فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ژیل دلوز

کتاب ژیل دلوز
نوآموزی در فلسفه‌

نسخه الکترونیک کتاب ژیل دلوز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ژیل دلوز

تکامل اندیشهٔ دلوز از این حکایت دارد که وی توجه خود را به‌طور پیاپی به مجموعه‌ای از نویسندگان سنت فلسفی متمرکز می‌کند و از هریک پرسشی خاص را مطرح می‌کند. کار دلوز در باب برگسون، نقدی بر هستی‌شناسی منفی وارد می‌سازد و به‌جای آن نوعی حرکتِ تماماً اثباتی ِ هستی را مطرح می‌کند که بر یک تصور فاعلی و درونی از علیت تکیه دارد. وی در مقابل به‌جای آن نوعی حرکت منفی تعیّن، حرکت اثباتی متفاوت‌سازی را قرار می‌دهد؛ در مقابل وحدت دیالکتیکی ِ واحد و کثیر، وی چندگانگی ِ فرو ناکاستنی ِ صیرورت را قرار می‌دهد. به‌علاوه، مسئلهٔ سازمان یا ساختمان جهان، مسئلهٔ هستی ِ صیرورت، دلوز را وادار می‌کند که این مباحث هستی‌شناختی را در قالبی اخلاقی مطرح کند. نیچه او را قادر می‌سازد که نتایج تأمل هستی‌شناختی را به یک افق اخلاقی، به میدان نیروها، به میدان احساس و ارزش ببرد؛ و در این‌جاست که حرکت اثباتی هستی به تأیید هستی بدل می‌شود. موضوع قدرت در تفکر نیچه زمینه‌ساز گذار نظری‌ای است که هستی‌شناسی ِ برگسونی را به یک اخلاقِ بیان‌گری ِ فعال پیوند می‌دهد. اسپینوزا همین گذر را پوشش می‌دهد، و آن را به [وادی] عمل بسط می‌دهد. درست همان‌طور که نیچه تأیید تأمل را مطرح می‌کند، اسپینوزا تأیید عمل یا شادی را در کانون هستی‌شناسی مطرح می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ژیل دلوز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


مقدمه

هگل و بنیان های پساساختارگرایی

پساساختارگراییِ قاره ای در بنیان های اندیشه فلسفی و سیاسی تردید ایجاد کرده است. نویسندگان مختلف امریکایی، شاید بُهت زده از تاثیر این گسست نظری، این جنبش را آغاز فرهنگی پسافلسفی دانسته اند که در آن مدعاهای فلسفی و احکام سیاسی هیچ توجیهی را برنمی تابند و بر هیچ بنیانی تکیه ندارند. به علاوه، این پرابلماتیک بسیار آسان در دل تضاد جدیدی قرار می گیرد که بر امکان های واقعی فراهم شده با نظریه قاره ای معاصر سایه می افکند. حامیان و منتقدانِ پساساختارگرایی، آن را وارد مجموعه ای از مباحث [ جهان] انگلوـ امریکن بین مدرنیست ها و پسامدرنیست ها، و بین جماعت گرایان و لیبرال ها کرده، و نیروی آن را ضایع و تلف کرده اند. اهمیت پساساختارگرایی را تنها با شناسایی تفاوت های ظریف و بدیل هایی که درون مدرنیته، سنت فلسفی و میدان جدید کردارهای اجتماعی مطرح می کند، می توان درک کرد، نه با طرح مجموعه های جدیدی از تضادها. با نگاه دقیق تر به تحول تاریخی اندیشه پساساختارگرا، فشارهای اجتماعی و تئوریک پیچیده ای که پیش رو داشت و ابزارهایی که برای مواجهه با آن ها ابداع کرده، می توانیم برخی از قدرت های انتقادی و سازنده آن را بازیابیم. پی می بریم که پساساختارگرایی صرفا به سوی نفی بنیان های تئوریک جهت دهی نشده است، بلکه به سوی بررسی زمینه های جدیدی برای پژوهش فلسفی و سیاسی جهت دهی شده است؛ صرفا در الغای سنتِ گفتمانِ سیاسی و فلسفی درگیر نشده، بلکه مهم تر از آن، به مفصل بندی و تصدیق تبارهای بدیلی که از دلِ خود این سنت برمی خیزد، پرداخته است.
