فیدیبو نماینده قانونی بوتیمار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ملانصرالدین

کتاب ملانصرالدین

نسخه الکترونیک کتاب ملانصرالدین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۹۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ملانصرالدین

جلیل محمد قلی‌زاده پسر بازرگانی از مردم نخجوان بود. او پس از اتمام تحصیلات مقدماتی در آن شهر وارد دارالمعلمین گوری و در شعبه‌ی مخصوص آذربایجانیان مشغول تحصیل شد؛ زبان روسی را فرا گرفت و با ادبیات و فرهنگ آن زبان آشنا شد. او در حدود سال 1905 مسیحی مجله‌ی مصور و فکاهی ملانصرالدین را در باکو تاسیس کرد. این مجله در بیدار کردن مردم قفقاز و مبارزه باخرافات و فساد و استبداد، نقش مهمی ایفا کرد و کمتر شخصی با سوادی- از نسلی که انقلاب مشروطیت را در ک کرده- وجود دارد که مجله‌ی یاد شده را نشناسد.

ادامه...
  • ناشر بوتیمار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ملانصرالدین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


صندوق پست

روز ۱۲ نوامبر بود و هوا خیلی سرد. اما هنوز اثری از برف دیده نمی شد. آخرین باری که حکیم از زوجه ی بیمار ِخان عیادت کرد، گفت: که حال مریض دیگر خوب است و پس از یک هفته می تواند بیرون برود. خان بسیار عجله داشت تا به سمت ایروان حرکت کند، چون در آن جا کارهای مهمی در انتظارش بود. به علاوه می ترسید برف ببارد و هوا سردتر شود و مسافرت برای بیمار دشوارتر، بلکه محال گردد. خان قلم برداشت و نامه ای مختصر به این مضمون به جعفر آقا، دوست ایروانی خود نوشت: عزیزم، امیدوارم پس از یک هفته با زن و بچه به ایروان بیایم. این است که از جناب عالی، خیلی خیلی خواهشمندم امر بفرمایید تا اتاق ما را فرش کنند و البته، بخاری ها را آتش کنند که هوای اتاق ها پیش از وقت، گرم و تمیز شود، تا از این جهت برای بیمار ناراحتی پیش نیاید. جواب این کاغذ را به من تیلغراف بزن. کارهایی را که گفته بودی روبراه کردم. خدانگهدار. مخلصت.

ولی خان.
۱۲نوامبر.

