فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آن گوشه‌ی دنج سمت چپ

نسخه الکترونیک کتاب آن گوشه‌ی دنج سمت چپ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آن گوشه‌ی دنج سمت چپ

به رویا می‌گویم: «بگذار تمام پل‌ها را خراب کنیم. چه‌قدر می‌خواهی به این کارت ادامه دهی؟» می‌گوید: «خودت چه‌قدر می‌خواهی ادامه دهی؟» می‌گویم: «تا هر وقت تو ادامه دهی. ولی جان هر کس که دوستش داری دیگر تمامش کن.» می‌گوید: «من پل را بیشتر از همه‌چیز دوست دارم. فقط پل را. البته بعد از تو.»

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آن گوشه‌ی دنج سمت چپ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


آن گوشه ی دنجِ سمت چپ

چه دلیلی دارد که آدمی سرحال و ترکه ای مثل من هر شب ده کیلومتری را بدود، تقریباً بدون توقف. من نه اضافه وزن دارم و نه سیستم قلب و عروقی بدنم دچار اشکال خاصی است. پس با یک الگوی متعادل تر هم می توانم ورزش کنم. کمی غیرمعقول به نظر می رسد. تا به حال برایم این طور نبود؛ خیلی هم دل چسب و حماسی به نظرم می آمد. دونده ی خستگی ناپذیر. مرد تنهای سفیدپوش خیابان های شهر. این حس ها بیشتر می شود. به خصوص اگر در جهت خلاف حرکت ماشین ها بدوم. یادم می آید گاهی احساس کرده ام یک تنه به جنگ همه ی ماشین های پردود اتوبان های سیاه شهر رفته ام. البته سفید پوشیدنم دلیل بسیار ساده ای دارد و آن اصرار مادرم است؛ «شب است و راننده ها خسته و خواب آلود. چیزی بپوش که ببینندت.»
از کی شروع کرده ام؟ درست یادم نمی آید. این کفش ها را نداشتم. شاید از هفت یا هشت جفت کفش پیش شروع شده بود. به سال اگر حسابش کنیم ده سالی می شود. مسیر، مسیر همیشگی است، حتا توقفگاه ها.
در خانه را که ببندم همان جا پشت در می نشینم و بند کفش ها را محکم می کنم. سر به زیر و آرام از جلوی خانه ها و مغازه های محله مان رد می شوم. بعد کم کم شروع می کنم به دویدن. بعد از هر دویدن کفش ها را باید با پارچه ای نم دار تمیز کرد. چون خیس عرق می شوند و اگر خوب پاک شان نکنم رویه ی پارچه ای شان خشک می شود؛ و شوره می زند و بعد از یک هفته حتماً پاره می شود.
امشب، شنبه شب است و اتوبان خلوت تر از همیشه. باد پاییزی، خنکی مطبوعی را از لای منفذهای بادگیرم هُل می دهد توی تنم. ردیف درخت های برهان ایستاده اند به تماشای حرکت سریع و مضحک ماشین ها. گاه به نظرم می آید درگوشی با هم حرف می زنند و کرکر می خندند. بهار که بشود گل های پوپک معطری درمی آورند که بوی شان واقعاً حالم را جا می آورد. گاهی چندتای شان را می چینم، به هم گره می زنم و صورتم را با آن جاروی نرم و خوشبو نوازش می کنم. چراغ های مه شکن نور نارنجی را پخش کرده اند توی فضا. حالا باید بایستم کنار دکه ی سیگارفروش پیر و یک نخ سیگار بخرم برای بعد از دویدن. چه حالی می دهد. خیس عرق باشی؛ نفس زنان با ماهیچه هایی پر از خستگی و اسیدلاکتیک، خوابیدن روی چمن های خنک پارک با پای برهنه و سیگار کشیدن. دودش را می بلعم و ذخیره می کنم برای شب های بعد تا در دویدن های دیگر از ریه ها خارجش کنم. خودم هم می دانم که این دلیل واقعی دویدن هایم نیست چون آن وقتی هم که سیگاری نبوده ام باز هم دویده ام. آن وقت ها برای چه بوده؟ شاید از اولین شکست عاطفی دوران دبیرستان شروع کرده ام. شاید هم برای رهایی از اضطراب های دوران امتحانات دانشگاه یا برای فراموش کردن سوال های بدون جواب. چه تفاوتی می کند؟ هر چه جلوتر آمده ام بیشتر دویده ام.
