فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فوتبال علیه دشمن

نسخه الکترونیک کتاب فوتبال علیه دشمن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فوتبال علیه دشمن

زندگی، جنگ و دیگر هیچ بخشی از عنوان کتاب مشهور اوریانا فالاچی است. معادل واژه‌ی زندگی در این نام زیبا، برای من فوتبال است. فوتبال یعنی زندگی. روزی که یک اتفاق فوتبالی نیفتد، معنای یک روز نافرجام را دارد. انگار خورشید مثل همیشه غروب نمی‌کند!‌ خلأ فوتبالی یکی از دردهای مشترک عاشقان فوتبال است که شاید بسیاری از خوانندگان این کتاب هم آن را تجربه کرده باشند، و تابستان ۸۸ گریبان مرا هم گرفت. مصدومیت‌های پی‌درپی در فوتبال که خانه‌نشینم کرده بود، حذف تراژیک تیم‌ملی از جام جهانی، تعطیلی تابستانی لیگ‌های اروپا، تمام شدن لیگ فوتبال ایران و به پایان رسیدن یک دهه از برنامه‌ی نود. تماشا نکردن و گزارش نکردن و پابه‌توپ نشدن، این خلأ را دوچندان می‌کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فوتبال علیه دشمن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به او

مقدمه ی نویسنده

هرگز نتوانستم از نوشتن درباره ی فوتبال دست بکشم. پس از پایان این کتاب در ۱۹۹۳، قصد داشتم زندگی ژورنالیستی ام را صرف موضوع های مهمی مانند اقتصاد کنم. خدا کسانی را که می خواهد تنبیه کند، به آن چه می خواهند می رساند! خیلی زود خبرنگار امور ارزی روزنامه ی فایننشال تایمز شدم و هر روز گزارش اوضاع دلار و ین و مارک آلمان را می نوشتم. پس از دو سال، ملال و یکنواختی این کار مجبورم کرد رها کنم و ستون نویس بخش فوتبال جهان روزنامه ی آبزرور شوم.
سال ها گذشت و من دوباره به فایننشال تایمز سوق داده شدم؛ جایی که حالا گاهی درباره ی چیزهای مهمی مثل حزب محافظه کار بریتانیا یا نظرسنجی برای «مهم ترین شخصیت بلژیکی» می نویسم، اما نمی توانم فوتبال را رها کنم. ستون هفتگی ورزشی ام در روزنامه اغلب به نوعی مطالب به روزشده ی کتاب فوتبال علیه دشمن است.
اخیراً مطالبی درباره ی سیلویو برلوسکونی، نخست وزیر ایتالیا و مالک باشگاه میلان، همچنین تلاش بازیکن سابقش ژرژ وه آ برای احراز مقام ریاست جمهوری لیبریا نوشتم، و درباره ی شبی که در روتردام با دو نفر از بازیکنان هلند و آلمانِ حاضر در فینال جام جهانی ۱۹۷۴ سپری کردم، که به من ثابت کرد دو کشور در حال فراموش کردن اختلاف های گذشته شان هستند. بخشی از مطالب فصل تازه ی چاپ دوم کتاب (بازی جهانی، مبارزه ی جهانی) هم از ستون هایم در فایننشال تایمز، آبزرور و نیویورک تایمز گرفته شده؛ هر چند که بخشی از آن هم از مقاله ای که در نیویورک تایمز مگزین نوشتم آمده است.
امروز هم فوتبال مثل همان روزی که اولین سفرم را برای نوشتن این کتاب انجام دادم برایم اهمیت دارد، اما نوع اهمیتش فرق کرده است. اول این که وقتی در ۲۲ سالگی با ماشین تحریری که در کوله پشتی ام داشتم سفرم را در ژوییه ی ۱۹۹۲ با قایق آغاز کردم، دنیا بسیار بزرگ تر به نظر می رسید. پیش از اینترنت، پیدا کردن اطلاعات درباره ی کشورهایی مثل اوکراین یا کامرون بدون سفر به آن جاها کار بسیار سختی بود. چون این کشورها منزوی بودند و شرایط شان با آن چه امروز دارند تفاوت های زیادی داشت. بی تردید در آن زمان فرهنگ فوتبالی شان متمایزتر بود. وقتی حالا برای تماشای فوتبال به سراسر جهان سفر می کنم، متوجه می شوم که چنین مسائلی در سایر جاها هم تکرار می شود: هواداران صورت رنگ کرده، پیراهن های منچستر یونایتد و به خصوص شبیه شدن روزافزون سبک بازی ها؛ هلندی ها، انگلیسی ها، امریکایی ها و کامرونی ها همه فوتبال مشابهی ارائه می دهند.
امروز در اروپا، فوتبال دیگر مثل گذشته قومیت ها را مقابل هم قرار نمی دهد. وقتی این کتاب را می نوشتم، ورزشگاه های فوتبال، هنوز محل آشکار شدن تنش و درگیری های نژادی، مذهبی، منطقه ای و طبقاتی غرب اروپا بود.