خان کاغذ را تا کرد و در پاکت گذاشت. روی پاکت نوشت و تمبر را چسباند و خواست نوکرش را صدا کند تا نامه را به پست برساند که به یاد آورد نوکر را پی کار ِدیگری فرستاده است. در آن موقع در خانه را زدند و خان رفت و دید که نوروزعلی یکی از رعیت های ده "ایت قاپان" خودش است.
این شخص از مدتی پیش در خانه ی خان آمد و شد داشت و هر بار که می آمد محال بود که آردی، رشته ای، عسلی، کره ای، چیزی نیاورد. این سفر هم نوروزعلی دست خالی نیامده بود. زیرا که به محض دیدن ِخان، چوب دستی اش را کنار ِدر گذاشت و مشغول گشودن لنگه ی دیگر در شد؛ آن گاه الاغی را با بار ِچِش چِش گویان به درون حیاط راند و از سر بار سه چهار تا جوجه برداشت و زمین گذاشت. بار را باز کرد و جوال های ُپر را به زمین انداخت. بعد رو به خان کرد و دو بار خم و راست شد و سلام کرد. خان جواب داد و گفت: آی، نوروز علی! آخر باز چرا زحمت کشیدی؟
نوروزعلی ضمن ِگشودن طناب ِجوال ها پاسخ داد: خان، این چه فرمایشی است... تا عمر دارم غلامتم... نوروزعلی این سخنان را می گفت و گرد و غبار از صورت پاک می کرد... دراین هنگام خان فکر کرد نامه ای را که نوشته است، به نوروزعلی بدهد تا برود در صندوق پست بیندازد... چون یک ساعت از ظهر گذشته بود و وقت ِپست می گذشت...
خان روی به مهمان کرده و گفت: نوروزعلی پستخانه را بلدی؟
نوروزعلی جواب داد: آی، خان. من آدمی دهاتی ام. پستخانه چه می دانم چیه؟
عجب... دیوانخانه ی "نچرنیک" را که بلدی؟
بله، خان. دورت بگردم. بلدم. چرا بلد نباشم. هفته ی پیش آمده بودم پیش ِنچرنیک شکایت کنم. خان، به سر تو قسم، کدخدا خیلی اذیت مان می کند. اصلا مثل این که این کدخدای ده ِما از جنس و طایفه ی دیگری است. چشم ندارد ما را ببیند. هفته ی پیش دو گوساله ام گم شده بود. رفتم...
خُب، این حرف ها را بعد می زنی... گوش کن، ببین چه می گویم. روبروی دیوانخانه ی نچرنیک یک عمارت سنگی بزرگ است. جلوی آن عمارت صندوقی به دیوار کوبیده شده است. آن قوطی، صندوق پست است، یک دریچه ی باریک و دراز دارد، این کاغذ را تندی می بری و در ِآن صندوق را بلند می کنی و کاغذ را می اندازی توی صندوق و دریچه را می بندی و زود می آیی...
نوروزعلی هر دو دست را گشود و به طرف خان دراز کرد و ترسان و لرزان کاغذ را گرفت و اول کمی به کاغذ و بعد به خود ِخان نگاه کرد و به سمت دیوار رفت و خم شد و خواست کاغذ را لای دیوار بگذارد. خان به صدای بلند گفت: آن جا نگذار! کثیف می شود. زود ببر و بینداز توی صندوق بیا .
خان، دورت بگردم. بگذار سر ِالاغ توبره بزنم. حیوان است، گرسنه نماند. از راه رسیده... خسته شده...
نه، نه... هیچ عیبی ندارد... وقت کاغذ می گذرد... توبره را بعد سر ِالاغ می زنی...
پس بگذار پاهایش را ببندم... و الا می رود و درخت ها را می خورد.
نه، نه. هیچ عیبی ندارد... بدو برو کاغذ را بینداز و بیا...
نوروزعلی کاغذ را یواشکی گذاشت توی جیب بغلش و باز گفت: خان، دردت به جانم. این خروس ها این جا ماندند... حیوانند... کاش می گذاشتی پاهای شان را وا کنم و کمی دانه برای شان بریزم... دانه هم آورده ام. نوروزعلی دست به جیب کرد تا دانه بیرون بیاورد...
خان فریاد زد: نه، نه، حالا بماند. بدو، کاغذ را بینداز پست.
نوروزعلی چماقش را برداشت و مثل بچه ها شروع کرد به دویدن... بعد مطلبی یادش آمد و برگشت و رو به خان کرد و گفت: خان، قربانت بروم. توی دستمال تخم مرغ است. مواظب باش. والا الاغ رم می کند تخم مرغ ها را می شکند.