ریشه های پساساختارگرایی و پایه های وحدت بخش آن، تا حدود زیادی در تقابلِ عمومی نه با کل سنت فلسفی، بلکه به ویژه با سنت هگلی، نهفته است. برای آن نسل از متفکرانِ فلسفه قاره ای که در دهه ۱۹۶۰ رشد کردند، هگل نمودار نظم و اقتداری بود که محور آنتاگونیسم به شمار می آمد. دلوز از جانب تمام رفقایش حرف می زند: «بیش از هر چیز من از هگل گرایی و دیالکتیک متنفرم» (Lettre à Michel Cressole, p. 110). با این حال، به منظور درک این آنتاگونیسم باید دانست که در قلمرو نظریه قاره ای طی این دوره هگل همه جا حضور داشت. درنتیجه تفاسیر اثرگذار نظریه پردازان گوناگونی چون کوژو، گرامشی، سارتر و بوبیو، هگل به منزله کانون گریزناپذیر تامل فلسفی، نظریه اجتماعی و اقدام سیاسی بر افق نظری چیره شده بود. در سال ۱۹۶۸ برای فرانسیس شاتله(۲) آشکار شد که هر فیلسوفی باید کار خود را با هگل آغاز کند: «[هگل] افق، زبان و رمزی را تعیین کرد که امروز هم هنوز در قلب آن قرار داریم. با توجه به این واقعیت، هگل افلاطونِ ماست: کسی است که به طور ایدئولوژیک یا علمی، به طور اثباتی یا سلبی، حدود امکان هایِ نظریِ نظریه را مشخص می کند»(Hegel 2). این چارچوب هگل گراییِ عمومی، باید نقطه شروعِ هرگونه شرحی در باب پساساختارگراییِ قاره ای باشد.
بنابراین، نخستین مسئله پساساختارگرایی، چگونگی گریز از بنیانِ هگلی است. با این حال، برای فهم دامنه این مسئله باید محدودیت های جدی پیش روی چنین پروژه ای در بستر اجتماعی و تاریخی خاص را تشخیص دهیم. شاتله به طرز دیالکتیکی عجیبی مدعی می شود که تنها پروژه عملی و ممکن برای مقابله با هگل گرایی، تبدیل هگل به بنیانِ منفی فلسفه است. به باور او، کسانی که گام آغازینِ پی جویی و کنارگذاشتن فعالانه هگل را بر ندارند، کسانی که صرفا به هگل پشت کنند، خطرِ تکرارِ محضِ پرابلماتیک هگل را به جان می خرند. «مسلما بسیاری از پروژه های فلسفی معاصر با هگل گرایی مخالف اند. ... آنان به معنای غلط آغازهای مطلق می پردازند، و به علاوه، خودشان را از یک نقطه اتکای خوب محروم می سازند. بهتر است مانند مارکس و نیچه با هگل شروع کنیم، نه این که [ کارمان را به] هگل ختم کنیم» ( ۴ ). هگل گرایی چنان گردابِ قدرتمندی بود که کسی را که می خواست در مقابل آن بایستد، لاجرم در خود فرو می بلعید. تنها ضد هگل گرایی بود که مبنای سلبی لازم برای یک پروژه پساهگلی یا حتی غیرهگلی را فراهم ساخت.
