اگر او را اخراج نمیکردم، ادارهی بهداشت در رستوران را تخته میکرد.
دران میگوید: «باید با پلیس تماس بگیری. ما باید به بیمه گزارش تحویل بدیم.»
قبل از اینکه مخالفت کنم، بِرَد از درِ پشتی وارد میشود و شیشههای شکسته زیر کفشهایش خُرد میشود. بِرَد داخل انبار بود تا ببیند چیزی دزدیده شده است.
او تهریش چانهاش را میخاراند و میگوید: «همهی نونسوخاریها رو دزدیدهن.»
همه با تعجب سکوت میکنند.
دران میپرسد: «گفتی نونسوخاری؟»