خان باز فریاد زد: دیگر، پرحرفی نکن، بدو برو کاغذ را بینداز... وقت می گذرد...
نوروزعلی خواست برود که خان از پشت سر صداش کرد: نوروزعلی، مبادا کاغذ را به دیگری بدهی! به هیچ کس نده! به هیچ کس نشان نده. زود بینداز توی قوطی و برگرد!
نوروزعلی هم به صدای بلند پاسخ گفت: چرا... من که بچه نیستم کاغذ را به دیگری بدهم. آن قدرهم مرا خام ندان... خود ِنچرنیک هم نمی تواند کاغذ را از دستم بگیرد. نوروزعلی این سخنان را گفت و از دید ِخان ناپدید شد...
خان برگشت به اتاق و رو به زنش کرد و به مهربانی گفت: حالا دیگر، عزیزم، حاضرباش. به ایروان کاغذ نوشتم که اتاق ها را آماده کننند. حالا دیگرمی توانیم برویم. ماشاءالله حالت خوب شده. حکیم خودش گفته، که تغییر آب و هوا برایت خیلی واجب است. خان مجدداّ اندکی درباره ی سفر با زنش صحبت کرد و بعد نوکرآمد و به خان گفت: خان، این الاغ مال کیست؟ این چیزها را کی آورده؟
خان جواب داد: پسر، آن چیزها را جا به جا کن! نوروزعلی ی ایت قاپانی برای مان سوغات آورده.
نوکر جوجه ها و تخم مرغ ها را برد آشپزخانه و الاغ را راند و چپاند توی طویله. بعد برگشت و در یکی از جوال های آرد را باز کرد و اندکی آرد برداشت و جلوی خان گرفت و گفت:
خان، آرد خیلی خوبی است.
خان پس از دیدن آرد به نوکر امر کرد ناهار بکشد و بیاورد. صرف ناهار دو ساعت طول کشید. پس از ناهار، خان کاغذی را که به نوروزعلی داده بود تا به پست خانه برساند به یاد آورد. خان نوکر را صدا کرد و از او پرسید و نوکر جواب داد که هنوز مرد روستایی از پستخانه برنگشته است. خان از این که نوروزعلی این قدر دیر کرده متعجب شد و فکر کرد که شاید کاغذ را توی صندوق پست انداخته، به بازار رفته است تا نان و پنیری بخرد و بخورد و یا این که خریدی، کاری داشته، انجام دهد.
یک ساعت دیگر هم گذشت و نوروزعلی نیامد. خان نوکرش را صدا کرد و گفت: به طرف پستخانه برود و ببیند نوروزعلی کجا گیر کرده، چه چیزی باعث دیر آمدنش شده است.
هنوز نیم ساعت نگذشته بود که نوکر برگشت و گفت که مرد دهاتی را ندیده است. خان روی بالکن رفت و سیگاری آتش زد و مشغول قدم زدن شد و یقین کرد بلایی بر سر نوروزعلی آمده است که این قدر دیر کرده است. در این فکر بود که سرجوخه ی پلیس کنار در خانه ایستاد و تا خان را دید گفت: خان، رئیس پلیس فرموده است بیایید به اداره رعیتتان را ضمانت کنید و الا اگر ضامن نداشته باشد می فرستندش به زندان ِعمومی.
خان چنان از این سخنان متعجب شد که زل زل به صورت سرجوخه نگاه کرد و مات ماند و نمی دانست چه بگوید و سرانجام گفت: پسر جان، آن دهاتی آدم بیچاره ای است. چه کار کرده که رئیس پلیس گرفته نگهش داشته... ؟
سرجوخه جواب داد: من دیگر چیزی نمی دانم. خودت به اداره ی پلیس بیایی بهتر است. و الا مردک بیچاره است. آدم دلش بحالش می سوزد...
خان از این ماجرا چیزی به زنش نگفت، تا ناراحت نشود. لباس پوشید و رفت به اداره ی پلیس و اول از پنجره توی دوستاقخانه را نگاه کرد، دید که نوروزعلی بینوا با چند زندانی دیگر گوشه ای نشسته مثل بچه ها گریه می کند و اشک چشم را با دامن چوخا پاک می کند.
خان ماجرای نوروزعلی را از رئیس پلیس شنید و ضامنش شد و مرد روستایی را پشت سر خود انداخت و به خانه آورد...
نوروزعلی به محض ورود به حیاط، شروع کرد گریه کردن و توبره‎ی کاه را زد به سر ِالاغ و پای دیوار چمباتمه نشست.
