سوز سردی گونههایم را نیشگون میگرفت. دستهایم را زیر بغلم قایم کرده بودم تا سرما پیداشون نکنه. هم خسته راه و هم از بیخوابی گیج بودم. دلم میخواست همونجا به دیوار سنگر تکیه بدهم و بخوابم. یک نفر که توی سنگر بود دوتا چای را در شیشه مربا ریخته بود و یکی را جلوی حاج کرامت و یکی هم جلوی من گذاشت با یک قندان که با قوطی تن ماهی درست کرده بودند. حاج کرامت فرمانده گردانمان بود و به سفارش حاج حسین، دیشب غروب از جبهه غرب حرکت کردیم و به جنوب آمدیم. میدانستم که باید خبرهایی باشد. با شنیدن صدای پا، نگاهم به سمت در سنگر رفت. مردی بلندقد با محاسن و موهای جو گندمی با شانهاش پتوی طوسی سربازی را که به در سنگر آویزان شده بود کنار زد و وارد شد؛ در حالی که اورکت خاکیاش روی شانههایش بود و هنوز آستینهایش بالا بود و قطرت آب وضو از دست و محاسنش میچکید. چشمش که به حاج کرامت افتاد گل از گلش شکفت. به رسم ادب فوری از جا بلند شدیم و ایستادیم. دستم را از زیر بغلم بیرون آوردم و به سینه گذاشتم و سلام کردم. با حاج کرامت هم دیگر را در بغل گرفتند و بعد طرف من آمد. دستهای کوچک مرا توی دستش گرفت و با لبخندی جذاب، تکان دلچسبی داد و گفت: خوش اومدی برادر!. خوش اومدی بزرگمرد!
دلم میخواست این همه زیبایی را که در وجودش دیدم بغل بکنم اما پیشانیاش را بوسیدم و او هم پیشانی من رو. نشستیم. حاج حسین همان نفری را که برایمان چای آورده بود صدا زد و با رمز چیزی پرسید که من مفهومش را نفهمیدم اما بعد متوجه شدم که رئیس ستاد تیپ است. حاج کرامت با لبخند گفت: حاجی عازم کربلایی؟
حاج حسین با گوشه چشم نگاهی به من انداخت و قیافه ریز و میز من رو ورانداز کرد و از جواب طفره رفت و گفت: چایتون سرد نشه.
حاج کرامت دستی به شانههای من زد و گفت: آقا محسن خیلی کارش درسته. نور بالاست. از بازماندههاست. مشامش خیلی قویه. هیچ کاشتهای از دستش قسر در نمیره. جگر شیر داره. اصلاً واژه ترس توی قاموسش معنا نداره. قد ریز ومیزش رو نگاه نکن، دوبرابرش زیر زمینه. با انبر قفلی هم کسی نمیتونه از زیر زبونش حرف بکشه. من چشم به شفاعت او دارم.
-بخشی از کتاب-