بعد در ۱۹۹۹ در گلاسگو، با یک هوادار تیم سلتیک آشنا شدم که به من فهماند اوضاع در حال تغییر است. وقتی سلتیکِ کاتولیک به مصاف تیم رنجرز، رقیب پروتستان خود رفت، این شخص شعارهای خشم آلودی را خطاب به هواداران رقیب فریاد می زد. او حتا اسم پسر دومش را اسم تک تک بازیکنان تیم سلتیک، که در ۱۹۷۶ قهرمان اروپا شدند، گذاشت (و غرید که: «اسم ذخیره ها دیگر در شناسنامه اش جا نمی شد!»). تا این جا همه چیز عادی به نظرم می رسید، جز این که او با زنی پروتستان ازدواج کرده بود. زمانی که همسرش در بیمارستان دوران نقاهتش را سپری می کرد، یواشکی به شهرداری رفت تا اسم فرزندش را ثبت کند. وقتی همسرش قضیه را فهمید، از عصبانیت لگدی به یک در زد!
او عکسی از پسر دوروزه اش را نشان داد که پیراهن سلتیک را در بازی های خانگی به تنش کرده، و در آغوش برادر بزرگ ترش بود که پیراهن سلتیک را در بازی های خارج از خانه پوشیده. پدر پیروزمندانه گفت: «قضیه را این جوری نگاه کنید که این پسر هرگز برای رنجرز بازی نخواهد کرد.»
برای این مرد که هیچ مشکلی با پروتستان ها نداشت بازی سلتـیک ـ رنجرز دیگر رقابتی مذهبی نبود. بسیاری دیگر از هواداران رنجرز و سلتیک هم چنین احساسی دارند. تقریباً نیمی از اهالی گلاسگو در ازدواج، زوجی با مذهب متفاوت انتخاب می کنند. دیگر کمتر کسی به کلیسا می رود. به عبارت دیگر، با وجود شعارهای متعصبانه ی هواداران سلتیک و رنجرز در ورزشگاه ها، آن ها معمولاً چنین منظوری ندارند.
این اوضاع در تمام غرب اروپا مصداق دارد. وقتی این کتاب را نوشتم درگیری های فوتبالی هنوز هم بازتابی از دل بستگی های مذهبی و منطقه ای بود. درست همان طوری که تیم بارسلونا نماد ملی گرایی کاتالونیا بود، داربی میـلان ـ اینـتر زمـانی تقـابـل مهـاجـران طبقه ی کارگر برابر محلی های طبقه ی متوسط بود، و هلند در ۱۹۸۸ هنوز هم زخم های جنگ با آلمان را همراه داشت. اما امروز این انگیزه ها ضعیف تر شده است. اروپایی ها دارند اعتقادشان را به خدا از دست می دهند، اختلاف های طبقاتی محدود شده، تعصب های منطقه ای کاهش یافته و حالا کشورهایی مثل اسپانیا، دموکراسی های غیرمتمرکزی هستند و مناطقی مثل کاتالونیا اگر بخواهند می توانند مستقل باشند.
بنابراین وقتی هواداران بارسلونا، پرچم کاتالان را تکان می دهند یا هواداران گلاسگویی شعارهای تعصب آمیز قومی سر می دهند، فقط از سمبل های سنتی برای بیان رقابت فوتبالی شان استفاده می کنند. احساس آن پدر گلاسگویی در مورد سلتیک، قوی تر از احساسات فرقه ای است که آن ها را وارد بازی کرده بود. آن چه امروز در استادیوم های اروپا می شنوید دیگر بازتاب علایق غیرفوتبالی نیست، فوتبال خودش دلیل اصلی شده است.
اما خارج از اروپا کماکان اختلاف های فرقه ای و قبیله ای وجود دارد. حسابی سرانگشتی نشان می دهد هر چه آزادی در کشوری کمتر باشد، فوتبال اهمیت بیشتری پیدا می کند؛ همان طوری که در شمال افریقا، خاورمیانه و خلیج فارس اهمیت بسیار زیادی دارد. در فصل آخر کتاب جاذبه ی بازی برای اسامه بن لادن و بقیه ی منطقه توضیح داد شده است.
در امریکا ظرف دوازده سال اخیر، فوتبال پیشرفتش را ادامه داده است. وقتی این کتاب را نوشتم، باید خوانندگان بریتانیایی را متقاعد می کردم که در امریکا هم فوتبال بازی می کنند و امروز شاید امریکایی ها بیشتر از اروپایی ها فوتبال بازی کنند؛ گرچه در نگاه اول به نظر می رسد امریکا هنوز تحت تاثیر طنین اجتماعی فوتبال قرار نگرفته و حتا توجه رسانه ها را هم چندان به خودش جلب نکرده است. میانگین تماشاگران لیگ حرفه ای امریکا۱ فقط پانزده هزار نفر است و هیچ بازیکن امریکایی اهل خانه و خانواده نیست.
فوتبال کوچک، بی حضور فوتبال بزرگ در امریکا رشد می کند. شاید تناقض به نظر برسد. گروهی از حامیان فوتبال امریکا می ترسند این وضعیت تداوم نداشته باشد و معتقدند بدون موفقیت MLS، ریشه های فوتبال خواهد خشکید. اما در واقع فوتبال به عنوان بازی بچه های حاشیه نشین امریکا موفق شده، دقیقاً به این دلیل که امریکا لیگ حرفه ای بزرگی ندارد. فوتبال در بین بسیاری از حاشیه نشینان رشد کرده چون فاقد بسیاری از جنبه های امریکای مدرن است: خشن نیست، مختص مردان نیست و شخصیت های ترسناک هم ندارد. به جای چارلز بارکلی و آلن آیورسن [دو بسکتبالیست مطرح NBA]، در MLS دانشجویانی سفیدپوست با حقوق های متوسط دارند. کمترین حقوق لیگ ۲۸ هزار دلار در سال است که با مبالغ NBA، تفاوت های زیادی دارد. هنوز هیچ یک از بازیکنان MLS، راننده ی لیموزین خودش را نکشته است.