خان وارد خانه شد و سیگاری آتش زد و سر بالکن رفت و نوروزعلی را نزد خود خواند و گفت: نوروزعلی ! حالا قضیه را تعریف کن! حکایتت خیلی شیرین است، باید توی کتاب نوشت. نقل کن. و مفصل نقل کن! یعنی هر چه اتفاق افتاده، یک یک بگو و شروع کن از وقتی کاغذ را از این جا گرفتی به پستخانه ببری، تا زمانی که توی دوستاقخانه افتادی.. !
نوروزعلی بلند شد و نزدیک خان رفت و اشک ِچشم را با دامن ِچوخا پاک کرد و این طوری تعریف کرد: خان، قربان سرت بروم! مرا دور ِسر ِبچه هایت بگردان و صدقه ی سر ِآن ها کن و ببخش! گناهی ندارم. آدمی ام دهاتی! چه می دانم کاغذ چیست، قوطی چیست، پست چیست؟ دورت بگردم، خان، مرا صدقه ی سر ِآن بچه های مثل گلت کن، هیچ ضرری ندارد. اگر نمردم، سالم ماندم، خدمت می کنم، تلافی می کنم، غلطی بود کردم تا... چه می شود کرد، حالا چیزی است شده... این ها همه کار خداست، بایستی این جور بشود... تا عمر دارم نوکرتم...
نوروزعلی پس از گفتن این حرف‎ها، اندکی به خان نزدیک تر شد و خواست پای او را ببوسد. نوروزعلی، غصه نخور. مگر من به تو چه گفتم؟ تو چه بدی ای به من کردی که ببخشمت.
خان، قربانت بروم. بدی دیگر از این بیشتر چه می شود؟ کاغذ را از دست دادم و آن تخم ِکافر گذاشت توی جیبش و راه افتاد و رفت.
کی کاغذ را گذاشت توی جیبش؟
آن روس ِتخم کافر، دیگر!
کجا رفت؟
رفت آن جا... یک عمارت سنگی بود، ها... همان که قوطی به دَرش زده بودند... رفت آن تو...
پس تو کاغذ را توی صندوق نینداختی؟
چه طور نینداختم! همین که کاغذ را توی قوطی انداختم آن تخم ِکافر آمد، نمی دانم چه جوری در قوطی را باز کرد و کاغذ را برداشت و برد.
توی قوطی به غیر از کاغذی که تو انداخته بودی کاغذ دیگری نبود؟
چه طور نبود؟ خیلی هم بود! خیلی هم بود. همه ی آن ها را هم جمع کرد و برد.
خان قاه قاه خندید.
نه، نوروزعلی باید ماجرا را تمام و کمال نقل کنی... از اول تا آخر... چه طور کاغذ را بردی، چه طور توی قوطی انداختی و سر چه با روسه دعوایت شد.
نوروزعلی شروع کرد: خان، دورت بگردم. من کاغذ را از این جا بردم و رفتم و رسیدم نزدیک دیوانخانه ی نچرنیک. آن عمارت ِسنگی را که تو نشانی داده بودی پیدا کردم و رفتم و جلوی قوطی ایستادم. خواستم کاغذ را بیندازم توی قوطی... یک خرده به کاغذ نگاه کردم، یک خرده به قوطی... راستسش را بخواهی، از غضب تو ترسیدم... راستی، نمی دانستم، بیندازم یا نیندازم. چون یادم رفته بود از تو بپرسم که بعد از انداختن کاغذ، همان جا پایش بمانم و یا راه بیفتم و برگردم خانه. فکر کردم که اگر کاغذ را بیندازم توی قوطی و بعد کنارش بایستم... تا چه وقت بایستم؟ آخر، تصدقت بشوم خان، خودت دیدی که الاغ را گرسنه گذاشتم و رفتم و جوجه های زبان بسته را همان طور پا بسته ول کردم و رفتم و یک خرده آرد آورده بودم، هنوز هم این جا مانده است. خان، دورت بگردم بگذار نوکر همین حالا بیاید و جوال ها را برداریم بریم توی خانه، باران ماران می آید و آرد خیس می شود.
نه نوروزعلی، کارت نباشد. بگو. بعد چه شد؟
کاغذ را نینداختم. در ِقوطی را بستم. رفتم آن کنار ایستادم، اول خواستم برگردم و بیایم از تو بپرسم. ولی بعد، راستش را بخواهی، از غضبت ترسیدم. گفتم حالا فکر می کنی، نوروزعلی آدم حیوانی است، خیلی آدم خری ست. غرض، پای دیوار نشستم که یک خرده خستگی چاق کنم. یک مرتبه دیدم یک بچه ارمنی، همچین به این قد وقواره، همچین دوازده، سیزده ساله، آمد و راست رفت پیش قوطی درش را وا کرد و کاغذی، مثل همان که تو به من داده بودی، انداخت توی قوطی و درش را بست و راهش را گرفت و رفت. هر قدر بی مرّوت را صدا کردم، بپرسم، ببینم پس حالا که کاغذ را انداخته کجا می رود؟ نمی دانم، زبانم را نفهمید، چه بود، که هیچ جوابم را نداد. تخم ظالم، حتی نگاهم هم نکرد. همین که آن بچه ارمنی دور شد، یک زنکه ی روس، تند و تند آمد پهلوی قوطی و کاغذی انداخت و رفت. آن وقت من کمی دل پیدا کردم. به خودم گفتم، همچین معلوم است کاغذهایی که توی قوطی می اندازند باید همان تو بماند. به قدری دل پیدا کردم که بسم الله گفته به جرات رفتم و در قوطی را وا کردم و کاغذ را انداختم توش و خواستم برگردم و خدمتت برسم. همچین، به قد ِاز این جا تا آن جا از قوطی دور شده بودم که آن روسه آمد به طرف ِقوطی. من اول فکر کردم که او هم می خواهد کاغذی توی قوطی بیندازد. اما دیدم که خیر! حقه باز خیال دیگری دارد. همین که پهلوی قوطی رسید دست راستش را انداخت توی قوطی... فورا فهمیدم که حریف می خواهد کاغذها را بدزدد... خان خیلی سرت را درد آوردم... مرا ببخش... به پسره بگو بیاد راهم بیندازد... بی وقت است.... به ده نمی رسم.
ای بابا، مگر حالا می گذارم بروی ده... بگو ببینم بعد چه شد؟
خان، دورت بگردم. بی تو یک روز زنده نباشم... بله ، دیدم حریف بی رو در بایستی و خجالت یواشکی کاغذها را از توی قوطی درآورد و دسته کرد و زد زیر بغلش! بعد در ِقوطی را بست و خواست راه بیفتد. من زودی دویدم و بازوی روسه را چسبیدم و نگذاشتم برود. گفتم، یارو! کاغذها را کجا می بری ؟ مردم کاغذها را برای خاطر تو توی این قوطی نینداخته اند! بی حرف ودعوا خودت کاغذ های مردم را سرجایش بگذار! گفتم، هنوز نوروزعلی نمرده که تو کاغذ اربابش را ببری. این کارها خوب نیست. آدم نباید به مال غیر طمع کند. مگر در شریعت شما دزدی گناه نیست؟... خان، تصدق سر بچه هات کن، مرخصم کن، بگذار بروم، بی وقت است، هوا دارد تاریک می شود...
حالا عجله نکن. می روی. خوب بعد چی شد؟
صبر کن ببینم... کجاش رسیده بودم... اهوی، پسر، نگذار، نگذار... الاغ تنگ را می شکند...
نوروزعلی خواست بدود و پیش الاغش برود. خان نگذاشت.
ببینم کجا رسیده بودم. هر قدر خواهش کردم، اصرار کردم، گفتم، خان مرا می کشد. باری گفتم، کاغذ خان ِمرا پس بده، گفت: نه. الا که نمی دهم. دیدم حریف می خواهد بگذارد و در برود. والله جوشی شدم. با دو دست شانه های آن کافر ِلامذهب را گرفتم و چنان انداختم که با صورت به زمین خورد و از دهنش خون آمد. بعد از دیوانخانه نچریک ریختند سر من و کتک زنان بردندم و چپاندندم توی دوستاقخانه. خان، تصدق قدمت بشوم، اگرتو نمی بودی حالا خیلی وقت بود که مرا به سیبیر فرستاده بودند. چون توی دوستاقخانه چند نفر دوستاقی بودند و گفتند که آن روسه آدم دولت بود و... حالا چه کنم؟ خان، دورت بگردم، بگو ببینم گناه از کیست؟
خان مدتی قاه قاه می خندید. هوا تاریک شده بود. نوروزعلی گرسنه و خسته، جوال های خالی ی آرد را روی الاغ گرسنه انداخت و حیوان را پیش راند و با ترکه می زدش و به سمت ِ ده می رفت.
سه روز بعد تلگرافی از ایروان به خان رسید که، کاغذت واصل شده و اتاق ها حاضر است. خان ساز سفر آماده کرد و به ایروان رفت.
یک ماه و نیم بعد، نوروزعلی را به دیوانخانه بردند و به اتهام ِتوهین به مستخدم دولت، سه ماه حبس برایش بریدند. اما نوروزعلی گناه را به گردن نگرفت. سه ماه گذشت و تازه، خبر، در ایروان به خان رسید. خان بعد از شنیدن خبر، اندکی اندیشید....

نظرات کاربران درباره کتاب ملانصرالدین

تا ۳۴ صفحه اول که نمونه کتاب هست هیچ ربطی به ملانصرالدین و داستانهایی که ازش شنیدیم نداره
در 4 ماه پیش توسط مهدی
کلمات سنگین داره ولی زیباست
در 2 سال پیش توسط شهروز حسامی