شاید در این چند سال آخر، این چند شب تنها شب هایی باشند که به سوی مقصد خاصی می دوم. به سوی خانه ی کسی که دوستش دارم یا قرار است دوستش داشته باشم. هنوز نمی دانم. هر چند او چیز خاصی از خود نشان نداده است. چراغ سبزی، چشمی، ابرویی. اما به هر حال هر سکوتی باید ناشی از یک جور رضایت باشد دیگر. البته این طور می گویند و من این بار هم که شده این نظر را پذیرفته ام. راستی کجا او را برای اولین بار دیدم؟ کی شروع کرده ایم؟ درست یادم نمی آید. اما یک چیز را می دانم، یعنی فکر می کنم می دانم. من بعد از هر شکستی مسافت را کمی طولانی تر یا حداقل استراحتگاه ها را کمتر کرده ام. فکر می کنم دلیل لاغر شدن بیش از اندازه ام همین است. مثلاً جدا شدن از دخترها یا زن هایی که دوست شان داشته ام هر کدام پانصد متر به مسیر اولیه ام اضافه کرده اند. راه های غلطی که رفته ام و پشیمانی از انتخاب آن راه ها، یک کیلومتر و بقیه ی شکست ها هر کدام به قدر اهمیت شان مسیرم را طولانی تر کرده اند. چند روز پیش یکی از همکارانم بدون مقدمه و صریح گفت: چرا تا به حال ازدواج نکرده ای؟ نکند مرضی، ناتوانی یی ، چیزی داری؟ «ناتوانی»، این از آن کلماتی است که کنار «دویدن» چند وقتی است ذهنم را بسیار درگیر خودش کرده. یک جورهایی احساس می کنم به هم مربوط می شوند.
ماشین هایی که نور بالا از سوی مخالف می آیند پاک حواسم را پرت می کنند. نمی گذارند درست و حسابی حواسم سرجایش باشد. نور شدید باعث می شود تعادلم را از دست بدهم و به جای فکر کردن تمام حواسم را بدهم به درست دویدن، آن وقت است که سرعتم را بیشتر می کنم، به ماشین هایی که از کنارم می گذرند نگاه می کنم و به این که آن ها در مورد من چه فکری می کنند، فکر می کنم. گاهی بعضی هاشان تا کمر از پنجره ی ماشین می آیند بیرون تا شیشکی آبداری برایم بکشند. بعضی خسته نباشیدی می گویند. یکی شان هم یک بار محکم زد توی کمرم جوری که نزدیک بود با صورت زمین بخورم. از آن وقت سعی می کنم تا آن جا که می شود روی پیاده رو بدوم و در جاهایی که پیاده رو ندارد حداقل فاصله را با جدول کنار خیابان حفظ کنم. گاهی توی ماشین ها را نگاه می کنم. دو نفری که جلو نشسته اند به محض این که از کنارم عبور می کنند شروع به حرف زدن می کنند یا دیالوگ کوتاهی بین شان رد و بدل می شود. من مطمئنم که حداقلش درباره ی دویدن حرف می زنند که من باعثش شده ام. خیلی برایم لذت بخش است. به خصوص اگر یکی از آن دو نفر زنی باشد و لبخند محوی هم بزند. با این که تنها دویدن را دوست دارم، با این که مسیرهایی را انتخاب می کنم که با آدم ها