فوتبال در امریکا به ورزش محبوب مادران سفیدپوست تبدیل شده، چون برای بچه های هر دو جنس مناسب است. امریکا تنها کشوری است که تیم ملی زنانش معروف تر از تیم مردانش است. در بسیاری از شهرهای امریکا (یا به تعبیر بهتر در بین اقلیت ها)، فوتبال ورزش مناسب تری برای کودکان شناخته شده تا بزرگ سالان.
همه ی این موارد کمک کرده فوتبال در امریکا به ورزش سهل الوصول خانواده ها ی خوشبخت و مرفه تبدیل شود. این ورزش توجه وسیع صنعت تبلیغات را هم به خود جلب کرده است. یک تبلیغ نمونه ای که زمانی از بیسبال به عنوان سمبل ارزش های خانوادگی استفاده می کرد، حالا پسر خوش رویی را نشان می دهد که ضربه ای به توپ می زند، با این متن: «در شرایطی که جسیکا در بعدازظهر روی گل زنی اش تمرکز می کند، مشاور امور مالی والدینش در شرکت مریل لینچ روی اهداف۲ خانواده اش تمرکز می کند.» اسکار گودمن وکیل قدیمی که در ۱۹۹۹ شهردار لاس وگاس شد، در برنامه ی تبلیغاتی اش در تلویزیون شرکت کرد که در آن تصویر چهار فرزندش در آن دیده می شد و در بالای عکس او و همسرش، کارولین، نوشته شده بود: «ما هرگز یک مسابقه ی فوتبال را از دست ندادیم.»
شاید از زمانی که این کتاب را نوشتم، بزرگ ترین تغییر فوتبال جهانی، رشد فوتبال زنان بوده است. در شرایطی که اتحادیه ی فوتبال انگلیس در بیشتر سال های قرن بیستم فوتبال زنان را ممنوع کرده بود. فوتبال زنان طبق گزارش ها سریع ترین رشد ورزشی را با سی میلیون بازیکن در جهان داشته است. با این حال به جز جوش وخروش کوتاه مدت امریکایی ها در هنگام برگزاری جام جهانی زنان، کمتر کسی آن را دنبال می کند. لیگ حرفه ای زنان امریکا۳ در سال ۲۰۰۳ به دلیل استقبال کم تعطیل شد.
این یک تناقض است: زنان فوتبال بازی می کنند، اما حتا خود زنان هم علاقه ای به دیدن بازی های شان ندارند. کلاً تعداد کمی از مردان یا زنان، ورزش زنان را دنبال می کنند. در روزنامه های غربی، صفحات ورزشی صفحات آقایان هستند: آخرین بررسی ها نشان داده بیش از ۹۰ درصد مطالب صفحات ورزشی به مردان اختصاص داده می شود.
ورزش زنان فقط از سه طریق پوشش داده می شود. بیشتر اوقات درباره ی زیبایی زنان نوشته می شود که به آنان «سندروم کورنیکووا» [تنیس باز معروف روسی که مدل بود] می گویند. نوع دیگر مقاله های جدی «تقویتی» است، که چنین چیزهایی در آن ها نوشته می شود: «فوتبال زنان همواره نادیده گرفته شده، اما جین اسمیت مهاجم خوبی است که به اندازه ی آقایان تلاش می کند ولی هیچ پولی به دست نمی آورد.» این نوع تبلیغات برای هر دو جنس خسته کننده است و بالاخره، ورزشکاران زن فقط زمانی که با مردان رقابت کنند موردتوجه قرار می گیرند، مانند ماریبل دومینگز بازیکن مکزیکی که تلاش کرد به یک تیم حرفه ای آقایان بپیوندد.
شاید بنیان های مردانه ی ژورنالیستی به زنان فرصت کافی نمی دهد. مردم هم فقط اگر رسانه های جهت دار ورزش زنان را پوشش بدهند، دنبالش می کنند. کاترین جی، مورخ ورزشی دانشگاه بارنارد نیویورک معتقد است تعداد کمی از خوانندگان خواهان پوشش ورزش های زنان هستند. او گفت: «بسیاری از خوانندگان زن بیشتر به ورزش مردان علاقه دارند تا زنان. برای نسل های پیش، ورزش یکی از راه های تشخیص هویت مردانه، برای مرد شدن بوده است. ورزش زنان هرگز توجه جهانیان را به خود جلب نکرده، شاید به جز تنیس و گلف.» به عقیده ی جی، حالا این شرایط در حال تغییر است.
حتا حالا که آقایان ورزشکاران را الگوی خود قرار می دهند، الگوی زنان معمولاً بازیگران زن هستند. در شرایطی که مردان مسائل عجیب و غریب ستارگان ورزش را دنبال می کنند. بسیاری از زنان زندگی افرادی مثل جنیفر انیستن [بازیگر زن معروف امریکایی] یا مدونا [خواننده ی زن معروف امریکایی] را دنبال می کنند و ناخودآگاه سعی می کنند از فرازونشیب های شان درس بگیرند. به نظر می رسد فوتبال بدون الگوهایش، بخش زیادی از جذابیت هایش را از دست می دهد.

