه بابایی... فکر کرد توهم زده است‌، اما باز هم صدایش زدند‌: کاوه بابایی‌، با شما هستم‌، چشمانت را باز کن... آرام و ریز چشمانش را باز کرد که ببیند درست شنیده است یا خیر! به محض باز کردن چشمانش‌، دستی در پشت گردنش قرار گرفت و طناب دور گردنش را شل و سپس باز کرد. او را پایین آوردند‌. شلوارش را خیس کرده بود؛ بدون اینکه خودش بفهمد، در چند قدمی مرگ‌، این اتفاق برایش رخ داده بود. به عقب نگاهی کرد‌؛ نگاهی به چشمانِ امیدوارِ نزدیک به ده نفر آدم. ده نفری که طناب به دور گردن‌شان‌ بسته شده بود و با نگاهی امیدوارانه منتظر اعلام اسم خودشان به‌ عنوان نجات‌یافته بودند‌، اما نشده بود. بعضی با چشمان باز و بعضی بسته. ده نفری که همه آن‌‌ها هم شلوارشان خیس شده بود‌؛ آدم‌‌های بزرگ هم... به چشمان تک تک مجرمین بالای دار نگاه کرد، الّا یک نفر‌؛ الّا منصور‌، دوست صمیمی و پانزده ساله‌اش‌. کسی که قرار گذاشته بودند بعد از مرگ‌، آن دنیا به رفاقت‌شان ادامه دهند‌. از آن قرار‌‌های به ظاهر خنده‌دار اما تلخ‌. حالا او پایین دار بود ولی طناب دار به دور گردن منصور بود‌ و نزدیک بود خفه‌‌اش کند. در حال تماشای همه بود اما نگاهش که نزدیک منصور رسید، برگشت و به سرباز گفت‌: برویم... تصمیم گرفت اصلاً پشت سرش را نگاه نکند‌، هر اتفاقی که افتاد‌، حتی... نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد‌. کمی که دور شد، صدایی از همان جا که بود‌، آمد‌: حالا‌... و صدا‌‌هایی که نباید می‌آمد‌، به گوش رسید. کاوه فرو ریخت‌. دیگر طاقت نیاورد. برگشت و عقب را نگاه کرد‌. سرباز را هل داد و به سمت طناب‌‌های دار و منصور فرار کرد. رفاقت است دیگر. همه سربازان را هل می‌دهند که از چوبه دار به سمت بیرون فرار کنند‌، اما کاوه از بیرون و با هل دادن سرباز به سمت چوبه دار فرار کرد... پس از مدتی گریه و زاری و با اجبار سربازان، بالاخره راضی شد که منصور را رها و به سمت سلول حرکت کند. در مسیری که می‌رفت، به موضوعات زیادی فکر کرد‌. اول: خاطرات زیادش با منصور بود که دیگر تکرار نخواهد شد. دوم‌: مرگی که او را نکشته و هنوز زنده‌‌اش نگه داشته است و آخرین چیز‌، همان دفتر خاطرات این روز‌هایش که نوشته‌هایش را در آن می‌نوشت و حالا عاقبتش پس از دادن آن دفتر به سرباز‌، آن هم در آن حالت‌، مشخص نیست‌... به سلولش رسیدند و سربازان منتظر شدند تا داخل سلول شود. وارد سلول شد و سر جای قبلی‌‌اش که نه‌، بر روی تخت جدیدش دراز کشید. دستانش را زیر بالشت کرد تا به سقف نگاه کند‌. خنکی بالشت را حس کرد. خنکی بالشت که همیشه می‌چسبد‌، چه برسد برای کسی که تازه از اعدام نجات یافته است اما علاوه بر خنکی بالشت‌، چیز دیگری را هم آن زیر حس کرد‌. چیز سفتی بود و حدوداً بزرگ. بلند شد و بالشت را کنار زد و دفتر خاطراتش را دید‌. دفتری که تمام نوشته‌‌های این مدتش درون آن بود‌. دفتری که یکی از نگرانی‌‌ها و فکر و ذکرش بود. حالا تصمیم گرفت با نگاه دیگری‌، نوشته‌‌های خودش را از صفحه اول دفتر بخواند‌. او از نگاه کسی که اعدام می‌شود، نوشته بود ولی این بار می‌خواست از نگاه کسی که از اعدام نجات پیدا کرده بود، بخواند‌. دفتر را باز کرد و از صفحه اول دفتر‌، صفحه به صفحه‌، خط به خط‌، کلمه به کلمه‌، با تمام جزئیات، شروع به خواندن کرد... -از متن کتاب-
دسته‌ها:

شناسنامه

فرمت محتوا
epub
حجم
1,012.۵۷ کیلوبایت
تعداد صفحات
160 صفحه
زمان تقریبی مطالعه
۰۰:۰۰
نویسنده امیرحسین نظری مفرد
ناشرگیوا
زبان
فارسی
تاریخ انتشار
۱۴۰۲/۰۳/۲۷
قیمت ارزی
3 دلار
مطالعه و دانلود فایل
فقط در فیدیبو
اطلاعات کتاب

نقد و امتیاز من

بقیه را از نظرت باخبر کن:
منتظر امتیاز
39,900
تومان
%50
تخفیف با کد «HIFIDIBO» در اولین خریدتان از فیدیبو

گذاشتن این عنوان در...

قفسه‌های من
نشان‌شده‌ها
مطالعه‌شده‌ها
دارآباد
امیرحسین نظری مفرد
گیوا
منتظر امتیاز
39,900
تومان