از این منظر، آثار اولیه ژیل دلوز سرمشق تمام نسل متفکران پساساختارگراست. در پژوهش های اولیه او در باب تاریخ فلسفه، می توان نوعی تمرکز عمیق بر ضد هگل گراییِ عمومی دوران را مشاهده کرد. دلوز سعی کرد با نوعی انکار فلسفی قاطعانه، به طور رودررو با هگل و تفکر دیالکتیکی مقابله کند. شاتله نیز چنین تقابلی را می خواست. دلوز برای بازیابی عناصر مفید هگل گرایی یا استخراجِ «هسته عقلانی از پوسته عرفانی» با آن درگیر نشد، بلکه برای مفصل بندی نوعی نقد تمام عیار و کنار گذاردن چارچوب دیالکتیکیِ منفی با هگل گرایی درگیر شد تا به نوعی استقلال واقعی و جدایی نظری از کل پرابلماتیک هگلی دست یابد. فیلسوفانی که دلوز به منزله چریک هایی در این پیکار برمی گزیند (یعنی برگسون، نیچه و اسپینوزا)، ظاهرا او را قادر می سازند که گام های موفقیت آمیزی برای تحقق این پروژه بردارد. با این حال، اغلب منتقدانِ کنونی پساساختارگراییِ فرانسوی، این اتهام را وارد کرده اند که پساساختارگراها هگل را نفهمیده اند، و با نوعی ضد هگل گراییِ کم مایه، از قوی ترین دانه های تفکر وی غفلت کرده اند. ( ۱ ) دلوز در این عرصه مهم ترین چهره است، چون حساب شده ترین و قاطعانه ترین حمله را علیه هگل گرایی سامان داده است. با وجود این، چه بسا به دلیل بالابودن میزان استحکام این پارادایم فرهنگی و فلسفی است که براندازیِ قلمرو هگلی یک راست موفق نبوده است. می بینیم که دلوز غالبا پروژه خود را نه تنها به زبان سنتیِ هگل گرایی بلکه بر اساس مسائل خاص هگلی نیز مطرح می کند؛ ازجمله تعین هستی، و وحدتِ واحد و کثیر. به طرزی متناقض نما، دلوز در تلاش برای پذیرش هگل به مثابه بنیانی سلبی برای اندیشه خود، ممکن است خیلی هگلی جلوه کند.
بنابراین، اگر هگل گرایی مسئله نخستِ پساساختارگرایی است، ضد هگل گرایی نیز بی درنگ خودش را به مثابه مسئله دوم مطرح می کند. از بسیاری جهات، هگل گرایی سرسخت ترین رقیب است، چون از چنین ظرفیت فوق العاده ای برای بازیابی تضاد برخوردار است. بسیاری از نویسندگان انگلو امریکن، در جهت نادیده انگاشتن شکافِ پساساختارگراییِ قاره ای، به درستی بر این مشکل تاکید کرده اند. جودیت باتلر چالشِ پیش روی ضد هگلی ها را به طرزی بسیار روشن معرفی می کند: «اشاره به نوعی گسست`` از هگل تقریبا همیشه ناممکن است، ازجمله به این دلیل که هگل همین مفهوم گسست از`` را به اصلِ مرکزیِ دیالکتیک خود بدل کرده است» (Subjects of Desire, p. 184). بنابراین، از این چشم انداز، به نظر می رسد که ضد هگلی بودن، از رهگذر نوعی پیچ وتابِ دیالکتیکی، بیش از پیش به موضعی هگلی تبدیل می شود؛ درواقع، می توان ادعا کرد که اقدام برای «دیگری» بودن برای هگل، همیشه می تواند با نوعی «دیگری» درون هگل خلط شود. درواقع ادبیات گسترده ای وجود دارد که این خط استدلال را بسط می دهد؛ با این مدعا که کار ضد هگلی های معاصر صرفا عبارت است از تکرار ناخودآگاه درام های هگلی بدون قدرت سوژه هگلی و انسجام و شفافیت منطق هگلی. ( ۲ )
مسئله تجدید قوا یا بازیابی] هگل گرایی] که پیش روی بنیان ضد هگلی پساساختارگرایی قرار دارد، دومین و مهم ترین دلیل انتخاب دلوز برای مطالعه ماست. اگرچه در نقد ما بر هگل نویسندگان بی شماری سهم دارند، اما دلوز در خلاص کردن خود از مسائل ضد هگل گرایی و برساختن قلمرو بدیلی برای تفکر بیش از همه تلاش کرده است؛ دیگر نه پساهگلی، بل جدا از مسئله هگل [ است]. اگر نخستین دلیل ما برای پیشنهاد دلوز به منزله یک متفکر نمونه پساساختارگرا این بود که وی نماینده ستیز با هگل گرایی است، دومین دلیل ما این است که وی در دورکردن پروژه خود از هگل در جهت یک قلمرو مجزّا و بدیل، هنجارشکن است. دلوز دو عنصر اصلی این گذار را در میدان های مختلف و در مورد گستره های متفاوت اندیشه بسط می دهد: مفهوم غیردیالکتیکی نفی و نظریه سازنده عمل. تکرار می کنم که اگر این عناصر را صرفا در مقابلِ مفاهیمِ هگلی نفی و عمل قرار دهیم، نمی توانیم آن ها را بفهمیم. باید تفاوت های ظریف آن ها را تشخیص دهیم و آن ها را در گستره ای دیگر طرح کنیم. پس این دو مضمون، یعنی نفی و عمل، در شکل های جدیدشان، بنیان قلمرو جدیدی را تشکیل می دهند که پساساختارگرایی باید برای اندیشه فلسفی و سیاسی فراهم کند؛ قلمروی برای پژوهش معاصر.