اگرچه امریکا کماکان در جهان فوتبال پرنده ای غریب است، اما حداقل به یک گرایش بین المللی جدید پیوست: ظهور سیاستمداران ورزشی. وقتی کتابم را در سپتامبر ۱۹۹۳ تمام کردم، چنین قضیه ای به ندرت دیده می شد. اما شش ماه پس از آن، سیلویو برلوسکونی غول رسانه ای ایتالیا اولین نخست وزیری بود که از فوتبال پا به عرصه ی سیاست گذاشت. در ۱۹۸۶ برلوسکونی مالک باشگاه میلان شده بود. آن هم در شرایطی که این باشگاه تازه جنجال یک رشوه را پشت سر گذاشته بود. او میلان را به باشگاهی ثروتمند و مدرن تبدیل کرد و در مه ۱۹۸۹، آن ها قهرمان اروپا شدند. حتا در شب قهرمانی نیز همه متوجه شدند بلندپروازی های برلوسکونی ادامه دارد. فرانک رایکارد بازیکن هلندی وقت میلان، ماجرای ضیافت پس از قهرمانی را برایم تعریف کرد. تمام بازیکنان میلان، مربیان و مدیران و بقیه پشت میزشان نشسته بودند که درهای تالار باز شد و برلوسکونی آرام وارد شد. عملاً همه از جا بلند شدند و ابراز احساسات کردند، آقای رئیس با چهره ی خندان و گام های بلند از میزی به میز دیگر می رفت، حاضران سریع جلو می پریدند تا دستان او را بفشارند.
اما وقتی رئیس جلوِ سه بازیکن بزرگ هلندی اش رسید، دیگر لبخند نزد. هلندی ها سر جای شان نشسته بودند. حتا مارکو فان باستن مشغول خوردن بود و رود گولیت هم حرف می زد. هلندی ها احترامی برایش قایل نشدند. بیچاره برلوسکونی نمی دانست باید چه واکنشی نشان دهد. چند ثانیه ی بسیار سخت را گذراند تا این که رایکارد به او رحم کرد و نیم خیز شد تا با او دست بدهد و آقای رئیس نجات پیدا کرد.
این وضعیت روحی و روانی مردی است که باید یک کشور را رهبری کند. در ۱۹۹۳ برلوسکونی حزب زنده باد ایتالیا [Forza Italia] را با الهام از شعاری فوتبالی تاسیس کرد. بخشی از برنامه ی تبلیغی او به رای دهندگان این وعده را داد که ایتالیا را هم مثل باشگاه میلان دگرگون خواهد کرد. ایتالیا که تازه از رسوایی رشوه ی معروف به قضیه ی tangentopoli۴ رها شده بود، آرزو داشت کشوری سازمان یافته، ثروتمند و مورداحترامِ اروپا شود. برلوسکونی هفت ماه نخست وزیر بود و دوباره در سال ۲۰۰۱ این پست را به دست آورد و حالا که دارم این مقدمه را می نویسم دارد به نخستین نخست وزیر ایتالیای پس از جنگ تبدیل می شود که همه ی دوره ی قانونی نخست وزیری را کامل بر مسند قدرت می ماند.
در زمینه ی ورزش جرج دبلیو. بوش، برلوسکونی امریکایی است. بوش در دهه ی ۱۹۸۰ چیزی فراتر از فرزند میان سال رئیس جمهور امریکا (جرج بوش پدر) نبود. پس از کارنامه ای متوسط در دانشگاه، از شرکت در جنگ ویتنام پرهیز کرد، در انتخابات کنگره ناکام شد، در تجارت نفت توفیقی به دست نیاورد و اغلب مست بود. می گویند در ۱۹۸۹ محرمانه به یکی از دوستانش گفت: «می دانی که می توانستم فرماندار [تگزاس] شوم، اما من اساساً محصول رسانه ها هستم. هرگز هیچ کاری نکرده ام.»
بعد، بوش و دوستانش باشگاه بیسبال رنجرز تگزاس را خریدند. او مدیرعامل باشگاه شد؛ پستی افتخاری که باعث شد ساعت ها بین جمعیت وقت بگذراند و کارت های ویزیت بیسبالی امضاشده اش را به آدم ها بدهد. رنجرز شروع کرد به بردن بازی هایش، بوش نزد اهالی تگزاس به چهره ای محبوب تبدیل و در ۱۹۹۴ با «بلیت بیسبال» وارد فعالیت برای به دست آوردن مقام فرمانداری تگزاس شد. وقتی در مبارزه ی انتخاباتی از سوابقش می پرسیدند، فقط درباره ی بیسبال حرف می زد. حرف دیگری برای گفتن نداشت. مهم این بود که ورزش به او کمک می کرد تا خود را انسانی عادی جلوه دهد. در مبارزات انتخاباتی اش گفت: «من دور از دسترس نیستم. هر روز در زمین بیسبالم با کارگران ورزش کرده ام.» او به عنوان فرماندار انتخاب شد و از همان جا مدارج ترقی را طی کرد.
سایر سیاستمداران ورزشی امریکا شامل جسی ونتورا، کشتی گیری که فرماندار مینه سوتا شد، جک کِمپ بازیکن فوتبال امریکایی که کاندیدای جمهوری خواهان برای معاونت رئیس جمهوری انتخابات ۱۹۹۶ بود و اخیراً آرنولد شوارتزنگر می شود.
ایمران خان۵ بازیکن کریکت پاکستان که به سیاست روی آورد، مقاله ی مجله ی نیوزویک را درباره ی توهین به قرآن در زندان گوانتانامو، زمینه ساز شورش هایی در چندین کشور مسلمان در مه ۲۰۰۵ کرد. اما در اکثر نقاط جهان، سیاستمداران فوتبالی کارشان را به نحو احسن انجام می دهند. مائوریسیو ماکری۶ رئیس باشگاه بوکا جونیورز یکی از سیاستمداران برجسته ی آرژانتین شده است. در نوامبر ۲۰۰۵، ژرژ وه آ به دور نهایی انتخابات ریاست جمهوری لیبریا راه پیدا کرد و فقط در دور پایانی مغلوب الن جانسون سیرلیف۷ شد. انتظار می رود ستارگان فوتبالی بیشتری این مسیر را طی کنند.
دلیل اصلی این قضیه افت حزب های سنتی در بسیاری از کشورهاست. در عین حال بسیاری از کشورها رهبران شان را انتخاب می کنند نه انتصاب. در گذشته تا این حد دموکراسی وجود نداشت. اکثر رهبران منتخب عضو حزب های سیاسی نیستند. رهبر سیاسی شدن کمک می کند ثروتمند و مشهور شوی و مردمی محسوب شوی.
راه های مختلفی برای رسیدن به این هدف وجود دارد. جوزف استرادا، رئیس جمهور سابق فیلیپین که اتهام های زیادی هم بهش وارد شد از طریق بازیگری وارد عمل شد، نخست وزیر سابق بلغارستان با شبیه کردن خودش به شاه سیمون ۲، اما مطمئن ترین مسیر، از طریق ورزش است. به این دلیل که تلویزیون های سراسر جهان بیش از هر چیزی ورزش و به خصوص فوتبال پخش می کنند. در این دوران cable-ocracy۸ بازی ها به ابزار تبلیغاتی جدید تبدیل شده اند، برلوسکونی های بیشتری خواهیم دید. منتظر خواهم ماند.

