مجموعه داستان کوتاه با محوریت جامعه روستایی و شهری و در برگیرنده موضوعاتی چون مرگ و مردهپرستی که یکی از رسومات غلط جامعه میباشد. نویسنده در تمامی داستانها سعی در تصویرسازی شفاف و استفاده از دیالوگهای محاوره باورپذیر دارد. بسیاری بر این باورند که قلم هادی بهاءلو با الگوپذیری از نویسندگان معاصر چون عباس معروفی بوده و در جای جای داستانها دغدغه مؤلف عریان نمودن مشکلات جامعه میباشد.
- بخشی از کتاب:
من مرگم را دیده بودم. اما آن موقع پیرتر بودم. حالا تشنه بودم. عطش داشتم. هر چه از مرگ و نیستی شنیده بودم، کابوس بزرگی برای خوابهای تبدارم شده بود . من چطور مُردم؟ خدایا حالا که بالای این دستها میروم، انگار دارند تحملم میکنند. این بدن آدم چه چیز عجیبی است. مانند جعبه هدیهای گرانبهاست؛ تا روح درون جعبه هست همه ستایشش میکنند و بعد که روح بیرون میآید، جعبه را چند وقت رهایش کنند، میشود آشغال! میشود یک چیز دور انداختنی ...