روبه رو نشوم، با این که ساعاتی را برای دویدن انتخاب می کنم که خلوت ترین ساعات شبانه روز هستند، همیشه یک جور نیاز به دیده شدن در وجودم هست. حتا وقتی تا کیلومترها ماشینی دیده نمی شود و اتوبان خالی خالی است، همیشه فکر می کنم کسی هست که مرا می بیند. کمر را صاف می کنم و استیل دویدن را نگه می دارم. حتا با آن نفر خیالی حرف می زنم. مثلاً می گویم: شما چه طورید؟ من بد نیستم و فکر می کنم امشب شب خوبی باشد. یا می گویم: می دانی! زندگی تکرار نمی شود و این عمل کردن را غیرممکن می کند. اما می شود بهترین حس را داشت و من گاهی دارم. گاهی تمام مدت دویدن را با او حرف می زنم. درباره ی مادرم با او حرف می زنم که چه طور باید رفتار کنم که هر لحظه دل آزرده اش نکنم یا درباره ی همکارانم و اتفاق های روزمره ای که برایم پیش می آید. عجیب تر آن است که احساس می کنم آن شخص خیالی یک زن است. زنی با چشم ها و موهایی مشکی که از بالا به من نگاه می کند و سکوتی دارد که هیچ گاه تمام نمی شود. همین سکوتش است که زبانم را باز می کند و مجبورم می کند مدام حرف بزنم، و آن قدر حرف بزنم که تا چند شب چیزی برای گفتن نماند. فکر می کنم دوست جدیدم بسیار به او شبیه است.
برای دختر مو مشکی چند سی دی فیلم و یک کتاب شعر می برم. گفته بود: به شعر علاقه مندم. می خوانم. فیلم هم می بینم. رمان هم می خوانم. اما نه به اندازه ی شما. به اندازه ی یک شهروند معمولی و لبخند محوی زده بود. راستش از ابتدا هم شیفته ی آن صدای زیر شدم که سعی می کرد شعرهای شاملو را با لحن خود شاملو بخواند. کدام شعر بود؟ «ای زنی که صبحانه ی خورشید در پیراهن تُست» تقابل این دو وضعیت برایم خیلی جذاب بود، دوست داشتم. لاغر و نحیف است. آن قدر که تقریباً از روی تنگ ترین مانتوها هم برجستگی های بدنش به چشم نمی آید. آرام و نرم زندگی می کند، حلزون وار. جوری حرف می زند که باید مُدام دقت کنم تا بفهمم چه می گوید. زنگ تلفن همراهش آهنگ یک کارتُن قدیمی است. آن کارتن هایی که حالا هم با خاطره شان به خواب می رویم. موسیقی کودکان. هفته ی قبل با هم رفتیم سینما. گفتم چیزی می خوری موقع تماشای فیلم؟ گفت نه، ولی کمی تشنه ام. دو آب میوه ی کوچک ارزان قیمت خریدم. گفتم کجا بشینیم رفیق؟ گفت آن گوشه ی دنج سمت چپ. آن پایین. با فاصله ی یک صندلی کنار هم نشستیم و کیف های مان را گذاشتیم روی صندلی خالی بین مان، گفت ببخش، من موقع تماشای فیلم کمی به جلو خم می شوم برای دقت بیشتر. این که تو را اذیت نمی کند؟ گفتم: نه، من هم عادت دارم توی صندلی فرو بروم و کلمه ای با کسی حرف نزنم.