پی نوشت

۱. MLS
۲. goals
۳. WUSA
۴. جنجال فساد مالی و رشوه خواری در دنیای سیاست ایتالیا در دهه ی ۱۹۸۰ و اوایل دهه ی بعد که به تغییرات ظاهری سیاسی در ایتالیا منجر شد به این عنوان مشهور شده است. Tangentopoli شکل تحریف شده ی Paperpoli (ترجمه ی ایتالیایی «داک برگ»، شهر دانلد داک) است که می توان آن را به «شهر باج خواهی» تعبیر کرد؛ در برابر Paperpoli به عنوان «شهر اردک ها».
۵. Imran Khan
۶. Mauricio Macri
۷. Ellen Johnson Sirleaf
۸. یک بازی کلامی با دموکراسی و آریستوکراسی و کلمات مشابه، به معنای دوره ی سلطه ی تلویزیون (cable) است.

مقدمه ی مترجم

زندگی، جنگ و دیگر هیچ بخشی از عنوان کتاب مشهور اوریانا فالاچی است. معادل واژه ی زندگی در این نام زیبا، برای من فوتبال است. فوتبال یعنی زندگی. روزی که یک اتفاق فوتبالی نیفتد، معنای یک روز نافرجام را دارد. انگار خورشید مثل همیشه غروب نمی کند! خلا فوتبالی یکی از دردهای مشترک عاشقان فوتبال است که شاید بسیاری از خوانندگان این کتاب هم آن را تجربه کرده باشند، و تابستان ۸۸ گریبان مرا هم گرفت. مصدومیت های پی درپی در فوتبال که خانه نشینم کرده بود، حذف تراژیک تیم ملی از جام جهانی، تعطیلی تابستانی لیگ های اروپا، تمام شدن لیگ فوتبال ایران و به پایان رسیدن یک دهه از برنامه ی نود. تماشا نکردن و گزارش نکردن و پابه توپ نشدن، این خلا را دوچندان می کرد.
در این روزهای بی فوتبال، فیبرهای نوری به کمک آمدند و در اینترنت نام کتاب های فوتبالی را جست وجو کردم. زندگی ژوزه مورینیو، فابیو کاپلو، سر آلکس فرگوسن و چند کتاب دیگر... از آن میان، نام یک کتاب توجهم را جلب کرد: Football Against the Enemy. «بهترین کتاب سال... نوشته ی سایمون کوپر...» و چند جمله ی تاثیرگذار از آن هایی که خواندنش را توصیه کرده بودند.
چند روز بعد، یکی از دوستانم را دیدم و او هم برحسب اتفاق یک جلد از کتاب را داشت! اولین باری که خواندنش را شروع کردم، آن قدر جذاب بود که روی کتاب خوابم برد. با خودم فکر کردم چه اکسیر خوبی است؛ برای این روزهای در تبعید از فوتبال، و این گونه شد که ترجمه ی کتاب کلید خورد.
فوتبال علیه دشمن سال ۱۹۹۳ میلادی در ۱۹ فصل به چاپ رسید. ۱۰ سال بعد با افزودن دو فصل دیگر و ضمیمه تجدید چاپ شد. لازم به توضیح است که بخشی از فصل پایانی کتاب در ترجمه، بنا بر ملاحظاتی حذف شده است.
از هوشنگ گلمکانی عزیز که در بازخوانی و ویرایش نهایی همت ورزید و مهدی یزدانی خرم که در ویرایش اولیه همراهم شد، و مجید اسلامی که در رفع ابهامات فصل ۱۶ مرا یاری کرد، صمیمانه قدردانی می کنم.
سایمون کوپر در کتابش به قدرت و نفوذ فوتبال در عرصه های غیرفوتبالی می پردازد؛ از تاثیر پیچیده ی فوتبال در دگرگونی ساختارهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، از به هم پیوستگی و ازهم گسستگی ملیت ها و قومیت ها، از توافق و تقابل فرهنگ ها و تمدن ها، تا باور آن که این ورزش عجیب و محبوب مرزهایی فراتر از آن خطوط سپید پیرامون مستطیل های سبز دارد؛ مرزهایی ناپیدا و ناشناخته به وسعت این جهان پهناور.
شاید بهترین انگیزه برای خواندن این کتاب تعبیری است که سایمون بارنز نویسنده ی روزنامه ی تایمز درباره ی فوتبال علیه دشمن دارد: «اگر فوتبال را دوست دارید، این کتاب را بخوانید... و اگر فوتبال را دوست ندارید، باز هم این کتاب را بخوانید!»