بیایید خطوط کلی این دو عنصر اصلی پروژه دلوز را به طور خلاصه بررسی کنیم. مفهوم نفی که در مرکز تفکر دیالکتیکی قرار دارد، به نظر می رسد که جدی ترین چالش را برای هر نظریه مدعیِ ضد هگلی یا پساهگلی بودن مطرح می کند. جودیت باتلر می نویسد «تفاوتِ غیردیالکتیکی با وجود اشکال گوناگونش کارِ نفی گری است که نیروی جادویی` خود را از دست داده است» (p. 184). مفهوم غیردیالکتیکی نفی که در نقد تمام عیار دلوز دیده می شود، مسلما تاثیر جادویی دیالکتیک را ندارد. نفی دیالکتیکی همواره به سوی معجزه رستاخیز جهت دارد: نفی ای است که «چنان جایگزین می شود که آن چه کنار گذاشته شده، حفظ و ابقا می شود، و نتیجتا با جانشینی خودش می زید» (پدیدارشناسی روح، قطعه ۱۸۸)(۳). نفی غیردیالکتیکی ساده تر و مطلق تر است. نفی با دست شستن از ایمان به فراسو و رستاخیز نهایی، به لحظه واپسین نهیلیسم تبدیل می شود: به زبانِ هگلی، نفی از مرگ دیگری حکایت دارد. هگل این مرگ خالص، این «ارباب مطلق» را صرفا نوعی دریافت انتزاعی از نفی می داند؛ با این حال، در جهان معاصر، سرشت مطلق نفی بسیار عینی(۴) شده است، و رستاخیزِ جادوییِ نهفته در نفی دیالکتیکی، تنها خرافه جلوه می کند. نفی غیردیالکتیکی مطلق است، اما نه به این معنی که هر چیزِ حاضری نفی شده است، بلکه به این معنی که امر نفی شده، مورد هجوم نیرویِ تمام عیار و بی عنان قرار گرفته است. از سوی دیگر، نویسندگانی چون دلوز این مفهوم غیردیالکتیکی نفی را نه برای ترویج نهیلیسم، بلکه صرفا به منزله شناسایی یکی از مولفه های جهان ما مطرح می کنند. می توانیم این موضع نظری را در ارتباط با عرصه «نقادیِ هسته ای» قرار دهیم، اما نه به این معنی که سلاح های هسته ای خطر نفی را به دنبال دارند و به ترس عالم گیری از مرگ دامن می زنند: این صرفا «نفی ایستا»ی نوعی چارچوب هگلی است که نظم مستقر را حفظ می کند. نفیِ بمب واقعیتی غیردیالکتیکی دارد؛ نه در اتاق های برنامه ریزی واشنگتن، بلکه در خیابان های هیروشیما، به منزله عامل ویرانیِ کامل. در نفی غیردیالکتیکی هیچ جنبه ایجابی و رستاخیزِ جادویی ای وجود ندارد: نفی غیردیالکتیکی خالص است. از سوی دیگر، با نگاهی به سنت فلسفی، می توانیم این برداشت رادیکال از نفی را در طرح های روش شناختی نویسندگان مدرسی ای چون راجر بیکن تشخیص دهیم. نفیِ خالص نخستین لحظه برداشت پیشاانتقادی از نقد است: لحظه ویرانگر و لحظه سازنده(۵). خصیصه های عمده، خلوص و استقلال دو لحظه انتقادی است. نفی عرصه را برای آفرینش پاک می کند؛ نفی نوعی زنجیره دو بخشی است که جلوی لحظه سوم یا ترکیبی را می گیرد. بنابراین، می توانیم دست کم به زمینه های مستحکم این نفی رادیکال و غیردیالکتیکی اشاره کنیم: این نفی به اندازه نیروی ویرانگر جنگ معاصر جدید است، و به اندازه شکاکیت پیشاانتقادیِ فلسفه مدرسی قدمت دارد.