تا خانه شان اگر بخواهم با تاکسی بروم دوبار باید سوار و پیاده شوم. دو بار هم برای برگشت. روی هم می شود چهاربار. چهار ماشین مختلف. اما با دویدن چهل دقیقه طول می کشد. البته من استقامتی و با سرعت ثابت می دوم. اگر بخواهم کمی راه بروم یا فالوده یخی بخورم بیشتر طول می کشد. به او نگفته ام امشب می روم طرفش. نمی دانم الان چه می کند. شاید تلویزیون نگاه می کند. مثلاً برنامه ی خبری ساعت ده و نیم را. یا روی کاناپه نشسته است با شلوارکی سفید با ستاره های طلایی و پیراهنی یاسی و ساده و کمی خم شده به جلو، لیموی آب داری را با نمک می خورد. از سینما که برمی گشتیم گفت: تو غذا را برای مزه اش می خوری یا برای سیر شدن؟ گفتم: معمولاً گرسنگی باعث می شود غذا بخورم ولی بعضی چیزها را دوست دارم قبل از این که قورت دهم کمی توی دهانم نگه دارم. گفت: مثل چی؟ گفتم: مثل پسته ی نمکی بوداده شده. گاهی واقعاً دوست دارم با پوست بخورم شان، یا اول حسابی توی دهانم چَرخش بدهم بعد تا مزه ی شوری دهانم از بین نرفته مغزش را هم بخورم.
گفت: لیموترش را چه طور می خوری؟ گفتم: مثل پرتقال. پوستش را می کنم بعد قِلَش می دهم توی نمک. بعد هم می گذارمش توی دهانم. گفت: نه، این طور خیلی انفجاری است. یعنی یک دفعه ای لذتش را تمام می کنی. بیا این بار این طور تجربه کن، این طور که خیلی عادی از شکم به دو قسمت تقسیمش کن، نمک بزن و فقط موقع چلاندنش توی دهان دندان های بالایی را بگذار روی پوستش. اجازه بده مزه ی پوستش با مغزش قاطی شود. گفتم: چرا؟ گفت: نمی دانم. من این طور بیشتر دوست دارم. وقت پیاده شدن از ماشین گفتم: دست نمی دهی؟ گفت: نمی خواهم با کسی رابطه ی خاص داشته باشم. بعد دست دادیم. ایستادم تا در آپارتمان را برایش باز کردند. آن روز توی سینما تا نیمه های فیلم آب میوه را توی دستش نگه داشته بود. اگر زنبوری هم آب میوه را مکیده بود تا آن وقت تمام شده بود. کمی لجم گرفت. از دستش کشیدم؛ گذاشتمش روی صندلی بین مان. تمام شده بود. فقط پاکتش را با دهان باد کرده بود.
گاهی این را که برای دوست داشتن هم باید تلاش کرد، نمی فهمم. تلاش های یک طرفه. این که دوست داشتن به شکل ناگهانی و غیرقابل کنترلی در یک طرف رشد کند، بزرگ شود و دیگری اصلاً بی خبر باشد یا بی تفاوت. رنجی که باعث رشد خود به خودی یک طرف و کوچک شدن بی دلیل طرف مقابل می شود. دویدن این مسیر طولانی حس مرا نسبت به او قوی تر کرده اما خود او را کوچک تر. انگار این حس غریب و پرخلسه به آن آدم ربطی ندارد. شاید چون خودم به تنهایی این را تجربه می کنم و از احوالات او بی خبرم. هر چه بیشتر می دوم از او دورتر می شوم و به خیالش نزدیک تر. همه ی این درخت ها، دود ماشین ها، انقباض ماهیچه ها، حتا آن سیگار و فالوده ی یخی مرا از او دورتر می کند. ترسِ به اشتراک گذاشتن این احوالات با او از چیست؟ همیشه از این که این ها را برای طرفِ مقابل بازگو کنم وحشت داشته ام. در این که آدم خیالبافی هستم شکی نیست اما چرا حاضر شده ام خیال های شان را با خودشان عوض کنم؟ این که در این زمان به خصوص که من در اوج بی تابی هستم برای دیدنش، او در حال خارج شدن از توالت باشد، در حالی که یک دستش به اهرم سیفون است و یک دستش به کلید چراغ، به نظرم یک موقعیت غیرمتعادل و تصنعی است.