فصل یکم

کسی نمی داند تعداد طرف داران فوتبال چه قدر است. در کتابچه ی جام جهانی ۱۹۹۴ امریکا ادعا شد که ۶ /۲۵ میلیارد بیننده ی تلویزیونی (پنج برابر جمعیت جهان) جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا را تماشا کرده و تعداد بینندگان جام جهانی امریکا ۳۱ میلیارد نفر تخمین زده شد.
این رقم ها شاید بی معنا به نظر برسد. در همه ی جام های جهانی اخیر می توانید چنین ارقامی با میلیاردها اختلاف ببینید. در همان کتابچه ادعا شده سمبل جام جهانی (سگ مهاجم) تا پایان ۱۹۹۴ یک تریلیون مرتبه دیده می شود. دقیقاً یک تریلیون؟ آیا مطمئن هستند؟
اما بی شک، همان طور که در کتابچه اشاره شده، «فوتبال پرطرف دارترین ورزش جهان است.» می گویند یک ناپلی وقتی پول داشته باشد، اول چیزی می خرد تا بخورد، و بعد می رود فوتبال ببیند و اگر پولی باقی ماند، به فکر سرپناه برای خودش می افتد. برزیلی ها می گویند حتا کوچک ترین دهکده شان هم یک کلیسا و یک زمین فوتبال دارد. البته تمام شان کلیسا ندارند، اما قطعاً زمین فوتبال دارند. در جهان مردم بیشتر به کلیسا می روند تا مسابقه ی فوتبال، اما از طرف دیگر، هیچ رویداد عمومی وجود ندارد که در جهان با چنین استقبالی مواجه شود. این کتاب به جایگاه فوتبال در جهان می پردازد.
وقتی یک بازی برای میلیاردها نفر اهمیت پیدا می کند، دیگر نباید فقط یک بازی تلقی شود. فوتبال هیچ وقت فقط فوتبال نیست: این ورزش جنگ به وجود می آورد، انقلاب می کند و موردتوجه مافیاها و دیکتاتورهاست. در ابتدای نوشتن این کتاب، افکار مبهمی درباره ی نتیجه ی کار داشتم. می دانستم موقع بازی سلتیک با رنجرز در گلاسگو، وضعیت اولستر متشنج می شود، نصف جمعیت هلند پس از پیروزی شان مقابل آلمان در جام ملت های ۱۹۸۸ برای جشن و پایکوبی به خیابان ها ریختند. شنیده بودم که تیم ملی برزیل با فتح جام جهانی ۱۹۷۰ کمک کرد که دولت نظامی این کشور چند سال دیگر بر سر قدرت بماند (البته بعداً متوجه شدم این طور هم نبوده)، و این که جنگ نیجریـه ـ بیافرا به خاطر حضور پله در یک مسابقه در آن منطقه، برای یک روز متوقف شد. همه ی ما از جنگِ فوتبالی السالوادور و هوندوراس شنیده ایم.
آن زمان اولین سوالم این بود که چگونه فوتبال روی حیاتِ یک کشور تاثیر می گذارد. و سوال دوم این که حیاتِ یک کشور چگونه روی فوتبال تاثیر می گذارد. به بیان دیگر چه چیز باعث می شود برزیل، برزیلی بازی کند، انگلیس، انگلیسی و هلند، هلندی؟ میشل پلاتینی در مصاحبه با مجله ی قدیمی اکیپ گفته بود: «یک تیم فوتبال نمایشگر نوع زندگی و فرهنگ یک کشور است.» آیا این گونه است؟
این کتاب را در مقام یک بیگانه ی نسبت به فوتبال حرفه ای شروع کردم. در هلند، انگلیس، آلمان و امریکا با فوتبال زندگی کردم، بازی کردم و تماشایش کردم. در مجله های مختلفی مقاله نوشتم. ولی هرگز در جایگاه خبرنگاران ننشسته بودم و با یک فوتبالیست حرفه ای مصاحبه نکرده بودم. برای نوشتن این کتاب به تمام دنیا سفر کردم. با مربیان، سیاستمداران، اعضای مافیا، خبرنگاران، هواداران و حتا بازیکنان عجیب وغریب مصاحبه کردم. از اسامی بزرگ می ترسیدم. برای مثال موقع مصاحبه با روژه میلا، فقط کاغذ سوال هایم را نگاه کردم و جرئت بالا بردن سرم را نداشتم. به تدریج دیگر کمتر تحت تاثیر ستاره ها قرار می گیرم و حالا که ده ماه از حضورم در ماراکانا می گذرد، در خانه ام در لندن دلم برای زندگی فوتبالی تنگ می شود.