رادیکال بودنِ نفی دلوز را وامی دارد که با مسائلِ بسیار سطح پایین یا مسائل مربوط به سرشتِ هستی درگیر شود. نقد تمام عیار دلوز متضمن چنان ویران گری مطلقی است که زیر سوال بردن امکان واقعیت را لازم می سازد. از یک سو، باید تاکید کنیم که مخالفت با هستی شناسی هگلی، دلوز را به سوی شکلی از تفکر بایاشناختی سوق نمی دهد. اگرچه دلوز هرگونه ساختار ازپیش برساخته هستی یا هرگونه نظم غایت شناختی وجود را رد می کند، اما هنوز در عالی ترین گستره های تامل هستی شناختی کار می کند. بار دیگر باید گفت مخالفت با هستی شناسی هگلی به معنی مخالفت با کل هستی شناسی نیست. در عوض، دلوز بر بدیل هایی در درون سنت هستی شناختی تاکید می کند. از سوی دیگر، با این حال، از ابتدا باید متوجه باشیم که [ کار دلوز] از چرخش هایدگری به سوی هستی شناسی متمایز است؛ خصوصا به این دلیل که دلوز برای پرسشِ «چه چیز هستی را ممکن می سازد»، فقط پاسخ های «سطحی» را قبول می کند. به عبارت دیگر، او ما را به نوعی گفتمان هستی شناختیِ فوق العاده درون بودی و ماتریالیستی محدود می کند که هیچ گونه بنیانِ عمیق یا پنهانی برای هستی قائل نیست. هستیِ [ مورد نظر] دلوز هیچ [ ساحت ] پوشیده یا منفی ای ندارد، و تماما در جهان نمودار است. به این معنا، هستی سطحی، اثباتی و پُر است. دلوز با هر گونه تلقی «فکرباورانه»(۶) از هستی مخالف است؛ هرگونه تلقی ای که به نحوی هستی را تابع تفکر می سازد و اندیشیدن را شکل عالی هستی می داند. ( ۳ ) طی تاریخ فلسفه، اندیشمندان زیادی در این پروژه هستی شناسی ماتریالیستی سهم داشته اند؛ مانند اسپینوزا، مارکس، نیچه و لوکرتیوس. برای تمهید محورهای روشنگرانه در بحث مان به آن ها اشاره خواهیم کرد. به علاوه، بر برداشتِ سازنده دلوز از عمل به مثابه بنیان هستی تاکید خواهیم کرد. نفی رادیکال در لحظه ویرانگریِ غیردیالکتیکی بر این تاکید دارد که هیچ نظم ازپیش برساخته ای برای تعریف سازمان هستی در دست نیست. عملْ عناصر یک لحظه سازنده مادی را فراهم می کند؛ این عمل است که ساختمانِ هستی را امکان پذیر می کند. بررسی سرشت قدرت دلوز را قادر می سازد که جوهر را وارد گفتمان ماتریالیستی کند، و نظریه عمل را به سطح هستی شناسی ارتقا دهد. بنابراین، بنیان هستی در دو گستره جسمانی و روانی، در پویایی های پیچیده رفتار، در میان کنش های سطحی بدن ها باقی می ماند. این نوعی «عملِ نظری»(۷) آلتوسری نیست، بلکه برداشت عملی تری از عمل است، و از هر گونه «گرایش نظرباورانه(۸)» فارغ است؛ «عملِ عملی(۹)»ای است که اساسا ناظر به قلمرو هستی شناختی است نه قلمرو معرفت شناختی. تنها طبیعت موجود برای گفتمان هستی شناختی، برداشتی کاملاً سطحی از طبیعت است؛ طبیعتی چندتباره و خلق شده در عمل؛ بسیار فراتر از طبیعت دوم؛ یک طبیعتِ بی نهایت(۱۰).
