قلبی که آرام شد روایت دختری مهربان اما نازیبا بنام پناه است که برای حل مشکلات زندگیش مجبور به ازدواج سوری با مدیرعامل شرکتی میشود که در آن کار میکند.
- بخشی از کتاب:
معنای دوست داشتن همین است؟ معنای دل بستن همین است؟ اینکه کنار کسی آرامش داشته باشی؟ اینکه اگر نباشد دلتنگش بشوی؟ اینکه اگر از او دور شوی دیوارهای خانه که هیچ، حتی دیوارهای شهرهم برایت حکم قفس پیدا می کنند. قرار بود مسافرتش یک هفته طول بکشد اما با امروز درست ده روز است که نیست. ده روز است که از او خبر ندارم. ده روز است که دلتنگه آن مرد بداخلاق شب آخرم. ده روز است که در جای همیشگی اش درون بالکن می ایستم و به نقطه نامعلومی که خیره میشد نگاه میکنم ده روز است که در اتاقش را باز میکنم و خیره به عکسش روی دیوار بوی عطر باقیمانده اش در اتاق را نفس میکشم ده روز است به بهانه های مختلف به مهبد زنگ میزنم تا اگر خبری از او دارد به من هم بگوید ده روز است که... نه انگار صد سال است که نیست. سخت ترین کار دنیاست که نتوانی جلوی احساسی را بگیری که نمیخواهی در وجودت ریشه بدواند. هرچه کرده بودم نتوانستم. اجبار جایش را به عادت داد، عادت آرام جای خود را به توجه و توجه آرامتر از آن جایش را به محبت داد و تا به خودم آمدم دیدم تمام سعی هایی را که کرده ام بیهوده بوده. بازهم امشب بی خوابی به سرم زده خودم را روی کاناپه وسط سالن می اندازم و پاهایم را در شکمم جمع میکنم و به حرفهای آن شب مهبد فکر میکنم.، گرچه حرفهایش دلم را لرزاند ولی مهبد چه فکری با خودش کرده بود؟ که مهندس مرا دوست داشته باشد؟ این حرفش درست مثل این بود که به من بگوید اگر دستم را دراز کنم می توانم ماه را بگیرم مگر او نمیداند فقط دردهای زندگی ام مهندس را با من مهربان کرده، به محض تمام شدن این یک سال و به محض جدایی مان و به محض اینکه ارثیه اش را بگیرد میرود و دختری هم سطح خانواده اش پیدا میکند و زندگی اش را میسازد، همینکه آخرین چوب خط را روی آخرین روز تقویم بکشم از این خانه میروم و ارزوی خوشبختی میکنم برای مردی که من را نخواست اما کنار خودش تحمل کرد برای مردی که دست هایم را گرفت تا زمین نخورم برای مردی که اعوشش را به روی گریه هایم باز کرد برای مردی که دردهایش را گفت و دردهایم را شنید برای مردی که...