نُه ماه در سفر بودم، به ۲۲ کشور رفتم، از اوکراین تا کامرون و از آرژانتین تا اسکاتلند. تطبیق زمانی، کار سختی بود. حالا کم وبیش به چند زبان مختلف می توانم این جمله را بگویم: «من یک خبرنگار انگلیسی هستم.» اما در لیتوانی و استونی هرگز این قدر هم پیشرفت نکردم و خیلی وقت ها به دوستان، و تا جایی که توان داشتم به مترجمانم اعتماد کردم.
مسئله ی بعدی، سفرهایم به این سو آن سوی دنیا بود. یک بار از لس آنجلس به خانه ام در انگلیس آمدم، ۴۸ ساعت در لندن ماندم، به بوینس آیرس پرواز کردم، از آن جا به ریو رفتم، یک ماه بعد به لندن برگشتم. ۴۸ ساعت آن جا ماندم، به دوبلین پرواز کردم، با اتوبوس به اولستر رفتم و بعد با کشتی به سمت گلاسگو حرکت کردم. یک هفته بعد از پرواز از ریو به اسکاتلند رسیدم و پنج روز بعد دوباره در لندن بودم. بودجه ی اندکِ پنج هزارپوندی ام، با این همه سفر، کار را از آن چه برنامه ی سفر نشان می داد سخت تر کرد.
سفرِ دور دنیا، از دست دادن زمستانِ انگلیس و تماشای فوتبال، گاهی قابل تحمل بود، ولی هرگز زندگی مجللی نداشته ام. البته در شوروی لوکس زندگی کردم، جایی که هر کسی با پول غربی میلیونر است و می تواند سوار تاکسی شود، اما به محض این که به غرب می رسیدم به خوابگاه های دانشجویی برمی گشتم. البته این مسئله برای من مهم نبود، اما نگران طرز فکر بقیه نسبت به خودم بودم. مدیران، مربیان و بازیکنان آدم های ثروتمندی هستند و به ثروت دیگران احترام می گذارند. مدام از من می پرسند در کدام هتل اقامت دارم، و این که کت پاره ای می پوشیدم که به آن علاقه داشتم متعجب شان می کرد.
یوزف چوانک از اسپارتا پراگ برای مصاحبه سیصد پوند از من خواست. همه ی آن ها مدل موهایی گران داشتند ــ به همین دلیل نیاز دارند این همه دنبال پـول بـاشـنـد ــ و هنگام معاشرت با آن ها احساس می کردم آدم چندان مرتبی نیستم!
اما هر جا می رفتم بهم می گفتند: «فوتبال و سیاست! جای مناسبی را برای تحقیق انتخاب کرده ای.» فوتبال از آن چه فکر می کردم اهمیت بیشتری داشت. باشگاه فوتبالی را پیدا کردم که مواد هسته ای و طلا صادر می کند و باشگاه دیگری برای خودش دانشگاه تاسیس کرده است. موسولینی و فرانکو اهمیت این بازی را درک کردند و جان میجر، نلسون ماندلا و پل بیا۱، رئیس جمهور کامرون، هم همین طور. به خاطر فوتبال نیکلای استاروستین به گولاگ ها (اردوگاه های کار اجباری) شوروی تبعید شد، ولی همین فوتبال بود که زندگی اش را در آن جا نجات داد. او کاملاً از اوضاع تبعیدگاه شگفت زده بود و نوشت: «مسئولان اردوگاه، حاکمان مرگ و زندگی هزاران هزار نفر... در مسائلی که به فوتبال مربوط بود کاملاً سخاوتمندانه رفتار می کردند. قدرت افسار گسیخته ی آن ها در ارتباط با زندگی انسان ها قابل مقایسه با تسلط فوتبال بر آن ها نبود.» درباره ی هولیگان ۲های فوتبالی زیاد مطلب نوشته شده، اما دیگر هواداران فوتبال خطرناک ترند.