این رویکرد به هستی شناسی، به اندازه عالمِ فوق العاده منعطف سایبورگ ها جدید است و به اندازه سنت فلسفه ماتریالیستی قدمت دارد. در بحث ما، این مهم است که گرچه تصلب استعلایی ترم های سنتا بنیادینی چون ضرورت، عقل، طبیعت و هستی به لرزه افتاده است، اما چون در جهان ما دارای گونه ای ثبات و استواری اند، هنوز هم نقش بنیاد را دارند. محدوده هستی که اکنون تاریخمند و مادی شده است، با مرزهای بیرونی تخیل معاصر و قلمرو معاصرِ عمل تعیین شده است.
من با خوانش تکامل اندیشه دلوز، یعنی با ردیابی زنجیره پرسش های انتقادی ای که تحقیقات او را طی دوره های متوالی هدایت کرده است، این تلقی ها از نفی غیردیالکتیکی و عمل سازنده در کار دلوز را شرح می دهم. تکامل اندیشه دلوز از این حکایت دارد که وی توجه خود را به طور پیاپی به مجموعه ای از نویسندگانِ سنت فلسفی متمرکز می کند و از هر یک پرسشی خاص را مطرح می کند. کار دلوز در باب برگسون، نقدی بر هستی شناسی منفی وارد می سازد و به جای آن نوعی حرکتِ تماما اثباتیِ هستی را مطرح می کند که بر یک تصور فاعلی و درونی از علیت تکیه دارد. وی در مقابل حرکت منفی تعین، حرکت اثباتی متفاوت سازی را قرار می دهد؛ در مقابل وحدت دیالکتیکیِ واحد و کثیر، وی چندگانگیِ فرو ناکاستنیِ صیرورت را قرار می دهد. به علاوه، مسئله سازمان یا ساختمان جهان، مسئله هستیِ صیرورت، دلوز را وادار می کند که این مباحث هستی شناختی را در قالبی اخلاقی مطرح کند. نیچه او را قادر می سازد که نتایج تامل هستی شناختی را به یک افق اخلاقی، به میدان نیروها، به میدان احساس و ارزش ببرد؛ و در این جاست که حرکت اثباتی هستی به تایید هستی بدل می شود. موضوع قدرت در تفکر نیچه زمینه ساز گذار نظری ای است که هستی شناسیِ برگسونی را به یک اخلاقِ بیان گریِ فعال پیوند می دهد. اسپینوزا همین گذر را پوشش می دهد، و آن را به [ وادی ]عمل بسط می دهد. درست همان طور که نیچه تایید تامل را مطرح می کند، اسپینوزا تایید عمل یا شادی را در کانون هستی شناسی مطرح می کند. دلوز می گوید تاییدِ اسپینوزایی نوعی دریافت هستی شناسانه از عمل است؛ یعنی اسپینوزا عمل را سازنده هستی می داند. در جهانِ پیشاانتقادی فلسفه عملیِ اسپینوزا، اندیشه دلوز سرانجام نوعی استقلال واقعی از پرابلماتیک هگلی را کشف می کند.