من از کودکی عاشق بازی «گردو شکستم» بوده ام. هر دو طرف در یک خط مستقیم با گام هایی یک سان به سوی هم حرکت می کنند. چیزی که باعث می شود پای یکی زودتر روی پای دیگری برود، جزئیات بی اهمیت بازی هستند. مثل اندازه ی متفاوت پاها یا کفش ها و این که کدام شان بازی را زودتر شروع کرده و خیلی که سخت بگیریم فاصله ی نامتقارن آن دو از هم.
نمی دانم کی باران شروع کرده به باریدن. امشب چه شبی شده است. از آن شب هاست. بوی خاک می آید و من خیس خیسم. زیپ بادگیرم را باز می کنم. پیراهن ورزشی ام هنوز خشک است. گام هایم را کندتر می کنم. بادگیرم را درمی آورم. سرم را می گیرم رو به آسمان و سربالا راه می روم. هجوم قطره های باران از جایی ناپیدا. دهانم را باز می کنم. باران می خورم. خسته ام. از این همه شکست. از این همه جنون.
فالوده فروش جوان صندلی های دور دکه را جمع کرده است. باران شدیدتر می بارد. دکه اش مکعب فلزی زردرنگی است روی پیاده رو. دو چراغ بیشتر ندارد. یکی را آویزان کرده به تیرکی که روی سقف دکه قرار دارد و رو به خیابان است وآن یکی هم توی دکه اش را روشن می کند. هر دو با نور نارنجی.
ـ امشب دیر کردی؟
با پارچه ی خشکی صندلی های پلاستیکی را پاک می کند. روی یکی از صندلی هایی که خشک کرده می نشینم.
ـ مشتریات کجان؟
ـ خبری نیست امشب. عجیبه! فالوده یا آب میوه؟
ـ نه! امشب پول ندارم.
می خندد. بلند می شود چند تکه یخ خرد شده می گذارد توی مخلوط کن.
ـ دلت می آد دعوتشو رد کنی؟
ـ قربون تو. راستشو بخوای میل ندارم.
تکه های سبز طالبی را هم اضافه می کند و در مخلوط کن را به دقت می بندد.
ـ جدی می گم دعوتت کردن. پسری رو که بادگیر سفید می پوشه و هِدبند سفید می زنه.
ـ کی دعوت کرده؟
بی حوصله پیراهن خیس را درمی آورم.
ـ نشونه ای بده. علامتی!
ـ مثه خودت تیپ ورزشی زده بود.
ـ همین؟
ـ دکمه ی بالایی مانتوش هم باز بود.
لیوان فالوده را می دهد دستم. دست هایم سرمای لیوان را ذره ذره به خود می گیرند. لیوان پلاستیکی سفید را می گذارم یک ور صورتم. بعد طرف دیگر. از دکه می روم بیرون. روی لبه ی جدول خیابان می نشینم و پاهایم را می گذارم توی آب جمع شده ی کنار جدول. پاهایم تا مچ می رود توی آب. روی در سطل زباله ی کنار دکه، آب میوه ی کوچکی هست. حدس می زنم خالی باشد، فقط پاکتش را باد کرده اند.

نظرات کاربران درباره کتاب آن گوشه‌ی دنج سمت چپ

خوبه
در 1 سال پیش توسط
دیالوگ نویسی های خیلی خوب و متناسب با خط داستان در این کتاب وجود داره. و ارتباط عمیق سخصیتهای اول داستان با خودشون از نقاط قوت کتابه
در 1 سال پیش توسط
خوشمان نیامد. نوشته های منقطع و عقیم از وقایع عادی و روزمره
در 2 سال پیش توسط
یکی از نویسنده های معاصر مورد علاقه ی من...البته کتاب "برو ولگردی کن رفیق" ایشان را بیشتر میپسندم
در 2 سال پیش توسط
تکه و بریده هایی نا پخته و سقط جنین شده از لحظات گذرای زندگی روزمره
در 3 سال پیش توسط