پی نوشت

۱. Paul Biya
۲. این واژه به طرف داران متعصب، خشن و افراطی تیم های ورزشی از جمله فوتبال اطلاق می شود که برای حمایت از تیم شان از هیچ کاری از جمله جنایت و خسارات به اموال عمومی نیز ابا ندارند. واژه ی «هولیگانیسم» در فوتبال به رفتار این گروه ها و باندهای افراطی گفته می شود که در هر موقعیت فرهنگ خاصی نیز دارند. این تعصب هم در خارج و هم داخل ورزشگاه ها به چشم می خورد و بارها باعث فجایع تراژیک فراوانی شده است. این واژه برای نخستین بار توسط پلیس لندن در تابستان ۱۸۹۸ در روزنامه ی دیلی نیوز به کار برده شد و مصداق آن مردی ایرلندی و مشهور و دائم الخمر به نام پاتریک هولیگان بود که در تمام آشوب های خیابانی آن دوران حضور مستمر داشته است! به گفته ی دیگر در قرن نوزدهم خانواده ای به همین نام می زیسته اند که شیوه ی زندگی شان بسیار خشن و وحشیانه توصیف شده است. از آن پس کسانی که مانند آن خانواده رفتار می کردند با این صفت نام برده می شدند. اکثر تیم های بزرگ، هولیگان های دوآتشه ای دارند.

نظرات کاربران درباره کتاب فوتبال علیه دشمن

دانلود کردم کتابو دریافت کردم ولی خواندن باز نمیکنه
در 3 هفته پیش توسط
لطفا هنر شفاف اندیشیدن رو هم موجود کنید. مرسی
در 3 ماه پیش توسط
هنر شفاف اندیشیدن و هنر خوب زندگی کردن هم از عادل عزیز بزارید
در 6 ماه پیش توسط
هنر شفاف اندیشیدن رو بذارید لطفا
در 7 ماه پیش توسط
بنظرم هنر شفاف اندیشیدن بسیار کتاب خوبیه و علتش هم بخاطر ترجمه ی خوب و روانش هست
در 7 ماه پیش توسط