یکی از درس هایی که باید از این پروژه فلسفی آموخت، لزوم برجسته کردنِ تفاوت های ظریفی است که یک آنتاگونیسم را تعریف می کند. وقتی پوشاندن بحث با اضداد خام را کنار می گذاریم و ویژگی خاص یک آنتاگونیسم را تشخیص دهیم، می توانیم در ترمینولوژی مان تفاوت های باریک تری را آشکار کنیم. برای مثال، وقتی من مسئله بنیان های اندیشه پساساختارگرا را مطرح می کنم، می خواهم این مدعا را به چالش بکشم که این اندیشه به معنی واقعی کلمه ضد بنیان گرایانه است. درواقع، طرح موضوع به مثابه یک تضادِ بسته، در حکم اعتباردادن به دشمن با نیرو و میدان نظری بسیار وسیع است. پساساختارگرایی تلقی خاصی از بنیان را به نقد می کشد، اما صرفا برای تایید تلقی دیگری که با اهدافش سازگارتر است. در مقابلِ بنیان استعلایی، شاهد یک بنیان درون بودی هستیم؛ در مقابل بنیانِ معین و غایت شناختی، شاهد بنیانی مادی و باز هستیم. ( ۴ ) اختلاف مشابهی را باید در بحث علیت قائل شد. وقتی به نقد دلوز از علیت دقیق تر نگاه کنیم، متوجه می شویم که وی در کنار طرد قدرتمندانه علتِ غایی و علت صوری به تاییدِ به همان سان قدرتمندانه علت فاعلی به مثابه محور اصلی پروژه فلسفی خودش می پردازد. هستی شناسی دلوز از سنت براهینِ علّی کمک می گیرد، و انگاره های «ایجادگری» و «ایجادشوندگی»(۱۱) هستی، یعنی قابلیت هستی برای ایجادکردن و ایجادشدن را بسط می دهد. خواهم گفت که علیت فاعلی درواقع کلیدی می دهد برای برداشتی روشن از کل گفتمان دلوز در باب تفاوت. شاید تمایز بین نظم و سازمان، اختلاف های ظریف در کاربرد [ مفاهیم ]«بنیان» و «علیت» را به بهترین نحو خلاصه کند. مقصودم از نظم هستی، نظم حقیقت یا نظم جامعه، ساختاری است که به صورت ضروری و ابدی از بالا یا بیرونِ عرصه مادی نیروها تحمیل شده است؛ از سوی دیگر، از [ مفهوم] سازمان استفاده می کنم برای تشخیص هماهنگی و انباشت رویارویی ها و تحولاتِ عَرَضی (به معنی فلسفی، یعنی غیرضروری) از پایین، از دل میدان درون بودیِ نیروها. به عبارت دیگر، سازمان را نقشه کلی تحول یا نگرشِ طراحی شده یک آوانگارد نمی دانم، بلکه آن را آفرینش یا ترکیب درون بودی نوعی رابطه هم سازی و هماهنگی می دانم. به این معنا، سازمان یا ترکیب نیروهای آفرینشگر، همواره نوعی هنر است.
طی این مطالعه با مسائل و گزاره های حل نشده ای مواجه می شویم که فوق العاده معنی دارند، اما چه بسا حدود آن ها به وضوح و دقیقا مشخص نیست. با این حال، در این جا به هیچ وجه قصد نداریم با رجوع به دلوز، برای مسائل نظری معاصر راه حل پیدا کنیم. مهم تر این که اندیشه دلوز را می کاویم تا طرح های یک پرابلماتیک جدید برای پژوهش پس از گسست پساساختارگرایانه را بررسی کنیم و موقعیت مان را در میدانِ امکان زمینه های جدید اندیشه فلسفی و سیاسی بسنجیم. مخصوصا از دلوز می خواهیم که امکان های معاصر فلسفه را به ما بیاموزد.

سخن مترجم

نخستین دشواره ای که در مواجهه با فکر دلوز وجود دارد، حجم عظیم تفاسیری است که در مورد او نوشته شده است. این انبوه تفاسیر خود مانعی معرفت شناختی برای مواجهه با فیلسوف اند. دلوز فیلسوفی است که برخلاف اغلب روشنفکران نسل های اخیر، بخش قابل توجهی از آثار خود را به طرزی کلاسیک، به خوانش تاریخ فلسفه غرب اختصاص داده است. اما در میان تلّ عظیم تفاسیر موجود، کم نیست آثاری که نویسندگانش دلوز را در غیاب تاریخ فلسفه قرائت کرده اند. خواندن چنین آثاری بیش از این که راهگشا باشد، سردرگم کننده است.
