«آنچه شما را دچار مشکل میکند چیزهایی که میدانید نیستند، بلکه چیزهایی هستند که میدانید اینطوری که هستند، نباید باشند.»
«مارک تواین»
هنوز هم تصویری را که در یکی از روزهای سال ۲۰۰۸، وقتی داشتم از محل زندگیام در «لورانسِ» کانزاس به سر کارم؛ یعنی تدریس اقتصاد در دانشگاه میسوری میرفتم روی سپر یک بنز شاسی بلند دیدم، به یاد دارم. این تصویر، مردی را نشان میداد که کمی قوز کرده بود و جیبهای شلوارکش نیز بیرون زده بودند.
حالت چهرهاش بسیار سختگیرانه و جدی بود. او شلوارکی قرمز با راهراه سفید و ژاکت آبی تیره به تن و کلاهی پر از ستاره بر سر داشت. عکس «عمو سام» بود. تعداد زیادی از مردم هم مانند این راننده که این تصویر را روی سپر عقب خودرویش چسبانده بود، به این باور رسیدهاند که دولت ما ورشکسته است و بودجهی تعیین شدهی آن نمیتواند به مهمترین مسائل موجود کشور بپردازد و آنها را حل کند.
مسأله هر چه که باشد، از بهداشت گرفته تا زیرساختها و یا آموزش و یا تغییر آب و هوا، باز هم بروز این سؤال غیرقابل اجتناب است: چطور میخواهید هزینهاش را بدهید؟ در این تصویر چسبانده شده روی سپر، اضطراب و کلافگی نهفته است که آن را میتوان در امور بودجهای کشور ما مشاهده کرد؛ خصوصاً با توجه به میزان و اندازهی بودجهی فدرال. با توجه به عیبجوییهای اعضای احزاب مختلف کشور در مورد بودجه، قابل فهم است که هر کسی که فکر میکند دولت در این مورد بیاحتیاطی میکند، در نتیجه عصبانی میشود.
علاوه بر این، اگر ما به صورت شخصی مثل دولت رفتار کنیم، هر کدام از ما هم خیلی زود مانند همان تصویری که نشانهی فقر «عمو سام» بود، ورشکسته خواهیم شد.
اما اگر بودجهی دولت با بودجهی منزل شما تفاوت ریشهای داشته باشد، چه؟ اگر من به شما نشان دهم که ترس از بودجه آنقدرها هم واقعی نیست، چه؟ اگر بتوانم شما را قانع کنم که میتوانیم اقتصادی داشته باشیم که اولویتش مردم و سیارهی زمین باشد و اینکه داشتن پول برای انجام این کار اصلاً مشکل اصلی نیست، چطور؟