فهم تفسیر دلوز از تاریخ فلسفه مستلزم خواندن آثار اصلی این تاریخ است، و به همین سان، فهم آثار متاخر دلوز که زیر سیطره نگاه گتاری اند، مستلزم فهم خوانش او از تاریخ فلسفه است. مفسّرانی چون مایکل هارت و اِریک اَلیه(۱) به دلوز اولاً به مثابه مفسّرِ تاریخ فلسفه نگاه می کنند.
دلوز فیلسوفی تقلیل گراست. بزرگ ترین تقلیل را وی در مورد دین، و در خوانش اسپینوزا و برگسون مرتکب می شود. برای نمونه، برخلاف سنّت اشتراوسیِ تفسیر اسپینوزا، ژیل دلوز به سهم دین در دستگاه فلسفی ـ اجتماعی اسپینوزا چندان وقعی نمی نهد. وی دو کتاب درباره اسپینوزا نوشته است، اما نمی توان در آن ها برای پرسش مهم امکان یا امتناعِ جمع و توفیق بین دین و عقل یا الهیات و فلسفه پاسخی قابل توجه یافت. اسپینوزا در امتداد سنت های فلسفی قرون میانه اسلامی، یهودی و مسیحی، بیش از نیمی از رساله الهیاتی ـ سیاسیِ خود را به آن پرسش بزرگ اختصاص داده است؛ هرچند تمامی مباحثِ این رساله به نحوی پاسخی اند به آن پرسش. دلوز اسپینوزا را با بی اعتنایی به این پرسش قرائت می کند.
این اثر مطالعه ای است در بابِ زوایایی از تاریخ فلسفه جدید. در این جا تثلیثِ دلوزیِ برگسون. نیچه ـ اسپینوزا به خوانش درآمده، خوانشِ دلوز از آن ها بازخوانی شده، و ضعف ها و قوّت هایش بازنموده شده است. ترجمه چنین اثری نمی توانست بی مراجعه به آثار خود آن سه فیلسوف صورت پذیرد. استادانی پیش از این ترجمه هایی از آثار اصلی برگسون، آثار عمدتا مابعدالطبیعی و معرفت شناختیِ اسپینوزا، و اغلب آثار نیچه را به فارسی به دست داده اند، و مواجهه با تفاسیر جدید از آن ها را برای خواننده فارسی آسان کرده اند. در این میان ترجمه های زنده یادان علی قلی بیانی و حسن حبیبی از آثار برگسون و ترجمه های دکتر محسن جهانگیری و اسماعیل سعادت از اخلاق و اصلاح فاهمه برایم سودمند بوده اند. پس از ترجمه نقل قول ها آنها را با ترجمه این استادان مقابله کرده ام و مواردی را در پانوشت ذکر کرده ام. بسیاری از موارد اختلافی به اختلاف نسخه ها مربوط می شود. از ترجمه های فارسی پدیدارشناسی روح نیز برای مطابقه ارجاعاتِ مایکل هارت استفاده کرده ام؛ اختلافات اندک نیست، و در وهله اول به خود نسخه ها و ترجمه های اروپایی مربوط می شود. درهرحال، سپاس گذاری از نخستین مترجمانِ ایرانیِ این دسته از متون اصلی تاریخ فلسفه جدید را وظیفه خود می دانم.

رضا نجف زاده
Rezanajafzadeh@ut. ac. ir

نظرات کاربران درباره کتاب ژیل دلوز

نویسنده به خوبی تونسته دلوز رو از دیدگاههای مختلف بررسی کنه. کتاب برای آشنایی با این فیلسوف بسیار مناسبه ولی در رابطه با تفکراتش نیاز به مطالعه بیشتر هست. ترجمه روانی هم داره
در 7 ماه پیش توسط س عابدینی